پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم): براى شهادت حسین (علیه السلام)، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمى‌شود.

مراسم ختم قرآن کریم در قم

به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین عل

همایش جهانی مهدویت و انتظار

اولی الی بیست دوم بهمن ماه 1393 - سالن همایش های بن المللی صداوسیما.اولی الی بیست دوم بهمن ماه 1393

ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان امام حسین علیه‌السلام بر تمام مسلمین جهان تسلیت باد

ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان امام حسین علیه‌السلام بر تمام مسلمین جهان تسلیت باد.ایام سوگواری سر

  • مراسم ختم قرآن کریم در قم

  • همایش جهانی مهدویت و انتظار

  • ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان امام حسین علیه‌السلام بر تمام مسلمین جهان تسلیت باد

اخبار مرکز

  • مراسم ختم قرآن کریم در قم
    مراسم ختم قرآن کریم در قم نوشته شده در %ق ظ, %24 %393 %1394 %08:%تیر
    به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین علیه‌السلام.به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت امام حسین…
  • رونوشت از همایش جهانی مهدویت و انتظار
    رونوشت از همایش جهانی مهدویت و انتظار نوشته شده در %ق ظ, %12 %265 %1394 %05:%خرداد
    اولی الی بیست دوم بهمن ماه 1393 - سالن همایش های بن المللی صداوسیما.اولی الی بیست دوم بهمن ماه 1393 - سالن همایش های بن المللی صداوسیما.اولی الی بیست دوم بهمن ماه 1393 - سالن همایش های بن المللی صداوسیما.اولی الی بیست دوم بهمن ماه 1393 - سالن همایش های بن المللی صداوسیما.اولی الی بیست دوم بهمن ماه 1393 - سالن همایش های بن المللی صداوسیما.اولی الی بیست دوم بهمن ماه 1393 - سالن همایش های بن المللی صداوسیما.اولی الی…

برترین مطالب

آخرین مطالب

نعمانی و مصادر الغیبة (2)

اساتید نعمانی
نویسنده: سید محمد جواد شبیری
پیش از آغاز سخن، اشاره به این نکته مفید است که مراد از اساتید (یا مشایخ)، در این بحث (ویا دیگر بحث های حدیثی – رجالی)، معنایی گسترده است که کسانی را هم که نعمانی از آنان، تنها یک روایت داشته، دربرمی گیرد. هم چنین اساتید یا مشایخ یک راوی، کسانی را که آن راوی، از یکی از راه های معتبر، روایت دریافت داشته، شامل می شود؛ هر چند آنان را ملاقات نکرده وتنها با اجازه از آن ها، روایت کند.
برای مشایخ نعمانی، دو فهرست ارائه شده است: فهرست نخست در خاتمه مستدرک الوسائل(۲) از سوی مرحوم محدّث نوری وفهرست دیگری در مقدمه چاپ کتاب غیبت به دست مصحح سختکوش وخدمتگزار اهل بیت(ع)، استاد غفاری.(۳)
در فهرست دوم، نام محمد بن عثمان بن علاّن الدهنی البغدادی، افزوده شده(۴)، افزودن این نام ضروری است، ولی پیشتر گفتیم که در این نام، دو تحریف (یکی از قسم قلب ودیگری از قسم تصحیف) رخ داده است. نام صحیح وی، عثمان بن محمد بن علاّن الذهبی (با ذال وباء) البغدادی است.(۵)
در خاتمه مستدرک، چند نام جدید در فهرست اساتید نعمانی دیده می شود که با عنایت به این که روایت نعمانی از آن ها را در جایی نیافتیم، ظاهراً از اشتباه نسخه نشأت گرفته است.

فهرست مشایخ نعمانی در خاتمه مستدرک
اسامی جدید این فهرست عبارت است از:
۱. علی بن عبیدالله (عن علی بن ابراهیم بن هاشم)(۶)
چنین نامی در اسناد نعمانی دیده نشده وظاهراً از تحریف این سند شایع در غیبت پدید آمده است: علی بن احمد عن عبیدالله بن موسی عن علی بن ابراهیم بن هاشم(۷) که با حذف «احمد عن» و«بن موسی» از این سند، نام یاد شده شکل گرفته است.
۲. شیخ جلیل هارون بن موسی تلعکبری(۸)؛
روایت نعمانی از وی، در جایی یافت نشده است، حال چه نکته ای سبب شده که چنین نامی در فهرست اساتید نعمانی قرار گیرد، به روشنی معلوم نیست! نگارنده دو احتمال در این زمینه می دهد:
احتمال یکم. در غیبت نعمانی، در ذکر طرق مؤلف به کتاب سلیم بن قیس – پس از ذکر طرقی بدان – افزوده است: «واخبرنا من غیر هذه الطرق هارون بن محمد، قال حدّثنی احمد بن عبیدالله (عبدالله خ. ل) بن جعفر بن المعلّی الهمدانی...».(۹)
هارون بن محمد – که در این سند قرار گرفته – استاد جدیدی برای نعمانی است که نام وی در فهرست مقدمه چاپ غیبت، نیامده است. درباره وی پس از این توضیح خواهیم داد؛ شاید این نام، هارون بن موسی خوانده شده یا در نسخه ای بدین گونه تحریف شده است واین نسخه محرّف، در اختیار محدث نوری قرار گرفته ویا عبارت به صورت «هارون ابومحمد» خوانده شده یا تحریف گردیده است ؛ ولذا او استاد تلعکبری دانسته شده است.
دوم: در کفایه الاثر چاپی، سندی بدین شکل دیده می شود: «هارون بن موسی قال حدّثنا محمد بن ابراهیم النحوی...».(۱۰) ممکن است «النحوی» در این نام به «النعمانی» در برخی نسخ کتاب تحریف شده ویا مراد از این راوی نعمانی کاتب دانسته شده وبا جابه جایی راوی از نعمانی با استاد وی، هارون بن موسی تلعکبری، در شمار اساتید نعمانی جای گرفته است.
احتمال اوّل قوی تر به نظر می آید.
۳. محمد بن احمد بن یعقوب (عن ابی عبدالله الحسین بن محمد)؛(۱۱)
محدث نوری، در شمار اساتید نعمانی، از ابوعلی احمد بن محمد بن احمد بن یعقوب بن عمار کوفی،(۱۲) یاد کرده است. سپس عنوان مورد بحث را آورده، می گوید: «ظاهراً وی پدر همان استاد پیشین از نوادگان اسحاق بن عمّار صیرفی کوفی است وگذشت که وی (محمد بن احمد بن یعقوب) از اساتید جعفر بن قولویه می باشد.
ما در اسناد نعمانی، به نام محمد بن احمد بن یعقوب برنخوردیم؛ بلکه تنها احمد بن محمد بن احمد بن یعقوب از اساتید نعمانی می باشد. در کتاب غیبت نعمانی دو روایت پیاپی با این اسناد دیده می شود:
«حدثنا ابوعلی احمد بن محمد [بن احمد(۱۳)] بن یعقوب بن عمار الکوفی، قال: حدّثنی ابی قال: حدّثنا القاسم بن هشام اللؤلؤی...».
«اخبرنا احمد بن محمد بن یعقوب قال: حدثنا ابوعبدالله الحسین بن محمد قراءه علیه...»(۱۴).
ظاهراً در سند دوم، در برخی نسخه های کتاب، تحریفی رخ داده ونام پدر وپسر استاد نعمانی جا به جا شده است. با وقوع این قلب محمد بن احمد بن یعقوب، در شمار اساتید نعمانی قرار گرفته است. بنابراین تنها همان احمد بن محمد بن احمد بن یعقوب، از اساتید نعمانی می باشد. شگفت آور است که مصححان چاپ جدید خاتمه مستدرک، از چنین نکته ای یاد نکرده اند؛ با این که در حاشیه به نشانی یاد شده در کتاب غیبت نعمانی ارجاع داده اند.
در این جا تذکّر این نکته مفید می نماید که محدّث نوری (ره)، در مشایخ جعفر بن قولویه، از سه راوی با نام های «محمد بن احمد بن علی بن یعقوب»(۱۵)، «ابو عبدالله محمد بن احمد بن یعقوب بن اسحاق بن عمار»(۱۶) و«ابوعبدالله محمد بن احمد بن یعقوب»(۱۷)یاد کرده واحتمال اتحاد این سه راوی را مطرح ساخته است.(۱۸) با مراجعه به کامل الزیارات، روشن می شود روایاتی که ابن قولویه از سه عنوان فوق انجام داده، همگی از علی بن الحسن [بن علی] بن فضّال می باشد.
در موردی از رجال نجاشی نیز، روایت عنوان دوم (بدون کنیه ابوعبدالله) از علی بن الحسن بن فضّال دیده می شود.(۱۹) از این رو می توان هر سه عنوان را مربوط به یک راوی دانست.
در حاشیه یکی از چاپ های کامل الزیارات گفته شده که ظاهراً در این سند، نام صحیح، «علی بن محمد بن یعقوب [کسائی کوفی]» است که از مشایخ ابن قولویه می باشد.(۲۰)
گویا علت این استظهار روایت علی بن محمد بن یعقوب، همچون محمد بن احمد بن یعقوب از علی بن الحسن بن فضّال است(۲۱)؛ ولی این دلیل کافی نیست ووجهی ندارد که ما نام این راوی را – که در چهار جای کامل الزیارات به صورت محمد بن احمد آمده – تحریف شده علی بن محمد بخوانیم.
البته به نظر می رسد که این دو راوی، با هم خویشاوند بوده اند؛ چه این که نسب کامل علی بن محمد بن یعقوب – بنابه نوشته شیخ طوسی در رجال – علی بن محمد بن یعقوب بن اسحاق بن عمار صیرفی کوفی عجلی است.(۲۲) پس سلسله نسب این دو راوی در یعقوب، به هم می پیوندد واین دو، پسر عموی یکدیگر هستند.(۲۳)
ابوعلی احمد بن محمد، راوی مورد بحث ما – که نعمانی در دو سند پیشین از وی روایت می کند – ظاهراً پسر ابوعبدالله محمد بن احمد بن یعقوب است.
گفتنی است که قرائنی چند در دست است که نشان می دهد استاد نعمانی، همان احمد بن محمد بن عمار کوفی است که در کتاب های رجالی ترجمه شده است،(۲۴) شباهت پاره ای اسناد این راوی با دو سند استاد نعمانی(۲۵) ونیز روایت هر دو از پدر خویش(۲۶) ووصف «العجلی» در سندی، در پی نام احمد بن محمد بن عمار(۲۷) (با عنایت به توصیف علی بن محمد بن یعقوب هم به این وصف)، از قرائن «اتحاد» می باشد. نتیجه بحث طولانی ما، این است که نعمانی از ابوعلی احمد بن محمد بن احمد بن یعقوب بن اسحاق بن عمار (م. ۳۴۶)، حدیث دریافت داشته. ظاهراً روایت نعمانی از وی، روایت معاصر از معاصر به شمار می آید.

استادان جدید نعمانی
به جز اساتیدی که در مقدمه غیبت نعمانی ذکر شده است، استادان دیگری برای وی یافته ایم. دو تن از ایشان، در کتاب غیبت وارد شده؛ ولی به علّت ذکر نام آنان در لابه لای توضیحاتِ مؤلف یا پس از ذکر طریق دیگر، از نظر افتاده است:
۱. هارون بن محمد(۲۸) (از احمد بن عبیدالله – عبدالله خ. ل – بن جعفر بن المعلّی الهمدانی(۲۹))، در طریق به کتاب سلیم بن قیس.
مراد از هارون بن محمد، گویا هارون بن الضبی ابوجعفر است. خطیب بغدادی پس از ذکر این نام در کتاب خود می افزاید: پدر قاضی ابوعبدالله الحسین بن هارون(۳۰) واز اهل عمان است که در بغداد سکنا گزیده است.... وی در سال ۳۰۵ به بغداد کوچ کرده ودر سال ۳۳۵ وفات کرد».(۳۱)
به احتمال زیاد، دریافت حدیث نعمانی از وی، در بغداد صورت گرفته است. نام این استاد، باید به نام دیگر اساتید نعمانی – که در بغداد از آنان حدیث برگرفته وپیشتر از آن ها یاد کردیم(۳۲) افزوده شود.
۲. عبدالحلیم بن الحسین السمری(۳۳)؛
نعمانی اشاره می کند که در «سِفْر اول» تورات از دوازده بزرگ از نسل اسماعیل – که خداوند آنان را به امامت معین کرده – سخن رفته است. وی می افزاید: یکی از دانشمندان یهودی در ارّجان به نام حسین (حسن خ. ل) بن سلیمان برای عبدالحلیم بن حسین سمری، نام های عبرانی امامان وعدد آنان را از تورات نقل کرده ونعمانی آنان را از عبدالحلیم بن الحسین نقل می کند.(۳۴) وی به نقل از آن یهودی، متنی را درباره دوازده امام نقل وتفسیر کرده،(۳۵) می افزاید: «واین کلام وتفسیر بر موسی بن عمران بن زکریا یهودی خوانده شده که وی آن را درست دانسته است. اسحاق بن ابراهیم بن بختویه یهودی وسلیمان بن داود النوبنجانی نیز همین گونه گفته اند».(۳۶)
نام این یهودیان، ظاهراً برگرفته از نقل عبدالحلیم بن حسین سمری است واحتمالاً این مطالب همگی از حسین (حسن) بن سلیمان یهودی در ارّجان نقل می گردد.
تذکر این نکته مفید می نماید که در این قسمت از غیبت نعمانی، نام پیامبر (ص) به زبان عبری به صورت «مامد» ونیز نام دوازده امام به این زبان حکایت شده که به دلیل ناآشنایی ناسخان با آن در هر نسخه، به یک شکل درآمده است. یافتن عبارت صحیح، درگرو آشنایی با زبان عبری وعبارات تورات در این زمینه است. هم چنین عبارت دیگری هم که در وصف دوازده امام نقل شده، به دقت نظر بیشتری نیازمند است.
۳. یوسف بن احمد (محمد خ. ل) الجعفری؛
در غیبت طوسی با سند خود از نعمانی، از این راوی نقل کرده که می گوید: «در سال ۳۰۶ حج به جا آوردم واز آن سال تا سال ۳۰۹، در مکه مجاورت گزیدم. سپس از آن جا به قصد شام بیرون آمدم...».(۳۷)
آیا نعمانی از این راوی، در سفر شام حدیث شنیده است؟
باری، این روایت از دلایل امام عصر (عجل الله فرجه) ومعجزات آن عزیز سفر کرده است. آیا این حدیث در کتاب دلائل نعمانی بوده یا راوی آن را شفاهاً از وی نقل می کند؟
۴. نام یک راوی ناشناخته زیر را نیز، می توان به فهرست مشایخ نعمانی افزود: «بعض اخواننا»؛
نعمانی، پس از نقل روایتی، می گوید: «این حدیث را در نزد برخی از برادران ما یافتم. او می گفت که آن را از [نوشته] ابی المرجی بن محمد الغمر التغلبی، استنساخ کرده است».(۳۸)
با افزودن این نام ها به فهرست اساتید نعمانی، این فهرست به بیست استاد (با ذکر نام) ویک استاد (بدون ذکر نام) بالغ می گردد.
شناخت بیشتر برخی از استادان نعمانی
در لابه لای بحث های پیشین، به تناسب توضیحات چندی در معرفی اساتید نعمانی آوردیم؛ در این جا نکات دیگری نیز می افزاییم:
الف) غالب مشایخ نعمانی، از مشایخ شناخته شده طائفه امامیه اند. در میان اساتید وی، پیروان مذاهب دیگر هم دیده می شود. ابوالعباس بن عقده کوفی(۳۹)، محدّث زیدی جارودی، حافظ چیره دست، با محفوظات حدیثی خیره کننده (۲۴۹ – ۳۳۲)، از اساتید نعمانی است.
نعمانی از وی با نام احمد بن محمد بن سعید ابن عقده کوفی، بسیار روایت می کند. در نخستین مورد به دنبال نام وی می افزاید: کسی در وثاقت وآگاهی او به حدیث ورجال حدیث اشکال نکرده است.
در نام وی چنان چه می بینید الف «ابن»، پیش از «عقده» نگاشته شده(۴۰) است. علت این امر آن است که عقده، نام پدر «سعید» نیست؛ بلکه لقب «محمد» می باشد.(۴۱) بنابراین «عقده» وصف «سعید» نیست تا در نگارش الف «ابن» حذف شود؛ بلکه وصف، یا بدل، یا عطف بیان از «احمد» می باشد. از این رو باید الف «ابن» نگارش یابد.
ب) نعمانی از غیر شیعیان نیز روایت می کند؛ همچون محمد بن عثمان [عثمان بن محمد. ظ.] ذهبی که روایات وی، در باب «ما روی ان الائمه اثنا عشر من طریق العامه»(۴۲) وارد شده است.
نعمانی باب دیگری در این زمینه گشوده است که با روایت از همین راوی، آغاز می گردد.(۴۳) اسناد دیگر این باب – که اسناد عامی است – گویا همگی از روایات همین راوی است که اوایل اسناد آن ها، حذف شده وبه اصطلاح «معلّق» می باشد. این راوی ظاهراً عامی است.
نعمانی از محمد بن عبدالله بن المعمر الطبرانی روایت کرده ودرباره وی گفته است: «وکان هذا الرجل من موالی یزید بن معاویه ومن النصّاب».(۴۴) در نسخه «رضویه» «من» در این عبارت نیامده است. بنابراین کلمه «موالی» (با ضم اول) به معنای دوستدار خواهد بود. در نسخه «مرعشیه» نیز به جای «من موالی»، «یوالی» ذکر شده که معنای آن با معنای نسخه پیشین یکی است. نسخه چاپی هم می تواند به همین معنا باشد؛ ولی غالباً «مولی» (ج موالی)، به معنای آزاد شده است ودر این جا مراد می تواند این باشد که یکی از اجداد او، آزاد شده یزید بن معاویه است.(۴۵)
مذهب برخی از مشایخ گمنام نعمانی، همچون ابوالقاسم الحسین بن محمد بارزی،(۴۶) روشن نیست.
ج) یکی از اساتید نعمانی، ابوسلیمان احمد بن هوذه باهلی است که از ابراهیم بن اسحاق نهاوندی روایت می کند. نعمانی از او با عبارت های گوناگون روایت کرده است؛ از جمله:
«ابوسلیمان احمد بن هوذه بن ابی هراسه الباهلی»؛(۴۷)
«[ابوسلیمان] احمد بن نصر بن هوذه باهلی»؛(۴۸)
شبیه این عنوان، در مقدمه غیبت نعمانی، در شمار اساتید نعمانی دیده می شود(۴۹) که صحیح نیست. شیخ طوسی وی را در رجال خود آورده، گوید: «احمد بن نصر بن سعید باهلی، معروف به ابن ابی هراسه... پدر وی هوذه لقب داشته است... وی در ذی حجه ۳۳۳ درگذشت».(۵۰)
در این عنوان «بن» زاید می باشد؛ (۵۱) چنان چه در نسخه «رضویه» نیامده است واحتمال دارد که «احمد بن هوذه ابن ابی هراسه الباهلی» صحیح باشد.(۵۲)
در تاریخ بغداد، درباره وی آمده است: «احمد بن نصر بن سعید ابوسلیمان نهروانی، وی به ابن ابی هراسه معروف است. از ابراهیم بن اسحاق الاحمدی(۵۳) روایت می کند ابوبکر احمد بن عبدالله دوری ورّاق(۵۴)، از وی روایت کرده، گوید: از نهروان بر ما وارد شد».(۵۵)
در عنوان احمد بن نصر بن هوذه، یا «بن نصر» زاید بوده واز درج حاشیه در متن پدید آمده است، یا «بن» پس از «نصر» باید حذف گردد ویا باید نام راوی به صورت احمد بن نصر ابن هوذه – با الف «ابن» – نگارش یابد.
در فهرست مشایخ نعمانی، در خاتمه مستدرک(۵۶) از وی با عنوان «احمد بن محمد بن هوذه بن هراسه» یاد نموده که در آن «هراسه» به اشتباه، به جای ابی هراسه جای گرفته است. «محمد» نیز مصحف «احمد» بوده وافزوده شدن این نام، در سلسله نسب او، از باب جمع بین نسخه صحیح ونسخه مصحف می باشد؛ پس «بن محمد» در این عنوان زاید است.
در این جا متذکر می شویم که ما پیش تر حضور احمد بن هوذه را در بغداد، از روایت تلعکبری (شیخ محدثان بغدادی) از او استنباط کرده بودیم؛ ولی ترجمه وی در تاریخ بغداد – که مربوط به ساکنان بغداد یا کسانی است که به بغداد وارد شده اند – به ویژه با عنایت به عبارت ابوبکر دوری – که در بغداد بوده وناظر به ورود احمد بن نصر به این شهر است – دلیل روشن تری بر حضور او در بغداد است.
د) یکی از اساتید نعمانی، علی بن احمد بندنیجی است که هماره از عبیدالله بن موسی (علوی عباسی) روایت می کند.(۵۷)
پیش تر گفتیم که شاید وی، همان علی بن احمد بن نصر بندنیجی است که ابن غضائری، او را ساکن رمله (از بلاد فلسطین) می داند.(۵۸)
سندی در امالی طوسی، به نقل از ابوالمفضّل (محمد بن عبدالله شیبانی) آمده است که این احتمال را تقویت می کند: «حدّثنا علی بن احمد بن نصر البندنیجی بالرقه، قال: حدّثنا ابوتراب عبیدالله بن موسی الرویانی، (۵۹) قال: حدّثنا عبدالعظیم بن عبدالله الحسنی، قال: حدّثنا ابوجعفر محمد بن علی عن ابیه عن جدّه عن جعفر بن محمد...».(۶۰)
ابوالمفضل شیبانی، محدث پرتلاش در برگرفتن حدیث از مشایخ، در سال های چندی از اساتید بسیار حدیث دریافت داشته است (۶۱) وتقریباً هم طبقه ابوعبدالله نعمانی می باشد.
به هر حال نام «الرقه» در این سند، با نام «الرمله» در رجال ابن غضائری در نگارش با یکدیگر شبیه بوده است. لذا این احتمال به ذهن می آید که یکی از این دو، تصحیف دیگری باشد. هر چند کاملاً محتمل است که کسی در یکی از این دو شهر، زندگی ودر شهر دیگر حدیث نقل کند.(۶۲)
سند دیگری شبیه این سند، در اقبال به نقل از همان ابوالمفضّل محمد بن عبدالله شیبانی، نقل شده است: «حدّثنی (حدّثنا خ.ل) علی بن نصر السبند ینحی، قال: حدّثنی عبدالله (عبیدالله خ. ل) بن موسی عن عبدالعظیم الحسنی عن ابی جعفر الثانی (ع) – فی حدیث – قال: من زار الحسین...».(۶۳)
علی بن نصر، ظاهراً همان علی بن احمد بن نصر است که نام پدر وی، افتاده یا در نسب او اختصار رخ داده است. به هر حال لقب وی، مصحّف «البندنیجی» است.
ه) از اساتید نعمانی – که در اسناد بسیاری از غیبت واقع است – علی بن حسین مسعودی است که بیشتر بدون لقب ودر چند جا با لقب مسعودی(۶۴) از وی روایت کرده است.
در فهرست استادان نعمانی در خاتمه مستدرک، پس از ذکر نام وی، می افزاید: «صاحب اثبات الوصیه ومروج الذهب، عن محمد بن یحیی العطّار بقم».(۶۵)
در مقدمه غیبت نعمانی در شمار اساتید وی آمده است: «۱. علی بن الحسین [المسعودی] حدّثه بقم ظاهراً».(۶۶)
در حاشیه استظهار شده که وی، علی بن بابویه قمی است. توضیح این امر در ادامه وبه طور روشن تر، در حاشیه سندی از غیبت آمده است. مصحّح در حاشیه سندی با این لفظ «اخبرنا علی بن الحسین قال حدّثنا محمد بن یحیی العطار بقم»، می نویسد: مراد از علی بن الحسین – به قرینه «بقم» – علی بن بابویه معروف است؛ لکن در جاهایی از کتاب پس از نام وی، «المسعودی» افزوده شده است. به گمان من این کلمه، از افزوده های ناسخان است که به گمان این که مراد از این نام هم اوست، افزوده شده است. علی بن حسین مسعودی، هیچ گاه به شهر قم وارد نشده وکسی چنین سخنی را نگفته است. علاوه بر این که محمد بن یحیی، از مشایخ علی بن بابویه بوده؛ نه از مشایخ مسعودی.(۶۷)

در این جا مطالبی چند یادکردنی است:
یکم: برخی از محققان عقیده دارند که دو نفر به نام علی بن حسین مسعودی در قرن چهارم می زیستند: یکی مورخ معروف مؤلف مروج الذهب والتنبیه والاشراف که بی تردید از عامه است (البته با گرایش های شیعی) ودیگری مؤلف اثبات الوصیه که امامی مذهب بوده، استاد نعمانی همین فرد است.
چنانچه این مبنا را بپذیریم، هیچ وجهی ندارد که وصف «مسعودی» را زاید بینگاریم. همچنین این سخن محدّث نوری ومقدمه کتاب غیبت – که علی بن حسین مسعودی را در اسناد غیبت، همان مؤلف مروج الذهب دانسته اند – صحیح نخواهد بود.
گفتنی است که بی تردید، مؤلف اثبات الوصیه، مسعودی مورخ معروف نیست؛ ولی احتمال دارد که اصلاً نام مؤلف این کتاب، علی بن حسین مسعودی نباشد. از سوی دیگر چندان ثابت نیست که استاد نعمانی، همان مؤلف اثبات الوصیه باشد. دراین باره در مقاله «اثبات الوصیه وصاحب مروج الذهب» بیشتر سخن خواهیم گفت.
دوم. ما چه مسعودی را متعدد بدانیم، یا واحد، آیا دلیلی در دست است که نعمانی، از علی بن حسین مسعودی مورخ روایت نمی کند؟
سه دلیل می توان در این زمینه ذکر کرد [ویا ذکر کرده اند]:
۱. کسی نگفته که مسعودی مورخ، به قم آمده؛ ولی استاد نعمانی از محمد بن یحیی عطار در قم حدیث برگرفته است. این دلیل ناتمام است؛ زیرا مسعودی در جایی از مروج الذهب تصریح می کند که به قم وارد شده است.(۶۸)
۲. استاد نعمانی، همواره از محمد بن یحیی عطّار روایت می کند؛ ولی روایت صاحب مروج الذهب از وی، در جایی دیده نشده است. این دلیل نیز نادرست است؛ چه این که ترجمه احوال مسعودی مورخ در کتاب های تراجم ورجال، بسیار کوتاه ونارسا است وبه هیچ وجه اساتید صاحب مروج الذهب روشن نیست. بنابراین شاید وی از محمد بن یحیی عطار روایت کرده باشد.
۳. استاد نعمانی، بی تردید امامی است وروایات وی، شیعی ناب می باشد؛ مثلاً او روایاتی را در وصف «حضور دوازده امام (ع) در ابتدای آفرینش در عرش پروردگار»(۶۹) ویا وصف «ائمه وشیعیان آن ها در عالم ذر» نقل کرده(۷۰) که نقل آن ها از سوی مسعودی مورخ، بعید است.
این دلیل – که قوی ترین دلیل می باشد – هرچند احتمال روایت نعمانی را از مسعودی مورخ مستبعد می سازد؛ ولی دلیل کافی بر نفی آن نیست؛ زیرا نقل یک روایت، دلیل بر اعتقاد به صحّت مضمون آن نیست. به ویژه مسعودی مؤلف مروج الذهب، روایاتی نقل کرده وکتاب هایی تألیف نموده که کاملاً با نقل روایات فوق سازگار است. در این باره در مقاله «اثبات الوصیه وصاحب مروج الذهب» بیشتر سخن گفته ایم.
از سوی دیگر، در فصل دوم این مقاله، خواهیم گفت که روایات علی بن حسین مسعودی، در غیبت نعمانی همگی به محمد بن علی کوفی می رسد وظاهراً همگی، برگرفته از کتاب وی می باشد وعلی بن حسین مسعودی، در طریق به کتاب محمد بن علی کوفی می باشد. در طرق به کتاب ها، چه بسا سلسله اسناد، تنها از طریق اجازه عامه، روایت را دریافت داشته اند. در نتیجه این امر دلیل بر آن نیست که علی بن حسین مسعودی (استاد نعمانی)، دقیقاً از محتوای روایاتی که اجازه آن ها را به نعمانی داده، آگاه باشد. لذا نمی توان از این راه، روایت نعمانی را از علی بن حسین مسعودی عامی صاحب مروج الذهب انکار کرد.
البته اشاره شد که احتمال تعدّد علی بن حسین مسعودی، کاملاً مطرح است ومظنون آن است که استاد نعمانی، غیر از صاحب مروج الذهب است.
سوم. گفتیم که مصحّح غیبت نعمانی، از عبارت «بقم» در هنگام روایت علی بن الحسین از محمد بن یحیی عطار، استنباط کرده که مراد از علی بن الحسین، علی بن بابویه معروف است.
محدث نوری، درست برعکس از همین عبارت نتیجه گرفته که مراد، ابن بابویه معروف نیست؛ زیرا صدور این عبارت از علی بن حسین بن بابویه، ساکن در قم مناسب نیست.
کلام مصحّح غیبت نعمانی، بسیار شگفت انگیز است! ما هیچ توضیحی در این زمینه نیافتیم که چگونه عبارت «بقم»، نشانگر آن است که مراد از علی بن الحسین، علی بن بابویه قمی معروف است. البته کلام محدث نوری (ره) قابل توجه است. در این جا نخست توضیحی درباره این کلام آورده، سپس آن را بررسی خواهیم کرد.
علی بن الحسین بن بابویه – به تعبیر نجاشی – شیخ قمیان وپیشوا، فقیه ومعتمد ایشان در عصر خود بود. دلیلی در دست نیست که وی، در غیرقم سکونت داشته باشد. البته او در اواخر عمر (در سال تناثر نجوم در سال ۳۲۳) به بغداد وارد شده که ظاهراً در مسیر سفر به حج بوده است.(۷۱) از کسی که خود اهل قم وساکن این شهر می باشد بعید می نماید که در هنگام روایت از محمد بن یحیی عطار – که او نیز از مشایخ قمیّان می باشد – به این نکته اشاره کند که روایت وی از محمد بن یحیی عطار، در قم بوده است؛ زیرا این گونه توضیحات، معمولاً در جایی افزوده می شود که مکان روایت، از ویژگی خاصی برخوردار باشد ودرجایی که استاد وشاگرد هر دو از اهل قم بوده(۷۲)، علی القاعده روایت در قم صورت گرفته ونیازی به چنین قیدی – که شبیه توضیح واضحات است – نیست.
در بررسی این کلام، عرض می کنیم که با این استدلال، نمی توان به گونه قاطع گفت: مراد از علی بن حسین، در اسناد غیبت نعمانی، علی بن حسین بن بابویه نیست؛ زیرا اگر علی بن حسین، در شهری غیر از قم (همچون بغداد) برای نعمانی حدیث کرده باشد؛ مقید ساختن مکان تحدیث محمد بن یحیی به شهر قم، رکاکت بسیار ندارد.
البته انصاف آن است که این دلیل، در تضعیف این احتمال که مراد از علی بن حسین، ابن بابویه است، مفید می باشد.
باری اگر ما با این دلیل، مراد بودن ابن بابویه را از اسناد فوق انکار نکنیم؛ لااقل می توان گفت که دلیلی نداریم که مراد از علی بن حسین در این اسناد، ابن بابویه است ومجرد روایت ابن بابویه از محمد بن یحیی عطار، در اثبات این امر کافی نیست؛ زیرا شاهدی در دست نیست که راوی از محمد بن یحیی – به نام علی بن الحسین –، تنها ابن بابویه است.
چهارم. مصحح غیبت نعمانی در مقدمه کتاب، سخنی آورده که از تمامی سخنان گذشته شگفت آورتر است. ایشان می گوید: «ظاهراً علی بن حسین، برای نعمانی در قم حدیث کرده است». در حالی که اسناد غیبت، دقیقاً بر خلاف این مطلب گواه است؛ چون اگر نعمانی در قم، از علی بن حسین حدیث شنیده باشد، دیگر معنا ندارد که علی بن حسین بگوید که در قم، از محمد بن یحیی عطار حدیث دریافت داشته است. از سوی دیگر ما هیچ دلیلی نیافتیم که حضور نعمانی را در قم نشان دهد.
نتیجه این بحث آن است که استاد نعمانی، علی بن حسین مسعودی (ونه علی بن بابویه) است که از محمد بن یحیی عطار در قم حدیث دریافت داشته است، محل روایت نعمانی از مسعودی معلوم نیست ومظنون آن است که این شخص، غیر از مسعودی، مؤلف مروج الذهب می باشد واحتمالاً وی مؤلف اثبات الوصیه است.
شاگردان نعمانی
۱. ابوالحسین(۷۳) محمد بن علی شجاعی کاتب راوی وناسخ غیبت نعمانی است که این کتاب را بر مصنف خوانده بود. لذا دیگران (۷۴) این کتاب را در نزد وی می خواندند ونجاشی شاهد این امر در مشهد عتیقه بوده است. این کتاب وسایر کتاب های وی، بنابر وصیت فرزند او، ابوعبدالله حسین بن محمد شجاعی، در اختیار نجاشی قرار گرفت. نسخه قرائت شده غیبت نعمانی، در نزد نجاشی بوده است.(۷۵)
از این عبارت، ارتباط ویژه نجاشی با فرزند این راوی استفاده می شود. به هر حال نجاشی، زاده ۳۷۲(۷۶) علی القاعده در سنین کودکی – در هنگامی که هنوز صلاحیت شرکت در مجلس درس حدیث را نداشته – محمد بن علی شجاعی را دیده است.(۷۷) بنابراین می توان وی را، لااقل زنده در حدود سال ۳۸۰ دانست. وفات وی نیز در همین حدود یا اندکی متأخرتر به نظر می آید.
باری در آغاز غیبت نعمانی، این کتاب به روایت ابوالحسین محمد بن علی بجلی کاتب نقل شده ودر ادامه آمده است: ابوعبدالله محمد بن ابراهیم نعمانی در حلب، آن را برای وی حدیث کرده است.(۷۸)
به نظر می رسد این راوی، همان راوی مشهور نعمانی بوده وگویا «البجلی» در این جا مصحف «الشجاعی» است.
باری در مقدمه غیبت نعمانی آمده که به جز ابوالحسین محمد بن علی شجاعی کاتب، کسی را نیافتم که از نعمانی روایت کند؛(۷۹) ولی راقم سطور با جست وجوی گسترده در کتاب های رجال وحدیث، نام راویان دیگری از نعمانی را به دست آورده است.
۲. ابوغالب احمد بن محمد زراری
وی در رساله معروف خود، از اجزایی یاد می کند که با خط خود نگاشته و«دعای سرّ»(۸۰) در آن بوده است. ابوغالب می افزاید: «نعمانی آن را برای وی، از راویانی که در کتاب ذکر شده، حدیث کرد».(۸۱)
از این عبارت، چنین برداشت می شود که این اجزاء کتابی (ظاهراً در موضوع دعا)، تألیف نعمانی بوده است.
۳. علی بن محمد بن یوسف حرّانی
وی دعای «اعتقاد» را به نقل از نعمانی به اسناد خود از امام کاظم (ع)، روایت کرده است.(۸۲)
سید ابن طاووی در چند مورد، روایاتی از این راوی نقل کرده است (بدون قید حرّانی)(۸۳)، احتمالاً وی همان «ابن خالویه» می باشد که در رجال نجاشی، ترجمه شده است.(۸۴)
۴. علی بن حسن بن صالح بن وضّاح نعمانی
علامه مجلسی، از مجموع «دعوات» محمد بن هارون تلعکبری، نقل کرده که (ابوالفتح) غازی بن محمد طرائقی (ظاهراً در دمشق در آخر شعبان ۳۹۹)، از این راوی، از خط نعمانی، دعاهای روزهای هفته را روایت می کند.(۸۵)
شاید این راوی وراوی پیش، از کتاب دعای نعمانی – که ابوغالب زراری نسخه ای از آن را به خط خود نگاشته است – این روایات را نقل می کند.
۵. ابوالمرجا محمد بن علی بن طالب البلدی(۸۶)
کراجکی از وی در قاهره حدیث برگرفته است، واو از نعمانی با تعبیر «استاذی ابوعبدالله محمد بن ابراهیم بن جعفر النعمانی رحمه الله» یاد می کند.(۸۷)
۶. شریف ابوعبدالله محمد بن عبیدالله بن حسین بن طاهر بن یحیی حسینی
نام وی را در کتاب های انساب وتراجم نیافتیم؛ ولی با توجه به نام پدر وجدش در کتاب های انساب، نسب وی چنین است: «ابوعبدالله محمد بن ابی القاسم عبیدالله بن ابی عبدالله الحسین بن ابی الحسین طاهر بن یحیی نسّابه معروف به عبیدلی بن الحسن بن جعفر الحجه بن عبیدالله الاعرج بن الحسین الاصغر بن الامام زین العابدین».
در فخری، درباره پدرش ابوالقاسم عبیدالله می گوید: «وی در حجاز بوده واعقاب وی در مصر».(۸۸)
عالمان نسب شناس درباره جد وی ابوعبدالله حسین گفته اند: اعقاب وی در رمله ومصر می باشند.(۸۹) مصر به شام وحلب – که مسکن ابوعبدالله نعمانی در اواخر عمر ومحل وفات وی بوده – نزدیک بوده ورمله از شهرهای شام به شمار می آید.
لباب الانساب، وفات عموی پدر وی، عبید الله بن طاهر بن یحیی را، در سال ۳۲۹ ذکر کرده است.(۹۰) این کاملاً تناسب دارد که نوه برادر وی، محمد بن عبید الله بن حسین بن طاهر، راوی از ابوعبدالله نعمانی باشد.
روایت وی از نعمانی را در لا به لای جلدی از تاریخ دمشق ابن عساکر – که به ترجمه حضرت امیر (ع) اختصاص دارد – یافتیم.
پایان این قسمت از مقاله را با نقل این روایت شریف وترجمه آن زینت می بخشیم:
«أخبرنا أبوبکر محمد بن عبدالباقی، نا أبوإسحاق إبراهیم بن سعید الحبال، نا الشریف أبوعبدالله محمد بن عبیدالله بن الحسین بن طاهر بن یحیی الحسینی، نا ابوعبدالله الکاتب النعمانی، نا أحمد بن محمد بن سعید، نا علی بن الحسن التیمی، نا جعفر بن محمد بن حکیم، وجعفر بن أبی الصبّاح، قالا: نا إبراهیم بن عبدالحمید عن رقبه بن مصقله العبدی(۹۱) عن أبیه عن جدّه قال: أتی رجلان عمر بن الخطاب فی ولایته یسألانه عن طلاق الإمه فقام معتمداً بشیء بینهما حتی أتی حلقه فی المسجد، وفیها رجل أصلع، فوقف علیه، فقال: یا أصلع ما قولک فی طلاق الامه؟ فرفع رأسه الیه ثم أومأ إلیه بإصبعیه فقال عمر للرجلین: تطلیقتان، فقال أحدهما: سبحان الله، جئنا لنسألک وأنت أمیرالمؤمنین فمشیت معنا حتی وقفت علی هذا الرجل [فسألته] فرضیت منه بأن أومأ إلیک، فقال: أو تدریان من هذا؟ قالا: لا، قال: هذا علی بن أبی طالب أشهد علی رسول الله (ص) سمعته وهو یقول: «لو أنّ السماوات السبع وضعن فی کفه میزان، ووضع إیمان علی فی کفه میزان لرجح بها إیمان علی»؛(۹۲)
دو مرد در هنگام خلافت عمر بن خطاب، به نزد وی رفته، از [تعداد] طلاق کنیز [که پس از آن زن بر شوهرش حرام می گردد، تا محلّل در بین واقع شود] پرسیدند؛ عمر به چیزی تکیه کرده، برخاست ودر میان آن دو، به مسجد آمد وبه حلقه ای رسید. در آن حلقه مردی بود موی پیشانی رفته. بر بالای سر وی ایستاد وگفت: ای موی پیشانی رفته(۹۳)، نظر تو درباره طلاق کنیز چیست؟ مرد سرش را به سوی او بلند کرد؛ سپس با دو انگشت بدو اشاره نمود. عمر به آن دو مرد گفت: «دو بار طلاق». یکی از آن دو گفت: سبحان الله! ما برای پرسش به نزد تو – که پیشوای مؤمنانی – آمدیم؛ [اما] تو با ما حرکت کردی تا بر بالای سر این مرد ایستادی [واز وی سؤال کردی] وبه اشاره وی به تو، رضایت دادی؟!
عمرگفت: می دانید که این مرد کیست؟ گفتند: نه. عمر گفت: او علی بن ابی طالب است: [خدای را] شاهد می گیرم(۹۴) که از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: اگر هفت آسمان را در یک کفه ترازو نهند وایمان علی را در کفه دیگر، ایمان علی سنگین تر خواهد بود».

ضمیمه: سال تناثر نجوم
در رجال نجاشی، وفات شیخ کلینی و نیز شیخ علی بن الحسین بن بابویه، به سال ۳۲۹ دانسته شده، این سال با نام سال «تناثر نجوم» معرفی شده است.(۹۵) برخی از بزرگان گمان کرده اند که این وصف، وصفی کنایی است که به جهت وفات بسیاری از بزرگان علما (همچون کلینی، ابن بابویه وعلی بن محمد سمری) در این سال، این نام بر آن نهاده شده است؛(۹۶) ولی این نام – چنانچه محقق تستری فرموده اند(۹۷) – اشاره به پدیده طبیعی است که در سال ۳۲۳، در شب یورش قرامطه بر حاجیان رخ داده است. در این شب، ستارگان با شدت بسیار در تمام شب فرو می ریختند،(۹۸) خارق العاده بودن این حادثه، تا بدان حد بوده که این سال، با این حادثه شناخته می شده است.
این حادثه در سال ۳۲۳ بوده ونه در سال ۳۲۹ چنانچه نجاشی ذکر کرده است.
علت اشتباه نجاشی در این جا چیست؟ در پاسخ به این سؤال، نیاز به توضیحی درباره سال ورود علی بن بابویه به بغداد است.
در رجال شیخ طوسی در ترجمه علی بن بابویه آمده است: «تلعکبری از وی روایت کرده، گوید: در سالی که ستارگان پیاپی فرو ریختند، از وی [حدیث] شنیدم، وی در این سال به بغداد درآمد»(۹۹)
در غیبت طوسی، از فرزند علی بن بابویه (ابوعبدالله حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه) نقل شده که می گوید: این ماجرا را، جماعتی از اهل شهر ما (قم) که در بغداد اقامت داشتند، برای من گزارش کردند. ایشان در سالی که قرامطه بر حاجیان تاختند – که سال فرو ریختن ستارگان بود – در بغداد بودند به گفته ایشان، پدرم به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح (ره) نامه نگاشت واز وی برای رفتن به حج اجازه طلبید. جواب نامه چنین صادر شد که: در این سال [به آهنگ حج] بیرون نرو.... واگر گریزی از آن نباشد، در آخرین کاروان باش؛ از این رو، وی در آخرین کاروان بود. در نتیجه او خود به سلامت ماند؛ ولی کسانی که در دیگر کاروان ها بودند، کشته شدند.(۱۰۰)
این عبارات، به روشنی می رساند که از این «پدیده نجومی عجیب»، برای روشن ساختن سال وقوع حوادث بهره می جستند. بنابراین نمی توان گفت که این حادثه، در دو سال نزدیک به هم، یعنی سال های ۳۲۳ و۳۲۹ تکرار شده است. علاوه بر گفتار کتاب های تاریخی نزدیک به عصر این حادثه، نقل غیبت طوسی با توجه به وفات جناب حسین بن روح در سال ۳۲۶، شاهد دیگری است که فرو ریختن ستارگان، در سال ۳۲۹ رخ نداده است.
به نظر می رسد که در رجال نجاشی، بین تاریخ ورود علی بن بابویه به بغداد (۳۲۳) وتاریخ وفات او (۳۲۹) خلطی رخ نموده واین خلط به ترجمه کلینی نیز سرایت کرده است. البته ممکن است سبب این خلط، اشتباهی دیگر باشد که در جای دیگری از رجال نجاشی دیده می شود. پیش از نقل این عبارت، تذکر این مطلب مفید است که در تاریخ وفات علی بن بابویه، دو قول نقل شده است: یکی ۳۲۸ ودیگری ۳۲۹. ممکن است خلط این دو قول به هم، – به ضمیمه اشتباهی که در ادامه، توضیح داده می شود – سبب شده که سال «تناثر نجوم» سال ۳۲۹ دانسته شده است.
در رجال نجاشی (۲۶۲ / ۶۸۴) به نقل از «کلوذانی» آمده است: «اجازه روایتی از علی بن حسین بن بابویه را در هنگامی که در سال ۳۲۸ (ثمان وعشرین وثلاثمائه) به بغداد گام نهاد، دریافت داشتم».
شاید لحن عبارت، این معنا را برساند که ابن بابویه، تنها یک بار به بغداد آمده است. لذا در این عبارت، ظاهراً کلمه «ثلاث» به «ثمان» تصحیف شده است.
بنابراین سال «تناثر نجوم»، سال ۳۲۳ (ونه ۳۲۹) بوده وعلی بن بابویه در این سال (ونه در سال ۳۲۸) وارد بغداد شده است. شاید در زمان ورود وی به بغداد، هنوز نعمانی به این شهر نیامده بود ولذا از وی روایت نکرده است.

پى نوشت ها:
۱. قسمت نخست این مقال، به تعیین تاریخ تقریبی تألیف «غیبت نعمانی» انجامید، گفتیم که این کتاب در محدوده سال های ۳۳۶ – ۳۴۲ نگارش یافته است، قرینه روشن گر بهتری برای تعیین تاریخ تألیف کتاب وجود دارد که توضیح آن را به پس از معرفی بیش تر «غیبت نعمانی» وا می نهیم.
۲. خاتمه مستدرک، ج ۲۱ (= ج ۳ خاتمه): ص ۲۶۷ – ۲۷۰ [ونیز ۴۴۸ و۴۴۹] به نقل از ریاض العلماء. البته مؤلف خود در استادی برخی از این افراد (همچون تلعکبری) تأمل کرده است.
۳. غیبت نعمانی (مقدمه)، ص ۱۴ و۱۵.
۴. همان، ص ۱۵ / ۱۴.
۵. در سندی در غیبت طوسی، ص ۱۲۷ / ۹۰، لقب این راوی به گونه صحیح: الذهبی، به نقل از نعمانی آمده است. گفتنی است که جناب استاد علی اکبر مهدی پور، نسخه خود را از غیبت نعمانی با چند نسخه خطی مقابله کرده از جمله با نسخه ای از کتابخانه آستان قدس رضوی (به تاریخ ۵۷۷، شماره ۱۷۵۴) ونیز نسخه ای از کتابخانه آیت الله مرعشی که غالباً با نسخه نخست یکی است، ایشان از سر لطف نسخه خود را در اختیار راقم سطور قرار دادند. ما در این مقال از این دو نسخه با رمز: رضویه ومرعشیه یاد می کنیم. در این دو نسخه، در سند غیبت نعمانی، ص ۱۰۲ / ۳۱، لقب راوی به صورت الذهبی به درستی آمده است.
۶. خاتمه مستدرک، ج ۲۱، ص ۲۶۸، رقم ۹، «ط».
۷. غیبت نعمانی، ص ۵۴ / ۵ ونیز رقم ۷، ص ۱۱۵ / ۱۲، ص ۱۶۳ / ۴، ص ۱۹۹ / ۱۲،ص ۲۵۱ / ۷. که در این موارد بعد از احمد، بندنیجی وبعد از موسی، العلوی یا یکی از این دو افزوده شده است.
۸. خاتمه مستدرک، ج ۲۱، ص ۲۶۸، رقم ۱۲، «یب».
۹. غیبت نعمانی، ص ۶۸.
۱۰. کفایه الاثر، ص ۱۷۷، البته در نسخ خطی کفایه الاثر ونیز در نقل بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۴۵ / ۲۱۱ از این کتاب، این نام به صورت: محمد بن اسماعیل نحوی؛ آمده است، لذا احتمال نخست را ترجیح دادیم.
۱۱. خاتمه مستدرک، ج ۲۱، ص ۲۷۰، رقم ۱۷، «یز».
۱۲. همان، ج ۲۱، ص ۲۶۹، رقم ۱۶، «یو».
۱۳. افزوده از نسخه رضویه ومرعشیه؛ گویا محدث نوری هم از چنین نسخه ای، بهره جسته است.
۱۴. غیبت نعمانی، ص ۹۰ / ۲۱، ص ۹۱ / ۲۲.
۱۵. کامل الزیارات، ب ۹ / ۸.
۱۶. همان، ب ۷۲ / ۱۰.
۱۷. همان، ب ۹۵ / ۳ وبدون کنیه ابوعبدالله، در باب ۷۶ / ۵.
۱۸. خاتمه مستدرک، ج ۲۱، ص ۲۵۶.
۱۹. رجال نجاشی، ص ۱۴۶ / ۳۷۸.
۲۰. کامل الزیارات، ب ۷۶ / ۵ (حاشیه چاپ نشر صدوق، تحقیق بهراد جعفری، زیر نظر استاد غفاری) ونیز ب ۹۵ / ۳ ومقایسه کنید با حاشیه، ح ۸، از باب ۹.
۲۱. کامل الزیارات، ب ۸۱ / ۳، ونیز تهذیب، ج ۴، ص ۱۶۲ / ۴۵۶، ص ۱۶۳ / ۴۵۹ و۴۶۱؛ اختصاص، ص ۵۱ و۸۴؛ رجال نجاشی، ص ۹۸ / ۲۴۳؛ فلاح السائل، ص ۱۶۸ و۲۸۹ ونیز علل، ج ۲، ص ۵۲۲ / ۷. که ظاهراً علی بن الحسین در آن مصحف علی بن الحسن است.
۲۲. رجال شیخ طوسی، ص ۴۳۱ / ۶۱۸۲ = ۲۵.
۲۳. در یک مورد در نسب ابوعبدالله محمد، نام علی نیز قبل از یعقوب دیده می شود (کامل الزیارات، ب ۹ / ۸) که با توجه به انحصار آن به همین مورد نمی توان این نام را در سلسله نسب وی وارد ساخت.
۲۴. رجال نجاشی، ص ۹۵ / ۲۳۶؛ فهرست شیخ طوسی، ص ۷۰ / ۸۸؛ رجال شیخ طوسی، ص ۴۱۶ / ۶۰۱۷ = ۹۷.
۲۵. در رجال نجاشی، ص ۳۱۶ / ۸۶۸، احمد بن محمد بن عمار از پدر خود نوادر قاسم بن هشام لؤلؤی را روایت می کند که این طریق، شبیه طریق غیبت نعمانی، (ص ۹۰ / ۲۱) می باشد. لذا مصحّح چاپ نعمانی این دو نام را یکی دانسته است. طریق زیر در رجال نجاشی، ص ۳۵۷ / ۹۵۷ شبیه همین طریق است: «احمد بن محمد بن عمار قال حدّثنا ابی قال حدّثنا القاسم بن هشام اللؤلؤی وعلی بن الحسن بن فضّال». در سند غیبت نعمانی، ص ۹۱ / ۲۲، ظاهراً مراد از ابوعبدالله الحسین بن محمد، الحسین بن محمد بن الفرزدق المعروف بالقطعی است (ترجمه وی در رجال نجاشی، ص ۶۷ / ۱۶۰؛ رجال شیخ طوسی، ص ۴۲۲ / ۶۰۹۱ = ۲۶ دیده می شود). احمد بن محمد بن عمار هم در کمال الدین، ج ۱، ص ۳۷ از الحسن بن محمد القطعی روایت می کند که ظاهراً الحسن مصحف الحسین است. نیز ر. ک: عیون، ج ۱، ص ۹۷ / ۳ وبحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۲۵ / ۲۷.
۲۶. روایت ابی علی احمد بن محمد بن عمار کوفی از پدر خود از علی بن الحسن بن فضال در تهذیب، ج ۶، ص ۲۴ / ۵۲، ومانند آن در اقبال، ص ۴۶۸ دیده می شود، ونیز در قصص الانبیاء راوندی، ص ۸۰ / ۶۳ روایه احمد بن محمد بن عمار از پدر آمده است.
۲۷. خصائص الائمه، ص ۷۲.
۲۸. غیبت نعمانی، ص ۶۸.
۲۹. در استنصار، ص ۱۰ به نقل از نعمانی از این راوی (احمد) از کتاب سلیم بن قیس روایتی نقل می کند که در سند آن هارون بن محمد افتاده است. لذا استاد جدیدی برای نعمانی به دست نمی آید.
۳۰. ترجمه وی در تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۱۴۶ با نام الحسین بن هارون بن محمد ابوعبدالله الضبی (۳۲۰ – ۳۹۸) آمده، سلسله نسبت وی تا ضبّه بن ادّ ذکر شده است. لذا در سند الیقین، ص ۱۶۸ (القاضی ابوعبدالله الحسین بن هارون بن محمد الصینی)، الصینی مصحف الضبیّ است.
۳۱. تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۳۳.
۳۲. مجله انتظار، ش ۲، ص ۲۵۳ – ۲۵۵.
۳۳. غیبت نعمانی، ص ۱۰۸.
۳۴. تعبیر روایتی نعمانی: أقرأنی می باشد که به معنای قاری وخواننده گردانیدن می باشد، بنابراین عبدالحلیم بن الحسین السمری متنی را در اختیار نعمانی قرار داده ونعمانی با قرائت آن متن بر وی، آن را دریافت داشته است.
۳۵. این متن در بشارات عهدین، ص ۲۱۲ به نقل از سفر تکوین ۱۷: ۲۰ آمده است (مهدی پور).
۳۶. غیبت نعمانی، ص ۱۰۹. در برخی از این نام ها اختلافاتی در نسخ کتاب وجود دارد که از ذکر آن خودداری ورزیدیم.
۳۷. غیبت طوسی، ص ۲۵۷ / ۲۲۵، وبه نقل از آن در بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵ / ۳، ونیز خرائج راوندی، ج ۱، ص ۴۶۶؛ صراطمستقیم، ج ۲، ص ۲۱۱ بدون اشاره به نام نعمانی.
۳۸. غیبت نعمانی، ص ۳۲۸، وبه نقل از آن در بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۲، در این کتاب نام راوی «ابی المرجی بن محمد بن المعمر الثعلبی درج شده است، نسخه رضویه ومرعشیه همانند متن چاپی است با افزودن «بن» قبل از الغمر.
۳۹. ر.ک: تاریخ بغداد، ج ۵، ص ۱۴؛ رجال نجاشی، ص ۹۴ / ۲۳۳؛ رجال طوسی، ص ۴۰۹ / ۵۹۴۹؛ فهرست طوسی، ص ۶۸ / ۸۶؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۳۴۵ – ۳۵۲؛ لسان المیزان، ج ۱، ص ۳۹۹ – ۴۰۲.
۴۰. برخی از بزرگان این نکته را به مصحح غیبت نعمانی یادآور شده اند. ایشان این نکته را در کتاب غیبت رعایت کرده، ولی در چاپ تهذیب که پس از غیبت از سوی مصحح، انتشار یافته این نکته ویرایشی از نظر دور مانده است. (ج ۱، ص ۱۶۸ / ۵۴، ص ۴۶۴ / ۱۶۴، ج ۲، ص ۲۱۹ / ۷۰، ج ۳، ص ۳۳ / ۳۲، ص ۱۹۵ / ۱۹، ج ۴، ص ۱۴۹ / ۳۹، ج ۵، ص ۸ / ۲۱).
۴۱. ر.ک: مصادر عامه، ترجمه ابن عقده، به ویژه تاریخ بغداد، ج ۵، ص ۱۴.
۴۲. غیبت نعمانی، ص ۱۰۲ – ۱۰۷.
۴۳. غیبت نعمانی، ص ۱۱۶ / ۱ ونیز ص ۱۲۶ / ۲۳.
۴۴. غیبت نعمانی، ص ۳۹، در برخی نسخ به جای النصّاب، الثقات آمده که مصحّف است؛ به ویژه اگر موالی را به معنای دوستداران بگیریم، یا به نسخه «رضویه» ونسخه «مرعشیه» توجه کنیم.
۴۵. «مولی» معانی مختلفی دارد، در کتاب های رجال واسانید حدیث، معمولاً به معنای آزاد شده به کار می رود. ذکر این وصف در کتاب های رجال، از آن رو است که آزاد شدن یک بنده، نوعی پیوند والحاق وی وفرزندانی را – که پس از آزادی زاده شده اند – به شخص آزاد کننده وقبیله وی، سبب می گردد. لذا کتاب های رجالی – که انساب راویان را ذکر می کنند – به ذکر این وصف توجه دارند. عبارت حدیثی «مولی القوم منهم – او من انفسهم -» به پیوند «ولا» اشاره دارد (مصادر حدیثی از جمله، غیبت نعمانی، ص ۲۳۵؛ غیبت طوسی، ص ۱۹۰؛ بحارالانوار، ج ۱۰۳، ص ۲۰۳ و۲۰۴).
۴۶. در نسخه چاپی غیبت نعمانی، ص ۳۴ به جای بارزی که در نسخه رضویه ومرعشیه آمده، باوری ذکر شده است.
۴۷. غیبت نعمانی، ص ۲۰۹ / ۱۷ ونظیر آن در امالی طوسی، ص ۴۷۹ / ۱۰۴۸، ص ۴۸۱ / ۱۰۵۱، ص ۴۹۱ / ۱۰۸۵ (مجلس، ص ۱۷ / ۷ وص ۲۰ و۵۴).
۴۸. غیبت نعمانی؛ ص ۱۲۷ / ۱. آقای مهدی پور، در نسخه خود «بن نصر» را درون کروشه ([ ]) قرار داده اند که نمی دانم به اعتماد نسخه ای بوده یا تصحیح اجتهادی است؟
۴۹. غیبت نعمانی، (مقدمه)، ص ۱۴ / ۲.
۵۰. رجال شیخ طوسی، ص ۴۰۹ / ۵۹۵۰ = ۳۱.
۵۱. نظیر این عنوان با حذف «بن» در غیبت نعمانی، ص ۵۷ / ۱ دیده می شود.
۵۲. این احتمال، برپایه این نکته استوار است که «ابن ابی هراسه» را تابع احمد، ونه وصف هوذه بگیریم؛ همچون احمد بن محمد بن سعید ابن عقده که پیشتر یاد کردیم. نمونه دیگر این بحث، محمد بن علی ابن الحنفیه است که غالباً در «ابن» پیش از «الحنفیه»، الف را در هنگام نگارش حذف کرده اند؛ ولی با توجه به این که «الحنفیه» وصفی درباره مادر محمد – ونه نام پدر حضرت علی (ع) است – نگارش الف «ابن» لازم است. (ر.ک: کمال الدین، ج ۱، ص ۳۳ و۳۵ ومقایسه کنید با ص ۴۴).
گفتنی است که در تهذیب، ج ۹، ص ۲۴۱ / ۲۷، هم در چاپ نجف وهم در چاپ استاد غفاری، درنام محمد بن علی ابن الحنفیه، کلمه ابن الحنفیه در آغاز سطر قرار گرفته است. طبعاً طبق رسم نگارش کنونی، الف «ابن» خواه ناخواه نگاشته می گردد. در نتیجه فایده معنوی ذکر «الف» از دست رفته است. آیت الله والد – مدّ ظلّه – به همین جهت در تصحیح رجال نجاشی، بر خلاف رسم کنونی الف «ابن» را در اوائل سطور حذف کرده اند تا اگر در موردی الف «ابن» در اول سطر نگاشته شود، فایده معنوی داشته باشد.
۵۳. الاحمدی، مصحف الاحمری است، در تاریخ بغداد پس از این نام افزوده: شیخ من شیوخ الشیعه، مصحح کتاب این عبارت را مربوط به ابراهیم بن اسحاق دانسته، لذا آن را درون دو خط تیره گذشته، ولی ظاهراً این وصف مربوط به شخص ترجمه شده – یعنی احمد بن نصر – است.
۵۴. وی از مشایخ بغدادیان بوده وبه نوشته تاریخ بغداد، ج ۴، ص ۲۳۴ و۲۳۵ متولد به سال ۲۹۹ ومتوفی به سال ۳۷۹ است.
۵۵. تاریخ بغداد، ج ۵، ص ۱۸۳ / ۲۶۴۰.
۵۶. خاتمه مستدرک، ج ۲۱، ص ۲۶۸، رقم ۱۰، «ی».
۵۷. با قید علوی عباسی در غیبت نعمانی، ص ۵۲ / ۳، ص ۱۵۵ / ۱۵، ص ۱۷۶ / ۱۸، ص ۲۰۵ / ۸، ص ۲۸۴ / ۳ وبا قید عباسی در غیبت نعمانی، ص ۲۸۹ / ۳، درباره روایت وی پس از این بحث خواهیم کرد.
۵۸. این احتمال وجود دارد که وی، همان عبیدالله بن موسی علوی عباسی باشد که در اسناد غیبت نعمانی دیده می شود. هر چند با عنایت به یکی نبودن اساتید این دو ونیافتن دلیلی بر علوی بودن عبیدالله بن موسی رویانی، نمی توان به این امر حکم نمود.
۵۹. امالی طوسی، ص ۵۸۹ / ۱۲۲۲؛ مج ۲۵ / ۱۱ وبه نقل از آن در بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۶۴ / ذیل ۱۳.
۶۰. به گزارش خطیب بغدادی در تاریخ بغداد (ج ۵: ص ۴۶۸) نخستین سماع صحیح حدیث ابوالمفضل شیبانی (۲۹۷ – ۳۸۷) در سال ۳۰۶ بوده است (ونیز ر.ک: امالی طوسی، ص ۵۱۰ / ۱۱۱۶ = مج ۱۸ / ۲۳، ص ۵۱۱ / ۱۱۱۷ = مج ۱۸ / ۲۳)، البته در امالی طوسی، ص ۶۰۹ / ۱۲۵۷ = مج ۲۸ / ۵ روایتی از ابی المفضل از برخی راویان درسال ۳۰۴ هم آمده است. به هر حال دریافت حدیث ابوالمفضل شیبانی در سال های ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۱۰، ۳۱۴، ۳۱۶، ۳۱۸، ۳۲۱، ۳۲۴، ۳۲۸ (مورد اخیر محل تأمل است: امالی طوسی، ص ۶۴۱ / ۱۳۳۵ = مج ۳۲ / ۲۱، مقایسه کنید با ص ۵۷۷ / ۱۱۱۹۱ = مج ۲۳ / ۵، ص ۵۹۰ / ۱۲۲۵ = مج ۲۵ / ۱۴ که به جای ۳۲۸، ۳۱۸ ذکر شده است) در مجالس مختلف امالی شیخ (مجالس ص ۱۶ – ۱۹، ص ۲۲ – ۲۵، ص ۳۲) گزارش شده است. بنابراین وی تقریباً هم طبقه نعمانی است.
۶۱. به ویژه ر.ک: احتجاج، ج ۲، ص ۶۰۷ (حدّث الشیخ ابوعلی الحسن بن معمر – محمد خ. ل – الرقّی بالرمله...).
۶۲. اقبال، ص ۲۱۲ وبه نقل از آن در وسائل، ج ۱۴، ص ۴۷۴ / ۱۹۶۳۳ وبحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۰۱ / ۳۱ (هر دو با این لفظ: علی بن نصر عن عبیدالله بن موسی) ونیز بحارالانوار،ج ۹۸، ص ۱۶۶ (با این عبارت: علی بن نصر البرسجی قال حدّثنا عبیدالله بن موسی).
۶۳. غیبت نعمانی، ص ۱۸۸ / ۴۳، ص ۲۴۱ / ۳۸، ص ۳۱۲ / ۲، وصف مسعودی در نسخ خطی کتاب هم دیده می شود.
۶۴. خاتمه مستدرک، ج ۱۹، ص ۱۲۷.
۶۵. غیبت نعمانی (مقدمه)، ص ۱۴.
۶۶. غیبت نعمانی، ص ۲۸۵ / ۱.
۶۷. مروج الذهب، (چاپ شارل پلا) ج ۲، ص ۱۲۴، بند ۸۶۹. با استفاده از تذکّر استاد جلالی در مقدمه الامامه والتبصره من الحیره، ص ۵۲.
۶۸. در غیبت نعمانی، ص ۸۵ روایتی آمده که در آن اشاره شده که طینت وسرشت همه امامان یکی بوده ودر آغاز خلقت همگی در پیرامون عرش پروردگار یک وجود داشته اند ودر آخر آن آمده: اولنا محمد واوسطنا محمد وآخرنا محمد، نیز ر.ک: خاتمه مستدرک، ج ۱۹، ص ۱۲۵ و۱۲۶.
۶۹. غیبت نعمانی، ص ۹۰.
۷۰. به ضمیمه مقاله مراجعه شود.
۷۱. با توجه به این توضیح معلوم می گردد که نمی توان در پاسخ استدلال محدث نوری به این عبارت شیخ صدوق قمی تمسک جست که: حمزه بن محمد علوی در قم به من حدیث کرد (معانی الاخبار، ص ۳۰۱ / ۱؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج ۱، ص ۲۲۷ / ۵، ص ۲۹۲ / ۴۳، ج ۲، ص ۶ / ۱۳، ص ۱۵۹ / ۲۴، ص ۲۰۹ / ۱۳، زیرا صدوق «نزیل ری» ونیز «شیخ الطائفه در خراسان» بوده (رجال نجاشی، ص ۳۸۹ / ۱۰۴۹) ودر شهرهای مختلف سفر کرده وساکن قم نبوده است. از سوی دیگر استاد وی نیز روشن نیست که ساکن قم بوده است، پس مقایسه روایت صدوق از حمزه بن محمد با روایت علی بن حسین از محمد بن یحیی عطار بی جاست.
۷۲. در غیبت نعمانی، ص ۹۷ از راوی وناسخ کتاب با نام ابوالحسن شجاعی یاد شده که ظاهراً ابوالحسن در آن مصحف ابوالحسین می باشد ر.ک: غیبت نعمانی، ص ۱۸، متن وحاشیه ۲؛ غیبت طوسی، ص ۱۲۷ / ۹۰، ص ۲۵۷ / ۲۲۵؛ رجال نجاشی، ص ۳۸۳ / ۱۰۴۳.
۷۳. همچون احمد بن عبدون معروف به ابن حاشر (غیبت طوسی، همانجاها)، ابوالفرج محمد بن علی قنائی (غیبت نعمانی، ص ۱۸).
۷۴. رجال نجاشی، ص ۳۸۳ / ۱۰۴۳.
۷۵. ر.ک: مجله نور علم، سال اول، شماره ۱۱ و۱۲، مقاله ابوالعباس نجاشی وعصر وی.
۷۶. شبیه این امر، در ترجمه هارون بن موسی تلعکبری (م ۳۸۵) در رجال نجاشی، ص ۴۳۹ / ۱۱۸۴ آمده است. نیز ر.ک: ص ۳۷۷ / ۱۰۲۸.
۷۷. غیبت نعمانی، ص ۱۸، گفتنی است که این متن در نسخه رضویه نیامده است.
۷۸. غیبت نعمانی (مقدمه)، ص ۱۵.
۷۹. درباره دعای سرّ، ر.ک: مصباح المتهجد، ص ۹۵، ۲۳۵، ۲۴۴ ونیز بلد امین، ص ۲۸، ۶۴.
۸۰. رساله ابوغالب زراری، ص ۱۷۹ / ۹۶ وطبقات اعلام الشیعه، قرن پنجم = نابس، ص ۲۳۰.
۸۱. مجمع الدعوات، ص ۲۳۳ وبه نقل از آن در بحارالانوار، ج ۹۴، ص ۱۸۲ / ۱۱، به همراه نقل از کتاب عتیق غروی (= مجموع دعوات ابوالحسین محمد بن هارون تلعکبری، ر.ک: ذریعه، ج ۲۰، ص ۵۴). در نقل بحارالانوار، نام نعمانی به صورت محمد بن عبدالله بن ابراهیم نعمانی ودر مطبوعه مجمع الدعوات با افزودن ابوعبدالله در آغاز آن آمده است. چنین می نماید که کلمه «بن عبدالله» مصحف ابوعبدالله بوده است وجمع بین این دو، از موارد جمع بین نسخه صحیح ونسخه محرف بوده که در نسخ خطی بسیار رخ داده است. به هر حال «بن عبدالله» در این نام زاید است.
۸۲. فلاح السائل، ص ۴۹، ۲۴۵، ۲۸۸.
۸۳. رجال نجاشی، ص ۲۶۸ / ۶۶۹ ونیز، ص ۳۵۵ / ۹۵۱.
۸۴. بحارالانوار، ج ۹۰، ص ۱۴۳، ونیز در ج ۸۶، ص ۲۰۲، ج ۹۴، ص ۱۹۰ به نقل از کتاب عتیق غروی، روایاتی از نعمانی ذکر شده است.
۸۵. روایت وی از نعمانی در کنز الفوائد، ج ۱، ص ۳۵۲ وبه نقل از آن در مستدرک، ج ۱۲، ص ۲۱۷ / ۱۳۹۲۴ آمده. در این دو کتاب طالب به ابی طالب تبدیل شده است که اشتباه می باشد ر.ک: کنز الفوائد،ج ۱، ص ۸۷، ۳۲۸، ج ۲، ص ۶۷؛ بحار الانوار، ج ۲، ص ۲۶۰ / ۱۷، ج ۷۴، ص ۲۸۰ / ۷؛ نابس، ص ۲۳۰؛ در وسائل ج ۲۷، ص ۱۶۹ / ۳۳۵۱۵ نام راوی مورد بحث در این روایت به درستی نقل شده است. ظاهراً اشتهار نام شریف حضرت امیر(ع) – علی بن ابی طالب – اشتباه فوق را به دنبال داشته است.
۸۶. کنز الفوائد،ج ۱، ص ۳۵۲.
۸۷. فخری، ص ۶۱؛ در شجره مبارکه، ص ۱۵۱ نیز نام وی آمده است.
۸۸. تهذیب الانساب، ص ۲۳۳؛ شجره مبارکه، ص ۱۴۹، منتقله الطالبیه، ص ۱۴۶ و۳۰۰؛ نام وی در فخری، ص ۵۸ و۶۱؛ اصیلی، ص ۳۰۹؛ عمده الطالب، ص ۳۲۷؛ تحفه الازهار، ص ۱۹۸؛ لباب الانساب، ص ۶۱۶؛ انساب شریف ابی الحسن فتونی، (ص ۱۴۵ نسخه خطی به خط وتنظیم مرحوم آیت الله زنجانی – جدّ نگارنده -) نیز آمده است.
۸۹. لباب الانساب، ص ۶۱۶.
۹۰. ابن عساکر پس از ذکر حدیث، توضیح می دهد که نام عبدالله بن الحویعه بن صبره العبدری (که در برخی اسناد به صورت محرف عبدالله بن ضبیعه العبدی آمده)، از این قسمت سلسله اسناد افتاده است.
۹۱. تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۳۴۰ و۳۴۱.
۹۲. این عبارت ترجمه «اصلع» می باشد. شاید کاربرد این تعبیر (به جای مثلاً: یا اباالحسن) در بی اعتنایی امام(ع) در پاسخ به وی مؤثر بوده است.
۹۳. یا شهادت می دهم (با توجه به قرائت اشهد، از باب افعال یا به صیغه ثلاثی مجرد).
۹۴. رجال نجاشی، ص ۲۶۱ / ۶۸۴، ص ۳۷۷ / ۱۰۲۶.
۹۵. بحارالانوار، ج ۶۱، ص ۲۳۳.
۹۶. قاموس الرجال، ج ۷، ص ۴۳۷.
۹۷. کامل ابن اثیر، ج ۸، ص ۳۱۱؛ التنبیه والاشراف، ص ۳۳۸ [تألیف در سال ۳۴۵]؛ مروج الذهب، ج ۵، ص ۲۱، ۲۹۱۵ در ضمن تاریخ خلافت متوکل – به تناسب – [آغاز تألیف در ۳۳۲ وپایان تألیف در ۳۳۶].
۹۸. رجال شیخ طوسی، ص ۴۳۲ / ۶۱۹۱ = ۳۴.
۹۹. غیبت طوسی، ص ۳۲۲ / ۲۷۰.

%ب ظ، %10 %564 %1396 ساعت %12:%شهریور

نعمانی و مصادر الغیبة (1)

مقدمه
اندیشه غیبت امام عصر (عجل الله فرجه) وتبیین علت وقوع آن وروشن ساختن ابعاد این حادثه مهم الهی وزدودن ابهامات از چهره تابناک آن، تألیف کتاب های بسیاری را به دست دانشمندان قرن های نخستین از فرقه های مختلف اسلامی سبب شده است. متأسفانه از این کتاب های بسیار، تنها اندکی در گذر زمان از گزند حوادث رهیده وبه دست ما رسیده است. از دیگر مصادر این بحث، جز نامی در کتب فهارس: همچون فهرست نجاشی (معروف به رجال نجاشی) وفهرست شیخ طوسی دیده نمی شود. با این همه با باز کاوی آثار موجود، می توان دریچه ای به کتب از دست رفته گشود واین مهم وابسته به تنقیح مبانی سبک جدیدی از مباحث رجالی وکتابشناختی است که از آن با نام «منبع یابی» می توان یاد کرد.
راقم سطور سال هاست که به اهمیت این گونه مباحث پی برده، تلاش های گسترده ای در تبیین ابعاد نظری وتطبیقی این بحث، انجام داده است که امیدوارست توفیق تنظیم ونشر این بحث ها نصیب وی گردد. نخستین سلسله این مقالات، با نام «الکاتب النعمانی وکتابه الغیبه» در سال ۱۴۱۹ در شماره سوم مجله علوم الحدیث نشر یافت(۱). مقاله حاضر ترجمه وتحریر مجدّد این مقاله است. در این تحریر، این مقدمه ومطالب بسیاری در متن افزوده شد وتغییراتی در مطالب آن به عمل آمد، لذا این تحریر کاملتر از تحریر عربی مقاله به نظر می رسد.
سه مصدر حدیثی مهم بحث «غیبت» عبارت است از: کتاب «غیبت» تألیف ابوعبدالله نعمانی (نیمه اوّل قرن چهارم)؛ کتاب «کمال الدین وتمام النعمه»(۲) تألیف شیخ ابوجعفر صدوق (ج ۳۰۶ – ۳۸۱) وکتاب «غیبت» تألیف شیخ ابوجعفر طوسی (۳۸۵ – ۴۶۰).
این سه کتاب، هر یک با روش واسلوب مختص به خود، به رشته تحریر در آمده اند؛ ولی هر سه نقاط مشترک چندی دارند؛ از جمله در این نقطه مشترک اند که اکثر مصادر آنها در دست نیست؛ لذا به عنوان مصدر دست اوّل به شمار می آیند. نخستین اثر حدیثی از سه اثر فوق، «غیبت نعمانی» است. این کتاب تنها به ذکر احادیث امامان معصوم(ع)(۳) وگاه احادیث نبوی(ص) درباره غیبت ومبانی اعتقادی آن، اختصاص دارد ومباحثی همچون غیبت های انبیای گذشته واخبار معمّران ومانند آن – که حجم عظیمی از کمال الدین را به خود اختصاص داده – ونیز مباحث مرتبط با تاریخ غیبت؛ همچون ولادت آن حضرت، ماجراهای عهد غیبت صغری، احوال نایبان خاص حضرت، توقیعات صادره از ناحیه مقدّسه وابحاث دیگری از این دست – که در کتاب های کمال الدین وغیبت شیخ طوسی به گستردگی آمده – از موضوع این کتاب بیرون است.
ابحاث کلامی – عقلانی ای که در غیبت شیخ طوسی، آغازگر کتاب بوده در این کتاب دیده نمی شود. غیبت نعمانی از زاویه حدیثی محض، به اندیشه غیبت ومبانی عقیدتی آن می نگرد. لزوم امامت ووصیت والهی بودن آنان، امامان دوازده گانه، لزوم اعتقاد به امام، ضرورت وجود حجت در زمین، لزوم صبر وانتظار در عصر غیبت، آزمایش شیعیان در این حادثه ونیز اوصاف امام منتظر(ع) وعلامات ظهور، آن حضرت وپاره ای از احوال آن حضرت وویژگیهای یاران واصحاب وشیعیان در عصر ظهور نمونه هایی از مباحث «غیبت نعمانی» است.
از امتیازات این کتاب، استفاده از مصادر بسیاری است که تنها در این کتاب، از آن ها استفاده شده است، لذا احادیث فراوانی در این کتاب نقل شده که در دیگر مصادر موجود غیبت نیامده است. با مروری بر نام مصادر این کتاب – که در این مقاله ارائه خواهد شد – به روشنی درستی این سخن روشن می گردد.

منبع یابی
بحث «منبع یابی» کتاب های حدیثی، از ابحاث مهمی است که کار قابل توجهی درباره آن صورت نگرفته است. علت اصلی نپرداختن به این بحث، عدم امکان دستیابی بدان بوده است. با آماده شدن برنامه های نرم افزاری بر روی کتب حدیثی، بهترین زمینه برای پرداختن به این گونه کاوش ها، فراهم آمده است. در این جا فهرست وار به برخی از فواید بحث «منبع یابی» اشاره می شود:
۱. شناخت منابع کتاب، در ارزیابی میزان اعتبار آن کتاب تأثیرگذار است؛ هرچه اعتبار مصادر کتاب بیشتر باشد، کتاب از اعتبار بیشتری برخوردار است.
۲. بحث منبع یابی در ارزیابی اعتبار آن منابع هم مؤثر است؛ چه میزان اعتماد بزرگان بر یک کتاب، در اثبات اعتبار آن نقش تعیین کننده دارد.
۳. با منبع یابی، می توان قسمت هایی از آثار مفقود را بازسازی کرد واز طریق این کار، به شناخت بهتر محتوای این کتاب ها دست یافت.
۴. در مباحث حدیثی، شناخت منابع روایات سنددار، بسیار اهمیت دارد؛ چه از این راه می توان در کشف تحریفات وتصحیفات واقع در اسناد تمییز مشترکات واقع در آن وبر طرف کردن ابهامات موجود در اسناد و...، گام های استواری برداشت. تفصیل این بحث در این مقال نمی گنجد.
۵. مبنای رجالی مهمی وجود دارد که در طرق به کتب، نیاز به بررسی سندی نیست. بنابراین مبنا یافتن طرق در اسناد، اهمیت بسیار دارد.
۶. گرایشی در میان مستشرقان به عنوان گرایش غالب دیده می شود که تاریخ یک اندیشه را، حداکثر تا زمان منابع مکتوب آن می دانند. این گرایش – صرف نظر از اشکالات مبنایی مهمی که دارد واز نشناختن ماهیت سند ونقش آن در مدارک تاریخی ناشی می شود – به هرحال بر تفکّر بسیاری از روشنفکران ودانشجویان علوم انسانی ما، سایه افکنده است. طبق این گرایش، یافتن مصادر مکتوب یک کتاب، می تواند تاریخ یک اندیشه را سال ها وچه بسا قرن یا قرن ها جلو ببرد وبر اصالت آن اندیشه، تأکید بیشتری به شمار آید.

مقاله حاضر در سه بخش تنظیم شده است:
فصل یکم: تاریخ زندگی مؤلف؛ در این بخش با تلاش در مصادر حدیثی ورجالی موجود، بیشترین اطلاعات از حیات واساتید وشاگردان نعمانی وهدف از تألیف کتاب «غیبت» وتاریخ تقریبی تألیف آن، ارائه شده است.
فصل دوم: مصادر کتاب غیبت؛ در این فصل مصادر مکتوبی را که نعمانی در کتاب خود، بر آنها اعتماد ورزیده ونیز روایاتی را که به گونه شفاهی از زبان مشایخ خویش برگرفته، معرفی می شود. هم چنین بحثی تفصیلی ای در مورد شیوه یافتن منابع کتاب های حدیثی سنددار، در این فصل آمده است.
فصل سوم: ارتباط نعمانی واستاد وی کلینی؛ این فصل بیش تر، برای رفع پاره ای ابهامات درباره احادیث باب دوازده امام در کافی تدوین شده است.
گفتنی است که تمامی آدرس های غیبت نعمانی، برطبق چاپ این کتاب با تحقیق استاد علی اکبر غفاری، (مکتبه الصدوق، تهران، ۱۳۹۷) می باشد. اخیراً چاپ جدیدی از این کتاب با این ویژگی ها انتشار یافته است: تحقیق فارس حسّون کریم، (انوارالهدی، قم، ۱۴۲۲). نگارنده امیدوار بود که این چاپ، برخی از اغلاط سندی این کتاب را با عنایت به مقابله با نسخه خطی دیگر ویا مراجعه به نسخه «بحارالانوار» اصلاح کرده باشد، ولی هرچه در این چاپ جست وجو کرد؛ کمتر اثری از این گونه تصحیحات یافت. با مراجعه به مقدمه کتاب، روشن گردید که در این تحقیق، به هیچ نسخه خطی مراجعه نشده است که بسیار مایه شگفتی است. تنها ارزش این تحقیق تخریجات احادیث کتاب به نظر رسید. امید آن که تحقیق آثار مهم واصیلی همچون این کتاب، جدّی تر گرفته شود.
آیا این مقال، خشنودی صاحب حقیقی ما ودلدار پنهان از دیده ها، جان هستی وجوهره آفرینش را که «بیمنه رزق الوری وثبتت الارض والیء» به همراه دارد؟

فصل یکم: تاریخ زندگی نعمانی(ره)
مؤلف کتاب «غیبت» ابو عبدالله محمد بن ابراهیم بن جعفر نعمانی کاتب، از دانشمندان بزرگ قرن چهارم بود. نجاشی درباره وی چنین می گوید:
«...معروف به ابن زینب(۴) از بزرگان اصحاب ما ودارای مقامی والا، جایگاهی شایسته، اعتقادی صحیح وروایات فراوان است. وی نخست به بغداد گام نهاد، سپس به شام رفت ودر همان جا در گذشت».(۵)
از تاریخ ومکان ولادت وخاندان وادوار نخستین حیات وی اطلاعاتی در دست نیست. آنچه از لابه لای اسناد کتاب غیبت درباره حیات وی یافته ایم، چنین است:
۱. ابوالقاسم موسی بن محمد قمی در سال ۳۱۳ (۶) در شیراز برای او حدیث لوح (حدیث معروف جابربن عبدالله انصاری) را از سعدبن عبدالله اشعری روایت کرده است.(۷)
۲. وی در سال ۳۲۷ در بغداد بوده؛ زیرا در ماه رمضان این سال، در منزل ابوعلی محمد بن همام در این شهر از او حدیث فرا گرفته است.(۸)
۳. در سال ۳۳۳ از محمد بن عبدالله بن معمّر طبرانی در طبریه (از توابع اردن(۹»، حدیث دریافت کرده است.(۱۰)
۴. در آغاز اسناد چندی در باب «ماروی أنّ الائمه اثنا عشر من طریق العامه» نام محمد بن عثمان دیده می شود. وی در بیشتر این اسناد ازابن ابی خیثمه (ابوبکر بن ابی خیثمه = احمد بن ابی خیثمه = احمد) حدیث کرده است. در آغاز این دسته اسناد، نام کامل ترین این راوی «محمد بن عثمان بن علاّن الدهنی البغدادی» ذکر شده است واشاره شده که اخذ روایت از وی در دمشق بوده؛(۱۱) ولی زمان آن را معیّن نکرده است. این راوی کیست؟ با جست وجو در کتاب های رجال وتاریخ واسناد کتب حدیثی، به چنین شخصی بر نخوردیم. عنوان دیگری در کتاب های تراجم ورجال عامّه دیده می شود که ظاهراً این راوی همان است.
در تاریخ بغداد، «عثمان بن محمد بن علی بن احمد بن جعفر بن دینار بن عبدالله ابوالحسین المعروف با بن علاّن الذهبی» را ترجمه کرده، گوید: در شام ومصر روایت کرد. در ضمن از قول محدّثی که در دمشق روایت کرده می گوید: «ابوالحسین عثمان بن محمد بن علان ذهبی بغدادی – که در سال ۳۳۲ بر ما وارد شد – ما را حدیث کرد. در آخر ترجمه از قول برخی از محدثان، او را بغدادی معرفی کرده، گوید:
«به مصر گام نهاد... واز آن جا بیرون رفت ودر دمشق در گذشت. برخی محل وفات وی را حلب ذکر کرده اند. صوری وفات او را در حدود سال ۳۴۰ وبرخی دیگر در حدود سال ۳۳۴ در حلب دانسته اند».(۱۲)
ابن عساکر در «تاریخ دمشق» وی را با تعبیر «عثمان بن محمد بن علی بن علان بن احمد بن جعفر ابوالحسین الذهبی البغدادی» ترجمه کرده، می گوید: در مصر سکنا گزید ودر آن جا ودر دمشق روایت کرد. وی سپس مشایخ او را ذکر کرده که در آن میان، نام ابوبکر بن ابی خیثمه دیده می شود.(۱۳)
با مقایسه عنوان ابن عساکر وخطیب بغدادی با یک دیگر، به نظر می رسد که «علی» و«علاّن» در نسب وی، نام یک نفر است («علاّن» گویش عامیانه «علی» می باشد(۱۴) وتکرار این دو نام در سلسله نسب او اشتباه است).
به هر حال به نظر می رسد که همین شخص، استاد نعمانی بوده ودر حدود همان سال ۳۳۲ که در دمشق بوده، برای نعمانی روایت کرده است. در نام وی در غیبت نعمانی، گویا تصحیف یا اشتباهی رخ نموده، نام این راوی وپدرش جابه جا شده است. لقب وی نیز «الذهبی» (با ذال معجمه وباء موحّده) می باشد. چنان که در کتب ضبط اسماء والقاب، بدان تصریح شده(۱۵) است ودر غیبت نعمانی به «الدهنی»، تصحیف گردیده است.
۵. در آغاز غیبت آمد ه که ابوعبدالله محمد بن ابراهیم نعمانی، این کتاب را در حلب برای ابوالحسین محمد بن علی بجلی کاتب حدیث کرده است.(۱۶) گویا این راوی، همان راوی شناخته شده نعمانی، محمد بن علی ابوالحسین شجاعی کاتب است که نام وی در برخی نسخه های دیگر کتاب در این جا ذکر شده وروایت ابوعبدالله نعمانی برای وی، در ذی الحجه سال ۳۴۲ گزارش شده است.(۱۷) در این صورت ظاهراً لقب وی «البجلی» تصحیف «الشجاعی» است ومشابهت این دو واژه در نگارش، چنین تصحیفی را به دنبال داشته است.
آنچه گفته آمد، مواردی از روایات نعمانی بود که به مکان یا زمانِ، برگرفتن حدیث یا روایت کردن آن، تصریح شده بود. نکته قابل درنگ در این جا این است که بسیاری از مشایخ نعمانی، از مشایخ هارون بن موسی تلعکبری (محدّث بزرگ بغدادیان) نیز بوده وتلعکبری از آنها در حدود همان سال ۳۲۷ – که نعمانی در بغداد از ابوعلی محمد بن همام حدیث آموخته – روایت شنیده است. عدم اشاره به مکان دریافت روایت تلعکبری از این راویان، شاید اشاره داشته باشد که این امر در بغداد صورت گرفته است. از برخی دیگر از مشایخ نعمانی هم گزارش هایی در دست است که حضور ایشان را در بغداد نشان می دهد. لذا به نظر می رسد که بیشتر حدیث آموزی نعمانی در بغداد بوده است. ما در این جا از اطلاعاتی از این دست درباره مشایخ نعمانی، یاد می کنیم که می تواند به اثبات نکته فوق کمک رساند.
مشایخ دیگر نعمانی – به جز ابوعلی محمد بن همّام – که گویا نعمانی در بغداد از آنها حدیث دریافت کرده، عبارت اند از:
۱. احمد بن محمد بن سعید کوفی، معروف به ابن عقده (م ۳۳۲(۱۸)) که نعمانی از وی فراوان روایت می کند. ابن عقده سه بار به بغداد مسافرت کرده است.(۱۹) در سومین مسافرتش در سال (۳۳۰) در مسجد رصافه ومسجد براثا، کرسی املای حدیث داشته است.(۲۰) گویا نعمانی در همین مسافرت سوم، در سال ۳۳۰ از وی حدیث برگرفته است.
۲. احمد بن نصر بن هوذه ابوسلیمان باهلی (متوفای ذی حجه سال ۳۳۳ در جسر نهروان)؛ تلعکبری از وی در سال (۳۳۱) حدیث شنیده واز وی اجازه روایت دارد.(۲۱)
۳. سلامه بن محمد؛ روایات وی در غیبت نعمانی، بیشتر از احمد بن علی بن داود قمی است.(۲۲)
شیخ طوسی درباره سلامه بن محمد بن اسماعیل ارزنی آورده است: نزیل بغداد، تلعکبری از وی در سال ۳۲۸ حدیث شنیده واز وی اجازه روایت دارد.(۲۳) وی دایی ابوالحسن محمد بن احمد بن داود است.
به گفته نجاشی، احمد بن داود با خواهر سلامه بن محمد، ازدواج کرد واز وی ابوالحسن محمد بن احمد زاده شد. سلامه بن محمد، پس از مرگ پدر وی (احمد بن داود) او (ابوالحسن محمد) را به همراه خود به بغداد آورد ومدتی در بغداد اقامت گزید. سپس در سال [سیصد و]سی وسه، به شام رفت وبعد به بغداد بازگشت ودر سال ۳۳۹ در آن جا درگذشت.(۲۴)
احتمال بیشتر آن است که نعمانی، از سلامه بن محمد در بغداد [ونه در شام] ودر حدود همان سال ۳۲۸ – که تلعکبری از سلامه حدیث شنیده – روایت دریافت داشته است.
۴ و۵. ابوالحسن عبدالعزیز بن عبدالله بن یونس موصلی اکبر وبرادر وی ابوالقاسم عبدالواحد؛ تلعکبری از هر دو برادر در سال ۳۲۶ حدیث شنیده واز عبدالعزیز اجازه دریافت داشته است.(۲۵)
۶. محمد بن یعقوب کلینی؛ نعمانی از وی بسیار روایت می کند. در سال ۳۲۷ چند نفر از راویان کافی در بغداد (باب الکوفه درب سلسله) از کلینی حدیث شنیده اند.(۲۶) کلینی در سال ۳۲۸ یا ۳۲۹، در همین شهر از دنیا رفت ودر مقبره «باب الکوفه» به خاک سپرده شد.(۲۷)
روایت نعمانی از کلینی، باید در حدود سال ۳۲۷ در بغداد باشد. البته به گزارش ابن عساکر، کلینی به دمشق قدم نهاد ودر بعلبک به نقل از پاره ای از مشایخ خود، حدیث نقل کرد؛(۲۸) ولی ظاهراً سفر نعمانی به شام، پس از مرگ کلینی بود. لذا نمی توان روایت نعمانی از کلینی را مربوط به این سفر دانست.
– از دیگر مشایخ نعمانی – که نشانه هایی از حضور آنها در بغداد وجود دارد – احمد بن محمد بن عمار کوفی است (که تلعکبری از وی روایت کرده است(۲۹)). محمد بن عبدالله بن جعفر حمیری (در ترجمه وی در رجال نجاشی) از وی نقل می کند که نسخه من از کتب «مساحت» احمد بن ابی عبدالله برقی گم شد. از اصحاب ما، در قم وبغداد وری دراین باره پرسیدیم، این کتب را در نزد کسی نیافتم...(۳۰).
– یکی از مشایخ نعمانی علی بن احمد بند نیجی است. بندنیجین شهری نزدیک به بغداد بوده است.(۳۱) شاید وی همان علی بن احمد بن نصر بندنیجی باشد که ابن غضائری وی را ساکن رمله (از بلاد فلسطین)(۳۲) می داند.(۳۳) لذا ظاهراً نعمانی از وی در بغداد یا بلاد شام، حدیث اخذ کرده است.
– یکی از مشایخ دیگر نعمانی – که نام وی تنها در کنار نام محمد همّام ذکر شده – محمد بن الحسن بن محمد بن جمهور عمّی است – به گفته قاضی محسن بن علی تنوخی (مؤلف نشوار المحاضره) وی از شیوخ اهل ادب در بصره بوده وبا پدر قاضی تنوخی، بسیار ملازمت داشته است.(۳۴) قاضی محسن تنوخی – که خود بزرگ شده بصره می باشد -(۳۵) از وی خط وانشا آموخته وبسیار ملازم اوبوده است.(۳۶) حال آیا نعمانی در بصره، از محمد بن الحسن بن محمد بن جمهور حدیث دریافت کرده یا همچون محمد بن همّام در بغداد؟ روشن نیست.
باری با دقّت در آنچه گفته آمد، می توان این تصویر از زندگی نعمانی را به واقعیت نزدیک دانست که وی – که از اهل بغداد نبوده – در حدود سال ۳۲۷ در این شهر می زیسته وتا حدود سال ۳۳۰ و۳۳۱ از مشایخ حدیثی در این شهر، استفاده برده است. در حدود سال ۳۳۲ و۳۳۳ به بلاد شام رفته ودر سال ۳۴۲ در حلب بوده است. در آن جا کتاب خود را برای شاگرد خود، روایت کرده واحتمالاً در همین شهر آن را تألیف کرده ودر بلاد شام در گذشته است.
گفتنی است که اندکی پیش از سال ۳۳۰، چند نفر از دانشمندان شیعی، به بغداد مهاجرت کرده اند: یکی محمدبن یعقوب کلینی ودیگری ابو عبدالله نعمانی که در سال ۳۲۷ در بغداد بوده اند. هجرت سلامه بن محمد ارزنی، به همراه خواهرزاده خود ابوالحسن محمد بن احمد بن داود قمی هجرت آنها هم به بغداد، باید در همین سنوات باشد. سلامه بن محمد ومحمد بن یعقوب کلینی وابوعبدالله نعمانی هر سه به بلاد شام سفر کرده اند. سفر سلامه بن محمد به شام در سال ۳۳۳ بایستی تقریباً هم زمان با سفر ابو عبدالله نعمانی باشد. این سفرهای مشابه، آیا از عامل مشترکی نشأت گرفته است؟ آیا می توان چنین تصور کرد که حضور خاندان شیعی «آل حمدان» به ویژه سیف الدوله امیر دانش دوست وادب پرور – که دانشمندان را گرامی می داشت – در این سفرها مؤثر بوده است.(۳۷) ابن جعابی، محدّث شیعی معروف بغداد، به نزد سیف الدوله رفت وی او را به خود، نزدیک ساخت واز خاصّان او گردید.(۳۸) سیف الدوله درست در همان سال ۳۳۳، حلب را به تصرف خود در آورده است. استیلای کامل وی بر حلب، در اوایل سال ۳۳۴ رخ داده است.(۳۹)
به هر حال لقب «الکاتب» درباره نعمانی، می تواند ناظر به نوعی ارتباط بین وی وصاحب منصبان باشد، ولی این که وی کاتب چه کسی بوده است، روشن نیست.

تاریخ تألیف کتاب غیبت
از تاریخ دقیق نگارش غیبت «نعمانی» اطلاعی نداریم. مصحّح این کتاب، عبارت روی جلد یکی از نسخه های خطی آن را نقل کرده وتصنیف کتاب را در ذی حجه سال ۳۴۲ دانسته است؛(۴۰) ولی این سخن بی دلیل است. تاریخ فوق، تاریخ روایت کتاب از سوی مؤلف برای شاگرد خود ابوالحسین شجاعی است. پس علی القاعده(۴۱) باید تألیف کتاب پیش از این تاریخ باشد. برای تعیین تاریخ نگارش کتاب به تاریخ حدیث آموزی مؤلف از محمد بن عبدالله طبرانی (سال ۳۳۳)، می توان استناد کرد. لذا تألیف کتاب را می توان از سال ۳۳۵ جلوتر ندانست.(۴۲)
راهی دقیق تر وبهتر برای تعیین تاریخ تألیف کتاب، توجّه به عبارتی در این کتاب است که درباره امام عصر (عجل الله فرجه) آورده است که: «وله الان نیف وجانون سنه»(۴۳). با توجه به این که واژه «نیف» از نوعی ابهام برخوردار است، ترجمه دقیق عبارت فوق میّسر نیست؛(۴۴) ولی به هر حال از این عبارت استفاده می گردد که آن حضرت در زمان تألیف کتاب، لااقل ۸۱ سال داشته است(۴۵). وبا عنایت به قول صحیح(۴۶) در تاریخ ولادت آن حضرت، در سال ۲۵۵ (۴۷) یا ۲۵۶(۴۸)، تألیف کتاب، نمی تواند از سال ۳۳۶ جلوتر باشد.(۴۹) بنابراین، کتاب یاد شده در فاصله سال های ۳۳۶ تا ۳۴۲ به رشته تحریر در آمده است.
تألیف کتاب پس از سفر نعمانی به شام وعلی القاعده، در یکی از شهرهای این سرزمین، واحتمالاً درهمان حلب – که مؤلف، کتاب را به شاگرد خود ابوالحسین شجاعی نویسانده – بوده است، از عبارت مقدمه کتاب، بر می آید که مکان تألیف کتاب دور از موطن اصلی نعمانی بوده است؛ چه وی تصریح می کند که در این کتاب، تنها احادیثی را که در هنگام تألیف در اختیار داشته، گرد آورده است؛ چون جمیع روایاتی که در این زمینه دریافت داشته، در دست وی نبوده است.(۵۰) شاید نعمانی در مسافرت شام، نتوانسته تمام کتاب ها ویادداشت های حدیثی خود را به همراه ببرد. با این حال حجم روایات کتاب وتعداد مصادر آن قابل توجه است.

نویسنده: محمد جواد شبیری زنجانی
پى نوشت ها:

۱) متأسفانه اغلاط چاپی چندی در این مقاله دیده می شود که برخی بسیار زیان بار است.
۲) برخی نام این کتاب را «اکمال الدین واتمام النعمه» دانسته اند که اشتباه است، در تمامی آثار صدوق هماره به این کتاب با نام «کمال الدین (وتمام النعمه)» اشاره شده است، اقتباس نام کتاب از آیه اکمال (سوره مائده، آیه ۳) نیز دلیل بر صحت نام «اکمال الدین» نمی باشد. تفصیل این نکته را به فرصتی دیگر وا می نهیم.
۳) غیبت نعمانی، ص ۲۳ و۲۹.
۴) در سندی در غیبت طوسی: ۱۲۷ / ۹۰ از وی با عبارت «المعروف با بن ابی زینب النعمانی الکاتب» یاد شده است.
۵) رجال نجاشی: ۳۸۳ / ۱۰۴۳.
۶) تمام تاریخ ها در این مقاله، به تاریخ هجری قمری است.
۷) غیبت نعمانی: ۶۲ / ۵.
۸) همان، ۲۴۹/ ۶.
۹) معجم البلدان: ۱۷، (اطلس تاریخ الاسلام (موارد متعدد)، معجم ما استعجم (ط عالم الکتب، بیروت، ۱۴۰۳) ج ۱: ۹۳.
۱۰) غیبت نعمانی: ۳۹ / ۱.
۱۱) همان: ۱۰۲ / ۳۷.
۱۲) تاریخ بغداد ۱۱:۳۰۱ و۳۰۲ / ۶۰۹۱.
۱۳) تاریخ دمشق ۴۰:۲۶ / ۴۶۳۵.
۱۴) مقدمه ابن صلاح: ۳۰۹؛ تدریب الراوی ۲: ۷۸۹؛ تجرید اسانید الکافی: ۱۱ ومقایسه کنید با انساب سمعانی ۴:۲۶۴.
۱۵) توضیح المشتبه، ۴: ۴۹؛ اکمال ابن ماکولا، ۳:۳۹۶؛ تاریخ دمشق، ۴۰:۲۷ به نقل از عبدالغنی بن سعید.
۱۶) همان: ۱۸.
۱۷) همان جا (حاشیه ۲).
۱۸) تاریخ بغداد، ۵: ۲۲؛ رجال طوسی:۴۰۹ / ۵۹۴۹ = ۳۰، مقایسه کنید با فهرست طوسی (تحقیق سید عبدالعزیز طباطبایی): ۷۰ / ۸۶، رجال نجاشی: ۹۵ / ۲۳۳ که تاریخ وفات وی را ۳۳۳ ذکر کرده اند که ظاهراً اشتباه است.
۱۹) تاریخ بغداد ۵: آخر ص ۱۸ (به نقل از شاگر ابن عقده: ابن جعابی).
۲۰) تاریخ بغداد ۵: ۱۵ (ونیز ص ۲۲، سطر ۱۶)، امالی طوسی: ۲۶۹ / ۵۰۱، مجلس ۱۰،ج ۳۹).
۲۱) رجال طوسی: ۴۰۹ / ۵۹۵۰ = ۲۱.
۲۲) غیبت نعمانی: ۱۳۴ / ۱۸، ۱۴۹ / ۶، ۲۸۶ / ۶ ونیز ر. ک: ادامه مقاله.
۲۳) رجال طوسی: ۴۲۷: ۶۱۳۹ = ۴.
۲۴) رجال نجاشی: ۱۹۲ / ۵۱۴.
۲۵) رجال طوسی: ۴۳۱ / ۶۱۸۳ و۶۱۸۴ = ۲۶ و۲۷.
۲۶) مشیخه تهذیب ۱۰: ۲۹؛ مشیخه اسبتصار، ۴: ۳۱۰.
۲۷) فهرست طوسی: ۳۹۵ / ۶۰۳، رجال طوسی: ۴۳۹ / ۶۲۷۷، رجال نجاشی: ۳۷۷ / ۱۰۲۶، اکمال ابن ماکولا ۷:۱۴۴.
۲۸) تاریخ دمشق، ۵۶:۲۹۷.
۲۹) فهرست طوسی: ۷۱ / ۸۸ ونیز ادامه مقاله.
۳۰) رجال نجاشی: ۳۵۵ / ۹۴۹.
۳۱) انساب سمعانی ۱: ۴۰۲.
۳۲) انساب سمعانی، ۳:۹۱.
۳۳) مجمع الرجال ۴: ۱۶۵، خلاصه علامه حلی: ۲۳۵ / ۲۷ رجال ابن داود: ۴۸۱ / ۳۲۰ رجال ابن غضائری (گردآوری سید محمد رضا حسینی جلالی):۸۲/۳، گفتنی است که در لقب وی در برخی از موارد فوق تصحیفاتی رخ نموده است.
۳۴) نشوار المحاضره ۴: ۱۰۹ به نقل از معجم الادباء ۶: ۴۹۸ ونیز ر. ک. نشوار ۳: ۲۵۸ / ۱۶۵.
۳۵) نشوار المحاضره، مقدمه مصحح، ص ۱۹ و۲۰.
۳۶) نشوار المحاضره، ۴:۱۰۹
۳۷) دائرهالمعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل آن حمدان، ۱:۶۹۲ به نقل از ثعالبی، یتیمه الدهر ۱:۱۱ وغیر آن.
۳۸) فهرست طوسی: ۳۲۵ / ۵۰۶.
۳۹) دائره المعارف بزرگ اسلامی، همانجا (۱: ۶۹۰).
۴۰) غیبت نعمانی، مقدمه مصحح، ص ۲.
۴۱) معمولاً روایت یک کتاب برای شاگردان پس از تألیف کتاب صورت می گرفته است، ولی گاه نگارش کتاب به صورت املای مطالب آن بر شاگردان انجام می شده است. بسیاری از آثارشیخ طوسی وسید مرتضی؛ همچون عده الاصول، خلاف، اختیار الرجال، ذریعه، بدین روشن نگارش یافته است، لذا قید «علی القاعده» در عبارت فوق آورده شد.
۴۲) اگر کتاب در سال ۳۳۳ نگارش یافته باشد، مناسب بود به جای ذکر تاریخ، از واژه «امسال» استفاده شود. همچنین اگر در سال ۳۳۴ تألیف شده باشد، واژه «پارسال» مناسب تر می نمود.
۴۳) غیبت نعمانی: ۱۵۲.
۴۴) نزدیک ترین ترجمه این عبارت: «بیش از هشتاد سال» می باشد.
۴۵) کلمه «نیف» در اصل از ریشه «ناف» ینوف به معنای ارتفاع وزیاده می باشد. دو گونه تفسیر مختلف برای این واژه ذکر شده که بر طبق یکی، معنای «نیف وثمانون» ۸۱ الی ۸۳ وبر طبق دیگری ۸۱ الی ۸۹ می باشد. اگر تفسیر نخست که آن را ما حصل «اقاویل حذاق البصریین والکوفیین» دانسته اند (لسان العرب ۹:۳۴۲، تاجر العروس ۲۴:۴۴۴) در عبارت نعمانی مراد باشد، محدوده دقیق تر ۳۳۶ تا۳۳۹ برای تألیف کتاب به دست می آید؛ ولی با توجّه به پوشیده بودن دیدگاه نعمانی در این زمینه، نمی توان چنین تحدیدی را مستدلّ ساخت. گفتنی است که کلمه «نیّف» یک بار دیگر در غیبت نعمانی آمده که چون پس از لفظ سی صد قرار گرفته، در بحث ما مفید نیست، (ص ۱۹۶، در این مورد تعداد اصحاب خاص حضرت مهدی (علیه السلام) همچون اصحاب بدر «الثلاثمائه والنیف» ذکر شده است.)
۴۶) پاره ای اقوال دیگر هم در این زمینه دیده می شود که از اعتبار لازم برخوردار نمی باشد به عنوان نمونه ر. ک. فصول مختاره: ۳۱۸،.صراط مستقیم ۲: ۲۳۳، دلائل الامامه: ۵۰۱، غیبت طوسی: ۲۴۲ / ۲۰۸، کشف الغمه، ۳:۲۳۴ و...
۴۷) کافی ۱: ۵۱۴، اول فصل، کمال الدین: ۴۳۰ / ۴، ۴۳۲ / ۹ و۱۲، ارشاد ۲:۳۳۹، غیبت طوسی: ۲۳۴ / ۲۰۴، ۲۳۸ / ۲۰۶.
۴۸) کافی ۱: ۳۲۹ / ۵، ۵۱۴ / ۱، فرق الشیعه، غیبت طوسی: ۲۳۱/ ۱۹۸، ۲۴۵/ ۲۱۲، ۲۵۹ / ۲۲۶، ۲۷۲ / ۲۳۷، ۳۹۳ / ۳۶۲.
۴۹) توجه به این نکته سودمند است که چون کلینی – استاد مهم نعمانی – هم تنها دو تاریخ ۲۵۵ و۲۵۶ را برای ولادت آن حضرت ذکر کرده، نباید رای نعمانی در این زمینه بجز این دو باشد.
۵۰) غیبت نعمانی: ص ۲۹ «بحسب ما حضر فی الوقت اذ لم یحضرنی جمع ما رویّته فی ذلک لبعده عنّی وانّ حفظی لم یشمل علیه، والّذی رواه الناس من ذلک اکثر واعظم ممّا روّیته، ویصْغُر ویقلّ عنه ما عندی». واژه «حفظ» در عبارت فوق آیا به معنای نگاهداری است یا به معنای از برکردن؟ روشن نیست.

%ب ظ، %10 %561 %1396 ساعت %12:%شهریور

تنها راه (7)

مروری بر زیارت حضرت صاحب الامر (علیه السلام)
اشاره
در شیار این فرازها جریان معرفتی با سلام ودرود، شهادت وشهود وتوسل ووسیله یابی شکل می یابد. ودر فراز وفرود وامواج واژگان اذهان عاشقان را به ساحل امن «تنها راه» می سپارد. به او می آموزد که باید برکات معرّفی را با فتح قلّه های فرهنگ مهدویت به پیش بَرَد واز همین روست که فرایند فرهنگ انتظار را یکپارچه وپیوسته باید گذر نماید واز معبرهای «انتظار»، «توقع» و«ترقب» به سلامت عبور کند وآداب عشق را جانانه مشق کند.
اُشهِدُ الله واُشهِدُ مَلائکَتَهُ واُشهِدُکَ یا مَولایَ بهذا ظاهِرُهُ کَباطِنِه وسِرُّهُ کَعَلانیَتِهِ واَنتَ الشاهِدُ علی ذلک وهو عَهدی الیک ومیثاقی لدیک اِذ اَنتَ نظام الدّین ویَعسُوبُ المتّقین وعزّ الموحدّین وبذلک امرنی ربّ العالمین.
گواه می گیرم خدا را وگواه می گیرم فرشتگانش را وگواه می گیرم تو را ای مولایم! به این اعتقاد قلبی که نسبت به تو دارم. عقیده ای که ظاهرش مانند باطن وسرّش همانند آشکار آن است وتو خود بر آن شاهدی وآن عهد من است با تو وپیمان من است در پیشگاه تو؛ چون تو خود نظام دین هستی وپیشوای متقیان وعزّت یکتاپرستان، وپروردگار جهان مرا بر آن امر فرموده است.
بر ادّعا واعتقاد خویش گواه می گیرم خداوند وفرشتگان را وامام زمان(ع) را به عنوان شاهد وگواه خود یاد می کنم.
واعلام می کنم که در ظاهر وباطن وپنهان وآشکار بر همین مرام هستم (ودر همین جا دوباره خود حضرت را شاهد وگواه می آورم) «وانت الشاهد علی ذلک» واین به نمایش گذاشتن اوج اُنس وقُرب است. در ادامه سخن از عهد ومیثاق با حضرتش می رود.
جریان معرفتی واعتقادی خود را نشان دادم وگواهی دادم که پنهان وآشکارش یکی است؛ زیرا از نگاه آسیب شناسی اعتقادی چه بسا انسان دچار آسیب های «شک»، «شبهه»، «ریا» و«سمعه» شود؛ یعنی یا در ساحت نظری (شک وشبهه) ویا در ساحت عملی (ریا وسمعه) ممکن است انسان دچار آسیب بشود.
این گونه است که در دعای دوران غیبت امام زمان(ع) آمده است:
وَاجعَل ذلک منّا خالِصاً مِن کُلّ شَک وشُبهَة وریاءٍ وسُمعَة حَتّی لا نُریدَ بِه غیرَکَ ولانَطلُبَ بِهِ اِلاّ وَجهَکَ.۱
خداوندا! این عقیده ما را از هرگونه آسیب های شک، شبهه، خودنمایی وشهرت خالص گردان؛ تا این که به وسیله آن عقیده فقط تو را بخواهیم وتو را طلب کنیم.
دوباره دلبر خود وامام عصر خویش را شاهد وگواه می گیرم، «وانت الشاهد علی ذلک» که تو بر این اظهار ارادت وجریان معرفتی واعتقادی من آگاه هستی. چه خوش است این اوج اُنس وقرب ونجوای عاشقانه!
در ادامه عهد ومیثاق خود را با تو یاد وبازخوانی می کنم؛ چون که تو نظامِ دین هستی. قواعد علم واساس آن وقوام وچهار چوب علم ودین بر قامت بلند تو استوار است. تو واجداد معصومت ارکان توحید هستید. آنان که عهد ومیثاق خود را از شما بگسلند وقطع نمایند، از مدار حق بیرون شده اند ودر مدار باطل دچار تیه وسرگردانی گشته اند.
فَلَو تَطاوَلَتِ الدُّهُورُ وتمادَتِ الاَعمارُ لَم اَزدَد فیکَ اِلاّ یقیناً ولک اِلاّ حُبّاً وعَلَیکَ اِلاّ مُتکِلاً ومُعتَمداً ولِظُهُورِکَ اِلاّ مُتَوَقِّعاً ومُنتَظِراً ولِجهادی بَینَ یَدَیکَ مُتَرَقِّباً فاَبذُلُ نَفسی ومالی ووَلدی واَهلی وجَمیعَ ما خَولَنی رَبّی بَینَ یَدَیکَ وَالتصَرُّفِ بَینَ اَمرِکَ ونَهیِکَ.
پس اگر روزگاران طولانی وعمرها بلند شود جز این نیست که یقینم دربارهِ تو افزون می شود وعشق ودوستی ام برای تو زیاد می شود، وتوکل واعتمادم به تو، افزایش می یابد. وبرای ظهور تو متوقع وآماده وپیوسته مسئو لیت پذیر خواهم بود ودر این آماده بودنم از انتظار وآمادگی وتوانمندی های لازم برخوردارم، وبرای جهاد در رکاب وپیشگاه تو چشم به راهم ودیدبانی ورصدهای به هنگام ومناسب انجام می دهم (ثانیه شماری می کنم). تا این که بخشش کنم جان ومال وفرزند واهل وعیالم را وهمه دارایی ام را که پروردگار به من عطا کرده، در پیشگاه تو وهمه را در راه امر ونهی تو صرف می کنم.
اگر چه دوران غیبت طولانی شد وعمرهای بسیاری سپری، ولی تاکنون جمال دل آرای تو را ندیده ام وهر چه که بیش تر می گذرد، پوچی ادعاهای دیگران را بهتر وبیش تر درمی یابم ومشاهده می کنم که دیگران در بساط خود چیزی ندارند وتمامی بَزَک ها ورنگ ها، رخسار زشت خویش را می نمایند.
پس ما به باوری عمیق وگسترده دربارهِ تو دست می یابیم که واقعاً «تنها راه» تو را می زیبد؛ «لم ازدد فیک الا یقیناً». وآستانهِ بلند یقین وباورم تنها جایگاه قدم های توست. دیوانه وار ومستانه سرگردان کوی عشق توام وشکوفه های محبت ودوستی تو را به نظاره می نشینم؛ «ولک الاّ حبّاً».
با یقین وحبّی که نسبت به تو یافته ام نمی توانم به غیر تو دل ببندم واعتماد کنم. فقط راهبرد انتظار راه به جایی می برد؛ «وعلیک الاّ متکلا ومعتمداً».
با بینش مهدوی وگرایش به آن وتکیه بر راهبرد انتظار برای ظهور خورشید باید گام برداشت.
برای آن که خورشید را از پس ابرها بیرون آوریم ودر آغوش نگاه خود برکشیم، باید به مقام توقّع وپیوسته آماده باش بودن راه یابیم وهمیشه مسئو لیت پذیر باشیم؛ «متوقّعاً».
وبه انتظار وآمادگی وتوانمندی های لازم بار یابیم ودر عرصه ها وساحت های گوناگون فردی واجتماعی از صلاحیت ها وآمادگی لازم برخوردار باشیم؛ ساحت های، عاطفی ورفتاری؛ «منتظراً».
ابوبصیر از امام صادق(ع) نقل می کند:
مَن سَرّ اَن یکون مِن اصحاب القائم فلینتظر ولیعمل بالورع ومحاسن الاخلاق وهو منتظر فان مات وقام القائم بعده کان له من الاجر مثل اجر من ادرکه فجدّوا وانتظروا هنیئاً لکم ایّتها العصابة المرحومة.۲
کسی که می خواهد از یاران واصحاب امام مهدی(ع) باشد، باید انتظار بَرَد وورع وپاک دامنی پیشه سازد واخلاق خویش را نیکو کند. در این حالت اگر بمیرد وحضرت حجّت پس از مرگ او ظهور کند، پاداش کسی را دارد که آن حضرت را درک می کند. پس تلاش کنید ودر انتظار باشید؛ گوارا باد بر شما ای گروهی که مورد رحمت حق قرار گرفته اید.
مهدی یاوران وقتی پس از مقام های «متوقع» و«منتظر» در مقام «مترقب» جای می گیرند، با «آماده باشی مستمر» و«توانمندی لازم» اقدام به «دیدبانی ورصدهای» به هنگام می کنند تا بتوانند جایگاه خود را تبیین کنند. هم هدف را رصد می کنند وشرایط ونشانه های ظهور را زیر نظر می گیرند وهم در نسبت سنجی میان وضعیت خود وشرایط موجود بهترین موضع گیری را اتخاذ می نمایند؛ «ولجهادی بین یدیک مترقّباً».
مهدی یاوران پس از توجه به این مقام ومحورها، با بذل جان، مال، فرزندان واهل وعیال وتمامی امکانات در پیشگاه امام زمان خود وصرف آن ها برای امر ونهی او، از هیچ چیزی دریغ نخواهند کرد.
فرهنگ انتظار همهِ این پیام های هماهنگ وهمگرا را با هم وبه گونهِ نظام مند دارد. با چنین بلوغ وبالندگی می توان همه هستی خود را در طبق اخلاص نهاد وتقدیم راهش کرد.
مَولایَ فَاِن اَدرَکتُ اَیّامَکَ الزّاهِرَة واَعلامَکَ الباهِرَة، فَها اَنَا ذاعَبدُکَ المُتَصَرِّفُ بَینَ اَمرِکَ ونَهیِکَ، اَرجُو بِهِ الشهادَة بَینَ یَدَیکَ والفوزَ لَدَیکَ.
مولای من! اگر ایّام دولتِ درخشان وشکوفای تو وپرچم های نمایان ونورانی تو را درک کردم، پس من آن بنده ای خواهم بود که امر ونهی تو را گردن نهاده وبه جای آورده ام، که به وسیلهِ آن، آرزوی شهادت در پیشگاه تو وکامیابی در حضور تو را دارم.
اگر در آن روزهای سبز وشکوفا که پرچم های تو برافراشته می شوند، تو را در آغوش دیدگانم دریابم، من آن بنده ای هستم که در افق نگاه خود در پهنای باور خویش تنها امر ونهی تو را جای می دهم، وآرزویِ سبز من با شهادت سرخ شکل می گیرد وبرآورده می شود. این سان است که در باغ دستان تو شکوفه می کند وسروآسا قد می کشد وسرافراز می گردد ورستگاری برای من به ثمر می نشاند.
انبیا واوصیا نیز با فریاد «آه آه شوقاً الی رُوِ یتهم»۳ شعله های شور خویش را وطوفان عشق وبی تابی را به امواج واژگان می سپارند ورغبت واشتیاقشان را در پیشگاه امام زمان(ع) واصحاب او به نمایش می گذارند.
امام صادق(ع) می فرماید:
لَو اَدرکتُهُ لَخَدمتُهُ ایّام حیاتی۴
اگر دوران ظهورش وحضورش را درک کنم، همانا تمام عمرم، در خدمتش خواهم بود.
ببینید امام صادق چگونه در آروزی درک حضورش داد سخن می دهد وآرزوی درک دوران او را در دل دارد، چرا چنین نباشد؟ همگان در صف خریداران یوسف زهرا سهم می ستانند وخریدار اویند.
«آمادگی» و«مسئولیت پذیری»، «دیدبانی ورصد کردن» را از همین دوران غیبت باید تمرین کرد وپیوسته در آرزوی اطاعت محض وتقدیم جان وتوفیق شهادت در راهش بود.
مَولایَ فَاِن اَدرَکنی المَوتُ قَبلَ ظُهُورِکَ فَانّی اَتَوَسلُ بِکَ وبِابائکَ الطّاهِرینَ الی الله تعالی واَسئلُهُ اَن یُصَلِیَ عَلی مُحَمدٍ والِ مُحَمدٍ واَن یَجعَلَ لی کَرة فی ظُهُورِکَ ورَجعَة فی اَیّامِکَ لاِبلُغَ مِن طاعتِکَ مُرادی واَشفِیَ مِن اَعدائکَ فُؤادی
مولای من اگر پیش از ظهورت مرگ من فرا رسد، در این صورت من توسل می جویم به تو وپدران پاک تو به درگاه خدای تعالی، واز او درخواست می کنم که بر محمد وآل محمد درود فرستد واین که در هنگام ظهور تو بازگشت ورجعتی را برای من قرار دهد، تا در ایام دولت تو با اطاعت وپیروی از تو به مقصودم برسم، واز شماتت دشمنانت قلبم را شفا دهم.
در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:
مُؤمِنٌ بِاِیابِکُم مُصَدّقٌ بِرَجعتِکم.
باور دارم که شما پاکان هستی وخاندان نور بار دیگر پیش از قیامت به دنیا بازمی گردید.
علمای برجسته شیعه فرموده اند؛ در زمان ظهور حضرت مهدی(ع) امامان(ع) رجعت خواهند کرد. گروهی از مؤمنان خالص نیز به این جهان رجعت می کنند تا دین خدا را وامام زمان را یاری نمایند. هم چنین بعضی از سر کرده های ظلم وکفر نیز به دنیا باز می گردند تا بازخواست شوند وتازیانه های عدالت را مشاهده نمایند.
البته مخالفان ما مسئلهِ رجعت را برنمی تابند وآن را انکار می کنند وبه ما دشنام می دهند. با اندکی دقت در بسیاری از آیات، غفلت یا تغافل آن دسته از بی خبران زدوده می شود.
خداوند در قرآن، داستان رجعتِ عزیر واصحاب کهف وقومی از بنی اسرائیل را متذکّر شده است،۵
نیز در شرح حال بعضی از نمایندگان قوم موسی(ع) چنین می فرماید:
ثُمّ بعثناکُم مِن بَعدِ مَوتِکُم لَعَلکُم تَشکُروُن۶
سپس شما را پس از مرگتان برانگیختیم شاید شکر نعمت او را به جا آورید.
وقتی که نمایندگان بنی اسرائیل سخن گفتن خداوند با حضرت موسی را دریافتند، گفتند:
حَتّی نَرَی الله جَهرَة فَاَخَذَتکُمُ الصّاعِقَه....۷
ای موسی! ما به خداوند ایمان نمی آوریم مگر این که خدا را آشکارا مشاهده نماییم....
در همین حال صاعقه ای فرود آمد وآن ها را هلاک کرد. حضرت موسی(ع) به خداوند عرض کرد: «پروردگارا من به بنی اسرائیل چه پاسخ بدهم وچگونه بدون این ها به سوی آنان برگردم؟» از این رو خداوند به خاطر حضرت موسی ایشان را زنده کرد وبار دیگر به دنیا بازگشت ورجعت نمودند.
امام صادق(ع) فرمود:
آن گاه که زمین دهان باز کند، نخستین کسی که به دنیا باز می گردد امام حسین(ع) است. البته رجعت برای همهِ مردم نمی باشد، بلکه برای افراد مخصوص است؛ زیرا فقط اشخاصی که مؤمن خالص یا مشرک کامل باشند بار دیگر به دنیا باز می گردند.۸
امام باقر(ع) فرمود:همانا حضرت رسول(ص) وحضرت علی(ع) به دنیا باز خواهند گشت.۹
از امام صادق(ع) نقل شده است:
هر کس چهل صبح دعای عهد را بخواند، از یاوران حضرت قائم(ع) می شود واگر پیش از ظهور آن حضرت عمر خویش را سپری کند، خداوند او را از قبر بیرون آورد که در خدمت آن حضرت باشد وحق تعالی به هر کلمه هزار حسنه او را کرامت فرماید وهزار گناه او را بپوشاند.۱۰
مَولایَ وَقَفتُ فی زیارتک مَوقف الخاطئین النّادمین، الخائفینَ مِن عِقابِ رَبّ العالَمینَ وَقَدِ اتکلتُ عَلی شفاعَتِکَ ورجوت بموالاتک وشفاعتک محو ذنوبی وستر عیوبی ومغفرة زللی فکن لِوَلیّکَ یا مولای عند تحقیق اَمَلِهِ واسئَلِ الله غفران زَلَلِهِ فقد تَعَلقَ بِحَبلک وتمسک بولایتک وتبَرءَ من اَعدائک.
مولای من، ایستاده ام برای زیارت تو؛ همانند ایستادن خطاکاران پشیمان وترسان از کیفر پروردگار جهانیان، من تکیه زده ام بر شفاعت تو وامید بسته ام به دوستی واطاعت تو واین که شفاعت تو گناهانم را نابود کند وعیب ها وزشتی هایم را بپوشاند ولغزش هایم را بیامرزد. پس تو ای مولای من! دوستت را به آرزویش برسان واز خدا آمرزش خطاهایش را بخواه که او به رشته ولایت ومحبّت تو چنگ زده واز دشمنانت بیزاری جسته است.
در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:
یا وَلی الله اِن بَینی وبَینَ الله ذُنُوباً لا یأتی علیها رضاکم فَبِحَقٍّ مَنِ ائتَمَنَکُم عَلی سِرٍّهِ واستَرعاکُم اَمرَ خَلقِهِ وقَرَنَ طاعَتَکُم بِطاعَتِهِ لمّا استَوهبتم ذُنوُبی وکُنتُم شُفعائی.۱۱
ای ولیّ خدا: من مرتکب گناهانی شده ام که این گناهان میان من وخداوند فاصله انداخته ورابطهِ بندگی من با او را قطع کرده است وجز خشنودی وشفاعت شما از ما شیعیان، چیز دیگری نمی تواند آن گناهان را از بین ببرد. پس شما را سوگند می دهم به حقّ کسی که شما را امانتدارِ راز خویش قرار داد، نیز سوگند می دهم شما را به حقّ کسی که امر مخلوقاتش را به شما واگذار کرد؛ یعنی شما را امام وراهنمای مردم قرار داد، سوگند می دهم شما را به کسی که اطاعت از شما را بر مردم واجب کرده وآن را در ردیف اطاعت از خود ذکر کرده است. آن جا که فرمود:
﴿اَطیعوا الله واطیعُوا الرسُولَ وَاولِی الاَمرِ مِنکُم﴾.۱۲
اطاعت کنید خدا را واطاعت کنید پیامبر خدا وصاحبان امر را.
در دعای توسل می خوانیم:
اِنّا تَوَجهنا واستَشفَعنا وتَوَسلنا بِکَ اِلَی الله.
ما با تو جهت یابی می کنیم وبا همراهی تو به وسیله تو سوی او راهی می شویم وتمامی پستی ها وآلودِگی ها را به کناره می افکنیم.
اللهم صَلّ علی محمد والِهِ، واَنجِز لِوَلیّکَ ما وَعَدتَهُ. اللهم اَظهِر کَلِمَتَهُ واَعلِ دَعوَتَهُ، وانصُرهُ عَلی عَدُوّهِ وعَدُوّکَ یا رَب العالَمین.
پروردگارا، دورد فرست بر محمد وآل محمد ووفا کن وعملی گردان به آن چه که ولیّت را وعده دادی. خدایا آشکار نما سخن او را. دعوتش را برافراز وبر دشمنش وبر دشمن خودت او را یاری فرما، ای پروردگار جهانیان.
در آیات قرآن از وعده های بسیاری نسبت به ظهور حضرت سخن به میان آمده است:
﴿وَعَدَ الله الذینَ امَنُوا مِنکُم وعَمِلوُا الصّالِحتِ لَیَستَخلِفَنهُم فی الارضِ کَمَا استَخلَفَ الذینَ مِن قَبلِهِم ولَیُمَکّنَن لَهُم دینَهُمُ الذی ارتَضَی لَهُم ولَیُبَدّلَنهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم اَمناً﴾۱۳
خداوند به کسانی از شما که ایمان آورد ونیکوکار گردد، وعده فرموده که با ظهور امام زمان به آن ها در زمین خلافت دهد؛ چنان که امت های صالح پیامبران گذشته، جانشین پیشینیان خود شدند (وعلاوه بر خلافت) دین پسندیده آنان را بر همه ادیان چیرگی وبرتری عطا کند وبه همه مؤمنان پس از خوف وترس از دشمنان، ایمنی کامل دهد.
ابو بصیر می گوید: «سألت اباعبدالله(ع) عن قول الله تعالی فی کتابه ﴿هُوَ الّذی اَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدی ودین الحَقٍّ لِیُظهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلّهِ ولَو کَرِهَ المُشرِکُون﴾۱۴
از امام صادق(ع) دربارهِ این آیهِ شریفه «وخداوندی است که پیامبرش را با هدایت ودین حق فرستاد، تا او را بر تمام ادیان پیروز گرداند؛ اگر چه مشرکان آن را کراهت داشته باشند.» پرسیدم.
امام در جواب فرمود:«به خدا قسم هنوز موقع تأ ویل این آیه نرسیده است». گفتم: «قربانت گردم! چه وقت موقع آن فرا می رسد؟» حضرت فرمود:
هنگامی که حضرت قائم(ع) قیام کند، موقع تأ ویل این آیه فرا می رسد، وچون حضرت قائم قیام کند هر کافر ومشرکی، ظهور او را ناخوش دارد؛ زیرا اگر کافر یا مشرک در دل سنگی پنهان شود آن سنگ صدا می زند: ای مُؤمن! کافر یا مشرکی در دل من پنهان شده است بیا او را به قتل برسان! خداوند او را بیرون می آورد ویاران حضرت قائم او را به قتل می رسانند.۱۵
اللهم صَلٍّ علی محمدٍ وآلِ محمّد، واَظهِر کَلِمَتِکَ التّامة ومُغَیبَکَ فی اَرضِکَ الخائِفَ المُتَرَقّبَ.
خدایا بر محمد وآل محمد درود فرست، کلمهِ تامه ات وآن پنهان شده در روی زمینت را وآن ترسان ومراقب را ظاهر وآشکار فرما.
خدایا تو حجت بر حق وامام زمان را جلوهِ تام توحید واز ارکان توحید، قرار دادی ومعرفت خود را در آینهِ آن امام همام بر همه عالم وآدم به نمایش گذاردی. هم اکنون این خورشید تابنده در فراسوی ابرها پنهان شده ونگران حال مؤمنان است واز ترس نابخردان وظالمان بداندیش، شرایط واحوال بشر را نظاره می کند ودر انتظار اذن ظهور است.
هم چنان که در توقیع شریف می فرماید:
انّا غیر مهملین لمراعاتکم ولاناسین لذکرکم ولولا ذلک لَنَزَل بکم اللاواء وَاصطَلَمَتکُمُ الاَعداء.۱۶
ما فارغ از شما نشده ایم واز رعایت وعنایت شما غافل نگشته ایم واگر چنین می بود دشمنان تاکنون شما را نابود وریشه کن کرده بودند.
حضرت در شرایط موجود، مراقب شیعیان می باشد ومراقب حال آنان است وبا ارشاد وعنایت های ویژه هدایت شان می کند و...
اَللهُم انصُرهُ نَصراً عَزیزاً وافتَح لَهُ فَتحاً یَسیراً. اللهمَّ واَعِز بِهِ الدّینَ بَعدَ الخَموُلِ، واَطلِع بِهِ الحَق بَعدَ الاُفُولِ، واَجلِ بِهِ الظُّلمَة وَاکشِف بِهِ الغُمة. اللهم وآمِن بِهِ البِلادَ وَاهد بِهِ العِبادَ. اللهم املا بِهِ الاَرضَ عَدلاً وقِسطاً، کَما مُلِئَت ظُلماً وجَوراً، اِنکَ سمیع مُجیب.
خدایا او را یاری کن، یاریِ با عزّت ، وپیروزی آسان برایش بگشای. خدایا دین را به دست او پس از گم نامی نیرومند گردان، وحق را به دست او پس از غروب وافول آن پرفروغ ساز. به وسیلهِ او ابرهای تیره را زایل کن واندوه را به وسیلهِ او برطرف فرما. شهرها را به وسیلهِ او امن وامان گردان وبندگان را به وسیلهِ او هدایت فرما. بار خدایا زمین را به وسیلهِ او پر از عدل وداد گردان؛ هم چنان که از ظلم وبیدادگری پُر گشته است؛ همانا تویی شنوا واجابت کننده.
در زیارت حضرت صاحب الامر۱۷ می خوانیم: «السلام علی ربیع الانام ونضرة الایّام؛ سلام بر بهار مردم وروزهای سبز وخرّم.»
همهِ آسایش وراحتی ها تنها در گرو دولت کریمه آن عزیز سفر کرده شکل خواهد گرفت. از این رو باید با رشد وبلوغ اجتماعی، شناخت وانتظار دولت کریمه به یک جریان فکری – اجتماعی تبدیل شود وفرهنگ مهدویت را با سه شاخصهِ مورد نظر گسترش داد:
۱. رغبت اجتماعی به دولت کریمه؛
۲. شکایت اجتماعی از وضعیت نبودن نبی وغیبت ولی؛
۳. استعانت اجتماعی.
در توقیع شریفی حضرت به اسحاق بن یعقوب چنین فرمود: «واکثروا الدعاء بتعجیل الفرج فان ذلک فرجکم؛۱۸ برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید که فرج شما همان است.»
امام حسن عسکری(ع) نیز می فرماید:
والله لیغیبنّ غیبة لا ینجو فیها من الهلکة الاّ من ثَبتَهُ الله (عزَّ وجلَّ) علی القول بامامته ووفقه فیها للدعاء بتعجیل فرجه.۱۹
به خدا سوگند [او] غیبتی خواهد داشت که در آن تنها کسانی از هلاکت نجات می یابند که خداوند آن ها را بر قول به امامتش ثابت قدم داشته ودر دعا برای تعجیل فرجش موفق کرده است.
اگر جامعه بشری با رشد وبلوغ خود گام های رغبت، شکایت اجتماعی، واستعانت اجتماعی را در نوردد، دست به دعا بردارد واز خالق هستی درخواست کند که آن خورشید از پَس ابرها بیرون آید. با آمادگی وآماده باش بودن ومسؤلیت پذیری خود ودیدبانی ورصد وضعیت وآماده کردن شرایط ظهور؛ عطش ورغبت خود را نسبت به امام زمان نشان دهد وهمیشه دغدغه فرهنگ مهدویت را مطلع ومطمح نظر خود بداند، با دعای پیوسته خود به بلوغ بارع وبالنده مهدوی دست می یابد. چنین انسانی زمینه های ظهور را فراهم می سازد وهدیه فرج را در دوران «غیبت» و«ظهور» درک ودریافت می نماید؛ زیرا درک ودریافت فرهنگ مهدویت وامامت آن عزیز سفر کرده ودعا برای فرجش، هم نعمت وگشایش دوران «غیبت» است وهم فرج وگشایش برای دوران «ظهور» وحضورش.
السلام علیک یا وَلِی الله، ائذَن لِوَلیّکَ فِی الدُّخُولِ اِلی حَرَمِکَ، صَلَواتُ الله عَلَیکَ وعَلی آبائِکَ الطّاهرینَ، ورَحمَة الله وبَرَکاتُهُ.
سلام درود بر تو ای ولیّ خدا، اجازه فرما به دوستدارت تا به آستانهِ حرمت وارد شود، (ودر پایان) درود وسلام خداوند بر تو وبر پدران پاکیزه ات وبخشش ورحمت خدا وبرکاتش بر شما باد.
سلام ودرود خدا بر تنها راه وبر گل نرگس. امید آن داریم که ما را به آستانهِ لطف وعنایت خود راه دهد واز تمامی فتنه های آخر زمان رهایی مان بخشد.
او می آید، آری، گل نرگس، با گل مریم می آید، واو «تنها راه» است.

 

نویسنده: صادق سهرابی

فصلنامه انتظار شماره 11-12

%ب ظ، %20 %667 %1396 ساعت %15:%مرداد

تنها راه (6)

مروری بر زیارت حضرت صاحب الامر (علیه السلام):

با این نوشته شهود وباور همیشگی خود را به حقّ نیّت وپایداری امام عصر باز خوانی می کنم وفریاد می کشم:
تو آن گل بی عیب ونقصی که به آمدنت وعدهِ الهی داده شده است ودر ازای غیبت وسختی ودوری هیچ گونه تردید وشکی بر اندام سترگ باور من نمی تواند بتند؛ زیرا من از جهل به تو وجایگاه تو پناه آورده ام وبه فرهنگ انتظار دست یافته ام. من می دانم که با نگاه به چشم انداز ظهورت باید آماده باشم وگام های خود را در راستای طلوع ظهور، استوار سازم وناصر ویاور تو باشم.
من با صدایی به بلندای تاریخ وهمراهی وسرپرستی او – که ذخیرهِ خدا بر یاری دین وعزّت مؤمنان وانتقام گیرندهِ از منکران ومنحرفان است – را فریاد می زنم ودر سایهِ چنین حصور وشهود سرشاری سیر وجود خود را در بیکرانهِ گسترهِ معرفت ومحبّت به ولایت تو احساس می کنم. درمی یابم که پذیرفته شدن اعمال وپاکی ورشد رفتار، افزایش نیکی ها ونابودی زشتی هایم، همه در همراهی تو وتنها با تو بودن ریشه دارد.
مقدمه
با استعانت خداوند در چهار شمارهِ قبل با کمک آیات وروایات به شرح ویا برداشتن از گوهر زیارت حضرت صاحب الأمر (عجل الله فرجه) پرداختیم.
در یک نگاه کلی وجامع «زیارت» را از سه دیدگاه قابل مطالعه وبررسی قرار دادیم
۱- سلام، ۲- شهادت، ۳- توسل
هر یک از این محورها، مضامین بلندی دارد، در «معنا ومحتوا» گفتیم که«سلام» معرفت، محبت واطاعت پاکان را صدا می زند وتولای آنان را بازخوانی می کند، انسان با بیان سلامهای خود مانند (السلام علیک یا سبیل الله الذی من سلک غیره هلک) مهر وعشق خود را به «تنها راه» اظهار می کند وبه راه می افتد.
«شهادت» حضور یافتن در ساحت «معرفت»، «محبت» و«اطاعت» وباریافتن در ساحل «تولای پاکان وپاکی ها» است.
با توسل به قامت بلند امام روح خود را به سوی دشت ودمن پاکان روانه می سازیم وزمینه درخواست واجابت را از معبود خود فراهم می کنیم واین سان ناله ونجوا سر می دهیم:
واتوسل بک و... واسئله... ان تعجل لی کثرة فی ظهورک و... ورجعة فی ایامک لا بلغ من طاعتک ومرادی.
واینک با ما همراه شوید تا از فقرات دیگری این دعا بهره مند شویم.
۱- «واشهد انّک الحقُّ الثّابت الذی لا عیب فیه
گواهی می دهم بر این که تو حقّ پایداری وهیچ عیبی بر تو روا نمی باشد.»
این فراز از دعا جریان معرفتی ما را به درودها وسلام ها «سیر» می دهد وبه همراه خود «نظر» ودرنگِ راهیاب را؛ با خود گسیل وبه آستانه حضور و«شهود» وآگاهی رهنمون می کند.
هر چه آستانهِ وجودی ما از «تسلیم» و«سلام»ها بیشتر بهره مند باشد؛ حضور وآگاهی ما وشهود وشهادت ما از افق بلند وبالنده تری برخوردار خواهد شد.
آنانی که سعهِ وجودی خویش را از تنگناها وتاریکی رهانیده اند وخودِ خویش را از دست نداده اند. ونباخته اند، به عشق وایمان بار می یابند. همان لنگرگاهی که می تواند آن ها را از سرگردانی وگرداب ها پناه باشد. همان کوثری که یا خیر وبرکت های فراوان، از همه شرور وپستی ها؛ امن وامان خواهد بود.
«الذین خسروا انفسهم فهم لا یؤمنون»۱؛
آنانی که خودشان را از دست داده اند، هرگز به آستانهِ ایمان راه نمی یابند».
«سعهِ وجودی» ما آستانهِ قُربِ بی کرانه ها را بر می تابد، در ساحل آرام خود سرود «سلام» را سر می دهد وحضور وشهود «حقّ» را به انتظار می نشیند. چشم به راه «حقّ» که هم پایدار است واز تمامی تزلزل ها به دور است. از تمامی باطل ها بر کنار است وهیچ نقصانی بدان راه نمی یابد.
این گونه است که با سلام وتسلیم خود به شهادت وشهود «حق» یار می یابد. اگر خودِ خود را زکف ندهد وحفظ نماید وبا حدود وسنّت های حاکم بر هستی نستیزد. وهمراه وهماهنگ با قانون مندی های حاکم بر خود وهستی باشد، به باور وعشق سرشار دست یافته است. همان عشقی که با سعه وجودی اش تناسب دارد ونیاز حقیقی اوست. «هدی للمتقین»۲؛ دست یافتن به عشقی که سراسر سعهِ وجودی ما را پوشش دهد واز سرگردانی ها وتاریکی ها رها سازد در گرو حفظ خودِ خودمان است ودر نیافتادن با حدود ومرزها می باشد.
آری، پیوسته حق با شما است ودر شما است واز شما است وبه سوی شماست وشما اهل حق ومعدن حق هستید؛
«والحق معکم وفیکم ومنکم والیکم وانتم اهله ومعدنه»۳
امام باقر(ع) می فرماید:
«لَیسَ عِندَ اَحَدٍ مِنَ النّاسِ حَقُّ ولا صَوابٌ ولا اَحَدٌ مِنَ النّاسِ یَقضی بِقَضاءِ حَق اِلاّ ما خَرَجَ مِنّا اَهلَ البَیتِ واِذا تَشَعبَت بَهُمُ الاُمُورُ کانَ الخَطاءُ مِنهُم وَالصوابُ مِن عَلِی
نزد هیچ کس از مردم مطلب «حق» ودرستی نیست وهیچ یک از مردم به حق قضاوت نکنند مگر آن چه از خاندان ما بیرون آید. وهنگامی که امور مردم آشفته وپراکنده گردد، خطا واشتباه از آن ها وصواب ودرستی از علی(ع) است؛»۴
۲- «واَن وَعدَ اللهِ فیکَ حَقُّ لا اَرتابُ لِطُولِ الغَیبَة وبُعدِ الاَمَد
وهمانا وعدهِ خدا دربارهِ تو حقّ است، وبلند وطولانی غیبت، ودر ازای وبُعد مدّت مرا به شک نمی اندازد.» ۵
تو حقّی ووعدهِ خالق هستی دربارهِ تو حقّ است. تو چشم انداز خلقت دنیایی وآرزوی همهِ حق جریان کرامت دنیا وآخرت به دست تو برآمده می شود؛
«تَرزُقُنا بها کَرامَة الدُّنیا والاخِرَة ؛
با دولت کریمهِ حضرتش کرامت دنیا وآخرت را بر ما ارزانی فرما»۶
خداوند «رزق» کرامت دنیا وآخرت را با مشیّت خود در فرآیند فلسفه تاریخ تدبیر فرموده وبر تارک هستی آذین بسته است. حال این ما هستیم که باید با تلاش خود بکاویم وبکوشیم وآن «رزق» را به کف آریم وشاکر باشیم. آن گونه که برای راه اندازی تکنولوژی خود وبرآورده شدن نیازهای خود «رزق» نفت وانرژی اتمی را با کاوش وجست وجو به چنگ آوردیم.
به زودی آیات خود را از هر سوی جهان، در وجود خود مردم نشان می دهیم تا برای آن ها آشکار گردد که «او حق» است؛
«سَنُریهِم آیاتِنا فِی الافاقِ وفی اَنفُسِهِم حَتّی یَتَبَینَ لَهُم اَنهُ الحَقُّ»۷
امام صادق(ع) می فرمایند:
«منظور خروج قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است که او حقّ است.
آن حضرت زمین را پر از قسط وعدل ونور خواهد کرد؛ همان گونه که پر از ظلم وجور وبدی شده باشد؛
«یَملاُ الاَرضَ عَدلاً وقِسطاً ونُوراً کَما مُلِئَت ظُلمَاً وجَوراً وشَراً»۸
وقتی مناسبات بشر در ساحت های گوناگون بر اساس مدیّریت ودستورات حجّت خداو امام زمان(ع) شکل نگیرد واداره نگردد، مسیر بشر دچار انحراف خواهد شد. هر چه این روند ادامه یابد، شیب انحراف وانحطاط تندتر می شود؛ زیرا غیر معصوم بر همه راه آگاه واز تمامی جلوه ها آزاد نیست.
از این رو در روایات، گزارشِ دوران غیبت امام(ع) را به دست می آوریم؛ که زمین دچار ظلم وجور گسترده می شود وپس از آن جلوه های حقّ طلوع خواهد کرد. ودر این وعدهِ الهی هیچ تخلّفی راه نمی یابد وهیچ شائبه ای آن را بر نمی تابد؛ گرچه دوران غیبت وزمان هجران طولانی گردد. این خواست ومشیّت خدا است ومشیّت های خدا هماهنگ وهمگراست. اگر مردمان ومهدی باوران «تغییراتش»۹ دهند – خودشان را دگرگون کنند – وبه اندازهِ لازم به بلوغ اجتماعی رسیده، اضطرار به حجّت وولیّ خدا را باور کنند، راهیاب گشته اند وبه آستانهِ قربِ موعود وفرج نایل شده اند، ولی اگر کوتاهی نمایند ودر جهت تعجیل فرج، تکثیر انصار ونزدیکی زمان ظهور اقدامی نکنند، ظلم فراگیر، قسط وعدل را فریاد خواهد زد ودست مشیّت الهی با پس زدن سیاهی ها، صبح قریب وفرج آن عزیز را به ثمر خواهد رسانید.
من چرا وچگونه میتوانم شک بورزم وطول غیبت اش را ودرازای مدتش را بهانهِ شک خویش سازم؟ آخر مگر نه آن است که هر چه هست از کوتاهی وکم همّتی ما واز نابالغی وعدم درک اضطرار ما به حجّت وولیّ خدا است؟
آری! وعدهِ خدا دربارهِ تو حق است وتو خواهی آمد وبساط ظلم وجور با دستان پر خیر تو برچیده خواهد شد؛
«انّ الله لا یخلف المیعاد۱۰؛ همانا خداوند هیچگاه از وعده ی خویش تخلّف نمی ورزد».
۳- ولا اَتَحَیرُ مَعَ مَن جَهِلَکَ وجَهَلَ بِکَ.
وسرگردان نیستم همراه با کسی که نادان به وجود تو ونادان به مقام تو است.
آنانی که پیوسته زمزمهِ هماهنگی وهمراهی وهمدلی با حقایق وسنّت های حاکم بر هستی را سر می دهند، از جهل وسرگردانی به دور می مانند وبه نور راهیاب می شوند؛ زیرا سرود خوش
«اللهم عرفنی نفسک فانّک اِن لم تُعَرٍّفنی نَفسَک لَم اَعرِف نَبِیک، اللهم عرفنی رسولک فانّک ان لم تعرفنی رسولک لم اَعرِف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ظلمتُ عَن دینی۱۱» را با جان خویش سر می دهند ومعرفت خدا، رسول خدا را وحجّت خدا را در یک چرخهِ نظام مند فکری – اعتقادی می بینند ومی طلبد. این هستی بی حاکم نمی تواند باشد واین روابط پیچیده موجود در هستی بدون ضوابط وقانون نیست. حاکم قانونگذار فرستاده خود را برای ارایهِ قوانین واجرای آن می فرستد حجّت خدا آن مسیر را ادامه می دهد. اگر چنین نباشد هستی بدون سکانّ دار می ماند، وبا نبود کانونِ قانونمندی و«مدار دهر»۱۲ و«نوامیس عصر»۱۳ نابودیِ زمین همهِ ساکنان آن قطعی رحمتی است.
من این جریان معرفتی را به برکت وجود تو ای حجّت خدادریافته ام وجان گرفته ام واز مُراداران متحرّک دوری گزیده ام چه آنان که تو را نشناسند گذرعمر را به «میتهِ جاهلیّت »۱۴ سپری کرده اند وکفر ومردار بودن را نشان گرفته اند.
چنین است که من خودم را در سایهِ عنایت وهدایت تو – ای ولیّ خدا – یافته ام واگر تو وعنایت تونبود گم شده بودم وگمراه.
«ظلمتُ عن دینی» ضال، گم شدن وگمراه شدن را پیوسته بهم دارد؛ از همین روست که در قرآن هم می خوانیم «اَلذین خسروا انفسهم فهم لا یؤمنون؛ آنانی که خودشان را می بازند واز دست می دهند؛ هرگز ایمان نمی آورند»۱۵ ایمان کبوتری است که باید روی آشیانه «وجود خود» بار یابد.
کسانی که تو وجایگاه تو را نشناختند؛ خود را گم کرده وگمراه شده اند ودر بهت وسرگردانی دست وپا می زنند.
آن ها از سر جهل ونادانی با تو چه ها کردند وندانستند با تو چگونه برخورد ورفتار بنمایند.ولی آنانی که پیوسته فریاد زده اند «اسئلک ان تدخلنی فی جملة العارفین بهم وبحقهم»۱۶ وخواسته اند که در گروه معرفت یافتگان به «شخص» و«شخصیت» پاکان هستی ومعصومین قرار گیرند، آنان وجایگاه آنان را بشناسند، چگونه می توانند سرگردان ومتحیّر باشند. آن ها به نور رسیده اند وبه نور راه یافته اند، پس سرگردانی برای آنان معنا ندارد.
۴- مُنتَظِرٌ مَتَوَقٍّعٌ لاَیّامِکَ
منتظر وچشم به راه تو وهمواره متوقع دوران ظهورت می باشم.
من برای ظهور تو در حالت آماده باش به سر می برم. آماده باش وانتظار من «وقوع» دارد وواقع شده واز «عمل وثبات» برخودار است واین گونه فرهنگ بارها وبالنده را در سایه سار روایت های یافته ایم که بیان می دارند: انتظار از جنس عمل است وبالاتر از عمل یعنی افضل اعمال.
من نه تنها در تو وجایگاه تو به خلاف جاهلانِ مُردار صفت وکفرپیشه از جهل وجهلالت رسته ام، بلکه با معرفتی سرشار، رشته دل را با عشقی به تو بسته ام وچشم به راه تو دوخته وبا بال وپری سوخته؛ به همراه جانم افق سبز ظهور را به نظاره می نشینم.
من نه تنها همانند جاهلان سرگردان نیستم ودر تشخیص وضعیت وتکلیف وبرنامه های حال وآیندهِ خود سردرگم هستم، بلکه سراپا در حالت آماده باش وقوت وثبات می باشم.
۵- واَنتش الشّافِعُ الذی لا یُنازَعُ والولیُّ الذی لا یُدافَع»
تو شفاعت کننده ای هستی که احدی با تو نزاع نتواند کرد وسرپرستی هستی که قدرت مقاومت ودفاع با تو را هیچکس نخواهد داشت.
تو جُفت وهمراه جبههِ حقی هستی که در مصاف نبرد باطل می باشد. مدیّریت سیاه حقّ به تو سپرده شده است وهیچ کس را یارای مقاومت در برابر تو نخواهد بود.
امام صادق(ع) فرمود:
«اِن القائِمَ مِنّا مَنصُورٌ بِالرُّعبِ مُؤَیدٌ بِالنصرِ؛۱۷
همانا قائم از خاندان ما یاری شوندهِ به رعب وترس می باشد.خداوند سینهِ دشمنان را از ترس بر می کند واو با نصرت تأ یید می شود.»
۶- ذَخَرَکَ اللهُ لِنُصرة الدّینِ واِعزازِ المُؤمنینَ والاِنتِقامِ مِنَ الجاهِدینَ المارقینَ
خداوند تو را بر یاری کردن دین وعزیز کردن مؤمنین وانتقام از منکرین ودشمنان سرکش ذخیره کرده است.
تو آن ذخیرهِ الهی و«بقیة الله الاعظم» هستی که هیچ کس را یارای مقابله ومقاومت با تو نمی باشد وخداوند به وسیله تو دینش را بر همه ادیان واندیشه، پیروز می سازد. مؤمنین را عزیز واز همهِ کسانی که با حقّ درگیر می شوند ومنکر آن وبر علیه آن سرکشی می کنند انتقام می گیرد.
۷ – اَشهَدُ اَن بِوِلاَیَتِک تقبلُ الاَعمالُ وتُزَکیّ الاَفعالُ وتُضاعَفُ الحَسَناتُ وتُمحَی السیٍّئاتُ فَمَن جاءَ بولایتک واعترف بامامتک قبلت اعماله وصُدٍّقَت اَقواله وتضاعَفَت حسناتُهُ ویُحَیت سَیٍّئاتُهُ وَمَن عَدَلَ عَن وِلایتک وجَهِلَ معرفتک واستبدل بِکَ غیرک کَتَبهُ الله علی مِنخَرِهِ فِی النّار ولم یقبل الله لَهُ عملا ولم یُقِم لَهُ یَومَ القِیمَة وَزناً.
گواهی می دهم که عمل ها با ولایت تو پذیرفته می شوند. کارها پاکیزه ونیکی ها دو چندان، وبدی ها محو ونابود شود. بنابراین، هر که به ولایت تو معتقد وبه امامت تو معترف باشد، اعمال وکردار او پذیرفته است وگفتارش تصدیق، حسناتش دو چندان وبدیهایش نابود شود. هر کس از ولایت تو روی برگرداند وعدول کند ومقام معرفت تو را نداند ودیگری را بجای تو پیشوا قرار دهد، خدا با صورت در آتش سرنگونش کند، از او هیچ عملی را نخواهد پذیرفت ودر روز قیامت برای او هیچ وزنی اقامه نکند وبر پا ندارد.
امام باقر(ع) می فرماید:
ذِروَة الاَمرِ وسَنامُهُ ومِفتاحُهُ وبابُ الاَشیاءِ ورِضَا الرحمنِ الطّاعَة لِلاِمامِ بَعدَ مَعرِفَتِهِ.
اِن الله عَزوَ جَل یَقُولُ: «مَن یُطِعِ الرسولَ فَقَد اَطاعَ الله ومَن تَوَلّی فَما اَرسَلناکَ عَلَیهِم حَفیظاً»۱۸
اَما لَو اَن رَجُلاً قامَ لَیلَهُ وصامَ نَهارَهُ وتَصَدقَ بجَمیعِ مالِهِ وحَج جمیعَ مالِهِ وحَج جمیعَ دَهرِهِ ولَم یَعرِف وِلایَة وَلِیّ الله فَیُوالیَهُ ویَکُونَ جَمیعُ اَعمالِهِ بِدلالته اِلَیهِ، ما کانَ لَهُ عَلَی الله جَل وعَز حَقُّ فی ثَوابِهِ ولا کانَ مِن اَهلِ الایمانِ.۱۹
بلندترین نقطه وقلّهِ دین وکلید آن، درِ همهِ چیزها ومایهِ خشنودی خدای مهربان، اطاعت کردن از امام پس از معرفت نسبت به او است. خدای (عزَّ وجلَّ) می فرماید:
کسی که پیامبر را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است. وهر کس از پیروی ایشان سرباز زند، پس (ای پیامبر) ما تو را برای نگهبانی او نفرستادیم.
توجه داشته باشید که اگر شخصی شب ها را به عبادت وروزها را به روزه بگذراند وهمهِ دارایی خود را صدقه بدهد ودر تمام دوران عمرش به حج رود ولی اهل معرفت وولایت ولیٍّ خدا نباشد – تا او را دوست داشته وهمراهی کند وهمهِ اعمالش بر طبق راهنمایی ونظر او باشد – بر خدا حق پاداش پیدا نمی کند وهرگز از ایمان آورندگان وباورمندان نمی باشد. در یکی از احادیث مربوط به معراج آمده است که حضرت چنین فرمود:
شبی که من به سوی پروردگار جلیل سیر داده شدم (شب معراج) به من این گونه وحی شد:«...ای محمّد، من تو وعلی وفاطمه وحسن وحسین وامامان از فرزندانِ او را از اصلِ نور خود آفریدم وولایتِ شما را بر اهل آسمان ها وزمین عرضه داشتم. پس هر کس آن را پذیرفت، نزد من از مؤمنان است وهر که آن را انکار کرد، از نظر من از کافران شد» وسپس فرمود:
«یا مُحَمدُ، لَو کانَ اَن عَبداً مِن عَبیدی عَبَدَنی حَتی یَنقَطِعَ ویَصیرَ کَالشنٍّ البالی، ثُم اَتانی جاحِداً لِوِلایَتِکُم، ما غَفَرتُ لَهُ حَتّی یُقِر بِوِلایَتِکُم؛
ای محمّد، اگر یکی از بندگانِ من آنقدر مرا عبادت کند تا آن که قطعه قطعه شود وهمچون مَشکِ پوسیده گردد، سپس با انکارِ ولایتِ شما نزدِ من آید، من از او نمی گذرم تا آن که به ولایتِ شما اقرار واعتراف نماید.»۲۰
ابن ابی بصیر گوید:
حضرت ابوالحسن(ع) دربارهِ قول خدای عزوجل «گمراه تر از آن کس که هوس خویش را بدون هدایت خدا پیروی کند کیست؟.» فرمود:
«ومَن اَضَلُّ مِمنِ اِتبَعَ هَواهُ بِغَیرِ هُدیً مِنَ الله» قال: یعنی مَنِ اتخَذَ دینَهُ رَاءیَهُ بِغَیرِ اِمامٍ مِن اَئِمة الهُدی.۲۱
کسی که را ی خود را دینش قرار دهد، بدون امامی از ائمّه هدی.
تنها راه هدایت از معبر امامان وپاکان هستی می گذرد وراه های دیگر خود فریبی، خودرا یی وانحرافی بیش نیست.
رسول خدا(ص) می فرماید:
لَو اَن عَبداً عَبَدَ الله بَینَ الصفا وَالمَروَة اَلفَ عامٍ ثُم اَلفَ عامٍ حَتّی یَصیرَ کَالشنٍّ البالی، ثُم لَم یُدرک مَحَبتَنا، کَبهُ الله عَلی مِنخَرَیهِ فِی النّارِ. ثُم تَلا: «قُل لاَ اَسئَلَکُم عَلَیهِ اَجراً اِلا المَوَدة فِی القُربی»۲۲و۲۳
اگر بنده ای در بین صفا ومروه هزار سال خدا را عبادت کند، وپس از آن نیز هزار سال دیگر، تا آن که همچون مَشکِ پوسیده شود، ولی محبّت ما اهل بیت را نداشته باشد، خداوند او را با صورت در آتش می فکند.
سپس این آیه را تلاوت فرمود:
«(ای پیامبر) بگو، من به خاطر انجامِ رسالتم، مزدی جز مودّت نزدیکانم را نمی خواهم».
امام صادق(ع) می فرماید:
... اِنهُ مَن اَتَی البُیُوتَ مِن اَبوابِهَا اهتَدی. ومَن اَخَذَ فی غَیرِها سَلَکَ طَریقَ الردی. وصَل الله طَاعَة وَلِیٍّ اَمرِهِ بِطاعَة رَسُولِهِ، وطاعَة رَسُولِهِ بِطاعَتِهِ. فَمَن تَرَکَ طاعَة وُلاة الاَمرِ، لَم یُطِعِ الله ولا رِسُولَهُ.۲۴
همانا هر کس از درهای خانه ها وارد شود، اهل هدایت است وآن که از غیر دَر بیاید، راه هلاکت پیموده است. خداوند اطاعت از ولیّ امر خود را به اطاعت از رسولِ خود واطاعت از رسول خود را با اطاعت از خود پیوند زده است. بنابراین، هر کس اطاعت از اولیای امر راترک کند، از خدا ورسول او اطاعت نکرده است.
باب هدایت «باب الله» وورود به مسیر اطاعت خداوند فقط اهل بیت (صلوات الله علیهم اجمعین) هستند وبس.
دوستی ومحبّت به خاندان عصمت وطهارت راه اطاعت را هموار می کند وهمهِ موانع ومزاحمت ها را از بین می برد. گناهانی که مزاحم سلوک وقرب انسان به ذات ربوبی می شود، با گلواژه های محبّت به پایان هستی به بوستان های طهارت وپاکی تبدیل می شوند؛
«حبّنا اهل البیت یکفّر الذنوب ویضاعف الحسنات؛
رسول خدا(ص) می فرماید: دوستی ما خاندان اهل بیت گناهان را می پوشاند وحسنات ونیکی ها را دو چندان می سازد.»۲۵
وامام حسن(ع) می فرماید:
... واِن حُبنا لیساقط الذنوب من ابن آدم کما یساقط الریح الورق من الشجر۲۶
همانا دوستی ما – اهل البیت – گناهان فرزندان آدم را فرو می ریزد؛ همان گونه که باد برگان درخت را می ریزاند.
آری، دوستی با پاکان زشتی ها را فرو می خَلَد وزیبایی ها را می افزاید وبه شکوه وعظمت ها رهنمون می گرداند.
حال اگر قدر وارزش پاکان هستی را نشناسند وجایگزین برای آن پیدا کنند وبا نادانی به معرفت وشناخت آنان به دیگران روی آورند، خداوند آنان را به صورت وروی در آتش در می افکند. واین هلاکتی است که خود آن را رقم زده اند.
در قرآن می خوانیم:
اَلَم تَرَ اِلَی الّذین بَدلُوا نِعمَتَ الله کُفراً وَاَحَلُّوا قَومَهُم دارَ البَوارِ۲۷
آیا احوال کسانی را که نعمت خدواند را به کفر تبدیل کردند قوم خود را به سرای هلاکت در آوردند ندیدی؟
در روایات بسیار می خوانیم که امامان شیعه(ع) بیان فرمودند:
«نحن والله نعمت الله التی انعمها علی عباده؛
به خدا سوگند نعمت هایی که تبدیل شدند، وجود ما بود. ما را رها کردند وبه دنبال رهبران دیگر رفتند.۲۸
در زیارت مطلقهِ حضرت امیر(ع) می خوانیم:
«السلام علی میزان الاعمال؛
درود بر معیار ومیزان سنجش اعمال وکردار»
وامام صادق(ع) در تفسیر آیهِ «ونضع الموازین القسط» فرمود: انبیاء واوصیا میزانند.۲۹
آنانی که دست از دامن پاک وپر خیر «میزان الاعمال» می شویند وناپاکان را پیروی می نمایند، جز آلودگی وروسیاهی نصیب شان نخواهد شد. از این روست که در روز قیامت وفرجام کار «وزنی» نخواهد داشت وثقلی نمی یابند تا به فلاح ورویش ورستگاری بار یابند. سرانجام کار سنجش ومیزانی سبک وخفیف به آن ها می رسد وبه خوض وفرورفتن در پستی ها دچار۳۰ می گردند.
ادامه دارد
 
 
نویسنده: صادق سهرابی- فصلنامه انتظار شماره 10
پى نوشت ها

1. انعام/ ۱۲و ۲۰.
۲. بقره/ ۱.
۳. زیارت جامعه کبیره، مفاتیح الجنان.
۴. اصول کافی، ج۲، ح ۱، ص۲۵.
۵. دعای افتتاح، مفاتیح الجنان.
۶. فصّلت/ ۵۳.
۷. بحار،ج۵۱، ص۶۲.
۸. بحار، ج۵۲، ص۳۵۱.
۹. رعد/ ۱۱.
۱۰. آل عمران/ ۹.
۱۱. دعا صاحب الامر در دوران غیبت مفاتیح الجنان.
۱۲. اعمال شب نیمهِ شعبان،همان.
۱۳. اعمال شب نیمه شعبان، همان.
۱۴. من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیّه، ینابیع الموده، قندوزی.
۱۵. انعام/ ۱۲.
۱۶. زیارت جامعهِ کبیره، مفاتیح الجنان.
۱۷. مختصر اثبات الرّجعه، ص۲۱۶ – ۲۱۷، ح ۱۸.
۱۸. نساء/ ۸۰.
۱۹. اصول کافی، کتاب الایمان والکفر، دعائم الاسلام، ج۵.
۲۰. بحار، ج۲۷، ص۲۰۰.
۲۱. اصول کافی، ج۲، ص۲۰۳، باب فیمن دان الله عزوجل بغیر امام من الله جلّ جلاله ح۱.
۲۲. شوری/ ۲۳.
۲۳. تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه ی ۲۳ سوره ی شوری.
۲۴. اصول کافی، کتاب الحج، ب معرفة الامام الرّدّ الیه، ح۶.
۲۵. مالی الطوسی ۱۶۴ / ۲۷۴. ارشاد القلوب، ص ۲۵۳. نقل از اهل البیت فی الکتاب والسنّه، ص ۴۲۶، ری شهری.
۲۶. الاختصاص، ص۸۲. رجال الکشیّ: ۱/ ۳۲۹/ ۱۷۸. نقل از همان.
۲۷. ابراهیم/ ۲۸.
۲۸. نورالثقلین، ج۲، ص۵۴۴، ح ۸۴.
۲۹. تفسیر المیزان (نقل ازتفسیر نور)ج۴، ص۱۸.
۳۰. اعراف/ ۹ و۸.

%ب ظ، %20 %664 %1396 ساعت %14:%مرداد

تنها راه (5)

از اوجِ «سلام» که زبان معرفت ومحبّت وطاعت تو است به عروج «شهود» وحضورِ در معرفت ومحبت وطاعت تو راهیاب می شویم، ودر این حضور، خود را همدل وهماهنگ وهمراه با سنّت های حاکم بر هستی یافته، ودر حزب غالب تو واز دوستان فوزیافته وسرافراز تو می گردیم، وبا این عشق سرشار، از مولای خود وامام وهادی وولیّ ومرشدِ خویش، هرگز نمی توانیم از «تنها راه» چشم بپوشیم وجایگزین دیگر، برگزینیم.
السلام علیک سلام مَن عرفک بما عَرّفکَ به الله؛
سلام بر تو! سلام کسی که معرفت وشناخت خود را از تو، از ناحیهِ خداوند به دست آورده است.
سلام خود را بر آن سترگی روانه می سازیم که شناخت ومعرفت اش را از آفریدگار هستی دریافت کرده ایم. افق سلام وارادت من، به بلندایِ درک ودریافت من است، آن معرفتی که از آبشار آسمان وعنایت الهی باریدن گرفته وتمامی وجود مرا وبندگان را وهستی را زیر بارش خود درآورده است. اگر من با سلام خود نهایت عشق وارادت خویش را به تو فریاد می کنم وپنجرهِ طوفانی نهاد وخمیر خود را می گشایم، همه، از بذر معرفتی است که با دستان باغبان هستی در پنهان خانهِ وجودم کِشته است وپنجره های دل ام را با ریسمان خود و«حبل الله المتین»۱ گِره زده است. واین گونه نجوای عشق را «اللهم عرّفنی حجتک» وِرد زبان ام ساخته وزمزمه می کند که «ای همهِ امید من وای خالق هستی! تو خود گِل مرا با معرفت ولیّ وحجّت ات سرشتی وبدینسانِ عطرِ توحید را بر وجودم هویدا کردی، حال، منِ بی قرار از معرفت وعشق به ولایت وتوحید، لایه های بالاتر وبیش تر از معرفتِ حجّت را می طلبم. واین گونه است که با چنگ زدن به ریسمان ولایت واطاعت تو، از چاه نفس ودنیا وشر شیطان ومردم۲ نجات یافته وفراسوی رشد وقربِ رضوان اکبر را به آسمان هدایت در می نوردم.
او – حجّت تو – سبب متصل۳ ورحمت پیوستهِ۴ آسمان وزمین است. این سبب وریسمان متین، از ناحیهِ تو فرستاده شده ومعرّفی شده است وکام نهادمان را شیرین ساخته است.
اگر چنین نکرده بودی، من خود را گُم کرده بودم ودر وادی گمراهی سرگردان بودم. «فاًن لم تعرفنی حجّتک ضللتُ عن دینی»۵.
«فبهم مَلاَت سمائک وارضک»۶ هستی را با آنان پوشش دادی واز نور آنان پُر کردی. کام هستی وذائقهِ هستی با معرفت وشناخت این پاکان دیرآشناست. این نور وریسمان متین را، او از آسمان به سرزمین قلب ما فرستاده است، وبا این نور وریسمان متین است که می توانیم به آستان قُرب او بار یابیم. قلّه ها وصخره های رشد را لایه لایه بالا رفته ودر سایه سار رضوان اکبر آشیانه برگزینیم «حتی ظَهَرَ اَن لا اله الا انت».۷ او، نور را تابنده است وما پنجره ظرف قلب خویش را گشوده ایم. او، ریسمان حجت وولایت را فرستاده است وما به آن چنگ زده ایم وبه آسمان توحید صعود کرده ایم ودر ظهور توحید، جشن بندگی خود وسلوک عبودیّت را گرفته واز بلوغ معرفت ومحبت او سرشار وسرمست ایم. «لولانا ما عرف الله»؛۸
اگر ما امامان معصوم – نبودیم خداوند شناخته نمی شد.
از آن چه گفته شد، چنین به دست می آید که خداوند، این خاندان پاک ومعصوم را به ما می شناساند وآنان هم خداوند را به ما می شناسانند.
«به طوری که در عالم ارواح واجساد، هیچ فرشتهِ مقرّب، پیامبر مرسل، راستگو، شهید، دانا، نادان، پست، فاضل، مؤمن صالح، بدکار ناشایست، ظالم ستمگر، شیطان خبیث ونه مردمی که حدّ اعتدال اوصاف را دارند ودانا وحاضرند، باقی نمانده است.مگر این که خداوند، عظمت مقام ومنزلت شما را به ایشان شناسانده است: «... والاّ عرّفهم جلاله امرکم وعِظَم خَطَرِکم»۹
آری تو حجت آشکار خدا هستی: «حجّه الله الّتی لا تخفی»۱۰ بذر معرفت تو را، خالق هستی کاشته است، ولی صد افسوس که دستان پلید وشیطان های اِنسی وجنّی، مسیر کاشت وبرداشت این بذر معرفت را رصد کرده وپیوسته «رشد» آن را صدّ ومانع شده اند.
عدّه ای پس از یقین واطمینان به حقیقت ها، از روی ظلم وبرتری جویی، دست به انکار وستیز با آن می زنند:
«وجَحَدُوا بها واستَیقَنتها انفسهم ظلما وعلوا»۱۱
امام صادق(ع)، در حدیثی ضمن بر شمردن اقسام پنج گانه کفر، یکی از اقسام آن را «کفر جحود» می نامد، ویکی از شعبه های جحود را این گونه بیان می فرماید:
«هو ان یجحد الجاحد وهو یعلم ا نّه حق قد استقر عنده وقد قال الله (عزَّ وجلَّ) «وجحدوا بها واستیقنتها ا نفسهم ظلما وعلواً؛»۱۲؛
آن، عبارت است از چیزی که انسان آن را انکار کند در حالی که می داند «حقّ» است ونزد او ثابت است...»
در روایتی دیگر امام صادق(ع)، بیان می فرماید:
چگونه علمای یهود از حق چشم پوشی کردند، در حالی که آنان، به واقع وحق، علم داشتند آنان، از روی تورات وانجیل به دست آورده بودند که آستانهِ بعثت رسول اکرم است واز ویژگی های او، به خوبی آگاه بودند، همان گونه که فرزندان خود را می شناختند. «الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابنائهم»۱۳واز صفات آن حضرت ویاران او وبعثت ومهاجرت اش آگاهی داشتند: «محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم تریهم رکعاً سجداً یبتغون فضلاً من الله ورضواناً سیماهم فی وجوههم من اثر السجود ذالِکَ ِّمثلهم فی التورات ومثلهم فی الانجیل»۱۴.
محمد، فرستادهِ خداست وهمراهان اش بر کافران، دل سخت وبا شدّت هستند وبا هم مهربان. آنان را در حال رکوع وسجود بنگری که فضل ورحمت خدا وخشنودی او را به دعا می طلبند، بر رخسارشان از اثر سجده، نشان ها پدیدار است. این، در کتاب تورات وانجیل است که مثل حال شان...».
آن حضرت در ادامهِ حدیث می فرمایند:
«پس از زمانی که خداوند نبی اکرم(ص) را مبعوث فرمودند، اهل کتاب، او را شناختند همان گونه که در قرآن آمده است: «فلّما جاءهم ما عرفوا کفروا به»۱۵ او را شناختند واز حقیقت چشم پوشانیده وکفر ورزیدند. این اهل کتاب، همان هایی بودند که قبل از بعثت حضرت اش؛ عرب را خطاب می کردند که آستانهِ ظهور وبعثت پیامبر است واو در مکّه خروج خواهد کرد وبه مدینه هجرت می کند واو آخرین پیامبر الهی است وبرترین آنان... ورجز سر می دادند که ما، در رکاب او وبه همراه او با شما جنگ خواهیم کرد، ولی آن گاه که او، مبعوث گردید وتمامی خصوصیات وویژگی ها را در وی آشکارا یافتند، شعله های حسد آنان شراره زد ودر کفر، معرفت های خود را سوزانیدند. همان گونه که در قرآن چنین آمده: «وکانوا من قبل یستفتحون علی الذین کفروا فلّما جاءهم ما عرفوا کفروا به»۱۶ و۱۷.
مباد آن روزی که ما هم از تبار آنان باشیم وبا رجزها، دل خوش کنیم وخود را در زمرهِ مهدی باوران ومهدی یاوران آن عزیز سفر کرده بدانیم، وناله ها سر دهیم که «اگر بیایی، در رکاب ات جان وسر می دهیم»، ولی آمادگی های لازم را فراهم نیاورده باشیم.
قرآن، اینگونه جریان تاریخی یهود وعالمان آن را به یاد می آورد وتحلیل می کند وبدین سان مسلمانان را «سیر» و«نظر» می دهد تا در فضای موجود، با ملاک ومعیارهای درست، فراسوی خود را دریابیم واسیر دشمنان دیرینه نگشته، فریب آنان را نخوریم، وحدّاقل، احتمال این را بدهیم که صهیونیسم که در قالب «یهودی – مسیحی» جریان یافته است، با علم وآگاهی، در آستانهِ ظهور حضرت مهدی (عجل الله فرجه) به تکاپو افتاده است وتهاجم گستردهِ خود را، به عنوان «اقدامی پیشگیرانه» آغازکرده است. از این رو، ماشین جنگی صهیونیسم، یعنی امریکا، بر خلاف راهبردهای پیشین خود، به شیوهِ مستقیم وبی مهابا، وارد عرصه گردیده وبا شتاب وبا صراحت وصلابت، برای رسیدن به اهداف خود می تازد.
وَنَعتَکَ ببعضِ نُعُوتِ الّتی انتَ اهلُها وفَوقَها؛
وتو را متصف کرد به بعض صفات ات که توشایسته ی آنی وبایستهِ فوق آن.
ای آقا وسرور من: چه گونه می توان به قلّه های معرفت تو دست یافت؟
راهی نیست مگر آن که این سان سرود عرفانی خود را زمزمه سر دهم:
«مَوالِیّ لا اُحصی ثَنائکُم ولا ابلُغُ مِنَ المَدحِ کُنهَکُم ومِنَ الوَصفِ قَدرَکُم»؛۱۸
ای سروران ام! من توانایی ستایش شما را ندارم».هم چنانکه ستایش خداوند نیز امکان ندارد.
رسول خدا نقل می فرمایند:
«سُبحانَک لا احصی ثَنائی عَلَیک انتَ کَما اثَنیتَ علی نفسکَ»؛۱۹
منزّه هستی تو ای خداوند ومن از ستایش تو ناتوان ام تو آن چنان هستی که خود خویشتن را ستوده ای.
امامان را نمی توان وصف کرد؛ زیرا، آنان مظاهر صفات واسمای خداوند هستند وبرای غیر ا ئمه، شناختن کمالات وفضایل ایشان ممکن نیست.
پیامبر اکرم(ص) نیز فرمود:
«ای علی! جز من وتو کسی دیگر خدا را نشناخته است وجز خداوند وتو، کسی دیگر مرا نشناخته است وجز خدا ومن، کسی دیگر، تو را نشناخته است۲۰».
ومعنای جملهِ «ولا ابلُغُ مِنَ المَدحِ کُنهَکُم ومِنَ الوَصفِ قَدرَکُم»
نیز چنین است؛ یعنی، من به عمق ستایش شما نمی رسم ونمی توانم منزلت شما را آن طور که شایسته است، توصیف کنم.»۲۱
حضرت رضا(ع) در وصف امامان بر حقّ چنین می فرماید:
«... امام، یگانهِ زمان خود است؛ کسی به رتبهِ او نتواند رسید؛ هیچ دانشمند با او برابر نباشد؛ جایگزین ندارد؛ مانند ونظیر ندارد؛ به تمام فضیلت ها مخصوص است، بی آن که خود او در طلب اش کوشیده باشد وبه دست آورده باشد، بلکه امتیازی است که خدا از فضل وبخشش به او عنایت فرموده است.
چه کسی است که بتواند امام را بشناسد یا انتخاب امام برای او ممکن باشد؟هیهات: در این جا خردها گم گشته، خویشتن دار ها بی راهه رفته اند، عقل ها سرگردان اند، دیده ها بی نورند، بزرگان کوچک شده اند حکیمان متحیّرند، خردمندان کوتاه فکرند، خطیبان درمانده اند، اندیشه وران نادان اند، شعرا وامانده اند، ادیبان ناتوان اند، سخنوران در مانده اند ونتوانند یکی از شئون وفضایل امام را توصیف کنند. همگی به عجز وناتوانی معترف اند.
چه گونه ممکن است تمام اوصاف وحقیقت امام را بیان کرد یا مطلبی از امر امام را فهمید وجایگزینی که کار او را انجام دهد، برای اش پیدا کرد؟! ممکن نیست! چه گونه واز کجا؟! در صورتی که او از دست یازان ووصف کنندگان، اوج گرفته ومقام ستاره در آسمان را دارد! او، کجا وانتخاب بشر؟! او، کجا، وخرد بشر؟! او، کجا ومانندی برای او؟!...»۲۲
اشهد انّکَ الحجهُ علی مَن مَضی ومَن بَقِیَ؛
گواهی می دهم که همانا تویی حجّت، بر آن که گذشته است از دنیا وآن که باقی مانده است.
گفته شده که در نگاه کلی وجامع زیارت، از سه دیدگاه قابل مطالعه وبررسی است:
۱- اسلام؛ ۲- شهادت؛ ۳- توسّل.
«اسلام»، معرفت ومحبّت واطاعت پاکان را صلا می زند وتولاّیِ آنان را باز خوانی می کند. انسان با بیان سلام های خود، مهر وعشق خود را به «تنها راه» اظهار می کند وبه راه می افتد.
«شهادت»، حضور یافتن در ساحل «معرفت» و«محبّت» و«اطاعت» وبار یافتن در ساحل «تولاّیِ پاکان وپاکی ها» است.۲۳
پس از یافتن سلامت وتسلیم، در معرفت ومحبت واطاعت، روح وجان خود را در شهود وحضور معرفت ومحبّت واطاعت روانه می سازیم وانقطاع از غیر را واتّصال با بی کرانه ها را ورود می یابیم.
تو را حجّت او، وراه مبرهن ومحکم برای رسیدن ووصول به حق می دانم وبا حضور وشهود خود، آن را حس می کنم وگواهی می دهم جایگاه تو را وپدران تو را ومعصومان را به عنوان حجّت وطریقِ اقوم۲۴ وپایدار در فراسوی حقِ؛ برای گذشتگان وآیندگان به خوبی می دانم وحضور وشهود خود را در آن می یابم. من، شاهد وگواه هستم به قامتِ بلند شما که حجّت او هستید، برای گذشتگان وآیندگان.
شیعه، به اولین وآخرین شما، اعتقاد دارد، اعتقادی یک پارچه «مؤمنٌ... واَولِکم وآخِرِکم»۲۵.
ومن تمامی شما ائمّه را دوست می دارم ومولای خود می دانم، وهمهِ شما حجت ومولای گذشتگان وآیندگان هستید.
«توّلیتُ آخِرَکُم بِما تولّیتُ بِهِ اَولکُم»۲۶
«وانَّ حِزبَکَ هُمُ الغالِبُونَ وا ولیاءک هُمُ الفائِزُونَ وا عداءک هُمُ الخاسِرون؛
وهمانا حزب تو، پیروزند ودوستان ات، کامیاب اند وسرافراز ودشمنان ات گروه زیانکاران اند.
ای سرو قامت ویوسف سیما وای کانون هستی واوج شکوه وعظمت! تو «قواعد العلم»۲۷ وپایه ها واساس علم وقانون مندی هستی، وهر کس همدل وهماهنگ وهمراه با تو شود ودر حزب وگروه تو در آید، هم آوا وهم سو با نظام هستی گشته غالب وپیروز خواهد بود؛ زیرا، حزب تو، همان حزب خدا است و«فَاًن حِزبَ الله هم الغالبون»۲۸.
از آن جا که شما، پایه های علم واساس قانون مندی هستی، وعلم وقانون مندی ها بر شما تکیه دارند، بود ونبود شما تکوین را رقم می زند وحیات وممات تکوین وطبیعت به بود ونبود شما گره خورده است. از همین رو است که در دسته ای از روایات می خوانیم که اگر یک چشم به هم زدن، زمین از حجّت خالی باشد، هر آینه زمین با اهل اش فرو می رود:
عن سلیمان الجعفری، قال: سأ لت ا با الحسن الرضا(ع) قلت: «تخلو الارض من حجّه الله»؟ قال: «لو خلیت الارض طرفه عین من حجه لساخت بأهلها»؛۲۹
سلیمان جعفری، از حضرت رضا(ع) پرسید: «آیا زمین از حجّت خالی می شود؟». فرمود: «اگر یک چشم زدن، زمین از حجّت خالی باشد، هر آینه، با اهل اش فرو می رود.».
همگرایی با سنّت حاکم بر هستی ودر آمدن در گروه آنان، پیروزی را ودر آمدن در دوستان واز اولیای آنان گشتن فوز وسرافرازی را به همراه می آورد. عدوات ودشمنی با آنان، خسارت واز دست دادن تمامی دارایی ها وسرمایه ها را به دنبال خواهد داشت.
از این رو باید هر چه زودتر وسریع تر، در حزب تو در آمد، ودر خیل زمینه سازان ظهور تو قرار گرفت وآستانهِ ظهورت را ترّقب کرد وگردن کشید ودر نظر وعمل، رصد زد.
واین مهم، همّت مردانهِ سَلمانیان را فرا می خواند که با جنبش نرم افزاری «علم وایمان تا اُفق ثریا»۳۰ تئوری خود را چنان پیش برند تا توانِ لازم را برای زمینه سازی ظهور، به چنگ آرند وزبان حال خویش را «واجعَلنا فی حِزبِهِ»۳۱ زمزمه کنند.
وَانّکَ خازِنُ کلّ علم وفاتِقُ کُلّ رتقٍ ومُحّققُ کُّلِ حَق ومُبطِلُ کُلّ باطِلٍ؛
همانا، تویی گنجینهِ هر علم وشکافندهِ هر بسته شده وثابت کنندهِ هر حقّی وباطل کنندهِ هر باطلی.
از امام باقر نقل شده که فرمودند:
«اذا قام قائمنا وضع یده علی رووِس العباد فجمع بها عقولهم وکَمُلَت بِها احلامُهُم؛۳۲
زمانی که قائم ما قیام کند، دست خود را بر روی سَر مردم می گذارد، وبدان وسیله، عقل های آنان واستعدادهای درونی شان جمع ومتمرکز می شود واز هرز وهدر شدن رهایی می یابد وافکار واندیشه هایشان کامل می گردد.»
ابن مسکان گوید:
از حضرت صادق(ع)، شنیدم که فرمود:
«اِن المُؤمنَ فی زَمانِ القائِمِ وهُوَ بِالمَشرِقِ لَیَری اَخاهُ الّذی فِی المَغرِبِ وکَذا الّذی فی المَغرِبِ یَری اَخاهُ الّذی فی المَشرِقِ؛۳۳
در زمان دولت قائم، یک فرد با ایمان که در مشرق باشد، برادرش را در مغرب می بیند. وآن کسی که در مغرب است، برادرش را که در مشرق می باشد، می بیند».
دانشمندان، در تحقیقات خود، بدین باور دست یافته اند که انسان ها، تاکنون بخش فراوانی از استعداد وقدرت فکری خود را نتوانسته اند مهار کنند ومورد استفاده قرار دهند. اگر انسان بتواند، به آن دست یابد، می تواند از این طرف عالم با آن طرف عالم، بدون هیچ ابزار ورسانه ای، ارتباط برقرار کند.۳۴
همهِ این محرومیّت ها، از غیبت آن عزیز است واین که بشر بدون او، از این گرفتاری ها وحرمان ها رهایی نخواهد یافت، وتا زمینه ها آماده نشود وبلوغ بشر ودرک اضطرار به او واقدام های ممکن، انجام نگیرد ووظایف دوران غیبت عملی نگردد، محرومیّت وحرمان، همچنان گریبان ما را خواهد گرفت.
آری او خازن وگنجینهِ تمامی دانش هاست، که در حدیثی از امام صادق نقل شده است:
«اَلعِلمُ سَبعَه وعشرِوُنَ حَرفاً. فجمیعُ ما جائَت بِهِ الرُّسُلُ حَرفانِ. فَلَم یَعرِفِ النّاسُ حَتی الیَومَ غَیرَ الحَرفَینِ فِاِذا قامَ قائِمُنا اَخرَجَ الخَمسَهَ والعِشرینَ حَرفاً، فَبَثّها فِی النّاسِ وضَم الَیها الحَرفینِ، حَتّی یَبَثُّها سَبعَهَ وعِشرینَ حَرفاً؛۳۵
علم، بیست وهفت حرف است. هر آن چه که تاکنون پیغمبران آورده اند، دو حرف است. وعلم ودانش مردم، بیش از دو حرف نیست واز آن فراتر نرفته است. اگر قائم ما قیام کند، بیست وپنج حرف دیگر را بیرون می آورد وآن را در میان مردم منتشر می سازد وآن دو حرف را هم به آن ها ضمیمه می کند، تا آن که بیست وهفت حرف – علم – را منتشر سازد.
«وخُزّانَ العلم۳۶»،
یعنی، تمامی علوم الهی واسرار ربانی ودانش های حقیقی وآن چه که کتاب های الهی شامل آن است، در نزد امامان معصوم(ع) ذخیره شده است. ایشان، راسخان در علم ودانایان به تأ ویل قرآن وفصل خطاب هستند. ابی بصیر گوید، که حضرت صادق(ع) فرمود:
«ما راسخان در علم هستیم وبه تأ ویل قرآن آگاه هستیم.»۳۷
بُرید بن معاویه، از امام باقر یا امام صادق(ع) روایت کرده است که حضرت در تفسیر آیهِ «وما یَعلَمُ تأ ویَلهُ الاّ الله والرّاسِخُونَ فیِ العِلم» فرمود:
«رسول خدا، در را س راسخان در علم قرار دارد؛زیرا، خداوند تمامی آن چه را که بر حضرت رسول(ص) فرو فرستاد اعمّ از تنزیل وتأ ویل، به وی آموخت وخداوند چیزی را فرو نفرستاد که حضرت رسول(ص) تأ ویل اش را نداند ونیز جانشینان آن حضرت، تمامی تفسیر وتأ ویل امور را می دانند.»۳۸
از ابی بصیر، روایت شده که گفت: از حضرت باقر(ع)، شنیدم که دربارهِ آیهِ «بَل هُوَ آیات بَیّناتٌ فی صُدُورِ الذینَ اوتوا العِلم»۳۹ سخن می گفت وبا دست به سینهِ مبارک اش اشاره کرد.۴۰
وامام صادق(ع) می فرمایند:
«صاحبان دانش امامان هستند.۴۱».۴۲
فاتِقُ کُلٍّ رَتقٍ؛
تو شکافندهِ هر امر بسته شده هستی.
گره های کور در تمامی عرصه ها به دست با کفایت تو گشوده می شود. تویی که گنج های علم ودریچه های شکوفایی استعدادها را می گشایی وآن چه که خیر است به دست تو بازگشایی می شود وآن چه که شرّ است، به دست تو بسته می شود. از همین رو است که نگاه ما به دست تو التماس می کند وزبان دل مان، این گونه «وَارتُق به فَتقَنا»۴۳ زمزمه می سُراید که
«بار خدایا! تمامی گره ها را در تمامی عرصه ها، به دست آن سفر کرده باز کن.».
وَمُحقق کلٍّ حقٍّ؛
تو ثابت کنندهِ هر حق وحقیقت هستی.»
در زیارت جامعهِ کبیره می خوانیم:
«والحقّ ُ مَعَکُم وفیکُم والیکم؛
حقّ وحقیقت، با شما ائمه همراه است. ودر پیروی از گفتار وکردار شما است وآن، چیزی است که از شما به ما رسیده است وهر حقّی که در بین مردم رواج دارد، منشأ آن، شما هستید واز شما گرفته اند.».
محمد بن مسلم گوید:
از حضرت باقر(ع) شنیدم که فرمود:
«لَیسَ عِندَ احَدٍ مِنَ النّاسِ حَقٌ ولا صَوابٌ ولا اَحَدٌ مِنَ النّاسِ یَقضی بِقَضاءِ حق اِلاّ ما خَرَجَ مِنّا اهلِ البَیتِ واذا تَشَعبت بهم الاموُرُ کانَ الخَطاء مِنهُم والصوابُ مِن عَلیٍ(ع)»۴۴
«در نزد هیچ کس از مردم، حق وراستی نیست وهیچ کس به حقّ قضاوت نمی کند، مگر این که از طریق ما اهل بیت باشد واگر امور ولایت وامامت بر شما مشتبه شد، بدانید که خطا از دیگران وحق با علی(ع) است:»
گرچه در گذشته، قدر ومنزلت شما را ندانستند واستعداد تحقق حق واجرای آن را نداشتند، ولی با ظهور تو، چهرهِ هستی دگرگون خواهد شد وتو، حقّ را حاکمیّت می بخشی وداد وعدالت را می گستری وبرکات زمین وآسمان را به نمایش می گذاری.
«ومبطل کُلٍّ باطل»
وتو در هم کوبندهِ تمامی باطل ها خواهی شد:
(وقُل جاءَ الحَقُّ وزَهَقَ الباطِلَ اِنّ الباطل کان زهوقاً)۴۵
وبگو حق آمد وباطل نابود شد، همانا باطل، نابود شدنی است.
حق، آن چنان بر باطل هجوم می برد که جایی برای آن باقی نمی گذارد ونابودش می سازد:
(نَقذِفُ بِالحِقٍّ عَلَی الباطِلِ فَیَدمغه)۴۶. باطل، کفِ روی آب آست که از آرامش وسکون حق فرصت می گیرد تا روی آن خود می نماید. اگر آب زُلال، قدرت خود را به کار گیرد وجریان توفنده وهجوم خود را به راه اندازد، آن را در هم می کوبد، به حاشیه می راند. وهمیشه، با غروب حق، باطل جرئت جلوه وطلوع یافته است ودر خلا حقّ، جسارتِ رجز خوانی وبروز را می یابد.
آن گاه که جلوهِ حقّ وخود حقّ، از سفر باز آید وطلوع کند، غروب باطل ها را به تماشا می نشینیم: «عن ابی جعفر(ع)، فی قوله تعالی: «وقل جاء الحق وزهق الباطل»، قال: «اذا قام القائم ذهبت دوله الباطل.»۴۷ امام باقر(ع)، در تفسیر این آیهِ شریف می فرماید:
«زمانی که حضرت قائم قیام کند وظهور فرماید، دولت های باطل نابود خواهند شد.».
رَضُیتک یا مَولایَ اِماماً وهادیاً وولیًّا ومُرشداً، لا اَبتَغی بِکَ بَدَلاً ولا اتخِذُ مِن دوُنِکَ وَلیًّا؛
خشنود از آن ام که ای سرور من! تو، امام وهدایت کننده وسرپرست من هستی ومرشد وجهت سازمی وهرگز جایگزینی برای تو نتوان جست وغیر از تو سرپرستی را نگزینم.
چه ابتهاج وسُروری برتر از این که سَروری مانند تو دارم؛ تو، مظهر وجلوه گاه صفات آفریدگاری ؛ تو، همان اسمای حسنی وبرترین نام ها وزیباترین آن هستی؛ تو، کانون صفات واسمای خدا هستی.
من چه بگویم؟ اگر سکوت کنم، با طوفان عشق ام به تو، چه سازم؟ اگر لب بگشایم، ناتوان ام! من، از تبار عشق ام وآواره ای در جست وجوی او، کوبه کو، نشان اش می گیرم وزمزمه های «یا ابن الحسن! یابن الحسن!» را با آبشار چشمان ام ضرب آهنگ می سازم. تو، امام وجلودار زمانه ای! همه وهمه چیز چشم نیاز به دستان تو دوخته اند؛ چون محدود ومحروم هستند وتو به بیکرانه ها معنا وجلوه می بخشی.
وتو، هادی ورهبری؛ این، تو هستی که من را با خود آشنا می سازی وآشتی می دهی وعظمت وجودی مرا به من بازخوانی می کنی وآیه های کرامت وقدر ومنزلت من را بر جان ودل ام تلاوت می کنی واز هندسهِ «قدر واستمرار وروابط» سخن می گویی تا خود را بیابم وادامهِ خویش را ببینم وبا روابط، خود را با خودم وبا دیگران وبا هستی هماهنگ وهمراه سازم.
تو، ولی وسرپرست من هستی ومرا در چتر حمایت وعنایت خویش پوشش داده ای وفقط به راهنمایی وراه نشان دادن کفایت نکرده ای. تو، سرپرست منی وتمامی حوزه های وجودی من را تحت نظر داری، سرپرستی می کنی، پوشش می دهی، ومن خود را با تو هماهنگ وهمراه می کنم.
تو «مُرشد» وجهت ساز من هستی، بعد از هدایتِ هندسهِ «قدر واستمرار وروابط»، من را در مسیر قرب ورضوان اکبر به جریان می اندازی وجهت می دهی ودر این صورت است که با اعمال وکردارم، خودم، رفعت وجودی می یابم، وخودم، زیاد می شوم، نه علم ام ، نه ذهن ام، نه جسم ام...
«لا اَبتَغی بِکَ بَدَلا»؛ ومن، چه گونه می توانم دل بِکنَم؟!
بر فرض که چنین شود، به کجا می توان رو کرد؟ کی وکجا؟ همه، محتاج اند وگرفتار! البته لاف هایی زرّین وبزک شده، بسیار است، امّا دل های خسته که به دنبال حرکتی هستند واز تنوع ها ودر جا زدن های فریبنده، دیگر آرام نمی یابند. نمی توان به اینان دل خوش ودل مشغول داشت. من چه گونه می توانم از «تنها راه» نجات، چشم بپوشم؟ من، با تمام وجودم، یافته ام که «مَن ا تاکم نجی»۴۸
هر که به آستانهِ شما در آید، راهیاب می شود ونجات می یابد.
آخر، به غیر از این آستانه، به کجا می توانم رو کنم؟! آیا راهی هست؟ تو کدامین زیبایی را نداری که من می خواهم؟ ودیگران، کدامین از آن ها را می توانند داشته باشند؟!
«ولا اَتخِذُ مِن دُونِکَ وَلیًّا؛
ومن، هرگز، غیر تو را سرپرست خود برنمی گزینم.
تو، آگاه بر تمام راه هستی وآزاد از تمامی جلوه ها وکشش ها هستی. تو، ما را برای خودت نمی خواهی، همانند دیگران که خود خواه هستند. تو،خدا خواهی وما را برای خدا می خواهی.
من، هرگز، نمی توانم از آستان عشق تو نشان دیگری را بجویم! هرگز!۴۹
از اوجِ «سلام» که زبان معرفت ومحبّت وطاعت تو است به عروج «شهود» وحضورِ در معرفت ومحبت وطاعت تو راهیاب می شویم، ودر این حضور، خود را همدل وهماهنگ وهمراه با سنّت های حاکم بر هستی یافته، ودر حزب غالب تو واز دوستان فوز یافته وسرافراز تو می گردیم، وبا این عشق سرشار، از مولای خود وامام وهادی وولیّ ومرشدِ خویش، هرگز نمی توانیم از «تنها راه» چشم بپوشیم وجایگزین دیگر؛ برگزینیم.
 

نویسنده: صادق سهرابی- فصلنامه انتظار شماره (۸-۹)

پى نوشت ها:
۱. دعای ندبه.
۲. دشمن چهار گانهِ انسان ها؛ نفس، دنیا، شیطان، مردم.ر.ک صراط، استاد صفایی، ص ۴۷ و۴۸ و۴۹ و۶۴ و۶۵.
۳. دعای ندبه. «این السبب المتصل بین الارض والسماء».
۴. الرحمهً الموصوله. زیارت جامعه کبیره.
۵. دعای حضرت صاحب الامر. مفاتیح.
۶. دعاهای هر روز ماه رجب، مفاتیح.
۷. همان.
۸. المختصربصایر الدرجات، حلی، ص ۱۲۹. حدیث از امام صادق(ع) است.
۹. زیارت جامعه کبیره.
۱۰. دعای حضرت صاحب الامر، فصل نامهِ انتظار، ش ۷، مقالهِ تنها راه.
۱۱. نمل، ۱۴.
۱۲. نور الثقلین، ج ۱، ص ۹۹، ح ۲۷۷.
۱۳. بقره، ۱۴۶.
۱۴. فتح، ۲۹.
۱۵. بقره: ۸۹.
۱۶. بقره: ۸۹.
۱۷. نورالثقلین، ج ۱، ص ۹۹ – ۱۰۰، ح ۲۷۸.
۱۸. زیارت جامعهِ کبیره.
۱۹. المستدرک، حاکم نیشابوری، ج ۱، ص ۳۰۶.
۲۰. بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۸۴.
۲۱. شرح زیارت جامعه، عبدالله شبّر، ص ۱۷۵.
۲۲. اصول کافی، ج ۱، ص ۲۸۷.
۲۳. تنها راه، (فصلنامهِ انتظار، ش ۳، ص ۲۴۸).
۲۴. ان هذا القران یهدی للتی هی ا قوم.
۲۵. زیارت جامعه کبیره.
۲۶. زیارت جامعهِ کبیره.
۲۷. مائده، ۵۶.
۲۸. مائده، ۵۶.
۲۹. بصائر الدرجات، ص ۴۸۹، ح ۸.
۳۰. فصلنامهِ انتظار، ش ۷، مقالهِ «تنها راه».
۳۱. دعا برای امام زمان (عجل الله فرجه).
۳۲. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۸، ح ۴۷؛ اصول کافی، ج ۱، ص ۲۵، وج ۲، ص۳۹۲.
۳۳. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۹۱، ح ۲۱۳.
۳۴. از بیانات مقام معظم رهبری برای گروه مهدویت استفاده شده است.
۳۵. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۶، ح ۷۳.
۳۶. زیارت جامعهِ کبیره.
۳۷. کافی، کتاب الحجه، راسخون فی العلم.
۳۸. کافی، ج ۱، کتاب الحُجّه، باب راسخون فی العلم.
۳۹. عنکبوت، ۴۹.
۴۰. کافی، ج ۱، باب ان الائمّه قد اوتواالعلم واثبت فی صدورهم.
۴۱. همان.
۴۲. شرح زیارت جامعه کبیره، شبّر، ص ۵۸ – ۵۹.
۴۳. دعای افتتاح.
۴۴. کافی، ج ۲، ص ۲۵، ح ۱.
۴۵. اسراء، ۸۱.
۴۶. انبیاء ۱۸.
۴۷. نور الثقلین، ج ۳، ص۲۱۲، ح ۴۰۷.
۴۸. زیارت جامعه کبیره.
۴۹. همان.

%ب ظ، %20 %660 %1396 ساعت %14:%مرداد

تنها راه (4)

مروری بر زیارت حضرت صاحب الامر (علیه السلام)
اشاره
با گذر از مفهوم «حجّت»، به جایگاه بلند آن در گستره ی هستی راه می یابیم ودر سایه سار هدایت آن، زاویه ی دید خود را فراسوی شناسه های «آفاق» و«انفس»، «سیر ونظر» می دهیم؛ تا با گشودن پنجره ی دل وجان، نسیم هدایت الهی را با تمام وجود لمس کرده واز بینش اعتقادی – سیاسی شیعه توشه گیریم وبنگریم که چگونه قامت بلند امامت، پهنای هستی را پوشش می دهد وباران رحمت خویش را نازل می کند وسبب اتّصال آسمان وزمین می گردد، واین گونه در سایه سار فرهنگ ولایت، نسل سلمانیان را سامان دهیم وبا دست یابی به علم وایمان، تا افق ثریّا هویّت سلمان گونه خود را بازخوانی کرده وخیل عظیم زمینه سازان ظهور را شکل دهیم.
در نوشتار پیشین، سخن از «جنبش نرم افزاری علم وایمان، تا افق ثریا» گفتیم؛ که در جای خود توانایی وپتانسیل تئوری شدن را دارا می باشد. برای تولید فکر واندیشه وایجاد نهضت وجنبش نرم افرازی وحرکت به سمت تمدّن اسلامی وفتح قلّه های بلند «علم وایمان» نیازمند مبنایی تئوریک ورویکردی قابل می باشیم؛ تا آن را سکوی جهش ساخته وفراسوی شکل گیری روحیه ی تعالی طلبی. گام برداریم؛ همان گونه که امام صادق(علیه السّلام) به آن اشاره فرموده اند: سه چیز است که آدمیان را از «تعالی طلبی» ودست یافتن به افق های بلند باز می دارد: کوتاهی همت و«انگیزش»، کمی چاره جویی و«پژوهش» وضعف در ای و«نگرش» بنابراین اگر بتوانیم ساز وکارهای لازم را به گونه ای فراهم آوریم که ما را از این گردنه ها به سلامت عبور دهد، بسیار مفید وضروری خواهد بود. از این رو هر چه زودتر باید سامانه ی تئوری راهیاب را به دست آورد وحرکت تولید فکر واندیشه را بر اساس آن آغاز نمود. ما درصدد دست یابی به سازه های «انگیزش»، «پژوهش» و«نگرش» هستیم؛ تا با گذار از آن، سامانه ی تئوریک خود را نشانه گریم. تاانگیزش شکل نگیرد، حرکتی خواهد بود؛ از طرف دیگر، میزان شتاب در پژوهش – به لحاظ کمی وکیفی – در گرو میزان واندازه ی انگیزش ها خواهد بود؛ به این معنا که مقدار پژوهش ما به قواره ی انگیزش ما بستگی خواهد داشت ونتیجه ی پژوهش ما در قوّت وضعف نگرش ما اثر خواهد گذاشت.
از این رو به نظر می رسد که بتوانیم با تئوری جنبش نرم افزاری علم وایمان، از گردنه ها وموانعِ «تعالی طلبی» گذر کنیم وبه جایگاه بلندی که رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلم) به آن اشاره فرموده اند، دست یابیم.
سه گروه از روایات است که فراوان ذکر کرده اند: الف) پیامبر اکرم (صلّی اللهُ علیه وآله وسلّم) فرموده اند: «والذی نفسی بیده، لو کان الایمان منوطاً بالثریا، لتناوله رجال من فارس۱؛ قسم به ساحت آن کسی که جان من در دست قدرت او است؛ اگر ایمان در ستاره ی ثریا هم باشد، مردانی از فارسیان آن را به دست خواهند آورد.»
هم چنین، ابوبصیر از امام باقر(علیه السّلام) نقل می کند که حضرت فرمودند: «ان تتوا یا معشر العرب، یستبدل قوماً غیرکم؛ یعنی المولی۲؛ ای گروه عرب! اگر از دین روی برگردانید؛ خداوند گروهی غیر از شما را جایگزین خواهد کرد؛ که مراد از آن افراد (که جایگزین شما می شوند) مردمان موالی وفارسیان هستند.»
امام صادق(علیه السّلام) فرمودند: «لقد والله ابدل بهم خیراً منهم؛ الموالی۳؛ قسم به خدا که خداوند به جای گروه عرب، افرادی که بهتر از آنها هستند جایگزین خواهد نمود؛ یعنی موالی وفارسیان.»
ب) رسول گرامی اسلام (صلّى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: «لوکان العلم منوطاً بالثّریّا، لتناوله رجال من فارس۴؛ اگر علم در ستاره ی ثریا هم باشد، مردانی از فارسیان آن را به دست خواهند آورد.»
ج) رسول گرامی اسلام (صلّى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: «لوکان الدین متعلقاً بالثّریّا، لتناوله قوم من ابنأ فارس۵؛ اگر دین در ستاره ی ثریا هم باشد، گروهی از فرزندان فارسیان آن را به چنگ آورند.»
بنابراین «علم، ایمان ودین» گر چه در ستاره ی ثریا آشیانه گزیند، به شکار تیزپروازان وبلند همتان فارس درخواهد آمد. آن حضرات در سخنان گهربار خویش، اشاره به «هوّیت» بالنده ی نسل فارس وسلمانیان می فرمایند.
داستان هویت انسانها، داستان «فوز وخوص» آنها می باشد؛ که اگر در مَدار هوّیت خویش تلاش وکوشش کنند، به فوز وسرفرازی خواهند رسید واگر خارج از مَدار هوّیت خویش پَرسه زنند، خُوض نموده ودر زمین خواهند رفت ودچار بحران هویّت خواهند شد.
از این رو به نکاتی چند پیرامون «هویت» اشاره می کنیم:

مفهوم شناسی هوّیت:
در فرهنگ لغت «معین» آمده است: «هویت» یعنی آنچه باعث تشخّص فرد می شود. در این صورت، هوّیت، حقیقت وچیستی وهستی را می رساند. هویّت یک شی، نشانگر هیئت وماهیّتِ وجودی آن ذات است؛ به عبارت دیگر، چیستی وحقیقت پدیده ی مورد نظر، هوّیت آن را می رساند؛ که می تواند به صورت فردی یا جمعی باشد وجنبه ها، جلوه ها وابعاد متفاوت ومتنوعی دارد. بعد فلسفی، بعد روانی، بعد فرهنگی، بعد فردی واجتماعی و... از ابعاد هویّت محسوب می شوند. هوّیت فردی ناظر به افراد امت وهوّیت جمعی ناظر به جامعه می باشد. هوّیت فردی بر تفاوت ها وهوّیت جمعی بر شباهت ها توجه بیشتری دارند. انسان ها آنچه را از جامعه می گیرند، در درون خود پردازش کرده ودرونی می کنند؛ آنگاه می پذیرند. همین مسئله، هویّت فردی آنها را تشکیل می دهد.
امّا هویّت گروهی را این گونه می توان تعریف نمود: «هویت مجموعه ای از خصوصیّات ومشخصات اجتماعی، فرهنگی، روانی، فلسفی، زیستی وتاریخی اجتماع همسان است؛ که بر یگانگی یا همانندی اعضای آن دلالت می کند وآن را در یک ظرف زمانی ومکانی معین، به طور مشخص وقابل قبول وآگاهانه، از سایر گروه ها وافراد متعلق به آنها متمایز می سازد.»

بحران هویت:
بحران به معنی تنش وتضاد یا خروج از حالت تعادل وانحراف از حقیقت است. افراد در وضعیت بحران هویّت اجتماعی، نقش خود را در گروه نمی دانند؛ در نتیجه جامعه کارکرد خود را از دست می دهد ودچار سردرگمی می گردد، نهادهای اجتماعی از حالت تعادل خارج می شوند ومنزلت اجتماعی افراد لطمه می بینند؛ از این رو، افراد جامعه ناتوان از ایفای نقش خود خواهند بود.۶
انبیا واوصیای الهی با توجه دادن به قانون مند بودن هستی ومعنا بخشی به آن وترسیم جایگاه بلند انسان در آن، از هویّت بالنده ی بشر خبر می دهند. در طرف مقابل آن، شیطان ها وپیروان آنان آدمیان را تا سطح اشیاء وحیوانات تنزّل می دهند وبر آن هستند که آنها را از منظومه ی «حقّ» خارج ساخته ودر مَدار باطل سرگردان سازند.
قرآن به خوبی بیان می کند که چگونه فرعون مردم را از هوّیت فطری واصیل خود بیرون می برد وآنها را خوار وذلیل می ساخت: «وَنادی فرعونُ فی فومِهِ قال یا قومِ الیس لی مُلکُ مِصرَ وهذِهِ الاَنهارُ تَجرِی مِن تَحتِی اَفَلا تُبصِرونَ اَم اَنَا خیرٌ مِن هَذا الّذی هُوَ مهینٌ ولا یکادُ یُبینُ فَلَولا اُلقِیَ علیه اَسوِرَهٌ مِن ذَهَبٍ اَو جاءَ مَعَهُ المَلئِکَهُ مُقتَرِنینُ فَاستَخَفَّ قَومَهُ فَاَطاعُوهُ انَّهُم کانوا قوماً فاسقین»۷
«وفرعون در میان قومش (بر علیه موسی) ندا سر داد که ای مردم! آیا کشور با عظمت مصر از من نیست وچنین نهرهایی از زیر قصر من جاری نیست؟ آیا عزت وجلال مرا در عالم به چشم مشاهده نمی کنید؟ آیا من (به ریاست وسلطنت) بهترم یا این مرد فقیرِ خواری که هیچ منطق وبیان روشنی ندارد؟ (واگر موسی رسول خدا است) پس چرا (او را دستگاهی نیست ودستبند وطوق زرین بر دست ندارد یا فرشتگان آسمان همراه او نیستند؟ پس با این تبلیغات دروغ وباطل. قومش را ذلیل وزبون داشت، تا همه مطیع فرمان وی شدند؛ همانا آنان مردمی فاسق ونابکار هستند.»
در این آیات می بینیم که قرآن چگونه نحوه ی کار فرعون را در جهت بی هوّیت ساختن قومش آشکار می کند؛ از «ونادی فرعون فی قومه» تا «فَاستخَفّ قَومَهُ فَاَطاعوه»
فرعون ماشین تبلیغاتی خود را به جریان می اندازد وفریاد می کشد – خودش یا از طریق بخشنامه ها و... وتمامی قدرت وتوانش را در چشم وگوش مردم جلوه می دهد ودر مقایسه ای بین آنها وضعف هایی که برای موسی(علیه السّلام) نشان داده وجا انداخته، دل ربایی وره زنی می کند. او با تمامیِ این ساز وکارها بر آن است که قوم خود را «استخفاف» کند وسبک وتوخالی نماید و«هویّت» انسانی والهی آنان را بزداید؛ چرا که فقط وفقط با تهی کردن وبی هویّت ساختن است که می توان اینان را به اطاعت وتبعیّت خویش در آورد: «فَاس تَخَفَّ قومه فَاَطاعُوه». فرعون برای رسیدن به این هدف، باید از امپراتوری تبلیغاتی وساز وکارهای آن کمک بگیرد؛ تا بتواند گوش آفاق وانفس را پرکند «ونادی فرعونُ فی قومه...». فریاد می کشد که من قدرت برترم وتکنولوژی برتر را در اختیار دارم وغیر خود را در دید دیگران حقیر می سازد واین گونه خواص وعوام ونخبگان وروشنفکران وکوته اندیشان را یکپارچه به دام تبلیغات سحرگونه ی خود می کشد.
آری، این گونه با بی هویّت نمودن مردم، آنان را به زنجیر می کشند، والبته مردمان باید خود به هوش باشند وبی راهه نروند وبدانند که خود مسؤولند. در قرآن چنین می خوانیم: (شیطان می گوید: خدا به شما به حق وراستی وعده داد ومن به خلاف حقیقت؛ برای وعده های دروغ خود هیچ حجّت ودلیل قاطعی نیاوردم (وتنها شما را به وعده های دروغ قریب دادم)؛ پس امروز (شما ابلهان، که سخن بی دلیل مرا پذیرفتید) مرا ملامت نکنید؛ بلکه نفس پرطمع خود را ملامت کنید...۸
«رحمان» و«شیطان» هر دو دعوت دارند؛ ولی دعوت «رحمان» حق است وسامانه ی هویت انسان را پاس می دارد ودعوت «شیطان» خلاف است وبی هوّیتی او را در بر دارد. باید توجه داشت که «شیطان» سلطنت وحکومت بی مانع ندارد وجز دعوت به باطل کاری از او بر نمی آید؛ واین خود انسانها هستند که این دعوت را اجابت می کنند یا روی بر می گردانند.
همان گونه که اکنون «شیطان بزرگ» با هجوم تبلیغاتی خود، آخرین تحفه ی شیطان؛ یعنی «لیبرالیسم دموکراسی» را به بازار اندیشه آورده است وبا طرّاری ها واستخفاف دیگران بر آن است که «هوّیت» زدایی کند وسپس «هویت»گذاری نماید. او در پی آن است که جهان را آن گونه که می خواهد بسازد وپروژه ی جهانی کردن را در دستور کار خود دارد؛ ودر این پروژه هیچ هوّیتی را به رسمیّت نمی شناسد جز آنچه در جهت منافع او باشد. از طرفی شیطان در جهت تولید فکر واندیشه به آخر خط رسیده است وآخرین تیر خود را برچله ی کمان نهاده وبه پایان تاریخ پرتاب کرده است؛ وآن «لیبرالیسم دموکراسی» است؛ با تمام تضاد وتناقض های نظری وعملی که با خود دارد، نمودار گشته است.
واین نسل سلمان است که در دل شب دیجور، با سامان دهی «هوّیت» خویش، «علم وایمان، تا افق ثریّا» را نشانه می رود وقلّه های بلند تعالی طلبی را در می نوردد.
سلمانیان با مشوری شگرف براین باورند که پیامبر اکرم (صلّى الله عليه وآله وسلم) امید به آینده را در آنان زنده کرده وراه را باز نموده است. این نسل با انگیزشی دو چندان، در کار وتلاش خواهند بود؛ تا تولید فکر واندیشه را به جنبشی دوباره در آورده ونهضتی نوین بیافرینند وافق دید خود را به ستاره ی «ثریّا» بدوزند وبا همتی این سان، روانه ی میدان شوند؛ تا هر چه بیشتر وپیشتر قله های پژوهش را در نوردند وبه عروج «نگرش»های قوی بار یابند.
این سلمانیان هستند که از الگوی تمام عیاری چون سلمان فارسی برخوردارند.
سلمانی که با ذوب شدن در اسلام وخاندان عصمت وطهارت(علیهم السّلام) به افتخار بلند «سلمان منّا اهل البیت» شرفیاب شد؛ واین گونه بود که از سلمان فارسی بودن به اوج خود یعنی «سلمان محمدی» شدن، رسید. از این روست که دیگر تئوری جنبش نرم افزاری «علم وایمان، تا افق ثریا»، رنگ وبوی ناسیونالیستی نخواهد داشت؛ زیرا سلمان وقوم سلمان، در بستر دین اسلام وتشیع به این اوج وبالندگی رسیده اند. وباز این سلمانیانند که با دست یابی به «هویت» آسمانی وثریّایی خود، می روند تا زمینه سازان وموطئان ظهور گردند. مگر نه آن است که «مشرقیون»، «موالیان» و«خراسانیان» در زبان ولسان روایات، نقش زمینه سازان ظهور را به دوش خواهند کشید. همه ی اینها شناسه هایی از ایرانیان وسلمانیان است.
در زبان روایات از پیامبر اکرم (صلّى الله عليه وآله وسلم) نقل کرده اند: «یخرج ناس من المشرق فیوطئون للمهدی سلطانه۹؛ مردمی از شرق زمین – ایران – قیام می کنند وبرای حکومت (جهانی) حضرت مهدی(علیه السّلام) زمینه چینی می کنند.»
گویا ایرانیان با دست یابی به «هویّت» خود وبازخوانی آن، می توانند توان وقدرت زمینه سازی ظهور را بیابند وپیشانی این حرکت جهانی گردند.
«السلام علیک یا حجّه الله الَّتی لاتخفی»؛ سلام بر تو ای حجت خدا، که هیچ گاه پوشیده نبوده ای.»
سلام ودرود بیکران خود را نثار آستان حجت آشکار خدا می کنیم؛ آن حجتی که راه وطریق وسط واستوارترین راهها به سوی رشد وقُرب حق می باشد «اِنّ هذا القرآن یهدی للّتی هی اقوم۱۰؛ همانا این قرآن به آنچه استوارتر است، راهنمایی می کند.
امام صادق(علیه السّلام) در مورد این آیه می فرمایند: «یهدی اِلی الامام۱۱؛ به سوی امام راهنمایی می کند.» یعنی قرآن مردم را به حجّت خدا وطریق وسط واستوار رهنمون می گردد.
روشن ساختن حوزه ومدار مفهومی «حجّت» امری مفید به نظر می رسد؛ از این رو، موارد کاربرد آن را بیان می کنیم:
معنای حجت: حجّت در لغت از «حجّ» به معنای «قصد وآهنگ کردن» گرفته شده است وبه معنای دلیل، اثبات، بهانه، دستاویز، عذر ساختگی، قباله وسند به کار می رود.
بنابراین «حجّت» ارائه طریق روشن واظهار دلیل وبرهان، برای مقصود وهدف خاص می باشد. از این رو، واژه ی «حجّه» را به راه روشن ومستقیمی می گویند که بر اساس حجّت ودلیل باشد. در این صورت است که ره پویان «مقصود وهدف» می توانند، بی «تحیّر وضلالت» به مسیر مستقیم ونجات پناه برند.
پس «السلام علیک یا حجه الله التی لاتخفی» بر آئیم که از نسیم خوش این فراز جانی تازه گیریم وسلام ودرود خود را بر آستان «حجّت آشکار» پروردگار روانه سازیم؛ آن حجّتی که ضرورتش بر اساس «عقل ونقل» قابل درک وتحلیل است، به گونه ای که اگر غبارها ونقاب ها را از وجود خود وذهنیّات خود پَس زنیم، اضطرار به حجت را لایه های وجود وعمق جان خویش فریاد خواهیم زد.
بقای زمین بدون امام وحجت، که امامت او برای مردم ظاهر وآشکار باشد، غیرممکن است. یعقوب سرّاج می گوید: از حضرت صادق(علیه السّلام) پرسیدم که: آیا زمین بدون عالمی که امامتش ظاهر باشد ومردم به او پناه برند واز حلال وحرام خود سؤال کنند، باقی می ماند؟ فرمود «در این صورت، خدا عبادت نمی شود.»۱۲
سپس به خوبی روشن است که مقتضی لازم برای آگاه شدن مردم؛ یعنی امام وحجّت الهی، از طرف خداوند تعالی فراهم آمده وشرایط وزمینه ها مهیّا گشته است. آنچه که مزاحم می باشد، موانع است؛ که آنها هم از ناحیه ی خود انسانها درست می شود. از اینجاست که جبهه های ایمان، کفر، نفاق ومستضعفین شکل می گیرد وداستان شکر وکفر آدمیان شروع می شود؛ که در جای خود قابل بحث وتأمّل است. همان گونه که گفتیم، خداوند تعالی نظام تکوین را به گونه ی اتقن «اتقن کل شیٍ»۱۳ واحسن «احسن کلّ شیٍ۱۴» به پا داشته است ونظام تشریع وهدایت بشر را هم به گونه ی احسن «احسن الحدیث۱۵» رقم زده است.
کلینی وابن بابویه وشیخ طوسی به سند صحیح از ابوحمزه ی ثمالی روایت کرده اند که گفت: از حضرت صادق(علیه السّلام) پرسیدم که: آیا زمین بی امام باقی می ماند؟ فرمود: «اگر باقی بماند، فرو خواهد رفت.۱۶» نظام تکوین وخلقت ونظام تشریع وتقنین الهی به گونه ای هماهنگ وهمراه هستند که با دستگاه آفرینش لحظه ای نمی تواند بدون حجّت الهی دوام یابد.
سلیمان جعفری از حضرت امام رضا (علیه السلام) پرسید: ایا زمین از حجّت خالی می شود؟ فرمود: «لوخَلَت من حجّه طر فه عینٍ لَساخَت بِاَهلها؛۱۷ اگر یک چشم به هم زدن از حجّت خالی باشد، به یقین اهلش را فرو می برد.»
این گونه است که مسئله ی امامت(حجّت) جایگاهی بلند در نظام هستی می یابد وزاویه ی دید ما از (قله ی رفیع) امامت، به بلندایِ هستی راه می یابد وبه نظاره می نشیند.
امام باقر(علیه السّلام) می فرماید:
«لَو بَقیتِ الارضُ یوماً بِلا امام منّا، لَساخَت بِاَهِلها ولَعَذبَهُمُ الله بِاَشَدِّ عَذابِهِ. اِن الله تبارَکَ وتَعالی جَعَلَنا حُجّه فی ارضه وَاماناً فی الارضِ لِاَهلِ الاَرضِ؛ لَم یَزالُوا فی اَمانٍ مِن اَن تَسیخَ بِهُمُ الاَرضُ مادُمنا بَینَ اَظهُرِهِم فاًذا اَراد الله اَن یُهلِکَهُم ثُم لا یُمهِلُهُم وَلا یُنظِرُهُم، ذَهَبَ بِنا مِن بَینِهِم ورَفَعَنا اِلَیه؛ ثُم یَفعَلُ الله ماشاءَ وَاحَب۱۸»
«اگر زمین یک روز بدون امامی از ما باقی بماند، اهلش را فرو خواهد برد؛ وخداوند آنها را به شدیدترین نوع عذابش عِقاب کند. خدای تعالی ما را حجّت زمینش قرار داده ووسیله ی امان در زمین برای اهل زمین گردانیده است. تا در میان ایشان هستیم، در امان خواهند بود وزمین آنها را در کام خود فرو نخواهد برد؛ پس چون خداوند اراده فرماید که آنها را هلاک سازد ومهلتشان ندهد وبه تأخیرشان نیندازد؛ ما را از میان آنها بیرون برده وبه سوی خود بالا برد؛ سپس هر چه خواهد ودوست داشته باشد، انجام دهد.»
این گونه است که بود ونبود اهل زمین به وجود حجّتِ خدا گره خورده است واگر حیات وزندگی برای آنها بود ودر چرخه ی هستی جایگاهی دارند ونظم ونظام آن در هم نریخته است؛ همه از برکت وجودِ حجّت خداوند است.
آری همین حجّت خداست که عامل ارتباط غیب وشهود وحلقه ی اتصال آسمان وزمین است وبا تلالؤ آسمانی خویش، نور حیات، رحمت وهدایت را برای زمین واهل آن به ارمغان می آورد وخاکیان را افلاکی می کند «این السبّب المتّصل بین الارض والسماء۱۹». رحمت حق از مسیر ومجرای حجّتش جاری می شود وزمین وزمینیان را حیات می بخشد. نبود این «حلقه ی ارتباط» و«رحمت موصوله وپیوسته۲۰» نتیجه ای جز نیستی را به دنبال نخواهد داشت.
سلام بر حجّت ودلیل آشکار خدا؛ که تنها از طریق او است که حجّت وبرهان خداوند بر بندگانش اقامه می شود، «انّ الحجّه لا تقومُ لله علی خَلقِه الاّ بلهامٍ حتی یُعرَفُ۲۱؛ حجت خدا بر خلقش بر پا نگردد جز به وجود امام؛ تا از آن طریق خدا شناخته شود.»
اگر حجت وراه استوار خداوند روشن وآشکار نبود، راه شناخت خدا هم پنهان بود وباید خلق خدا سرگردان وگمراه می ماندند. در این صورت، حجت خداوند بر خلقش تمام نمی شد وشیطانِ به کمین نشسته در راه انسان ها به تمامی هدفهای خود نسبت به همه ی بندگان دست می یافت. در حدیثی مفضل بن عمر می گوید: خدمت امام صادق(علیه السّلام) بودم، ودر اتاق مردم دیگری نزدش بودند؛ به گونه ای که من گمان کردم روی سخن حضرت با دیگری است. امام فرمود: «همانا به خدا قسم که صاحب الامر از میان شما پنهان شود وگمنام گردد؛ تا آنجا که گویند: او مُرد، هلاک شد؛ واز قبیل اینکه معلوم نیست در کدام درّه افتاده است؛ وشما مانند کشتی گرفتار امواج دریا، متزلزل وواژگون خواهید شد؛ ونجات نیابید جز کسی که خدا از او پیمان گرفته وایمان را در دلش ثبت کرده است واو را از جانب خود تقویت نموده است.» ودر ادامه فرمودند: «همانا دوازده پرچم مشتبه برافراشته گردد؛ که هیچ یک از دیگری شناخته نشود.» زراره که در آنجا حضور داشت می گوید: من به گریه افتادم؛ امام به من فرمودند: «برای چه گریه می کنی؟» عرض کردم: قربانت گردم! چگونه نگریم؛ در حالی شما می فرمایید، دوازده پرچم که همه شبیه ویکسان هستند وهیچ یک از دیگری شناخته نشود. زراره می گوید: در اتاقی که نشسته بودیم روزنه وسوراخی بود که از آنجا آفتاب می تابید؛ وحضرت در پاسخ من فرمودند: «آیا روشنی وتابش این آفتاب آشکار است یا نه؟» گفتم: آری. فرمودند: «امرنا ابینُ من هذه الشمس؛ امر ما از این آفتاب روشن تر است»
می بینیم که در متن فتنه ها وشبهه ها ودر دل شب دیجور هم خورشید وجود امام تابان است واو را «خفا وپنهانی» نیست؛ وبیهوده نیست که آن را حجّت وراه استوار دلیل وبرهان الهی نامیده اند.
از این روست که اگر عمر ما در حالی بگذرد که در مَدار معرفت امام وحجّت خدا نباشیم، همانند مُردار۲۲ ومیته ی دوران جاهلیّت هستیم؛ یعنی همان گونه که مردمان دوران جاهلیّت، در عصر خود ودر فرهنگ جاهلیّت خویش به سان مرداری بیش نبودند وکفر وشرک تمام شؤون زندگی آنان را در برگرفته وبه هلاکت انداخته بود؛ هر کس عمرش بدون معرفت حجّت وامام خویش طی شود، آن گونه خواهد بود؛ زیرا آنهایی که از مَدار معرفت بیرون روند، یا «مارق۲۳»اند وخارج از دین، ویا «زاهق۲۴»اند ونابود؛ وآنانی که در سایه ی معرفت امامان(علیهم السّلام) همراه وملازم آنان گشته اند واز مَدار ولایتشان منحرف نگشته اند؛ «لاحق۲۵»اند وپیوسته با حجج الهی ودر زیر چتر شفاعت آن حضرات می باشند. این همه از آثار وبرکات اکسیر اعظم وکبریت احمر معرفت حجّت وامام زمان می باشد همچنان که پیامبر اکرم (صلّى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: «مَن ماتَ ولایَع رِفُ اِمامَه ماتَ میَته جاهلیه ۲۶؛ هر کس بمیرد وامام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است.»
وجود حجّت خدا وامام، امری است روشن وآشکار؛ ونیاز واضطرار زمینیان وآسمانیان به آن، امری است آشکارتر؛ وآنچه که ما را محروم می کند، غفلت ها وره زنی های شیطان وپیروی های ما از اوست؛ در حالی که خالق مهربان حجّتش را بر همگان تمام کرده است.
ابن بابویه ودیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق(علیه السّلام) روایت کرده اندکه جبرئیل بر پیامبر (صلّى الله عليه وآله وسلم) نازل شد وخبر آورد از جانب خدا که: «ای محمد! من زمین را نگذاشتم، مگر آنکه در آن عالمی باشد که بداند طاعت مرا وراه هدایت مرا وسبب نجات خلق باشد، در بین وفات پیغمبری، تا بیرون آمدن پیغمبر دیگر؛ ونمی گذارم که شیطان مردم را گمراه کند وخالی نمی گذارم زمین را از حجّت ودعوت کننده ی به سوی من وهدایت کننده ی به سوی راه من وعارف ودانای به امر دین من. همانا من برانگیخته ام ومقرر گردانده ام از برای هر قومی، هدایت کننده ای؛ که هدایت کنم به وسیله ی او سعادتمندان را وحجّت باشد بر اشقیا ونگون بختان.۲۷»
«السلام علیک یا حجّه الله علی مَن فی الارض والسّماء؛ سلام وو درود بر تو باد؛ که دلیل (وبرهان وراه استوار) خداوند هستی بر تمامی کسانی که در زمین وآسمان هستند.»
امام صادق(علیه السّلام) می فرمایند: «اَنّ لَلّهَ عَزوَجَل اِثنی عَشَرَ الف عالَمٍ. کُلُّ عالَمٍ مِنُهم اکبَرُ مِن سَبعِ سَماوات وَسَبع ارَضین؛ ما یَری عالَمٌ منهم. اَن لِلّهَ عَزوجَلَّ عالَماً غیرهم؛ واِنّی اَلحُجَّه عَلَیهِم ۲۸؛ همانا برای خداوند (عزَّ وجلَّ) دوازده هزار عالَم وجهان می باشد؛ که هر یک از آنها بزرگتر از «آسمان وزمین» هفت گانه می باشد؛ به گونه ای که هر کدام از آن عالَم وجهان، خود را تنها جهان موجود می داند وجهانی به غیر از خود را نمی پندارد، که وجود داشته باشد – کنایه از عظمت وبزرگی هر یک از آنهاست ودر پایان سخن می فرمایند که: من حجّت بر تمامی آن عوالم وجهان ها می باشم.
این بزرگواران چه زیبا چشم انداز جهان خلقت را در حوزه ی اندیشه ودریافت انسان ها ترسیم می کنند وآدمیان را به «عمق» و«وسعت» آفرینش «سیر ونظر» می دهند: «قل سیروا فی الارض فانظر وا کیف بَدَ ا ال خَل قَ؛ بگو در زمین سیر وگردش کنید وببینید ودریابید که چگونه (خداوند) خلقت را آغاز نمود.»۲۹ بدین سان فکر وعقل انسان را بیدار کرده وبه تکاپو می اندازند، که مبادا با کوته فکری ها وکژاندیشی ها به دام «شیطان» بغلتد؛ ودر سایه سار سخنان وکلمات خود، همیشه زاویه ی دید ما را در فراسوی نشانه های «آفاق» و«انفس»۳۰ «سیر» می دهند وبر اثر «نظر» ودرنگِ بایسته، بهره ها می رسانند.
اینک بعد از بیان عظمت وبزرگیِ خلقت و آفزینش، قلمرو حکومت وولایت ونیاز به حجّت وامام را طرح می کند وروشن می سازد که مسئله ی حجّت وامامت تا چه سطحی مطرح است واینکه چگونه قامتش پهنای هستی را پوشش می دهد وهمه ی زوایای آن را از نور خدا وفیض خالق برخوردار می سازد.
امام رضا (علیه السلام) می فرماید: «نَحنُ حُجج الله فی خلقه... بِنا یُمسِکُ الله السّماواتِ والارض اَن تزولا وبنا یُنّزِل الغَیثَ ویَنشُرُ الرحمَه...۳۱ ما حجّت های خداوند هستیم در میان مخلوقات او... خداوند آسمان وزمین را به واسطه ی ما نگاه می دارد، که زایل نشوند وبه واسطه ی ماست که باران می بارد ورحمت منتشر می شود...»
این گونه است که به نمایی از بینش اعتقادی – سیاسی شیعه «امامت دست می یابیم وجلوه ای از جایگاه وخاستگاه سترگ امام وحجّت را به تماشا می نشینیم ودست نیازمند هستی وآفرینش را به حجّت خدا، قبل از خلق وآفرینش وبه همراه خلق وبعد از خلق، به خوبی احساس می نماییم. امام صادق(علیه السّلام) می فرمایند: «الحّجه قَبلَ الخلق ومع الخلق وبعد الخلق۳۲؛ حجّت خدا پیش از خلق بوده وبا خلق می باشد وبعد از خلق هم خواهد بود.»
سلیمان بن خالد می گوید: از امام صادق(علیه السّلام) شنیدم که می فرمود: «ما من شی ولا من آدمیّ ولا اِنسیّ ولاجنّی ولاملک فی السّماوات اِلاّ ونحن الحجج علیهم...۳۳؛ هیچ چیزی را نمی توان یافت وهمچنان وهیچ آدمی را وهیچ انس وجنّی را وهیچ فرشته ای را در آسمان ها؛ مگر آنکه ما امامان معصوم (علیهم السّلام) حجّت های خداوند هستیم بر تمامی آنها.»
چنین جایگاهی برای حجّت خدا، در نظام هستی وچرخه ی آفرینش از باورهای ریشه دار شیعه می باشد ودر پای آن خون ها داده است وخون دل بسیار خورده است. وبرای التزام به این باور ریشه دار، نیاز به بلوغ ودرک کافی بشر است وباید آمادگی های لازم برای آن را به وجود آورد؛ تا از ثمرات ومیوه های آن کامیاب شد.

نویسنده: صادق سهرابی- فصلنامه انتظار- شماره    7 
پى نوشت ها:
۱. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۴۶، ص ۱۷۴.

۲. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۴۶، ص ۱۷۴.

۳. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۴۶، ص ۱۷۴.

۴. مستدرک سفینه البحار، الشیخ علی نمازی، ج ۸، ص ۱۷۵؛ الغدیر، علامه امینی، ج ۲، ص ۹۸.

۵. الغدیر، علامه ی امینی، ج ۶، ص ۱۸۸؛ مسند احمد، ج ۲، ص ۴۲۰، ۴۲۲. الاصابه، ج ۳، ص ۴۵۹.

۶. چکیده ای از مقاله بحران هویت وانحراف اجتماعی، حسن حاجی حسینی، کتاب زنان، فصلنامه شورای فرهنگی – اجتماعی زنان، ش ۱۷، ص ۳۵.

۷. زخرف / ۵۳ – ۵۱.

۸. ابراهیم / ۲۲.

۹. میزان الحکم، محمدی ری شهری، ج ۱، ص ۳۵۴.

۱۰. اسرا / ۹.

۱۱. اصول کافی، ج ۱، ص ۳۱۵، ح ۲.

۱۲. حیات القلوب، علامّه ی مجلسی،ج ۵، ص ۴۰، به نقل از: علل الشرایع، ص ۱۹۵.

۱۳. نمل: ۸۸.

۱۴. سجدّه: ۷.

۱۵. زمر: ۲۳.

۱۶. حیات القلوب، علاّمه ی مجلسی، ج ۵، ص ۴۲، به نقل از: کافی ۱۷۹۵، ص ۱۷۹؛ غیبت شیخ طوسی ۲۲۰؛ بصائر الدرجات، ص ۴۴۸ وعلل الشرایع، ص ۱۸۶.

۱۷. کمال الدین، ج ۱، ص ۳۸۹، ح ۱۵.

۱۸. کمال الدین، ج ۱، ص ۳۸۸، ج ۱۴.

۱۹. دعای ندبه.

۲۰. زیارت جامعه.

۲۱. اصول کافی، ج ۱، کتاب الحجه، ص ۲۵۰، ح ۱.

۲۲. «... والکافر میّت» منتخب الاثر، ب ۳۵، ص ۲۹۵، ح ۱۱.

۲۳. زیارت جامعه کبیره.

۲۴. زیارت جامعه کبیره.

۲۵. زیارت جامعه کبیره.

۲۶.غیبت نعمانی، ب ۷، ص ۱۳۰، ح ۶.

۲۷. حیاه القلوب، ج ۵، امام شناسی، علامه مجلسی، ص ۴۱.

۲۸. بحارالانوار، علاّمه ی مجلسی، ج ۲۷، ب ۱۵، ص ۴۱، ح ۱.

۲۹. عنکبوت / ۲۰.

۳۰. فصلت / ۵۳: سنریهم ایاتنا فی الافاق وفی النفسهم حتی لِتُبَیِّنَ لهم اَنّه الحق....

۳۱. کمال الدین، ج ۱، ب ۲۱، ص ۳۸۶.

۳۲. اصول کافی، ج ۱، ب انّ الحجه لاتقوم لله علی خلقه الا بامام، ص ۲۵۰، ح ۴.

۳۳. بحارالانوار، علاّمه ی مجلسی، ج ۲۷. ب ۱۵، ن ۴۶، ح ۷.

%ب ظ، %09 %037 %1396 ساعت %23:%مرداد