پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم): براى شهادت حسین (علیه السلام)، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمى‌شود.

مقالات

کاوشی در خبر سعدبن عبدالله اشعری قمی (2)

اشاره
مؤلفان محترم شیعه حدیث شریف ملاقات سعدبن عبدالله قمی با امام حسن عسکری(ع) را معمولاً در «ضمن افرادی که حضرت مهدی(عج) را دیده اند» ویا تحت عنوان «کرامات آن حضرت» ذکر کرده اند. این متن بسیار غنی وپربار است ومباحث مختلف تفسیری، کلامی، فقهی، تاریخی، تربیتی،... را شامل می شود وهر عالمی نسبت به تخصص ونیاز خود، خوشه ای از آن را می چیند وبهره ها می برد.
این روایت، از ویژگی های خاص برخوردار است؛ لذا برخی از عالمان وفقیهان، در متن آن به غوامض وامور مبهمی برخورد کرده اند ودر صدد مخدوش کردن آن بر آمده اند وگفته اند: «این حدیث، موضوعی است وواقعیت ندارد». ودر مقابل، جمعی از علما وفقها هستند که آن را پذیرفته اند ومحکم وقاطع از آن دفاع می کنند.
در بخش نخست مقاله، متن حدیث، طرق وکتاب هایی که این متن را نقل کرده اند وشبهات واشکالات سندی نقد وبررسی شد. در بخش دوم به نقد وبررسی دلالی حدیث یاد شده می پردازیم.

نقد وبررسی دلالی

حدیث یاد شده بسیار دقیق است ومطالب وموضوعات زیادی را دربر دارد که مورد پذیرش جمعی از علما وبزرگان قرار گرفته است (پیش تر، اهتمام علما به این حدیث را در بخش دوم یادآور شدیم)، ولی برخی از علما در مورد آن تشکیک واشکالاتی را مطرح کرده اند که در ذیل به بررسی آن ها می پردازیم.

اشکال

۱. آقای تستری۲ می گوید:
از جملهِ امارات موضوع وجعلی بودن حدیث سعد این است که در آن، کهیعص،۳ در ارتباط با کربلا وقضایای آن، تفسیر شده است؛ در حالی که اخبار صحیحی، آن حروف مقطعه را به نوعی دیگر تفسیر کرده اند. ونیز ایشان در کتاب۴ الا خبار الدخیله می گوید:
اخبار [آن را] به غیر از آن چه که در حدیث مذکور [آمده] است، تفسیر کرده اند. وتمامی آن ها بر اسماء الهی بودن حروف مقطعه «کهیعص» دلالت دارند.

پاسخ ها:

البته، از آن جایی که عالمانی هم چون ابو علی حائری در منتهی المقال از این اشکال پاسخ داده اند، معلوم می شود که اشکال یاد شده، پیش از آقای تستری نیز مطرح بوده وایشان، آن را پذیرفته، وبازگو کرده است.
ابو علی حائری می گوید: «پاسخ این اشکال روشن تر از آن است که بیان شود» ودو پاسخ می دهد. که بدین قرار است:
۱ – قرآن، بطن هایی دارد وچه بسا، آیه ای به تفاسیر متعدد؛ بلکه متضاد ومتناقض، تفسیر شود. کسانی که در اخبار واحادیث، تحقیق وتتبّع کرده اند ودر این وادی تفحّص داشته اند، این مطلب را، می پذیرند واحدی منکر این معنا نیست.۵
سپس، ایشان نمونه هایی از تفسیر حروف مقطعه وبرخی کلمات را به شرح زیر بیان می کند ومی گوید: «در تفسیر «حم۶ عسق۷» آمده است: حم: حتم؛ عین: عذاب؛ سین: سنین مانند سنین حضرت یوسف (ع)»؛ قاف: قذف وناپدید شدن وبه زمین فررفتن سفیانی ویارانش، در آخرالزمان.
در تفسیر الم۸ غُلِبَت الرّوُم»۹ آمده است: همانا ایشان بنو امیّه هستند.
در تفسیر «طه»۱۰ وارد شده است: همانا، طهارت وپاکی اهل بیت از پلیدی ها است.
در تفسیر وَالنجمُ والشجَرُ یَسجُدان۱۱ آمده است:النجم: نبی(ص)؛ والشجر: امام علی(ع).
در تفسیر «وَالفجر»۱۲ آمده است: همانا فجر، حضرت قائم(ع) است. «وَلَیالٍ عَشر»: ائمه(ع) که نخستین آن ها امام حسن(ع) می باشد. «وَ الشفع»: حضرت فاطمه وحضرت علی(ع)، «والوتر»: خداوند می باشد. واللیل اذا یسر: دولت وحکومتی هست، تا حکومت حضرت قائم(عج).
در تفسیر «والشمس» آمده است: همانا شمس، امیرالمؤمنین است. وضُحاها۱۳: قیام حضرت قائم (ع) است. والقمر اذا تلاها: حسنین امام حسن وامام حسین(ع) می باشند.
وَالنهار اِذا جَلاّها: قیام حضرت قائم(ع). واللیلِ اِذا یَغشاها: حَبتَر ودولت اش است.
وَالسماء وما بَناها: نبی مکرم اسلام(ص) است.
ودر تفسیر اِن اوهن البیوت لبیت العنکبوت:۱۴ عنکبوت، همانا حمیرا است و...
۲ – حروف مقطعه کهیعص از محکمات قرآن نیست تا تفسیر ظاهری آن را بدانیم وحکم به بطلان مخالف ظاهراش بکنیم، البته بر فرض جایز بودن حکم به ظاهر آن. واز سویی، روایت صحیحی که مخالف این تفسیر باشد، از معصومین(ع) به ما نرسیده است تا حکم به صحت آن وبه ظاهر این کنیم؛ یعنی این تفسیر را کنار بگذاریم.
آری، در تفسیر قمی، حروف کهیعص را به اسماء الله به صورت مقطع تفسیر کرده است؛ یعنی «الله الکافی، الهادی، العالم، الصادق ذی الایات العظام...».۱۵
البته: به نظر می رسد که ایشان این نص را از کتاب بهجة الامال۱۶ نقل کرده باشد.
پاسخ هایی را که ما اضافه می کنیم به قرار ذیل می باشد:
۳ – کدام روایت صحیح، غیر از آن چه که در این حدیث است، حروف مقطعهِ نام برده شده را به گونه ای دیگر تفسیر کرده است؟ در پاسخ به این پرسش ما به کتاب های فریقین مراجعه کردیم، ولی روایت صحیحی که بتوان به آن اعتماد نمود، پیدا نکردیم. در ذیل به بررسی اجمالی آن ها می پردازیم.

بررسی روایی تفسیر کهیعص

۱. تفسیر ثعالبی:
در معنای حروف مقطعهِ مذکور اختلاف است.
ابن عباس می گوید: «آن، نامی از نام های خداوند عزوجل است».
عده ای گفته اند: «همانا، آن حروف، اسم الله اعظم است».
قتاده گفته است: «آن حروف، نامی از نام های قرآن است».
باز عده ای گفته اند: آن حروف، نام سوره «مریم» است.
حضرت علی بن ابی طالب(ع) وابن عباس گفته اند: «آن حروف قسم وسوگند است، که خداوند متعال با آن، سوگند یاد کرده است».
کلبی گفته است: «آن حروف، ثنا است که خداوند عزّوجلّ، با آن حروف خودش را ثنا کرده وستوده است».
... واز سعید بن جبیر وایشان از ابن عباس، نقل کرده است، که وی می گوید: «کاف، از کریم، هاء از هادی، یا از رحیم، عین از علیم وعظیم وصاد، از صادق می باشد».
باز کلبی در معنای آن گفته است: «خداوند، کافی بر خلق اش وهادی بر بندگانش می باشد، دست وقدرتش بالای دست وقدرت مردم، وعالم به مخلوقات، وبه وعده اش صادق است».۱۷
۲. تفسیر الدرالمنثور سیوطی:
در این کتاب نیز همان روایت های پیشین را به همراه تعدادی دیگر، بیان می کند۱۸ که در هیچ کدام، تفسیر سعد مشاهده نمی شود. این امری طبیعی است؛ چرا که آن ها تفاسیر وتعابیری که نشانی از شیعه گری داشته باشد، نقل نمی کنند.
به هر حال، همهِ روایت های یاد شده از عامّه بوده ومشکل سندی دارند.
۳. تفسیر مجمع البیان طبرسی:
مرحوم طبرسی، اختلاف علما را در مورد حروف معجمی که در ابتدای سوره ها آمده است، به اول سورهِ بقره، احاله می دهد ومی گوید: «شرح اقوال علما را در آن جا بیان کردیم»، ولی در آن جا هیچ روایتی را دربارهِ حروف یاد شده، نمی آورد وتنها به معنای مورد نظر خودش، اشاره می کند ومی گوید: «کاف در کهیعص از کافی،ها از هادی، یا از حکیم، عین از علیم وصاد از صادق می باشد».
سپس در ادامهِ بحث، در ذیل آیهِ نخست سورهِ مریم، سه روایت را به قرار زیر بازگو می کند:
الف) از عطاء بن سائب، وی از سعید بن جبیر وایشان از ابن عباس نقل می کند که گفته است: «همانا کاف از کریم، وهاء از هادی، ویاء از حکیم، عین از علیم وصاد از صادق می باشد».
ب) روایت عطا وکلبی از ابن عباس: «همانا معنای کهیعص این است. که خداوند، کافی بر خلقش، هادی بر بندگانش، عالم به مخلوقاتش وصادق در وعده وقول هایش ودست او بالای دست مردم است».
پ) از امیرالمؤمنین(ع) روایت شده است، که آن حضرت، در دعایش فرمود: «اسألک یا کهیعص....؛ ای کاف، هاء، یاء، عین، صاد از تو مسئلت می کنم...».
مرحوم طبرسی می افزاید: «بنابراین، هر کدام از حروف، به صفتی از صفات خداوند عزوجل دلالت دارد».۱۹
۴. تفسیر برهان:
این تفسیر، بیشتر جنبهِ روایی دارد ودر آن بیشتر براهین ودلایل روایی آمده است واگر چنان چه روایت صحیحی دربارهِ تفسیر آیات وجود داشته باشد، معمولاً در آن جا موجود است. این روایات بدین قرار است:
الف) قال ابن بابویه: اخبرنا ابوالحسن محمد بن هارون الزنجانی... عن سفیان الثوری، قلت، لجعفر بن محمد(ع)، «یابن رسول الله(ص): ما معنی کهیعص؟» قال: «معناه، انا الکافی، الهادی، الولی، العالم، الصادق الوعد».
به جعفر بن محمد(ع)، گفتم: «ای پسر رسول الله(ص) معنای کهیعص چیست؟» فرمود: «معنایش این است که من کافی، هادی، ولی، عالم وصادق به وعده هایم هستم».
دربارهِ سند روایت؛ اگر یکی از راویان مخدوش شود روایت صحیحه نخواهد بود.
بررسی سند روایت
علامه حلّی در قسمت دوم از کتاب خود که مربوط به ضعفا است، دربارهِ سفیان ثوری می گوید: «ایشان از اصحاب ما نیستند».۲۰ ابن داود نیز در کتاب خود دربارهِ سفیان چنین اظهار نظر کرده است.۲۱
ب) عنه، عن محمد بن اسحاق الطالقانی، قال: حدثنا، عبدالعزیز بن یحیی الجلودی، حدثنا جعفر بن محمد بن عماره، عن ابیه، قال: «حَضَرتُ عند جعفر بن محمد (ع)، فَدَخل علیه رجل، سَأ له عن کهیعص. فقال: کاف؛ کافٍ لشیعَتِنا. هاء، هادٍلَهُم. یاء، ولیُّ لهم. عین، عالم بِاَهل طاعتنا. صاد، صادقٌ لهم وعدهُ. حتی یَبلغَ بِهمُ المنزِلَة الّتی وَعَدَها ایاهُم فی بطن القرآن.۲۲
جعفر بن محمد بن عماره از پدرش نقل می کند که گفت:
در محضر جعفر بن محمد(ع)، حاضر شدم، مردی به حضور وی آمد واز ایشان در مورد کهیعص سؤال کرد. حضرت، پاسخ داد: «کاف؛ یعنی (خداوند) کافی بر شیعیان است. هاء یعنی هادی آنان است و...».
بررسی سند روایت
در سند این روایت، محمد بن ابراهیم بن اسحاق الطالقانی است.
در مورد وی آیت الله خویی(ره)، پس از نقل روایتی از ایشان، می گوید:
روایتی را که وی از امام صادق (ع) نقل کرده است، دلالت بر تشیّع وحسن عقیده اش دارد، اما وثاقت وی ثابت نیست وترضّی شیخ صدوق از ایشان نیز، هیچ دلالتی بر حسن بودن وی ندارد؛ چه برسد به وثاقت ایشان.۲۳
البته ممکن است کسی بگوید: «این مبنای آیت الله خویی(ره) است. وما مبنای ایشان را قبول نداریم. از سویی، خود آیت الله خویی به تشیع وحسن عقیدهِ وی اعتراف دارد. پس، نمی توان ایشان را تضعیف کرد.
باز در سند روایت مذکور، جعفر بن محمد عماره است.
آقای تستری پس از نقل حدیثی از ایشان دربارهِ وی نکتهِ جالبی را بیان می کند ومی گوید:
روایتی را که ایشان نقل کرده است، عامی بودن وی بعید نیست؛ به جهت این که، ایشان، وقتی از امام، حدیث نقل می کند وی را با اسم وبا ذکر نام آبا واجدادشان تا پیامبر اکرم(ص) نام می برد. معمولاً کسانی که عامی هستند، امام صادق وبطور کلّی ائمه اطهار(ع) را به عنوان محدّث تلقی می کنند واین گونه، از آنان، حدیث نقل می کنند، ولی شیعه ها، معمولاً با کنیه، از ائمهِ طاهرین(ع) حدیث نقل می کنند.۲۴
ونیز آقای نمازی می گوید: «هیچ اسمی از ایشان در کتاب های رجالی نیست».
بنابراین، بنا بر فرمایش آقای تستری، عامی بودن ایشان بعید نیست وبنا به گفتهِ آقای نمازی وی مهمل است.
۳ – ۵. تفسیر قمی
در این تفسیر، دربارهِ حروف مقطعهِ یاد شده روایتی را از امام صادق(ع) نقل می کند ومی نویسد:
قال جعفر بن محمد، عن عبید، عن الحسن بن علی، عن ابیه، عن ابی بصیر، عن ابی عبدالله(ع)، قال:
... هذه اسماءُ لله مقطعة، واما قوله، کهیعص. قال: الله، هو الکافی، والهادی العالم....
واین فرمایش خود خداوند تبارک وتعالی است که خودش را توصیف کرده است.۲۵
بررسی سند روایت
با دقت در به هم ریختگی وناموزون بودن سند حدیث، به راحتی می توان به ضعف سندی آن پی برد. در یک نقل، جعفر بن محمد بن عبید است. در نقل دیگر، جعفر بن محمد عن عبید است وباز عن الحسن بن علی آمده که در میان ضعفا وثقه ها ده ها نفر به نام حسن بن علی وجود دارد. معلوم نیست که این شخص از کدام گروه است؟ ضعیف است یا ثقه؟
۳ – ۶. تفسیر نورالثقلین
آقای حویزی در این کتاب چهار روایت را به شرح زیر می آورد.
الف) تفسیری که در کمال الدین موجود است.
ب) تفسیری که در معانی الاخبار از سفیان ثوری، نقل شده است.
پ) تفسیری که در معانی الاخبار از محمد بن عماره نقل شده است.
ت) روایت تفسیر قمی، که پیش تر گفتیم که سندش به هم ریخته ومشخص نیست.۲۶
بنابراین، روایات صحیحی که مرحوم تستری ادعا می کند کدام روایت است؟
اگر روایت هایی باشند که در تفاسیر مختلف در ذیل کهیعص آمده – وجای نقل صحیح های مربوط نیز همین جا است. – هیچ کدام را نمی توان صحیح دانست. پس اگر چنان چه روایت سعد بن عبدالله مشکل سندی داشته باشد، روایات مربوطهِ دیگر نیز همان مشکل را دارند. پس نمی توان ادعا کرد که روایت سعد، با روایات صحیح تعارض دارد!
۴. پاسخ چهارم این است که: هیچ کدام از روایات وارد شده دربارهِ حروف مقطعهِ یاد شده بر انحصار دلالت ندارند. (نمی گویند این است وجز این نیست)؛ به همین دلیل این روایت نیز یکی از آن ها است.
۵ – اگر چنان چه روایات دیگر، آن را تفسیر کرده باشند، این روایت نیز آن را تأ ویل ویکی از مصادیق کهیعص را مشخص کرده است.
اشکال دوم که بر حدیث سعد اشعری شده این است: حدیث یاد شده، فاحشهِ مبیّنه را (در آیهِ شریفه)۲۷، در مُطلّقه، به مساحقه تفسیر کرده است؛ در حالی که کسی از مفسران، چنین، تفسیر نکرده است. بیش تر مفسران آن را به زنی که اهل خانهِ شوهرش را اذیت کند یا زنی که زنا کند تفسیر کرده اند.۲۸
برخی از علمای معاصر تلاش کردند به این اشکال پاسخ دهند که خلاصهِ کلام آنان این گونه است. پاسخ به این اشکال در دو بخش خلاصه می شود:
جواب در دو مقام واقع می شود ولذا ما در آن دو مقام بحث می کنیم. بخش نخست: محتمل از ظاهر آیه چیست؟ مراد از فاحشهِ مبیّنه چیست؟ بخش دوم: مستثنی منه، از حرمت اخراج است، یا حرمت خروج؟ از آیات وتفاسیر چنین بدست می آید که مراد از فاحشه رفتاری است که قبح آن عظیم باشد. – اعم از فعل وقول – ومطلق معصیت مراد نیست. پس شامل زنا، مساحقه، بد زبانی وآزار خانوادهِ شوهر وخروج از منزل می شود.
بنابراین، این افراد جزو مصداق های فاحشه می باشند، ومستثنی منه حرمت اخراج است.
در روایاتی که دلالت بر خصوص بعضی از مصادیق وارد شده است، آن ها را حمل بر بیان افراد می کنیم؛ نه بر اختصاص به بعض آن. بنابراین، این روایات – از جمله روایت سعد – مفهوم ندارد تا با منطوق دیگر تعارض کند واگر مفهوم هم داشته باشد، باز هم منطوق آن اظهر است.
بنابراین، نفی زنا در روایت سعد را بر نفی اختصاص به مصداق خاص – زنا – حمل می کنیم؛ چنان چه صاحب جواهر۲۹ بدان تصریح کرده است.
ولی اگر مستثنی منه، خروج از منزل باشد؛ نه اخراج، پس مراد از فاحشه مبیّنه، نفس خروج خواهد بود وبر حرمت تأ کید خواهد شد؛ «لا یخرجن تعدّیاً وحراماً» در این صورت، مراد از فاحشه، تنها این مصداق خواهد بود.
البته این قول با اجماع مفسرین – یا بزرگان اهل تفسیر – منافات دارد.
روایات
بعضی از روایات، فاحشه را (در آیه مذکور) به ایذاء واذیت اهل زوج از سوی زن واخلاق ورفتار ناشایست وی تفسیر کرده اند.۳۰
وبرخی از آن ها فاحشه را به زنا تفسیر کرده اند.
ودر روایت سعد آن را به سحق – مساحقه – تفسیر کرده است.۳۱
از آن جا که این روایات، بر حصر دلالت ندارند، – به جز روایت سعد بن عبدالله – بنابراین، بین این روایات وروایت سعد، تعارضی نیست.
بلی، در میان روایاتی که زنا را یکی از مصادیق فاحشه تفسیر کرده اند وروایت سعد که به نفی زنا تفسیر کرده است، تعارض وجود دارد. در این صورت، میان آن دو با حکم متعارضین رفتار می شود.
(به هر آن چه که در تعارض بین دو خبر بر بخوریم، ابتدا به مرجّحات دلالی وسپس سندی مراجعه می شود در صورت تساوی بین آن دو، به تخییر یا تساقط عمل می گردد. واین امر جدای از حکم به وضع وجعلی بودن روایت سعد می باشد.)
سخنان فقها
۱. شیخ طوسی:
اگر مردی، همسرش را طلاق رجعی دهد، نمی تواند (جایز نیست) او را از منزلی که پیش از طلاق در آن سکنی داشته، بیرون کند وزن نیز نمی تواند از آن منزل خارج شود؛ مگر این که فاحشهِ مبیّنه انجام بدهد واز منزل خارج شود. فاحشه آن است که زن عملی را که موجب حدّ می گردد، مرتکب شود.
البته روایت شده است که حداقل کاری که جواز اخراج زن از منزل شوهر موجب می شود، این است که زن مطلّقه رجعیه، اهل خانهِ مرد را اذیت کند. پس اگر این کار را مرتکب شود، بر مرد جایز است که او را اخراج کند.۳۲
ودر جای دیگر نیز می فرماید:
اگر زنی با دیگری مساحقه کند وبر این عمل زشت شان بیّنه اقامه شود، واجب است به هر کدام از آن دو در صورت محصنه نبودن، صد ضربه تازیانه به عنوان حدّ زه شود واگر چنان چه محصنه باشند، هر دو سنگسار می شوند.۳۳
۲. ابن حمزهِ طوسی:
وی در کتاب الوسیلة۳۴ می فرماید:
اگر همراه زن، فامیل های شوهر باشند وزن فاحشهِ مبیّنه را که اقل آن اذیت اهل خانهِ مرد با زبان است مرتکب شود، مرد می تواند او را از آن محل به مکان دیگر بفرستد.۳۵
ودر مورد سحق نیز می فرماید: «حد مساحقه مانند حد زنا است...».
۳. محقّق حلّی می فرماید:
کسی که زنش را طلاق رجعی داده باشد، جایز نیست او را از منزلی که در آن ساکن بوده بیرون کند؛ مگر این که زن فاحشه ای را مرتکب شود. فاحشه آن است که به سبب آن حد واجب می شود. وعده ای گفته اند: پایین ترین مرتبهِ آن، اذیت اهلش است.۳۶
ودر جای دیگر دربارهِ سحق می فرماید:
حدّ آن صد ضربه تازیانه می باشد. چه آزاد باشد، وچه کنیز، چه محصنه باشد وچه غیر محصنه وچه فاعله باشد وچه مفعوله.۳۷
به هر حال، تفسیر فاحشه به زنا واذیّت اهل خانهِ مرد دلیل بر حصر فاحشه، به این دو نیست. بلکه این تفسیر، تفسیری مصداقی است که بعضی از مصادیق فاحشه را تفسیر می کند.
بنابراین، نمی توان، این تفسیر را شاهدی بر وضع وجعل آورد. که می گوید: «فاحشهِ مبیّنه – در مطلّقه – سحق است». وکسی به این قائل نشده است. این گونه استشهاد دلیل آوردن ها ثمره ونتیجهِ کم توجّهی وعدم تدبّر در آیه وروایات می باشد....۳۸ ونیز روشن شد که سنگسار – در سحق – قائل دارد. وقول به تازیانه، مورد اتفاق همه فقها نیست.
اشکال ۳. در حدیث یاد شده، سحق، فاحش تر از زنا معرفی شده است، در حالی که علمای امامیه، حدّ آن را مانند زنان ویا پایین تر از آن – فقط تازیانه – می دانند وبر این قول اتفاق نظر دارند. اگر چنان چه، مساحقه محصنه باشد، قول مشهورتر این است که همانند زنا یا پایین تر از آن باشد.۳۹
پاسخ ها
الف) طبق پاره ای از روایات که در آن توعید وتهدید آمده است: مساحقه، فاحش تر وسنگین تر از زنا است؛ چون با عبارت: «هو الزنا الاکبر» تعبیر شده است.۴۰
ب) مساوی بودن حد سحق با زنا ویا کم تر بودن آن دلیل بر افحش نبودن نیست؛ چون گاهی حکمت اقتضای مساوات می کند.
ج) نسبت دادن به «اشهر» واین که آنان حد سحق را کم تر از زنا می دانند ممنوع است؛ چون قائلین به رجم ساحقهِ محصنه عالمان وفقیهانی همچون شیخ طوسی در نهایه۴۱ وابن براج ۴۲ وابن حمزه۴۳ هستند ودر مقابل قول به جَلد – فقط – قول سید مرتضی۴۴ وابوالصلاح ۴۵ وابن ادریس است.۴۶
ت) بر فرض این که اتفاقی هم باشد، مخالفت با این گونه «اتفاق» – که مدرک ومبنای آن همین روایات واستظهارات است – اشکال ندارد. چون این «اتفاق» کاشف از را ی معصوم نخواهد بود. به ویژه اگر مخالفانی در مرتبه شیخ الطائفه وابن البراج وابن حمزه هم داشته باشد.
اشکال ۴. این حدیث تفسیر «فاخلَع نَعلیک»۴۷ را بر خلاف معنای ظاهری آن؛ یعنی دل شستن از محبّت اهل خود تأ ویل کرده است، در حالی که این تأ ویل، با روایت صحیحی که شیخ صدوق در کتاب علل الشرایع۴۸ آورده است، مبنی بر این که «نعلین، از پوست الاغ مرده بوده است»، متناقض می باشد.۴۹
در پاسخ چنین فرموده اند:
بحث در دو مقام است: ۱- مفاد ظاهر آیهِ شریفه ۲- مقایسهِ دو تفسیر – در روایت سعد، ودر روایت یعقوب بن شعیب –.
مقام نخست: ظاهر آیه این است که حضرت موسی(ع) برای رعایت احترام «وادی مقدس»، مأ مور به «خلع نعال» شد. چرا که شأن هر مکان مقدس چنین است. بنابراین، معلوم می شود که حضرت موسی(ع) به این معنا آگاهی داشته وامر نیز ارشادی بوده است نه مولوی؛ ارشاد به این که او در جای مقدس قرار گرفته وباید کفش های خود را بیرون آورد.
بالاخره، خلع نعلین خواه ارشادی وخواه مولوی مناسب با تعظیم است واین از ظاهر آیه استفاده می شود.
مقام دوم: با توجه به روایات، آیهِ یاد شده به دو گونه تفسیر شده است؛
الف) بیرون آوردن حبّ اهل وخانواده، از دل؛
ب) بیرون آوردن نعلین از پا.
پس، اگر جمع بین آن دو روایت ممکن شد، به مقتضای جمع عمل می کنیم. اگر ممکن نشد، به مرجّحات دلالی وسندی، رو می آوریم ودر غیر آن تخییر است، ولی این بدان معنا نیست که روایت مرجوح کذب وموضوع باشد.
هم چنین بر فرض تقدیم روایت – جلد حمار میّت – معنای آن سقوط خبر سعد، از حجیت نیست.
از سوی دیگر خبر سعد، با ظاهر آیه سازگارتر از خبر یعقوب بن شعیب – جلد حمار میت – است؛ زیرا همان طوری که بیان شد، امر خلع نعلین به خاطر تعظیم وادی مقدس است، نه به خاطر «جلد حمار میّت» در این صورت روایت یعقوب، مخالف ظهور آیه می شود وشرایط حجیت آن مختل می گردد.۵۰
در نتیجه: روایت سعد مقدم خواهد بود.
این پاسخ در صورتی قابل قبول است که سند هر دو حدیث بی اشکال وصحت آن محرز باشد. حال آن که صحت حدیث سعد – از نظر موازین فنّی – مورد تردید است. هر چند از نظر ما، قوت متن است واعتنای بزرگان به این روایت دلیل صحت آن است.
اشکال ۵. حدیث مذکور، بیانگر این است که خداوند متعال، به موسی وحی کرد: «اگر محبتت، بر من خالص است، محبّت اهل خود را از دلت بیرون کن» در حالی که محبت خالق ومحبت آفریدگان، دو موضوع متفاوت است؛ هم چنان که پیامبر(ص) فرموده است: «من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم؛ زنان و...».
در پاسخ گفته اند میان این دو موضوع تعارضی نیست ومیان محبّت خالق با محبّت مخلوق تعارضی نیست. به این دلیل که، اولی ناظر بر مقام اندکاک وبه هم رسیدن تمام محبت ها است ومحبت تمامی چیزها در محبت خداوند است. پس، برای محب وعاشق، محبوبی به جز او نیست. پس همهِ محبّت ها در پیشگاه او فانی هستند ونظری به سوی غیر او ندارند. هم چنان که انسان، در هنگام اندیشیدن به چیزی، همه چیز، غیر آن را فراموش می کند، بلکه خود تفکر واین که مشغول اندیشیدن به امری است را نیز فراموش می کند. البته حضرت موسی(ع) در فکر آوردن شعله ای از آتش به اهلش بود که خداوند به او امر فرمود: «قلبش را از محبّت اهلش فارغ سازد». چون هنگامی که، بر او وحی نازل می شد، مناسب بود در رسیدن به این مقام واخذ وتلقی وحی، تنها به خدا وکلام او توجه کند وفکرش را از غیر او فارغ سازد.
رسول خدا(ص) نیز در حال تلقی وحی در این مقام، بلکه بالاتر از این مقام قرار داشت.
ولذا می بینیم که حضرت موسی(ع) بعد از تلقی وحی، اهلش را ترک وبه سرعت وبی درنگ به سوی فرعون حرکت می کند واین مقامی است که آن را به بالاترین مراتب قدسی وملکوتی می رساند. اگر تنافی به نظر می رسد در مقام فعلیت است ؛ یعنی اشتغال فعلی قلب به محبت خدا، در مقامی از مقامات قرب، منافات با اشتغال فعلی قلب به حب غیر او وتوجه به غیر او را دارد.۵۱
ولی به نظر ما این جواب اصل اشکال را تقویت می کند وشبهه را دفع نمی کند. لذا باید به پاسخ های دیگر روی آورد.
۱. دوست داشتن خانواده وزندگی در همه حال ناپسند نیست، ولی اشتغال تام وشغل قلب به محبّت او در بعضی احوال ممدوح است وگاهی جزء لوازم بندگی است.
۲. لازم نیست که خلع حب اهل وفرزند برای همیشه باشد، بلکه در هنگام حضور مشهدی از مشاهد وتکلیم خداوند چنین امری شده است.
اشکال ۶. آیت الله العظمی خویی (ره) می فرماید:
در حدیث مذکور، حضرت حجت(ع)، مانع از نوشتن پدرش می شد. امام(ع)، او را با پرتاب گلوله ای طلایی، مشغول می کرد؛ در حالی که این گونه کارها، از بچهِ ممیّز، قبیح است، چه رسد به کسی که عالم به غیب باشد ومسایل صعب ومشکل را پاسخ دهد که این امر قابل قبول نیست.۵۲
آقای تستری نیز، همین اشکال را در دو مسئلهِ جداگانه مطرح می کند که یکی مشترک است میان قاموس الرجال واخبارالدخیله وآن مسئلهِ لعب وبازی حضرت حجت(ع) است؛ در حالی که نشانه های امامت، این است که: امام، بازی نمی کند واخبار صحیحی بر این امر گواهی می دهند؛ به گونه ای که چند خبر را در کتاب اخبار الدخیله به شرح زیر بیان می دارد:
– در خبر صفوان جمال، وی از حضرت امام صادق(ع) درباره صاحب این امر سؤال می کند. وآن حضرت در پاسخ می فرماید: «انّه لا یلهُو ولا یلعب» همانا صاحب این امر، لهو ولعب نمی کند.۵۳
– وابوالحسن موسی(ع)، را استقبال می کند، در حالی که وی صغیر بود وبزغالهِ مکّی نوزادی، همراه داشت. به آن بزغاله می گفت «اُسجُدی لِربّکَ» «به پروردگارت سجده کن!» امام صادق(ع)، فرزندش را در آغوش می گیرد ومی بوسد ومی فرماید: «پدر ومادرم فدای کسی شوند که لهو ولعب نمی کند».۵۴
– روایت صحیح معاویة بن وهب که وی از امام صادق(ع)، دربارهِ نشانه های امامت، سؤال می کند؛ حضرت در پاسخ می فرماید:
طهارة الولادة وحسن المنشأِ، ولا یلهو ولا یَلعَبُ.
از نشانه های امامت، پاکی ولادت ونیکی دودمان ولهو ولعب نکردن است.۵۵
کتاب اثبات الوصیه مسعودی، وکتاب دلائل الامامه طبری نیز، خبری چنین را نقل می کنند. که جماعتی، بعد از رحلت امام رضا(ع)، برای آزمایش واحراز امامت امام جواد(ع)، محضر وی مشرف می شوند یکی از آنان، علی بن حسان واسطی بود. وی اسباب بازی های ساخته شده از نقره را برای هدیه به وی که هنوز در دوران طفولیت وکودکی اش بود با خود برده بود، تا امام جواد(ع) را امتحان کند. وی می گوید:
همین که هدیه را دادم. آقا با خشم وغضب به من نگاه کرد واسباب بازی ها را به طرف راست وچپ پرتاب نمود. سپس فرمود: «خدا ما را این گونه نیافریده است (یعنی ما، لهب ولعب نمی کنیم).
سپس می گوید:
من از آن حضرت معذرت خواهی کردم وایشان نیز مرا عفو فرمود و...من اسباب بازی ها را با خود برگرداندم.۵۶

پاسخ ها

۱. آری! شکی نیست که امام، لهو ولعب نمی کند ودلیل آن از معنی این واژه ها پیداست؛ معنی لعب این است که انسان، کاری را بی این که هدف صحیحی از آن در نظر داشته باشد، انجام دهد.
ومعنی لهو این است که هر آن چیزی که انسان را از کارهای مهمّش باز دارد ومشغول سازد.
معلوم است که امام، این گونه بازی ها وسرگرمی ها را انجام نمی دهد، امّا مسئله این است که اگر چنان چه خود بازی وسرگرمی، هدف نباشد، بلکه هدف وانگیزهِ صحیحی پشت آن ها پنهان باشد، در این صورت اشکال پیدا نمی شود ومنع برداشته می شود وبلکه در مواردی لازم می گردد. چنان که دانشمندان علم روان شناسی وتربیت وپرورش، معتقدند که این چنین بازی ها وسرگرمی هایی برای بچه ها فواید بسیاری مانند رشد جسم وپرورش اندام و... دارد. ونیز می گویند: «از نشانه وعلامت های ناسلامتی جسم وبلکه روحی بچه این است که به بازی کردن، میل ورغبت نشان ندهد».
فرقی که میان بچه های اشخاص عادی با آن بزرگواران وجود دارد این است که، کودکان دیگر، به احکام وغایت کارها آگاهی ندارند، ولی امام به آن امور آگاه است. واز دقایق حکمت الهی وصفات کمال و... پرده برمی دارد.
علاوه بر این، نفی این گونه رفتار از آن سروران گرامی، اگر برای شان نقص نباشد کمال هم نیست.
۲. منظور از دوری امامان از لهو ولعب این است که آنان از رفتار وکردارهای عادی که انسان از انجام دادن در مقابل دیگران شرم می کند منزه وپاکند.
۳. نمونه هایی داریم که امامان در سنین کودکی بازی می کردند.
الف) پیامبر اکرم(ص)، فرزندان دختر گرامی اش «امام حسن وامام حسین(ع)» را بازی می داد وآن دو نیز به پشت پیامبر(ص) سوار می شدند وجدّشان را به بازی وادار می کردند. حضرت می فرمود: «نِعمَ المَطّیة مَطیتکُما ونِعم الرّاکبان اَنتُما؛ چه مرکب خوبی دارید وچه سواری های خوبی هستید».
این روایت را شیعه وسنّی نقل کرده است.
ب) پیامبر اکرم(ص) به امام حسین(ع) در سن کودکی فرمود: «حَزَقّة، حَزَقّة، تَرَقّ عَین بَقّة»
پیامبر اکرم(ص)، امام حسین(ع) را به سینه می چسباند واو را تشویق می کرد ومی فرمود: «بیا بالا، بیا بالا، (یعنی با پاهایش از سینهِ وی بالا رود)».
پ) حضرت فاطمهِ زهرا (س)، فرزندانش – امام حسین وامام حسین(ع) – را بازی می داد ودر این حال به امام حسن(ع) می فرمود: «اِشبَه اباکَ یا حَسَن» وبه امام حسین(ع) می فرمود: «اَنتَ شَبیهٌ بِأبی لَستَ شبیهاً بِعَلی»
ونمونه های دیگری مانند کشتی گرفتن آن دو امام وتشویق والدین، در نماز ودر حال سجده بر پشت پیامبر اکرم(ص) سوار شدن وموجب طولانی شدن سجدهِ آن حضرت و...
مرحوم حائری می فرماید:
فَلاِن الائمة(ع) لهم حالات فی صغرهم کحال سائر الاطفال، من جملتها ابطاء الحسین(ع) فی الکلام وتکریر النبی(ص) لاجله التکبیر، وبکاوِه(ع) فی المهد وهزّ جبرئیل المهد، حتّی انشد فی ذلک اشعار، وعرفته المخدرات فی الاستار، وکذا رکوبه(ع) علی ظهر النّبی، وهو فی السجود مما لا یقبل الجحود. ۵۷
ائمهِ طاهرین(ع) در کودکی، حالاتی همانند حالات دیگر کودکان دارند. برای نمونه، به سختی – ودیر – سخن گفتن امام حسین(ع)، تکرار شدن تکبیرة الاحرام پیامبر(ص) به خاطر امام حسین(ع) در سنین کودکی.
گریهِ آن امام در گهواره وتکان دادن جبرئیل گهوارهِ وی را به گونه ای که در این زمینه شعراء اشعار زیادی به نظم درآوردند. واین جریان را حتی زنان پرده نشین نیز می دانند.
نیز، سوار شدن امام حسین(ع) بر پشت پیامبر اکرم(ص)، در حال سجود واین مطلب از مواردی است که هرگز قابل انکار نیست.
مرحوم نمازی گوید:
والاشکالات المزعومة علی هذه الرّوایة الشریفه مردودة. فان عمل مولانا الحجّة المنتظر(ع) ومنعه ایاه من الکتابة، کان حفظاً عن الغلو وهو العمل علی طبق الصورة البشریة، واثبات عملاً بأ نّا بشر مثلکم، وکم لها من نظیر من آبائِهِ البررة.۵۸
یعنی اشکالات موهوم بر این روایت شریفه مردود است وکار حضرت حجت(ع) مبنی بر منع کردن حضرت امام حسن عسکری(ع) از نوشتن، برای این بود که جلوی اعتقاد – بعضی از شیعیان – به غلّو در حق آنان را بگیرد وبه آنان چنین بفهماند که کارهای امامان نیز طبق روال اعمال بشری می باشد.
مانند این کار حضرت حجت(ع)، از سایر ائمهِ طاهرین(ع) نیز بسیار صادر شده است.
آقای صافی می فرماید:
فنفی صدور هذه الافعال عنهم (ع)، لو لم یرجع الی اثبات نقص فیهم، لایکون کمالاً لهم....۵۹
نفی این گونه رفتارها از ائمهِ طاهرین(ع) – در سنین کودکی – اگر برای آن ها نقص نباشد، کمال نیست. پس لازمهِ نفی این گونه کردارها، این است که آنان از رفتارهای عادی که معمولاً، انسان از این که مردم او را در آن حال مشاهده کنند، شرم وحیا می کند پاک ومنزه هستند، نیز شهوت ومیل جنسی از آنان نفی شود. در حالی که از تمامی رفتار وکردار آنان کمالات روحی ومقامات شامخ شان آشکار است.
ونیز می فرماید:
اگر به تاریخ انبیا وائمه(ع) مراجعه کنیم. در می یابیم که این گونه رفتارها از آنان بسیار زیادتر از آن مقدار است که ذکر کردیم ودر روایت سعد آمده است وبارزترین آن وقایع وجریاناتی است که میان پیامبر اکرم(ص) ودو نوهِ عزیزش(ع) حتی در نماز ودیگر احوال روی داده است... وکسی نگفته که این لعب وبازی است وارتکاب آن از پیامبر(ص) ودو سبط عزیزش(ع)، جایز نیست. (از آن جمله است) سوار شدن بر پشت پیامبر(ص) به ویژه در حال نماز...
پس آیا چنین می پنداری که انبیا واوصیا از این ملاطفاتی که بین پدران وفرزندان واقع می شود محروم وممنوع هستند؟...۶۰
۴. نمونهِ دیگر، قصهِ حضرت یوسف(ع) در قرآن است. برادران حضرت یوسف(ع)، خواستند نقشهِ خود را دربارهِ وی پیاده کنند. واو را از پدر جدا سازند... پس به پدر گفتند: «ای پدر! چرا ما را دربارهِ یوسف، امین نمی دانی؟ در حالی که ما خیرخواه او هستیم!
اَرسِلهُ مَعنا غداً، یَرتع ویَلعَب. اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ۶۱
فردا او را با ما بفرست؛ تا گردش کند وغذای کافی بخورد وبازی وتفریح کند. ما نگهبان وحافظ او هستیم.
طبرسی در مجمع البیان می گوید:
لعب وبازی کردن به حضرت یوسف که در صغر سنّ وکودکی بوده، نسبت داده شده است وبچه، با بازی کردن ملامت نمی شود. دلیل بر صغر سن بودن حضرت یوسف، قول برادرانش است که گفتند: «انّا له لحافظون» ما از وی نگهداری می کنیم. اگر کبیر بود، نیازی به حفاظت ونگهبانی برادرانش نداشت.
دلیل دیگر بر صغیر بودن وی، فرمایش حضرت یعقوب(ع) می باشد که فرمود: (اَخافُ اَن یَأ کُلَه الذّئبُ واَنتُم عنه غافِلوُن)؛۶۲ «می ترسم شما غفلت کنید، واو را گرگ بخورد».
خوف بر جان برای کسی است که نتواند در مقابل خطری مانند حملهِ گرگ از خود دفاع کند که این دربارهِ پیرمرد سالخورده ویا کودک خردسال صدق می کند.
ابوعبیده، «یرتع» را به لهو تفسیر کرده است. هم چنان که، لعب وبازی کردن که به حضرت یوسف نسبت داده شده است، ایراد واشکالی نداشت. که «یرتع» به معنی «لهو» به دلیل خردسالی حضرت یوسف، اشکال ومانعی ندارد.
طبرسی از ابن زید نقل کرده که منظور از «لعب»، بازی های مباح مانند: تیراندازی ومسابقهِ دو و... است.۶۳
بنابراین، لعب، خصلت ذاتی بشر است؛ به همین دلیل گفته شده: نفی صدور این افعال از آنان اگر اثبات نقص بر ایشان نباشد، اثبات کمال نخواهد بود. تنها لازمه اش این است که امامان(ع) را از شهوت ومیل جنسی و... منزّه کنیم؛ چرا که کمالات روحی ومقامات والای آنان در این جا ظاهر می شود.
اشکال ۷. حدیث یاد شده متضمّن این است که امام عسکری(ع)، برای بازی دادن فرزندش انار طلایی داشت که نقش های بدیعش در میان دانه های قیمتی آن می درخشید؛ در حالی که این کار، از اعمال مالداران دنیا پرست است.

پاسخ ها

شیخ عباس قمی در سفینة البحار با استدلال به آیه این گونه پاسخ داده است:
۱. قُل مَن حَرم زینَة اللهِ التی اخرَجَ لِعبادِهِ والطیِباتِ مِنَ الرٍّزقِ.۶۴
بگو چه کسی زینت های الهی را که برای بندگان خود آفریده، وروزی های پاکیزه را حرام کرده است؟
یَعمَلون لَهُ ما یَشاء مِن مَحاریبَ وتَماثیلَ وجِفانٍ کالجوابِ وقُدُورٍ راسِیاتٍ...۶۵
آن ها، هر چه سلیمان می خواست برایش درست می کردند: معبدها، تمثال، مجسّمه ها، ظرف های بزرگ غذا، حوض ها ودیگ های ثابت و...
۲ – معنی زهد، ضایع وتباه کردن مال ودارایی وهم چنین تحریم حلال نیست. بلکه، زهد وپارسایی در دنیا این است آن چه که در دست تو است محکم تر از آن چه که در پیش خداست، نباشد.۶۶
البته در مجمع البحرین، معنای مترف به گونه زیر آمده است.
«مترف: کسی که در دنیا متنعّم بوده ولی در طاعت خدا نباشد».
ونیز کسی که در عیش ونوش فرورفته وبی هیچ قید وبند، هر کاری را بخواهد انجام می دهد. وعده ای متنعّم را مترف گفته اند؛ به دلیل این که او در دست یابی به مال وثروت بی قید وبند شده وهیچ چیز نمی تواند او را در رسیدن به آن، باز دارد.
وباز گفته است: «مترف، وسعت داده شده در امور دنیوی وشهوت های آن است».۶۷
امام علی(ع) می فرماید: «استلانوا ما استوعَرَه المترفون؛ طلب چیرگی کنید از آن چه که دنیاداران سخت می گیرند».
وباز در نهج البلاغه می فرماید:
فشارَکَوا اَهَل الدُّنیا فی دنیاهُم ولَم یُشارِکوُا اَهَل الدُّنیا فی اخِرَتِهِم سَکَنوا الدُّنیا بِاَفضَلِ ما سُکِنَت واَکَلوُها بافضَلِ ما اُکِلَت فَحَظُوا مِنَ الدّنیا بِما حَظِیَ بِهِ المُترَفُونَ واَخَذُوا مِنها ما اَخَذهُ الجبابرة المُتَکَبّرونَ، ثُم انقَلَبوا عنها بالزّادِ المُبَلّغِ والمَتجَرِ الرّابِحِ.
(پرهیزکاران) با اهل دنیا در دنیای شان شریک شدند، ولی اهل دنیا در آخرت آن ها شریک نشدند. پرهیزکاران در بهترین منزل ها سکونت کردند. وبهترین خوراکی ها را خوردند پس در دنیا از آن چه که دنیاداران بهره مند بودند واز دنیا بهره مند شدند آن گونه که یاغیان خودخواه آن بهره مند بودند.
سپس، با زاد وتوشهِ فراوان وتجارتی پر سود به سرای آخرت شتافتند. (یعنی دنیا وآخرت پرهیزکاران آباد است).۶۸
بنابراین، پاسخ نخست، به غیر از پاسخ های سفینة البحار، و... این است که با استناد به فرمایش امام علی (ع)، بهره مند بودن از نعمت های دنیا، نه تنها دلیل مترف ودنیاپرست بودن نیست، بلکه استفادهِ درست از آن ها پسندیده است، به شرطی که آدمی را از یاد خدا وجهان آخرت غافل نسازد. در منتخب الاثر می فرماید: «اذن فما شأن هذه الرمانة الذهبیة التی لم تکن اصلها من الذهب بل کانت منقوشة به وما کان قیمتها»۶۹؛ یعنی این انار که در اصل از طلا نبوده چه ارزشی دارد. وکجا وچگونه با اعراض از دنیا منافات دارد، ومناسب مترفین است.
دوم این که، خود انار از جنس طلا نبوده است. بلکه با طلا تزیین شده بود وآن را یکی از اهالی بصره به وی اهدا کرده بود.
سوم این که، سعد در توصیف انار مبالغه کرده است. به جهت این که چشم او به جمالی افتاده که بالاتر از او جمالی نیست – جز جمال خدا – وهمه چیز را جمیل وزیبا می دید وتوصیف زیبایی انار به این دلیل بوده است.
اشکال ۸.
حدیث یاد شده این معنا را دربر دارد که یهود به ظهور حضرت محمد(ص) خبر می دادند ومی گفتند: وی بر عرب چیره می شود. هم چنان که بخت نصر بر بنی اسرائیل مسلط شد، ولی وی (در ادعای نبوت) دروغ می گفت واین خلاف قرآن است؛ چرا که در قرآن آمده است، یهودی ها به دشمنانشان ظهور حضرت محمد(ص) را وعده می دادند وبه آنان می گفتند: هنگامی که وی ظهور کند با کمک یهودیان از دشمنان آن ها انتقام می گیرد. خداوند متعال می فرماید:
... وکانوا من قبلُ یَستفتحُون عَلَی الذینَ کَفرُوا، فلمّا جاءَهُم ما عَرفُوا کَفَرُوا بِهِ.۷۰
... وپیش از این به خود نوید پیروزی بر کافران را می دادند، پس هنگامی که پیامبر شناخته شدهِ خویش به نزد آنان آمد، بروی کافر شدند.
در اخبار آمده است که، انصار، همین که پیش گویی ظهور پیامبر اکرم(ص) را از یهود شنیدند. به مسلمان شدن روی آوردند وگفتند: این همان پیامبری است که یهود، ظهورش را مژده می داد.۷۱
پاسخ
البته قوم یهود، پیش گویی هایی دربارهِ ظهور پیامبر اکرم(ص) می کردند ومی گفتند وی چنین وچنان خواهد کرد، در حالی که آنان وی را تکذیب کردند. شکی نیست که این تکذیب در قرآن مجید آمده است وبین پیش گویی یهود وانکارشان منافاتی نیست؛ به دلیل این که اخبار ومژدهِ آنان پیش از دعوت وبعثت پیامبر اکرم(ص) ویا پیش از ولادت آن حضرت بود. چون که پیامبر(ص) با حق وحقیقت ظهور کرد، آنان به خاطر حسد وعناد، حق وی را انکار کردند وگمراه شدند.
اشکال ۹.
آقای خویی وآقای تستری وبرخی دیگر از علما مانند صاحب کتاب مشرعة بحارالانوار۷۲ می گویند: این حدیث شامل فوت احمد بن اسحاق در زمان زندگانی حضرت امام حسن عسکری (ع) می باشد؛ چرا که آن حضرت خادم خود، کافور را برای تجهیز وی فرستاد، در حالی که وی به طور قطع، پس از امام نیز، زنده بود.
پاسخ ها
۱. احتمال دارد که احمد بن اسحاق دو نفر باشند؛ یکی از آن دو که معروف است سال ها پس از رحلت امام (ع) فوت کرده باشد – حدوداً در سال ۳۰۰ ه.ق – ودیگری که مجهول است، در زمان زندگانی امام(ع) فوت کرده باشد. دلیل این احتمال، خود این روایت است که، فوت احمد بن اسحاق را در زمان زندگانی امام(ع) تأیید می کند. البته چگونه ممکن است شیخ صدوق (ره) که عارف به رجال بود این اشکال را متوجه نشود واطلاعی از فوت احمد بن اسحاق نداشته باشد. این احتمال را آقای صافی در کتاب منتخب الاثر بیان فرموده است، ومجهول بودن وی را در حدیث مذکور پذیرفته، وگفته است: «این امر بر ضعف حدیث مزبور دلالت ندارد».۷۳
ما، اگر این احتمال را کاملاً نپذیریم، جای احتمال باقی است ودافعی هم بر آن نیست.
۲. شما، ناچار مسئلهِ وفات را از روایات واز نصوصی گرفته اید در حالی که قطع وعلم بدون در نظر گرفتن این نص به وجود می آید، ولی با توجه به این نصّ قول دیگری آشکار می شود، وشما نمی توانید این نص را کنار بگذارید. مگر این که معارض باشد. در این صورت، میان آن دو، به حکم متعارضین، رفتار می گردد که این امر نمی تواند دلیل بر وضع وجعلی بودن روایتی باشد که کنار گذاشته شده است.
۳. در نقل های دیگر، به ویژه در کتاب دلایل الامامه، طبری، این ذیل دیده نمی شود ونمی توان به خاطر این ذیل کل روایت را از کار انداخت.
البته اشکال های دیگری نیز بر این روایت وارد شده است که برای رعایت اختصار از آن چشم می پوشیم. هر چند، از دقت وتأ مّل در این مطالب، به آن ها نیز پاسخ داده می شود.
در پایان این بحث، باید یادآور شویم که امارات وقراین صحت در صدور این روایات، آن قدر زیاد است که اگر ده ها، اشکال دیگر هم بر آن وارد شود، باز، روایت را از قوّت ووثاقت به صدور نمی اندازد.
در پایان بحث انتظار می رود دوباره اصل جریان به دقت مطالعه شود۷۴ تا معلوم شود که بسیاری از این اشکالات مورد ندارد.
 
پى نوشت ها:
نجم‏ الدین طبسی
تدوین: سید حسن واعظی
فصلنامه انتظار شماره۱۱-۱۲
۱. نوشته حاضر، دنباله سلسله درس های «حدیث شناسی مهدویت» از استاد شیخ نجم الدین طبسی است که در «مرکز تخصصی مهدویت» قم برای جمعی از طلاب ودانش پژوهان ارائه شده است.
این مقاله توسط حجة الاسلام سید حسن واعظی یکی از دانش پژوهان این مرکز تقریر وتنظیم شده است که از تلاش ایشان قدردانی می شود.
۲. قاموس الرجال، ج ۹، ص ۲۰۹.
۳. سوره مریم، ۱.
۴. الا خبار الدخیلة، ج ۱، صص ۹۸-۱۰۴.
۵. منتهی المقال، ج ۳، ص ۳۲۸.
۶. سوره الشوری/ ۱.
۷. همان/ ۲.
۸. سوره الروم/ ۱.
۹. همان/ ۲.
۱۰. سوره طه/ ۱.
۱۱. سوره الرحمن/ ۶.
۱۲. سوره الفجر/ ۱.
۱۳. سوره الشمس/ ۱.
۱۴. سوره عنکبوت/ ۴۱.
۱۵. منتهی المقال، ج ۳، ص ۳۲۸، الهامش.
۱۶. ج ۴، ص ۳۳۸.
۱۷. تفسیر الثعالبی، ج ۶، ص ۲۰۷.
۱۸. تفسیر الدرّالمنثور، ج ۴، ص ۲۸۵.
۱۹. مجمع البیان، طبرسی، ج ۶، ص ۵۰۲.
۲۰. خلاصة الاقوال، ۳۵۶، شماره ۱۴۰۸.
۲۱. معجم الرجال، خوئی، ج ۸، ص ۱۵۴.
۲۲. تفسیر برهان، ج ۲، ص ۳.
۲۳. معجم الرجال، ج ۱۴، ص ۲۲۰.
۲۴. قاموس الرجال، ج۲، ص ۶۷۸.
۲۵. تفسیر قمی، ج ۳، ص ۳.
۲۶. تفسیر نورالثقلین، ج ۳، ض ۳۲۰؛ رک: الدرالمنثور، ج ۴، ص ۲۵۸.
۲۷. سوره طلاق/ ۱.
۲۸. الاخبار الدخیلة، تستری، ج۱، صص ۹۸ – ۱۰۴.
۲۹. جواهر الکلام، ج ۳۲، ص ۳۳۴.
۳۰. نورالثقلین، ج ۵، ص ۳۵۰.
۳۱. همان، ج ۵، ص ۳۵۰.
۳۲. النهایة، ص ۵۳۴.
۳۳. النهایه، ص ۷۰۶؛ المهذب، ج ۲، ص ۵۳۲.
۳۴. الوسیلة الی نیل الفضیلة، کتاب فتوایی است که فتاوای وی مورد توجّه فقهاء می باشد.
۳۵. همان، صص ۳۲۸ و۴۱۴.
۳۶. مختصر النافع، ص ۲۰۲ ؛ مختلف الشیعة، ج ۹، ص ۱۹۵.
۳۷. همان، ص ۲۱۹.
۳۸. منتخب الاثر، ج ۳، ص ۳۵۵.
۳۹. الاخبار الدخیلة، ج ۱، ص ۱۰۰.
۴۰. وسایل الشیعة، ج ۱۴، ص ۲۶۲.
۴۱. النهایة، ص ۷۰۶.
۴۲. المهذب، ج ۲، ص ۵۳۱.
۴۳. جواهر الکلام، ج ۴۱، ص ۳۸۹.
۴۴. انتصار، ص ۲۵۳.
۴۵. الکافی فی الفقه، ص ۴۰۹.
۴۶. سرائر، ج ۳، ص ۴۶۳؛ مختلف الشیعة، ج ۹، ص ۱۹۴.
۴۷. سوره طه: ۱۲.
۴۸. علل الشرایع، ج ۱، ص ۶۳.
۴۹. همان.
۵۰. منتخب الاثر، ج ۳، ص ۳۶۳.
۵۱. همان، ص ۳۷۰.
۵۲. معجم الرجال، ج ۸، ص ۷۸.
۵۳. اصول کافی ۱، ۳۱۱.
۵۴. همان.
۵۵. اصول کافی ۱، ۲۸۴.
۵۶. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۵۸.
۵۷. منتهی المقال، ج ۳، ص ۳۲۷.
۵۸. مستدرکات علم الرجال، ج ۴، ص ۳۸.
۵۹. منتخب الاثر، ج ۳، ص ۳۵۹.
۶۰. همان، ص ۳۵۹.
۶۱. سوره یوسف/ ۱۲.
۶۲. همان/ ۱۳.
۶۳. مجمع البیان، ج ۵، ص ۲۱۴.
۶۴. سوره الاعراف/ ۳۲.
۶۵. سوره سبا/ ۱۳.
۶۶. سفینة البحار، ج ۱، ص ۵۶۸.
۶۷. مجمع البحرین، ج ۶، ص ۳۰.
۶۸. نهج البلاغة، نامهِ ۲۷.
۶۹. منتخب الاثر، ج ۳، ص ۳۶۰.
۷۰. سوره بقره/ ۸۹.
۷۱. بحار، ج ۱۵، ص ۹۴.
۷۲. مشرعة البحار، ۲، ص ۲۲۰.
۷۳. منتخب الاثر، ج ۳، ص ۳۷۷.
۷۴. بحارالانوار، ۵۲، ص ۷۸؛ معجم احادیث الامام المهدی(عج)، ۴، ص ۲۶۶.

%ق ظ، %12 %163 %1396 ساعت %02:%مهر

کاوشی در خبر سعدبن عبدالله اشعری قمی (1)

مؤلفان محترم شیعه، حدیث شریف ملاقات سعد بن عبدالله قمی با امام حسن عسکری (ع) را معمولاً در «ضمن افرادی که حضرت مهدی(عج) را دیده اند» و یا تحت عنوان «کرامات آن حضرت» ذکر کرده اند. این متن، بسیار غنی وپربار است ومباحث مختلف تفسیری، کلامی، فقهی، تاریخی، تربیتی،... را شامل می شود و هر عالمی نسبت به تخصّص و نیاز خود، خوشه ای از آن را می چیند و بهره ها می برد.
این روایت، از ویژگی های خاصّ برخوردار است. لذا، برخی از عالمان و فقیهان، در متن آن به غوامض و امور مبهمی برخورد کرده اند و درصدد مخدوش کردن آن بر آمده اند و گفته اند: «این حدیث، موضوع است و واقعیّت ندارد».، و در مقابل، جمعی از علما و فقها هستند که آن را پذیرفته اند و محکم و قاطع از آن دفاع می کنند.
ما، در این نوشتار، سعی می کنیم جهت آشنایی با مضمون حدیث سعد بن عبدالله قمی و اهمیّت ویژهِ آن، ابتدا، خود متن حدیث را نقل کنیم و سپس طُرُق و کتاب هایی که این متن را متذکّر شده است، بیاوریم، و به دنبال آن، شبهات و اشکالات سندی و دلالی و ردّ آن ها را نقل کنیم.
نوشته ی حاضر، تقریر سلسله درس های «حدیث شناسی مهدویت» از استاد شیخ نجم الدین طبسی است که در «مرکز تخصّصی مهدویّت» در قم برای جمعی از طلاب و دانش پژوهان ارائه شده است.

بخش یکم – خبر سعد بن عبدالله اشعری قمی
شیخ صدوق، در کتاب کمال الدین، از محمّد بن علی بن محمّد بن حاتم نوفلی، معروف به کرمانی، واو از ابوالعباس احمد بن عیسی وشّاء بغدادی، از احمد بن طاهر قمی، واو از محمد بن بحر بن سهل شیبانی، واو از احمد بن مسرور از سعد بن عبدالله قمی، روایت کرده که گفت: من، شوق زیادی به گردآوری کتاب هایی داشتم که در آن ها، امور صعب ومشکل علوم وظرایف ودقایق آن درج شده باشد. با اشتیاق کامل آن ها را مطالعه می کردم تا حقایق شیعه را آشکار سازم. من، مشتاق حفظ موارد اشتباه ونامفهوم آن ها بودم. بر آن چه از معضلات ومشکلات علمی دست می یافتم، به آن ها حریص بودم ودر اختیار همه کس قرار نمی دادم. نسبت به مذهب امامیه، متعصب بودم. هنگام مناظرات، نه تنها از تأمین جانی وسلامتی خود چشم پوشی می کردم، بلکه در انتظار تنازع ودشمنی وکینه ورزی وبدگویی بودم. بدون ترس، عیب فرقه های مخالف شیعه را بازگو می کردم وپرده از نقاط ضعف پیشوایان آنان بر می داشتم ونسبت به آنان پرده دری می کردم، تا آن که گرفتار یک ناصبی شدم که در منازعهِ اعتقادی، سخت گیرتر ودر دشمنی، کینه توزتر ودر جَدَل وپیروی از باطل، تندتر ودر پرسش، بدزبان تر ودر پیروی از باطل ثابت قدم تر بود.
نخستین اشکال
سعد گوید: یک روز که با ناصبی مزبور مناظره می کردم، گفت: ای سعد وای بر تو واصحاب وهمفکران ات! شما رافضیان، مهاجر وانصار را سرزنش می کنید وامامت آنان را از ناحیهِ رسول خدا انکار می کنید. این صدیق (ابوبکر) کسی است که به واسطهِ شرف سابقهِ خود بر جمیع صحابه برتری جست. آیا نمی دانید که رسول خدا، او را به این منظور با خود به غار برد که می دانست او خلیفهِ بعد از وی است او کسی است که از تأ ویل قرآن پیروی می کند وزمام امور امّت اسلامی را به دست می گیرد وتکیه گاه امّت می گردد واز آنان دفاع می کند وپراکندگی ها را سامان می بخشد واز درهم ریختن کارها، جلوگیری به عمل می آورد، وحدود الهی را جاری می سازد وبرای فتح بلاد مشرکان لشکرکشی می کند؟ همان طور که پیامبر به نبوّت خود هراسان بود واهمّیّت می داد، برای خلافت وجانشین خود هم اهمّیّت قائل بود. زیرا شخص گریزان که خود را پنهان می کند واز دست دشمن متواریست. معمولاً در مقام کمک ومساعدت از دیگری بر نمیآید واو را به مخفیگاه خود راه نمی دهد وچون می دانیم که پیامبر در این هجرت قصد کناره گیری وگریز داشت ووضعیت مقتضی کمک از احدی نبود، مقصود رسول خدا از اینکه ابوبکر را با خود در غار برد روشن می شود که علّتش همان است که شرح دادیم، حفظ جان ابوبکر بود. لذا علی را در بستر خود خوابانید، چون به گرفتار شدن وکشته شدن او اعتنایی نداشت زیرا وجود علی سنگین بود وبردن او، برای اش دشوار بود لذا با او همسفر نشد. از طرفی می دانست که اگر او کشته شود، مشکلی برایش نیست ودیگری را به جای وی جایگزین می کند تا در کارهای مشکل جای او را بگیرد.
سعد گوید: من، در ردّ او پاسخ های مختلفی دادم، امّا او، پیوسته وبلافاصله، هر یک از آن ها را نقض وردّ می کرد.
دومین اشکال
سپس گفت: ای سعد! اشکال دیگری دارم که بینی رافضیان را خرد می کند! آیا شما نمی پندارید که صدّیق (ابوبکر) که از پلیدی شکّ واوهام پیراسته ومبرّا است وفاروق (عمر) که حامی ومدافع امّت اسلام بوده است، منافق بودند؟ شما برای این ادعا، به شب عقبه۱ استدلال می کنید.
ای سعد! به من بگو: آیا صدیق (ابوبکر) وفاروق (عمر) از روی طوع ورغبت اسلام آوردند ویا آن که به زور واکراه بود؟
سعد گوید: من اندیشه کردم که چه گونه این سؤال را از خود برگردانم تا تسلیم وی نشوم وبیم آن داشتم که اگر بگویم آن دو (ابوبکر وعمر) از روی میل ورغبت اسلام آوردند، او احتجاج کند ودلیل بیاورد به این که در این صورت، پیدایش نفاق در دل آن ها معنا ومفهومی ندارد؛ زیرا، نفاق هنگامی به دل راه می یابد که هیبت وهجوم وغلبه فشار وسختی، انسان را ناچار سازد که برخلاف میل قلبی خود، چیزی را اظهار کند، مانند قول خداوند تعالی:
«فَلَمّا رَاوا بَأسَنَا قالُوا ءَامَنّا بِاللهِ وَحدَهُ وَکَفَرنَا بِمَا کُنّا بِهِ مُشرِکینَ فَلَم یَکُ یَنفَعُهُم ایمانهم لَمّا رَاوا بَأسَنَا»۲
یعنی، «هنگامی که عذاب شدید ما را دیدند، گفتند: «به خداوند یک تا ایمان آوردیم وبه معبودهایی که همتای او می شمردیم، کافر شدیم».، ولی ایمان آوردن شان بعد از مشاهدهِ عذاب وفشار ما، به حال شان سودی نداشت.
اگر می گفتم، آنان، با اکراه واجبار اسلام آوردند، مرا مورد سرزنش قرار می داد ومی گفت، آن جا (در مکه) شمشیری کشیده نشد که موجب وحشت آن دو شود.
سعد گوید: من، با شگردی خاص، از او روی گردانیدم ودیگر با او سخن نگفتم، در حالی که تمام اعضای بدن ام از شدّت غضب ورم وآماس کرده بود ونزدیک بود از غصه، جگرم پاره پاره شود.
من، پیش از این واقعه، طوماری تهیه کرده بودم که در آن، تقریباً، بیش از چهل مسئلهِ دشوار را نوشته بودم وکسی را نیافته بودم تا پاسخگوی آن مسائل باشد. آن ها را نگه داشته بودم تا از عالم شهر خود احمد بن اسحاق (قمی) که مصاحب واز خواص مولایمان ابومحمد(علیه السلا م) امام حسن عسکری(ع)» بود سؤال کنم. پس به دنبال او رفتم. در آن وقت، او، به قصد سُرمن رای وبرای شرف یابی حضور امام زمان(ع) بیرون رفته بود. من هم پشت سر او راه افتادم تا در یکی از منازل راه، به او رسیدم. چون با او مصافحه کردم؛ گفت: «آمدن ات پیش من خیر است!» عرض کردم: «اوّلاً، مشتاق دیدار شما بودم وثانیاً، طبق معمول وعادت همیشگی، سؤال هایی از شما دارم». گفت: «در این مورد، با هم برابر هستیم ومن نیز مشتاق ملاقات مولایمان ابو محمد(ع) هستم ومی خواهم مشکلاتی در تأ ویل ومعضلاتی در تنزیل را از ایشان بپرسم. این مصاحبت ورفاقت، میمون ومبارک است، زیرا، به وسیلهِ آن، به دریایی خواهی رسید که عجایب اش تمام وغرایب اش، فانی نمی شود. او، امام، است».
ورود آن دو به محضر امام
سعد در ادامه گوید: ما، وارد سامرا شدیم. به در خانهِ مولا وآقایمان رسیدیم. اجازهِ ورود خواستیم. برای ما، اذن ورود صادر شد. بر دوش احمد بن اسحاق انبانی بود که آن را زیر عبای طبری پنهان کرده بود ودر آن، یکصد وشصت کیسه دینار ودرهم بود وسر هر کیسه ای، با مهر صاحب اش بسته شده بود.
دیدار جمال دل ربای محبوب
سعد گوید: من نمی توانم مولای خودم، ابومحمد (امام حسن عسکری)(ع) را در آن لحظه که دیدار کردم ونور سیمایش ما را فرا گرفته بود، به چیزی جز ماه شب چهارده تشبیه کنم. بر زانوی راست اش، کودکی نشسته بود که در خلقت ومنظر، مانند ستارهِ مشتری بود وموی سرش از دو سوی تا به گوش اش می رسید ومیان آن (فرق سرش) باز بود، همچون الفی که در بین دو واو قرار گیرد. در پیش روی مولای ما، اناری طلایی، که نقش های بدیع اش در میان دانه های قیمتی آن می درخشید، بود. آن را یکی از روِ سای بصره تقدیم کرده بود.
در دست اش قلمی بود. تا می خواست بر صفحهِ کاغذ، چیزی بنویسد، آن کودک، انگشتان حضرت را می گرفت ومولای ما، آن انار طلایی را در پیش او می انداخت واو را به آوردن آن سرگرم می کرد تا او را از نوشتن باز ندارد.
به حضرت سلام کردیم. امام هم با ملاطفت جواب سلام فرمود. اشاره کرد تا بنشینیم. هنگامی که حضرت از نوشتن نامه فارغ شد. احمد بن اسحاق، انبان اش را از زیر عبایش بیرون آورد ودر پیش حضرت گذاشت. حضرت، به آن کودک نگریست وفرمود: «فرزندم! مُهر از هدایای شیعیان ودوستان ات بردار». او گفت: «ای مولای من! آیا سزاوار وجایز است که دست طاهر وپاک، به هدایای نجس واموال پلیدی که حلال وحرام اش با هم مخلوط گشته، وارد شود؟».
مولایم به احمد بن اسحاق فرمود: «ای پسر اسحاق! آن چه در انبان است، بیرون بیاور تا فرزندم حلال وحرام آن را از هم جدا کند. همین که احمد بن اسحاق نخستین کیسه را در آورد، آقا زاده فرمود: «این، کیسهِ فلانی پسر فلان، از محلهِ فلان قم است. شصت ودو دینار در آن است که چهل وپنج دینار آن، مربوط به بهای فروش بنایی است که صاحب اش آن را از پدر خود به ارث برده وچهارده دینار آن، مربوط به بهای نُه طاق پارچه است وسه دینار آن، مربوط به اجارهِ دکان ها است». آن گاه مولای ما فرمود: «فرزندم! راست گفتی! اکنون حرام آن ها را به این مرد نشان بده». ایشان فرمود: «وارسی کن! یک دینار رازی که در فلان تاریخ ضرب شده ونقش یک روی آن محو شده وقطعه طلای آملی که وزن آن رُبع دینار است! کجا است. آن را در آور... سبب حرمت اش این است که صاحب این دینارها، در فلان ماه، از فلان سال، یک من ویک چارک نخ به همسایهِ بافندهِ خود داد تا آن را ببافد ومدّتی بعد، دزدی، آن نخ ها را ربود. آن بافنده، به صاحب اش خبر داده که نخ ها را دزد ربوده است، امّا صاحب نخ ها، وی را تکذیب کرد وبه جای آن، یک من ونیم نخ باریک تر، از وی بازستانده واز آن، جامه ای بافت که این دینار رازی وآن قطعه طلای آملی، بهای آن است».
چون سرکیسه را باز کرد، در آن، نامه ای بود که بر آن، نام صاحب آن دینارها ومقدار آن نوشته شده بود وآن دینارها وآن قطعه طلا به همان نشانه در آن بود.
آن گاه احمد بن اسحاق، کیسهِ دیگری بیرون آورد وایشان فرمود: «این، از فلان فرزند فلان، ساکن فلان محلّهِ قم است ودر آن، پنجاه دینار است که دست زدن به آن، بر ما حلال نیست». آن حضرت فرمود: «برای چه؟». فرمود: «برای این که آن، از بهای گندمی است که صاحب اش بر زارع خود، در تقسیم آن، ستم کرده است؛ زیرا، سهم خود را با پیمانهِ تمام برداشته، امّا سهم زارع را با پیمانهِ ناقص داده است». مولای ما فرمود: «فرزندم! راست گفتی!».
سپس امام حسن عسکری(ع) فرمود: «ای احمد بن اسحاق! همهِ مال ها را بردار وبه صاحبان شان برگردان ویا سفارش کن تا به صاحبان اش مسترد سازند که، احتیاجی به آن ها نداریم وفقط پارچهِ آن پیرزن را بیاور».
احمد گوید: آن پارچه را در جامه دان ودر خورجین گذاشته بودم وکُلّاً آن را فراموش کرده بودم.
وقتی احمد بن اسحاق رفت تا آن جامه را بیاورد، ابومحمد (امام عسکری)(ع) به من نظر کرد وفرمود: «ای سعد! تو برای چه آمده ای؟». عرض کردم: «احمد بن اسحاق، مرا تشویق به زیارت ودیدار مولایمان کرد». فرمود: «مسائلی را که خواستی بپرسی چه کردی؟». عرض کردم: «آقای من! همچنان بلاجواب مانده است». فرمود: «از نور چشم ام بپرس!»، وبا دست مبارک، اشاره به همان آقا زاده کرد.
ایشان به من فرمود: «از هر چه می خواهی، بپرس!».
سؤال نخست
به حضرت عرض کردم: ای مولای ما وای فرزند مولای ما! از ناحیهِ شما، برای ما روایت کرده اند که رسول خدا(ص) اختیار طلاق زنان خود را به دست امیر المؤمنین(ع) قرار داده بود، حتّی روایت شده که علی(ع) در جنگ جمل، برای عایشه پیغام فرستاد که اسلام وپیروان آن را گرفتار فتنهِ خود کردی وفرزندان خود را از روی نادانی به پرتگاه نابودی افکندی. اگر از این حدّت وشدّت دست برداشته وبرگردی، که هیچ، وگرنه تو را طلاق می دهم، در حالی که زنان رسول(ص) با وفات حضرت مطلّقه شده اند».
فرمود: «طلاق چیست؟». عرض کردم «بازگذاشتن راه (اگر بخواهد شوهر کند، آزاد باشد)». فرمود: «اگر چنان چه طلاق آنان با وفات رسول خدا صورت می گرفت، پس چرا بر آنان شوهر کردن حلال نبود؟». عرض کردم: «برای آن که خداوند تبارک وتعالی، ازدواج را بر آنان حرام کرده است». فرمود: «چرا؟ در حالی که وفات رسول خدا راه را بر آنان باز گذاشته است؟». عرض کردم: «ای فرزند مولای من! پس معنای طلاقی که رسول خدا حکم آن را به امیر المؤمنین واگذار کرد، چیست؟». فرمود: «همانا، خداوند متعال، مقام وشأن زنان رسول خدا را تعظیم کرد وایشان را به شرف مادری مؤمنان رساند. رسول خدا(ص) به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «ای اباالحسن! این شرافت تا وقتی برای آنان باقی است که به اطاعت خدا مشغول باشند. هر کدام از آنان، اگر پس از من، خدا را نافرمانی کند، وعلیه تو خروج کنند، از میان زنان من او را جدا کن واو را از شرافت مادری مؤمنان ساقط گردان».
سؤال دوم
عرض کردم: «معنای «فاحشه مبیّنه» که اگر زن در زمان عدّه مرتکب آن شود، مرد می تواند او را از خانه اخراج کند، چیست؟»
فرمود: «مقصود از (فاحشهِ مبیّنه)، مساحقه است ونه زنا؛ زیرا، اگر زنی زنا کند وحدّ بر وی جاری شود، مردی که می خواسته با او ازدواج کند، نباید به خاطر اجرای حدّ، از ازدواج با او امتناع ورزد، امّا اگر مساحقه کند، باید او را سنگسار کرد وسنگسار کردن برای زن، ذلّت وخواری است وکسی را که خداوند دستور سنگسار کردن اش را دهد، او را خوار ساخته است وهر کس را خدا خوار سازد، او را از خود دور ساخته است. لذا کسی نمی تواند به او نزدیک شود».
سؤال سوم
عرض کردم: «یا بن رسول الله! معنای فرمان خداوند به پیامبرش حضرت موسی(ع) که فرمود: «فَاخلَع نَعلَیکَ اِنّکَ بِالوادِ المُقدسِ طُوی»۳ چیست؟ فقهای فریقین، می پندارند که نعلین حضرت موسی، از پوست مردار بوده است».
حضرت فرمود: «هر کس این چنین گوید، به موسی(ع) افترا بسته است واو را در نبوّت خود نادان شمرده است. چون، مطلب از دو حال بیرون نیست: یا نماز خواندن موسی با آن نعلین، جایز بوده یا جایز نبوده است اگر نمازش صحیح بوده، پوشیدن آن کفش در آن بقعه زمین هم برای او جایز بوده است؛ زیرا، هر قدر آن بقعه وزمین مقدّس پاک باشد، مقدّس تر وپاک تر از نماز نیست. اگر نماز خواندن موسی(ع) با آن نعلین جایز نبوده، ایراد به موسی(ع) وارد می شود که حلال وحرام خدا را نمی دانسته است واز آن چه نماز با آن جایز است وآن چه جایز نیست، اطّلاع نداشته است. واین نسبت به پیغمبر خدا، کفر است».
عرض کردم: «آقای من! پس تأ ویل آن چیست؟». فرمود: «موسی(ع) در وادی مقدّس، با پروردگار خود مناجات کرد وگفت: بارالها! من، خالصانه، تو را دوست دارم واز هر چه غیر تو است، دل شسته ام، با آن که اهل خود را بسیار دوست می داشت. خدای تعالی به او فرمود: نعلین خود را به در آر؛ یعنی، اگر مرا خالصانه دوست داری واز هر چه غیر من است، دل شسته ای، قلب ات را از محبّت اهل خود تهی ساز».
سؤال چهارم
عرض کردم: «یا بن رسول الله! تأ ویل «کهیعص» چیست؟».
حضرت فرمود: «این حروف، از اخبار غیبی است که خداوند، بنده اش زکریّا را از آن مطلع کرد وبعد از آن، داستان آن را به حضرت محمد(ص) باز گفته است. داستان آن، به این قرار است که زکریّا، از پروردگارش درخواست کرد که اسمای خمسه (پنج تن) را به او بیاموزد، خدای تعالی، جبرییل را بر او فرو فرستاد وآن نام ها را به او تعلیم داد. زکریّا، هر وقت محمد(ص) وعلی (ع) وفاطمه(س) وحسن (ع) را یاد می کرد، اندوه اش برطرف می شد وگرفتاری اش زایل می گشت، ولی همین که حسین را یاد می کرد، بغض وغصّه، گلویش را می گرفت وچندان می گریست که گلویش می گرفت ونفس اش قطع می شد.
روزی گفت: (بارالها! چرا وقتی آن چهار نفر را یاد می کنم، غم وغصه هایم تسکین می یابد، ولی وقتی حسین را یاد می کنم، اشک ام جاری می شود وناله ام بلند می شود؟) خدای تعالی، او را از این داستان آگاه کرد وفرمود: (کاف، اسم کربلا است وهاء، رمز هلاک عترت است، ویاء، نام یزید ظالم بر حسین(ع) است، وعین، اشاره به عطش، وصاد، نشان صبر آن حضرت بر این بلاها است).
چون زکریا، این مطلب را شنید، تا سه روز از مسجدش خارج نشد ومانع شد که مردم نزد او بیایند. در این مدّت، مرتّب گریه وزاری می کرد ونوحهِ او چنین بود: (بارالها! از مصیبتی که برای فرزند بهترین خلایق خود تقدیر کرده ای، دردمندم. خدایا! آیا این مصیبت بر آستان اش فرو می آید؟ آیا جامهِ این مصیبت را بر تن علی وفاطمه می پوشانی؟ آیا غم واندوه آن را به دل آنان می اندازی؟).
بعد از آن می گفت: «بارالها: فرزندی به من عطا کن تا در پیری، چشم ام به او روشن گردد واو را وارث وجانشین من کن ومنزلت او را در نزد من، مانند منزلت حسین قرار بده وچون او را به من ارزانی داشتی، مرا شیفتهِ، او گردان. آن گاه مرا دردمند او کن، همچنان که حبیب ات محمد را دردمند فرزندش می سازی».
خداوند، یحیی را به او داد واو را دردمند وی ساخت. مدّت حمل یحیی، شش ماه بود. مدّت حمل حسین(ع) نیز چنین بود. این، خود، داستانی طولانی دارد.
سؤال پنجم
عرض کردم: «ای مولای من! مردم، از برگزیدن امام برای خودشان، ممنوع شده اند. علّت منع چیست؟».
حضرت فرمود: «امام مصلح برگزینند ویا امام مفسد؟». عرض کردم: «امام مصلح». فرمود: «آیا امکان دارد که مردم به نظر خود، امام مصلحی انتخاب کنند، ولی در واقع، مفسد باشد؟». عرض کردم: «آری؟». فرمود: «علّت، همین است واکنون برای تو دلیلی بیاورم که عقل ات آن را بپذیرد».
فرمود: «پیامبران الهی که خداوند متعال آنان را برگزید وکتاب های آسمانی بر آنان نازل کرد وایشان را به وحی وعصمت مؤیّد ساخت تا پیشوایان امّت ها باشند ومانند موسی وعیسی که سرآمد مردم عصر خود بودند ودر برگزیدن وانتخاب کردن، شایسته ترند، عقل شان بیش تر وعلم شان کامل تر، آیا ممکن است منافق را به جای مؤمن برگزینند؟». عرض کردم: «نه». فرمود: «این موسی کلیم الله است که با وفور عقل وکمال علم ونزول وحی بر او، از اعیان قوم وبزرگان لشکر خود، برای میقات پروردگارش، هفتاد مرد را برگزید ودر ایمان واخلاص آنان هیچ گونه شک وتردیدی نداشت، امّا منافقان را برگزیده بود. خداوند متعال می فرماید: ﴿وَاختارَ مُوسی قَومَهُ سَبعینَ رَجُلاً لِمیقاتِنا﴾۴ تا آن جا که می فرماید: ﴿لَن نَؤمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللهَ جَهرَة﴾۵ ﴿فَاَخَذَتهُمُ الصّاعِقَهُ بِظُلمِهِم﴾۶ وقتی می بینیم که خداوند، کسی را که برای پیامبری برگزیده، اشخاص مفسد را به گمان این که افرادی صالح اند، انتخاب کرد، هر آینه، یقین پیدا می کنیم که تعیین واختیار امام، سزاوار کسی جز ذات اقدس الهی که از مخفیات دل ها وضمائر وسرائر مردم آگاه است، نیست. وقتی پیغمبر برگزیدهِ خدا، در مقام انتخاب افراد، غیر صالح را انتخاب می کند، به اعتقاد این که اهل صلاح اند، اختیار وتعیین مهاجران وانصار هم هیچ ارزشی ندارد.
مسئلهِ حدیث غار
سپس مولایمان فرمود: «ای سعد! خصم تو گوید: رسول خدا(ص) هنگام مهاجرت، برگزیدهِ این امّت (ابوبکر) را همراه خود به غار برد؛ چون، می دانست که خلافت، با او است وامور تأ ویل با اوست وزمام امور امّت به دست او خواهد افتاد واو در ایجاد اتّحاد وسدّ خلل (یعنی بستن راه های نفوذ دشمن) وا قامهِ حدود واعزام لشکر برای فتح بلاد کفر وشرک، معتمد است. همان طوری که پیامبر، به نبّوت خود دل سوز بود واهمّیّت می داد، برای منصب جانشینی خودهم اهمّیّت می داد؛ زیرا، هر گاه کسی در جایی پنهان می شود ویا از کسی فرار می کند، قصدش جلب مساعدت ویاری دیگران نیست تا او را یاری دهد ولذا در بستر خود، علی را خوابانید، چون به گرفتار شدن وکشته شدن او اعتنایی نداشت، وبا او همسفر نشد، زیرا بردن او، برایش سنگین ودشوار بود. واز طرفی می دانست که اگر علی(ع) کشته شود، مشکلی نیست ودیگری را به جای وی نصب می کند تا در کارهای مشکل، جای علی(ع) را پر کند وکارهای او را انجام دهد».
امام فرمود: «پس چرا ادعای او را این چنین نقض نکردی که آیا رسول خدا(ع) – به زعم شما – نفرموده که مدّت خلافت بعد از من، سی سال است واین مدّت را موقوف وبسته به عُمر این چهار نفر کرد که به اعتقاد شما خلفای راشدین هستند؟ اگر این را می گفتی، ناگزیر از این بود که بگوید: آری». فرمود: «پس در این صورت به او می گفتی: «آیا همان گونه که رسول خدا می دانست که خلیفهِ پس از وی، ابوبکر است آیا نمی دانست که پس از ابوبکر، عمر وپس از عمر، عثمان وپس از عثمان، علی خلیفه خواهد بود؟». وباز او، راهی جز تصدیق تو نداشت ومی گفت: آری. آن گاه به او می گفتی: (بنابراین، بر رسول خدا واجب بود که همهِ آنان (چهار نفر) را به ترتیب، با خود به غار ببرد وبه آنان شفقت کند ودل بسوزاند وبر جان شان بترسد همان گونه که برای ابوبکر دل سوز بود وبر جان او می هراسید. حضرت، به واسطهِ ترک آن سه وتخصیص ملاطفت اش به ابوبکر، آن سه تن را سبک وکم اهمیت کرد.
سبب اسلام آوردن بعضی از صحابه
وقتی ناصبی مزبور پرسید: آیا اسلام آوردن صدیق (ابوبکر) وفاروق (عمر) به میل ورغبت بوده ویا به اکراه واجبار؟ چرا به وی نگفتی: (اسلام آن دو، از روی طمع بوده است؛ زیرا، آن دو با یهود مجالست می کردند واخبار تورات وسایر کتاب هایی را که از پیش بینی های هر زمان تا ظهور حضرت محمّد(ص) وپایان کار او خبر می داد، از آنان می گرفتند ویهود گفته بودند: محمد(ص) بر عرب مسلّط می گردد، چنان که «بُخت نصر» بر بنی اسراییل مسلّط گشت واز پیروزی او بر عرب گریزی نیست، همچنان که از پیروزی بخت نصر بر بنی اسراییل گریزی نبود، جز آن که او در ادعای نبوت خود دروغگو بود. پس آن دو هم به نزد پیغمبر آمدند واو را در امر گواهی گرفتن مردم به گفتن ودر ادای شهادت لا اله الاّ الله مساعدت وهمراهی کردند، به طمع این که بعد از بالا گرفتن کار حضرت واستقرار وپایدار شدن امورش، هر یک، از جانب حضرت اش به حکومت شهری برسند، ولی همین که از رسیدن به این مقصد، ناامید ومأ یوس گشتند، نقاب بر چهره کشیدند وبا عدّه ای از منافقان امثال خود، از عقبه بالا رفتند که پیامبر اکرم(ص) را بکشند، امّا خداوند متعال، نیرنگ ایشان را برطرف کرد. آنان، در حالی که خشمگین بودند، برگشتند وخیری به آنان نرسید، همچنان که طلحه وزبیر به نزد علی(ع) آمدند وبا او به طمع آن که هر کدام به حکومت شهری برسند بیعت کردند وچون مأ یوس شدند، بیعت خود را شکستند وعلیه او خروج کردند وخداوند هر یک از آن دو را به سرنوشت سایر بیعت شکنان مبتلا کرد وبه خاک افکند وهلاک کرد».
جامهِ پیرزن سجّادهِ امام
سعد گوید: سپس مولایمان حسن بن علی هادی(ع) با آن آقا زاده به نماز برخاستند. من نیز در جست جوی احمد بن اسحاق بر آمدم. او، گریان به استقبال من آمد. گفتم: «چرا تأ خیر کردی؟ وچرا گریه می کنی؟». گفت: «آن جامه ای را که مولایم درخواست فرمود، گم کرده ام». گفتم: «چیزی بر تو نیست. برو ماجرا را به حضرت عرض کن».
او، شتابان، به خدمت حضرت رفت وبا لبخند برگشت، در حالی که بر محمد وآل محمد صلوات می فرستاد. گفتم: «چه خبر؟». گفت: «آن جامه را دیدم که زیر پای مولایم گسترده بود وروی آن نماز می خواند».
سعد گوید: خدا را سپاس گفتیم. بعد از آن، تا چند روز به منزل مولایمان می رفتیم وآن آقازاده را نزد او نمی دیدیم.
وداع با حضرت
روز خداحافظی فرا رسید. با احمد بن اسحاق ودو تن از پیر مردان همشهری خود، به خدمت حضرت مشرّف شدیم. احمد ابن اسحاق، در پیش روی آن حضرت ایستاد وعرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! هنگام کوچ فرا رسیده ومحنت واندوه جدایی شدّت گرفته است. از خدای تعالی مسئلت می کنیم که بر جدّت محمد مصطفی(ص) وپدرت علی مرتضی(ع) ومادرت سیدة النساء وبر عمو وپدرت – آن دو سرور جوانان اهل بهشت – وپدران ات که ائمهِ طاهر هستند، درود بفرستد وبر شما وفرزند شما، درود بفرستد. امیدواریم که خدای تعالی، مقام شما را بالا برد ودشمن تان را سرکوب کند، واین ملاقات را آخرین ملاقات وآخرین دیدار، قرار ندهد».
راوی گوید: وقتی احمد بن اسحاق این کلمات را بیان کرد، مولای ما گریست. آن گاه فرمود: «ای پسر اسحاق! خود را در دعا به تکلّف مینداز وافراط مکن که تو در این سفرت، به ملاقات خدا نایل می شوی». احمد بن اسحاق، با شنیدن این سخن، بیهوش بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، عرض کرد: «شما را به خدا وبه حرمت جدّتان قسم می دهم که مرا مفتخر فرمایید. به پارچه ای که آن را کفن خود سازم». مولای ما، دست به زیر بساط برد وسیزده درهم بیرون آورد وفرمود: «این را بگیر وجز این را برای خودت خرج نخواهی کرد وآن چه را خواستی، از دست نخواهی داد. (کفنی که از ما درخواست کردی، به تو خواهد رسید)؛ زیرا هرگز، خداوند تبارک وتعالی، پاداش نیکوکاران را ضایع نمی گرداند».
سعد گوید: در بازگشت از محضر مولای مان، سه فرسخ مانده به شهر «حلوان»، احمد بن اسحاق تب کرد وسخت مریض شد، به طوری که از حیات وبهبودی خود مأیوس گشت. چون به حلوان وارد شدیم، در یکی از کاروانسراهای آن فرود آمدیم. احمد بن اسحاق، یکی از همشهریان خود را که در آن جا ساکن بود، طلبید. به او گفت: «امشب، از نزدم پراکنده شوید ومرا تنها بگذارید». ما هم از او دور شدیم وهر کدام به خواب گاه خود برگشتیم.
سعد گوید: نزدیک صبح، دستی مرا تکان داد. چشم گشودم. به ناگاه دیدم «کافور» – خدمتکار مولای مان ابومحمد(ع) است – ومی گوید: «خدا، در این مصیبت، به شما جزای خیر دهد ومصیبت شما را به نیکی جبران کند. ما، از غسل وتکفین دوست شما فارغ شدیم. برخیزید واو را دفن کنید که او نزد آقای شما از همه گرامی تر بود».
آن گاه از دیدگان ما نهان شد وما با گریه وناله بر بالین او حاضر شدیم وحق او را ادا کردیم واز کار دفن او فارغ شدیم. خدایش رحمت کند.۷

بخش دوم – اسناد وکتاب هایی که این حدیث را نقل کرده اند
ظاهراً، این روایت، به دو طریق ذکر شده است:
طریق یکم: طریقی است که مرحوم شیخ صدوق در کتاب کمال الدین وتمام النعمه؛ با پنج واسطه، از سعد بن عبدالله قمی نقل کرده است:
«حدثَنا محمدُ بنُ علیٍّ بن مُحَمدِ بنِ حاتَم النّوفَلِیُّ اَلمَعروفُ بالکرمانِیّ، قالَ: حَدثَنا ابو العبّاسِ احمَدُ بنُ عیسی الوَشّاءُ البَغدادِیُّ، قال: حَدثَنا احمَدُ بن طاهِرٍ القُمٍّیِ، قال: حدّثَنا مُحمدُ بنُ بَحرِ بنِ سَهلٍ الشیبانِیُّ، قال: حَدثَنا احمَدُ بنُ مَسرورٍ، عَن سَعدِ بنِ عَبدِاللهِ القُمٍّیٍّ، قال:..».۸
طریق دوم: طریقی است که مرحوم طبری در کتاب دلائل الاِمامة، با سه واسطه از سعد بن عبدالله قمی نقل کرده است:
اخبرنی ابو القاسم عبدالباقی بن یزداد بن عبدالله البزّاز، قال: حَدثنا ابو محمّد عبد الله بن محمّد الثعالبی، قرائة فی یوم الجمعة مستهل رجب سنة سبعین وثلاث مائة، قال: اخبرنا ابو علی احمد بن محمّد بن یحیی العطار عن سعد بن عبدالله بن خلف القمی، قال:...۹
بنابراین، سعد بن عبدالله، این جریان را حدّاقل برای دو نفر نقل کرده است. یکی برای احمد بن محمد بن یحیی عطّار ودیگری هم احمد بن مسرور.
این روایت، تنها یک داستان مانند داستان جزیرهِ خضراء۱۰ نیست که علامهِ مجلسی به جهت این که همهِ جوانب وقضایا را در رابطه با دیدار حضرت در زمان غیبت کبرا مطرح کرده باشد، آن را نقل کند، بلکه این روایت مسند است وطریق دارد، لکن بعضی از نکات اش، با برخی از مبانی، طبق پاره ای از انظار، موافق نیست که باید حل بشود.
به هر حال، این روایت، مورد اعتنای بزرگان از قدما ومتأ خران واقع شده وآن را در کتابهای خود آورده اند که به قرار زیر است:
?? – شیخ صدوق در کتاب کمال الدین، ج ۲، ص ۴۵۴، باب ۴۳ به سند خود از سعد اشعری نقل کرده است است؛
?? – مرحوم طبری در کتاب دلائل الاِ مامة، ۲۷۴، به سند خود، از سعد اشعری نقل کرده است؛?? – ابومنصور طبرسی، در کتاب الاحتجاج، این حدیث را به طور مرسل، با تفاوتهایی آورده است.۱۱ او در مقدمهِ احتجاج می فرماید: «بسیاری از روایاتی را که این جا آوردیم، بدون سند نقل می کنیم، به لحاظ این که یا اجماع بر آن قائم است ویا موافق با ادلهِ عقلی است ویا جزء احادیث مشهور بین خاصه وعامه، در کتاب های تاریخی وغیره است».؛ یعنی، چون اعتماد به روایت داشته، سندش را حذف کرده است.
این تعبیر، نوعی توثیق وپذیرش روایت است. وبزرگانی، همچون علی بن ابراهیم قمی وجعفر بن محمد بن موسی بن قولویه ونیز احمد بن علی بن احمد نجاشی ودیگران، توثیقات عامی دارند که مورد پذیرش عالمان وفقیهان دینی است واین گونه توثیقات عام، انحلالی بوده وبرگشت اش به توثیق خاص است.
پس، مرحوم طبرسی، گویا، همهِ روایات این کتاب را پذیرفته، مگر روایات تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(ع) را. لذا سندشان را می نویسد تا مسئولیّت آن به عهدهِ راوی باشد.
بنابراین، ایشان، حدیث سعد را بدون سند آورده، به آن اعتنا کرده وتوجّه خاصی داشته است.
– علی بن حمزه طوسی، از علماء قرن ششم وصاحب کتاب هایی مانند الوسیله، الواسطه این شخصیت بزرگ، در کتاب الثاقب فی المناقب، حدیث سعد را به صورت مرسل از سعد نقل می کند.۱۲
– سعید بن هبة الله راوندی، نخستین کسی که بر نهج البلاغه شرح نوشته است، او، در کتاب الخرائج، این قضیهِ را مختصراً از سعد نقل کرده است.۱۳ اینان، از قدما بوده اند واز کتابی نقل نمی کنند وظاهراً، خودشان طریقی دارند.
– سیّد شرف الدین علی حسینی استرآبادی نجفی، از علمای قرن دهم، در کتاب «تأ ویل الایات الظاهرة فی فضائل العترة الطّاهرة»، از کتاب احتجاج، طبرسی، مختصراً نقل می کند.۱۴ با این که قبل از احتجاج، دو کتاب دیگر به نام های کمال الدین وتمام النعمه ونیز دلائل الاِمامه بوده، لکن از احتجاج نقل کرده است. این کار او، شاید به خاطر همان توثیقی بوده که طبرسی در مقدمه بدان اشاره کرده است.
– ابو محمّد حسن بن محمد دیلمی (از علمای قرن هشتم)، در کتاب ارشاد القلوب، از ابن بابویه، حدیث مزبور را مختصراً نقل می کند۱۵، ولی مشخّص نمی کند که از کدام کتاب شیخ صدوق آن را مرقوم داشته است، هر چند ظاهراً از کمال الدین نقل کرده است. ویا اینکه خود طریقی به ابن بابویه داشته است!
– سیّدعلی نیلی نجفی (از علمای قرن نهم) در کتاب منتخب الا نوار المضیئة، با کمی تفاوت، از ابن بابویه نقل می کند.۱۶
– حر عاملی (متوفی ۱۱۰۴ ه) در کتاب اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، در چهار جا، حدیث مذکور را نقل می کند: در دو جا از کتاب کمال الدین۱۷ ودر دو جا از کتاب خرائج۱۸.
نیز در کتاب وسائل الشیعة۱۹، جلد ۱۳، قسمتی از این قضیه را از کتاب کمال الدین نقل می کند.
 همچنان که مستحضرید، اعتبار وسائل الشیعه، به مراتب، بالاتر از اثبات الهداة است وبعضی از علما به سند روایات اش نگاه نمی کردند، بلکه اعتقاد داشتند که افراد ناتوان از بحث های متنی ودلالی، به سراغ بحث های سندی می روند.
البته از نظر ما، این مطلب مورد تأ مّل است وباید اسناد نیز مورد بررسی قرار گیرد.
– سید هاشم بحرانی (متوفای ۱۱۰۷ ه) در چند جا از تأ لیفات خود، حدیث سعد را متذکّر می شود. او، در دو جا از کتاب حلیة الا برار آن را میآورد یکی از آن دو را می فرماید، از ابن بابویه نقل می کنم۲۰، ولی کتاب اش را ذکر نمی کند، ودر جای دیگری تصریح می کند که از مسند فاطمه۲۱ – ظاهراً، همان دلائل الامامهِ طبری است، چنان که مرحوم آقا بزرگ طهرانی بدان اشاره کرده اند۲۲ – روایت می کنم.
نیز در سه جا از کتاب مدینة المعاجز، حدیث شریف را نقل می کند: یکی را از کمال الدین۲۳، دومی از دلائل الاِمامه طبری۲۴، وسومی را از خرائج راوندی۲۵ یادآور می شود.
نیز قضیهِ سعد را در کتاب تبصرة الولی از ابن بابویه۲۶ ودر کتاب تفسیر برهان، از کمال الدین۲۷.
– علامهِ مجلسی (متوفای ۱۱۱۱ ه) در پنج جا از بحار الانوار حدیث مذکور را نقل می کند: در دو جا از کمال الدین۲۸ ودر سه جا از احتجاج۲۹ آورده است. در جلد ۵۲، ص ۷۸ تحقیقی دارد که در بخش بعدی به آن اشاره خواهد شد.
– عبدعلی بن جمعه عروسی حویزی (متوفای ۱۱۱۲) در دو جا از کتاب تفسیر نورالثّقلین۳۰ از کتاب کمال الدین، بعضی از فقرات حدیث را متذکر شده است.
تا این جا، مصادر ومنابع، همه، از علمای شیعه است. ما، از اهل تسنن، کسی را پیدا نکردیم که این روایت را نقل کرده باشد، مگر قندوزی (متوفای ۱۲۹۴ ه) در کتاب ینابیع المودة۳۱. او، قسمتی از حدیث را ذکر کرده است.
بنابراین به روایت مذکور، اعتنا شده وما نمی توانیم به آسانی آن را کنار بگذریم ونادیده بگیریم، بلکه باید جوانب آن را بررسی کنیم.

بخش سوم – نقد وبررسی سندی ودلالی
چنان که عرض شد، خبر مذکور، شامل مطالب مختلف وبا اهمّیّتی است وعلما وشخصیّت های بزرگ دینی، به آن اعتنا کرده اند، لکن شبهات واشکالاتی از جانب قدما ومتأ خران ومعاصران، به آن وارد شده است.
بعضی، روایت را به طور کلّی رد کرده اند. شهید ثانی از این جمله است. او می گوید:
«ذکرها الصدوق فی کتاب اکمال الدین وامارات الوضع علیها لائحة؛
این را صدوق در کمال الدین ذکر کرده، در حالی که امارات ونشانه ها جعلی بودن آن روشن وآشکار است».۳۲
گروه دیگری از عالمان وفقیهان برجستهِ دینی، مانند مرحوم مجلسی اوّل، علامه مجلسی ثانی، وحید بهبهانی، آقای نمازی، آقای صافی گلپایگانی، مرحوم مامقانی، به شدّت از آن دفاع می کنند. مرحوم مامقانی می فرماید: «وبالجملة فقول الشهید الثانی: (اِنّ امارات الوضع علی الروایة لائحه)، من الغرائب ولو ابدله، بقوله: (امارات تدل علی صحتها)، لکان اولی؛ سخن شهید ثانی، عجیب وغریب ودور از واقعیت است. اگر ایشان، می گفت: (امارات وعلائم صحّت این روایت، روشن وهویداست)، اَولی وبهتر بود».۳۳.
بیش ترین اشکالات بر این روایت، از ناحیهِ مرحوم تستری است. وی در قاموس الرجال شش اشکال ودر الاخبار الدخیله، تقریباً،دوازده اشکال کرده است. مرحوم آقای خویی سه اشکال را مطرح فرموده است. آقای غفاری محقق ومصحح کتاب کمال الدین. سه اشکال را بیان کرده است. آقای نجاشی، یک شبهه را مطرح کرده است. البته بعضی از این اشکالات مشترک هستند.
اشکالاتی که در این مورد مطرح است، به قرار زیر است:
اشکال ۱. ملاقات سعد بن عبدالله قمی با امام حسن عسکری(ع) ثابت نیست.
مرحوم نجاشی، ابتدا، سعد بن عبدالله، را توثیق وتجلیل می کند ودر بارهِ وی می فرماید: «مولایمان ابو محمد(ع) را ملاقات کرده است». وسپس تشکیک می کند ومی گوید:«بعضی از دوستان واصحاب مان را دیدم که ملاقات سعد را با ابومحمد(ع) تضعیف می کردند ومی گفتند، این حکایت، جعلی وغیرواقعی است».۳۴
نیز آقای تستری، در قاموس الرجال گوید: «از تعبیر نجاشی، چنین برداشت وفهمیده می شود که جمعی، ملاقات سعد را با ابومحمد امام عسکری(ع) تضعیف می کنند وبعید می دانند ومی گویند، چنان ملاقاتی نبوده است. معقتدان به جعلی بودن این خبر، یک نفر نیست، بلکه جمعی هستند.۳۵».
جواب
علامهِ مجلسی، ضمن توثیق وتجلیل از سعد بن عبدالله وقبول ملاقات ایشان با امام حسن عسکری(ع) به تشکیک نجاشی تعریض می زند ومی فرماید:
اولاً، صدوق، به صحت وسقم اخبار ووثوق واطمینان به آن ها اعرف وآگاه تر است، از آن بعضی ناشناس که هیچ گونه اطّلاعی از حال واحوال شان نداریم ونمی دانیم چه کسانی هستند. از طرفی، رد کردن اخباری که متن آن ها، گواهی به صحّت شان می دهد، به صرف ظن ووهم، با این که امکان دارد سعد بن عبدالله با امام عسکری(ع) ملاقات کرده باشد. زیرا، وفات سعد، تقریباً، چهل سال بعد از رحلت امام بوده است – جز سبک شمردن واستخفاف آن ها وعدم وثوق واطمینان به اخیار ونیکوکاران وتقصیر وکوتاهی در شناخت شأن ومنزلت ائمهِ اطهار(ع) نیست.
سپس می افزاید:
«وقتی که می بینیم اخباری شامل معجزات غریبه است، همین که این اخبار، به دست بعضی از افراد می رسد، بدون هیچ تتبّعی، یا خود اخبار را قدح وجرح می کنند ویا راوی اش را از کار می اندازند! اکثر اصحاب رجال وراویانی که مورد جرح وعیب جویی واقع شده اند، جرم شان جز نقل این گونه اخبار نیست».۳۶
مجلسی اوّل نیز از این خبر دفاع می کند ومی گوید:
«مصنف (شیخ صدوق) به صحت آن حکم کرده است، ونیز شیخ طوسی اخبار آحادی که متضمن معجزات وامور غیبی باشند وتحقّق یابند معلوم شود که از ناحیهِ معصوم است».
این گونه اخبار را تأ یید می کند. (ولو این که عده ای آن را قدح کرده باشند). هر چند شیخ طوسی این مطلب را در ضمن روایت دیگری ذکر کرده است. ولی از تعلیل، عمومیّت آن استفاده شامل این مورد می شود.
مجلسی اول در ادامه می فرماید:
«اخباری که متضمن مغیّبات است، آن را نشانهِ موضوعه«جعلی» بودن قرار می دهند در حالی که آن روایت، مطالب ارزنده وسودمندی دارد که دلالت بر صحت اش می کند..».۳۷.
مرحوم ابوعلی حائری، ابتدا، از مجلسی اوّل تجلیل وتقدیر می کند وفرمایش آن جناب را تأ یید می کند وبعد می فرماید:
«کسی که به این خبر با دید باز بنگرد وخوب دقت کند، به صدور آن از ناحیهِ گنجینهِ علم وصاحب تقوا وحلم وبردباری، پی می برد».
او، سپس کلام مجلسی دوم را بازگو می کند ومی گوید:
«چه نیکو فرموده، غوّاص بحارالانوار که صدوق اعرف وآگاه تر است به صحت وسقم اخبار ووثوق به آن ها از آن بعضی که مجهول الحال هستند... وشیخ صدوق با نقل این روایت آن را قبول می کند».۳۸
خلاصه این که کسانی که این ملاقات را تضعیف کرده اند، به سند اشکال نکرده اند، بلکه تا خود سعد، قضیّه را مفروغ عنه گرفته اند واشکال شان به ملاقات بوده است.
البته عرض می کنیم:
الف) اولاً، خود نجاشی، ابتدا، سعد را توثیق وتجلیل می کند وسپس، تشکیک در ملاقات را از بعضی نقل می کند.
ب) آن «بعضی» که تضعیف می کنند، چه کسانی هستند؟ اگر بین تأ یید آشکار نجاشی وسخن آن بعض، تعارض باشد، در فرض تعارض، سخن آشکار وتأ یید صریح نجاشی، مقدّم بر سخن آنان است.
ج) شیخ صدوق ودیگران، این ملاقات را تأ یید می کنند.
د) سعد، همزمان – ومعاصر – با امام حسن عسکری(ع) بوده است، پس امکان ملاقات وی نیز وجود دارد.
بنابراین نتیجه می گیریم که سخن آن «بعضی ناشناس»، نمی تواند در مقابل این همه مؤیّدات آشکار، ناقض وکارساز باشد، لذا این ملاقات مورد تأ یید است.
اشکال ۲. سند حدیث غریب وغیر معروف است.
از جمله کسانی که اشکال مذکور را مطرح کرده اند، آقای تستری است.
آقای تستری در قاموس الرجال گوید:
«سند این روایت، مُنکَر وغیرمعروف است ونمی توان آن را پذیرفت؛ زیرا، شیخ صدوق، روایت سعد را از طریق پدرش ویا از طریق (استادش) ابن ولید نقل می کند، در حالی که در این روایت، واسطهِ بین صدوق وسعد، پنج نفرند، که سه تن از آنان «احمد» ویکی از آنان «محمد کرمانی) است. اسم این چهار نفر، در کتاب های رجالی، ذکر نشده است ودیگری «محمد بن بحر» است که متهم به غلوّ است».۳۹.
ایشان، در الا خبار الدخیله می گوید:
«همچنان که متن اش گواه بر عدم صحت اش است، سندش نیز همان طور است. به طوری که صدوق، روایات سعد را یا از طریق پدرش ویا از طریق ابن الولید نقل می کند».
آقای غفاری نیز می فرماید:
«وقتی که کتاب های شیخ صدوق را تحقیق وتتبّع می کنیم ومشایخ ایشان را بررسی می کنیم، در می یابیم که واسطهِ «صدوق» وسعد بن عبدالله در تمامی کتاب های وی، یک نفر است وآن نیز یا «پدرش» است ویا محمّد بن حسن بن احمد ولید است، لیکن در این خبر، واسطهِ بین مؤلّف وسعد، پنج نفر هستند. البته، کتاب دلائل الامامهِ طبری، این خبر را با سه واسطه که غیر از این واسطه ها هستند، نقل کرده است».۴۰
جواب از اشکال ۲
آقای تستری دلیل غرابت سند را غیر مأ لوف بودن می دانند ومی گویند، این طریق(به سعد) پنج واسطه دارد وغیر مأ لوف است واستنادشان به مشیخه فقیه است که در آن جا طریق اش به سعد را بیان کرده است.
عرض می کنیم، وجهی برای این غرابتی که فرموده اند، نیست وقیاسی که بامن لا یحضره الفقیه فقیه کرده اند مع الفارق است. مگر اینکه ایشان، در «فقیه»، قاعدهِ کلی داده باشد وبگوید، هر کجا که از سعد بن عبدالله نقل می کنند، یا از پدرشان است ویا از ابن الولید، لکن همچون ادعایی نفرموده اند وچنین قاعدهِ کلّی را در مشیخه فقیه اش نداده است، لذا نمی توان آن را به سایر کتاب های شیخ صدوق، بسط داد.
شیخ صدوق در مشیخه فقیه چنین می فرماید:
«کلّ ما کان فی هذا الکتاب... وما کان فیه عن سعد بن عبدالله، فقد رویته عن ابی ومحمّد بن الحسن (رضی الله عنهما) عن سعد بن عبدالله ابن ابی خلف»؛۴۱
هر آن چه که در این کتاب است... ودر هر جای این کتاب، از سعد بن عبدالله آورده ام، آن را از پدرم ویا از محمد بن حسن (احمد بن الولید) نقل کرده ام.
همان طوری که ملاحظه می فرمایید، از عبارت مذکور، قاعده ای کلّی به دست نمی آید تا شامل سایر کتاب های شیخ صدوق بشود.
اشکال ۳. سند حدیث ضعیف است.
آیت الله خویی می گوید:
«این روایت، واقعاً ضعیف السند است، به طوری که:
الف) محمد بن بحر شیبانی توثیق نشده ومتّهم به غلّو است.
ب) رجال دیگر این سند، از مجاهیل هستند».۴۲
آقای غفاری نیز می گوید:
«بعضی از رجال سند، مجهول الحال وبعضی مهمل هستند..».۴۳.
تحقیق در رجال حدیث
همان طوری که قبلاً متذکر شدیم، این حدیث، دو طریق دارد: یکی، طریق شیخ صدوق در کمال الدین ودیگری طریق طبری در دلائل الامامة این اشکالات، به طریق وسند صدوق شده است، لذا ابتدا روات حدیث کمال الدین را بررسی اجمالی می کنیم وسپس طریق طبری را که مختصرتر است مورد نقد قرار می دهیم.
طریق شیخ صدوق در کمال الدین
۱ – محمّد بن علیّ بن محمّد به حاتم النوفلی المعروف بالکرمانی.
آقای نمازی، در مستدرکات علم الرجال گوید:
«صدوق، از ایشان با ترضیّ وترحم نقل کرده است.
او، از کمال الدین، چهار جا، واز عیون، یک جا را به عنوان شاهد آدرس می دهد که در آن جا ترضی وترحم کرده است».۴۴
مرحوم مامقانی، در تنقیح المقال گوید:
«صدوق، از ایشان، با ترضّی وترحم نقل می کند وحداقل چیزی که از این ترضّی وترحم استفاده می شود، اعلا درجهِ حسن است».۴۵
مرحوم تستری، به فرمایش مامقانی تعلیقه می زند ومی گوید:
«صدوق، از نوفلی در عیون، آخر باب هفتم (عیون، ج ۱، ص ۷۷، ب ۷، ح ۱۴) حدیث نقل می کند ولی بر او ترضّی نکرده است».۴۶
ما نیز اگر مبنای آقای مامقانی را بپذیریم، ترضی وترحمّ شیخ صدوق، برای مان کفایت می کند، ولی اگر مبنای مرحوم آقای خویی را بپذیریم، نمی توانیم روایت نوفلی کرمانی را قبول کنیم؛ چون، به نظر آقای خویی، ترضی وترحّم بر هر مؤمنی مطلوب ومستحب است وحتّی بر فاسق هم جایز است. مثلاً، امام صادق(ع) بر سیّد حمیری ترحّم کرده است.۴۷ البته طبق روایتی سید حمیری از کردهِ خود پشیمان وتوبه کرده بود.
۲ – احمد بن عیسی الوشّا
آقای نمازی گوید: «لَم یذکرُوُه۴۸؛ اسم ایشان در کتاب های رجالی ذکر نشده است». پس مهمل است.
معروف است که آقای نجفی مرعشی فرموده بود : «آقای نمازی به منزلهِ مجلسی اوّل است». پس اگر ایشان بگوید «لَم یذکروه»، یعنی تتبّع کرده وچنین فرموده است ولازم نیست تحقیق کنید.
۳ – احمد بن طاهر القمی
آقای نمازی می گوید: «لَم یذکروه»، ولی در کتاب های حدیثی، چند نمونه حدیث از ایشان نقل شده است: یکی از آن ها در کمال الدین شیخ صدوق در ارتباط با میلاد حضرت حجت(ع) است ودیگری روایت صدوق در کمال الدین که حدیث مفصلی است ومسائلی در آن مطرح شده است.
نیز در باب ۳۳، ص ۳۵۲، ح ۵ باسناده عنه... عن الصادق(ع) حدیث گریهِ آن حضرت را هنگامی که در جَفر، میلاد حضرت حجت وغیبت اش وگرفتاری شیعه را می بیند.
نیز الغیبة شیخ طوسی، ص ۱۱۴، ج ۵۱، ص ۲۱۹، ح ۱۱، ص ۳۲۹ وج ۱۳، ص ۴۷ و...۴۹.
۴ – محمد بن بحر بن سهل الشیبانی
مرحوم نجاشی گوید:
«بعضی از اصحاب ما می گویند، در مذهب او، ارتفاع است (غالی است)...».
به نظر بنده، ایشان (شیبانی) مشکلی ندارد؛ چون، مشکل «غلو» را کسانی مطرح کرده اند که مجهول الحال هستند وما نمی دانیم آن بعض، چه کسانی هستند. پس اتهام غلّو، از نجاشی نیست وشیخ طوسی هم در فهرست خود، اسم ایشان را ذکر می کند ومی گوید: «از متکلمان بود وعالم به اخبار وفقیه بود، لکن متهم به غلو است وحدود پانصد کتاب ورساله تصنیف کرده است. کتاب هایش در بلاد خراسان موجود است».
شیخ طوسی نیز نمی گوید، ایشان غالی است، بلکه می گوید، به ایشان اتهام غالی بودن زده اند.
آری، یکی از کسانی که شناخته شده است، ابن غضائری است که می گوید:
«در مذهب واعتقادات او، ارتفاع است (غالی است)۵۰».
البته ارتفاعی که ابن غضائری مطرح می کند، اصلاً، قابل قبول نیست وآقای خویی وآقای طهرانی ودیگران، بالصراحه، ادعای ارتفاع از ابن غضائری را ردّ می کنند. مرحوم حائری هم یک گله ای از وی می کنند که این گله، به نظر ما نیز بسیار به جا است.
مرحوم ابوعلی حائری گوید:
«من نمی دانم شخصیتی که متکلّم، عالم، فقیه است وحدیث هایی که نقل می کند نزدیک به صحت وسلامت است وکتاب هایش خوب، مفید، حسنه، مورد پسند است، پس این غُلوّی که به او نسبت می دهند، چه معنا دارد؟»
سپس می فرماید:
«من، از ابن غضائری ونیز از کشی تعجّب نمی کنم؛ به جهت این که اکثر قریب به اتّفاق علمای ما، از تیغ رمی به غُلّو این دو، سالم در نیامده اند، مگر صدوق وچند نفرامثال صدوق، ولی تعجّب من از کسانی است که بعد از اینان آمده اند وپی در پی، طعن ورمی به غلو می کنند!» ۵۱
مرحوم مامقانی گوید:
«شک وشبهه ای نیست که ایشان (محمد بن بحر بن سهل شیبانی) امامی وشیعه است... این که بعضی می گویند: «وی، از اعاظم علمای عامه است»، سخنی غلط وناشایست گفته اند. چه طور می شود کسی متهم به غلو باشد واز طرفی عامی باشد؟»
سپس می افزاید:
«شاید منشأ اشتباه بعضی، کلام کشّی است که گفته، ایشان، از حنفییّن است وگمان کرده که وی سنی بوده ومذهب اش حنفی است، در حالی که این چنین نیست، بلکه نسب اش به بنی حنیفه اثال بن لجیم... می رسد.
وقتی که می بینیم ایشان امامی است، می گوییم، تفویض وغُلُوّی که شیخ (طوسی) نسبت به ایشان مطرح کرده اند، حقیقت ندارد وتهمت است. ظاهراً، منشأ این تهمت، قول ابن غضائری۵۲ است که پیش تر در مورد عدم اعتماد به تضعیفات وی ومخصوصاً تضعیفاتی که منشاء آن ها، اتهام غلو از جانب ایشان باشد، بحث کردیم».
نجاشی اتهام غلوّ را نسبت به محمد بن بحر شیبانی قبول نمی کند ومی فرماید:
«حدیث ایشان، از سلامت برخوردار است» ومن نمی دانم وقتی که غَلوّش ثابت نشده، از کجا این حرف را می زنند، بلکه گمان می رود متهم شدن ایشان به غلو، ناشی از آن است که راجع به ائمه طاهر(ع) روایاتی را نقل می کند که امروزه بعضی از آن ها جزء ضروریات مذهب شیعه است..».
سپس در پایان می فرماید:
«با این مدحی که نسبت به ایشان شده (از جانب شیخ ونجاشی و...) او را جزو حسان قرار داده اند وروایت اش، روایت حسنه است واظهر این است که این شخص. از حسان است واز ضعفا نیست».
بعد شاهد جالبی به جهت رفع تهمت غلو می آورد ومی فرماید:
از جمله چیزهایی که نسبت غلّو را به ایشان تکذیب وردّ می کند، فرمایش صدوق در کمال الدین از همین شخص (محمد بن بحر) است که گفته، انبیا وائمه، بر ملائکه برترند.
در آن جا، یک بحث مفصلی را می آورد بعد می گوید:
همانا، حضرت محمّد، در میان جن وانس وملائکه، افضل مخلوقات است (یعنی خدا نیست). این سخن، تصریح است به این که حضرت محمد(ص)مانند سایر مخلوقات مخلوقی از مخلوقات است. کسی که کتاب ایشان را مطالعه کند، عدم غالی بودن وی را تصدیق می کند... پس اشکالی بر ایشان باقی نمی ماند، جز همین مطلب که وی مبالغه کرده در تفضیل انبیا وائمه طاهر(ع) بر دیگران، واین هم از نظر ما جزء ضروریات مذهب است.۵۳
بنابراین، مشکلی نسبت به شیبانی به نظر نمی رسد وروایات او را اگر جزء موثّقات ندانیم، لااقل جزء حسان به شما می آوریم.
طریق طبری در دلائل الامامة
۱ – عبدالباقی بن یزداد بن عبدالله البزاز
آقای نمازی گوید:
«لَم یذکروه»؛ در کتاب های رجالی، اسمی از ایشان به میان نیامده است، بلکه سید بن طاووس در کتاب اقبال، ص ۲۰۰، از چاپهای قدیم از کتاب الطرازی حدیثی را به سند عبدالباقی بن یزداد نقل می کند، ونیز علامهِ مجلسی، در جلد ۸۱ بحارالانوار روایاتی را به سند ایشان نقل می کند، امّا توثیقی ویا حرف خاصّی ندارد».۵۴
۲ – عبدالله بن محمّد الثعالبی
آقای نمازی فرموده:
«لم یذکروه؛ در کتاب های رجالی اسمی از ایشان نیست. او، در طریق سید بن طاووس در اقبال، ص ۳ واقع شده است وعلی بن عبدالواحد النهدی از ایشان. از علی بن حاتم روایت کرده است».۵۵
۳ – احمد بن محمد بن یحیی العطار
گفته اند، ایشان ثقه است این قول، اَشهر است.
علما، از جمله مرحوم مامقانی، وجوهی را برای وثاقت وی ارائه داده اند:
الف) ایشان، از مشایخ صدوق وتلعکبری است، بلکه گفته شده که وی، از مشایخ نجاشی است.
ب) علامّهِ حلّی در کتاب خلاصه اش، طریق صدوق(ره) را به عبدالرحمان بن الحجاج ونیز به ابن ابی یعفور صحیح می داند ودر میان این دو طریق «احمد بن محمد بن یحیی العطار» واقع شده است.
ج) متأ خران، توثیق اش کرده اند، مانند شهید ثانی، در درایه وشیخ بهایی وسماهیجی - جزائری - در وجیزه.
د) ابن نوح سیرافی نامه ای به نجاشی (صاحب رجال) می نویسد وطرق اش را به حسین بن سعید اهوازی بیان می کند که در میان آنان «احمد بن محمد بن یحیی العطار» ذکر شده است. وظاهراً این امر دلالت بر اعتماد اصحاب به ایشان را می رساند.
البته، اگر ثابت شود که از مشایخ نجاشی است، در آن صورت، وی ثقه، خواهد بود؛ به دلیل این که نجاشی، به ثقه بودن مشایخ اش تصریح کرده است، ولی این امر ثابت نیست. لذا گفته اند: بل قیل...؛ گفته شده است که وی از مشایخ نجاشی است».
اما از مشایخ صدوق وتلعکبری بودن، این هم مبنایی است. بعضی از علما، مشایخ ثقات را ثقه می دانند وبرخی دیگر، ثقه نمی دانند ومعتقدند که از غیرثقه هم می شود نقل حدیث کرد.
بنابراین؛ دلایل فوق الذکر، ایشان را توثیق می کنند، امّا مرحوم آقای خویی وصاحب مدارک به مجهول بودن وی تصریح می کنند ومی گویند:
«وی، اصلاً، توثیقی ندارد. وهیچ کس، بالصراحه، نگفته که ایشان ثقه است».
همان طوری که ملاحظه فرمودید، با بررسی سند هر دو طریق، نمی توان آن ها را به ضرس قاطع تصحیح کرد، ولی به نظر ما، نیازی به تصحیح آن دو طریق نداریم، بلکه خود متن، مؤیداتی دارد ومتنی نیست که قابل ردّ بوده وقابل قبول نباشد.
اشکال چهارم
اگر این روایت صحیح بود، پس چرا خود صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه این را نقل نکرده است؟
جواب
۱ – شاید کمال الدین را بعد از کتاب من لایحضره الفقیه تأ لیف کرده است وبعد از نوشتن کتاب من لایحضره الفقیه به این روایت دست رسی پیدا کرده باشد. این احتمال، دافعی ندارد.
۲ – خود کتاب من لایحضره الفقیه، حاوی ودر برگیرندهِ تمامی فروعات فقهی نیست وشیخ صدوق در هیچ کدام از کتاب های فقهی اش، چنین ادعایی نکرده است که من، در فقیه یا در مقنعه ویا در هدایه، استقصاء کرده ام وتمامی فروعات فقهی را بیان داشته ام.
۳ – بر فرض که ایشان ملتزم ومتعهّد شده باشد که کتاب فقیه اش در برگیرندهِ تمامی فروعات باشد، بعید ودور از ذهن نیست که وی ممکن است بر اثر نسیان ویا بر اثر عذر دیگری، نتوانسته به قول اش وفا کند.
البته، به نظر ما، همان جواب دوم که ایشان ادعای استقصاء نکرده، برای ردّ اشکال مذکور، کافی ووافی است.
اشکال پنجم
اگر این روایت صحیح بود، پس چرا شیخ طوسی در کتاب الغیبة این را نقل نکرده است؟
جواب
۱ – آیا شیخ طوسی، تعهّد کرده که فقط هر چیزی که صحیح است، در کتاب اش بیاورد؟
 او، چنین تعهدّی را نکرده است واگر تعهّد می کرد واین روایت را نمی آورد، در این صورت می پذیرفتیم که این روایت صحیح نیست.
۲ – لازمهِ اشکال مذکور، این می شود که هر روایتی را که شیخ طوسی نیاورده وشیخ صدوق ویا نعمانی ویا فضل بن شاذان وغیر این ها آورده باشند، صحیح نباشند؛ یعنی، اشکال مذکور، تالی فاسد دارد وفقط اختصاص به روایت شیخ صدوق در کمال الدین ندارد، بلکه روایات نعمانی وفضل بن شاذان وغیر این ها – که در ارتباط با حضرت مهدی(عج) نوشته شده - را شامل می شود ومتفردات روایات آن ها را نیز از اعتبار می اندازد.
۳ – احتمال دارد که شیخ طوسی، به این روایت دست رسی پیدا نکرده باشد.
اشکال ششم
آقای تستری، در قاموس الرجال می گوید۵۶: اگر این خبر صحیح است، پس چرا شیخ الطایفه (شیخ طوسی) در مورد سعد می گوید:
«معاصر امام عسکری(ع) بود ومن نمی دانم که وی از آن حضرت روایت کرده باشد».۵۷؟
جواب
۱ – نخستین پاسخ را از خود قاموس الرجال عرض می کنیم. شما، در همان کتاب تان، در ضمن اشکالاتی که به شیخ طوسی وارد کرده اید، گفته اید:
«شیخ طوسی، در کتاب رجالش به نسخهِ کشی که مصحّف ومغلّط است واشتباهات نوشتاری ولفظی دارد ونیز به کتاب ابن ندیم که تحریف شده است، استناد واعتماد کرده است، لذا سبب اوهام واشتباهات وی گردیده است».۵۸.
به ایشان عرض می کنیم، شما، معتقد به اوهام واشتباهات شیخ طوسی در پاره ای از موارد هستید وممکن است از جملهِ اوهام وی، همین موردی باشد که فرموده است:
«من، به روایت وی از آن حضرت مطلع نشده ام».
۲ – شیخ طوسی، در مورد سعد بن عبدالله فرموده است: «لم اعلم انّه روی عنه»، حداکثر مطلبی که از این فرمایش وی فهمیده می شود، این است، که ایشان، در هنگام تأ لیف ونوشتن کتاب رجالی اش به کتاب کمال الدین وروایت سعد از امام حسن عسکری(ع) دست رسی پیدا نکرده است وممکن است بعداً دست رسی پیدا کرده باشد.
۳ – طبق فرمایش برخی از شاگردان مرحوم آیة الله بروجردی که از جملهِ آنان آقای سبحانی، حفظه الله، است، کتاب رجال شیخ طوسی، به عنوان کتاب برای عرضه نبوده است، بلکه پاره ای از یادداشت های وی بوده، که موفّق به تکمیل آن نشده است، وبه همین جهت است که افرادی را نام می برد، ولی در مورد وثاقت وضعف وکتاب – تألیفات – وروایت آنان هیچ مطلبی را متذکّر نمی شود، بلکه فقط به اصحاب رسول(ص) وائمه(ع) بودن آنان اشاره می کند.۵۹
آقای صافی گلپایگانی نیز همانند مطلب مذکور را بیان می کند.
بالاخره ممکن است گفته شود، شیخ طوسی، در کتاب رجال به نهایت مرادش که بحث جامع وفراگیر در مورد رجال وتراجم بوده، نرسیده است ولذا آن کتاب، ناتمام است ونمی تواند به عنوان دلیل ومیزان سنجش قرار گیرد.

ادامه دارد
نجم الدین طبسی
تدوین: سید حسن واعظی
فصلنامه انتظار شماره۱۰
پى نوشت ها:
۱. شب عقبه، شبی بود که درباره اش آیات ۶۴ به بعد از سورهِ توبه نازل شده است جهت اطلاع به تفاسیر وکتاب های مربوط مراجعه شود. خلاصهِ آن، این است که طبق بعضی از نقل ها، گروهی از منافقان، تصمیم گرفتند شتر پیامبر اکرم(ص) را در بازگشت از جنگ تبوک، در گردنه ای رَم دهند تا پیامبر کشته شود. رسول خدا، از تصمیم آنان از طریق وحی با خبر شد. عمار یاسر وحذیفه از جلو وپشت سر مراقب بودند. به گردنه که رسیدند، منافقان حمله کردند. پیامبر، آنان را شناخت ونام شان را به حذیفه گفت. حذیفه پرسید: «چرا فرمان قتل آنان را نمی دهی؟» حضرت فرمود: «نمی خواهم بگویند که محمد چون به قدرت رسید، مسلمانان را کشت...». ابن اسحاق ودیگران گویند: «آن منافقان، دوازده نفر بودند واسم آنان را ذکر می کنند که چندتایشان از همین بزرگان ایشان اند». «المحلی، ابن حزم، ج ۱۱، ص ۲۲۴؛ تاریخ الاسلام، (سیره خلفاء)، ص ۴۹۴.
۲. غافر، ۸۵ – ۸۴.
۳. طه، ۱۲.
۴. اعراف، ۱۵۵.
۵. بقره، ۵۵.
۶. نساء، ۱۵۳.
۷. کمال الدین، ج ۲، ص ۴۵۴، ب ۴۳، ح ۲۱.
۸. کمال الدین، ج ۲، ص ۴۵۴، ب ۴۳، ح ۲۱.
۹. دلائل الامامة، ص ۲۷۴.
۱۰. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۵۸.
۱۱. احتجاج، ج ۲، ص ۴۶۱.
۱۲. الثاقب فی المناقب، ص ۲۵۴، ب ۱۵.
۱۳. الخرائج والجرائح؛ ج ۱، ص ۴۸۱، ب ۱۳، ح ۲۲.
۱۴. تأویل الایات الظاهره: ج ۱، ص ۲۹۹، ح ۱.
۱۵. ارشاد القلوب: ج ۱، ص ۴۲۱.
۱۶. منتخب الا نوار المضیئة، ص ۱۴۵.
۱۷. اثبات الهداة، ج ۱، ص ۱۱۵، ج ۳، ص ۶۷۱.
۱۸. اثبات الهداة، ج ۱، ص ۱۹۶، ص ۶۹۵.
۱۹. وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۷۶، ب ۱۹، ح ۲۱.
۲۰. حلیة الابرار، ج ۲، ص ۵۵۷، ح ۱۵.
۲۱. حلیة الابرار، ج ۲، ص ۵۶۸.
۲۲. الذریعة ۲۱، ص ۲۸.
۲۳. مدینة المعاجز، ص ۵۹۳.
۲۴. مدینة المعاجز، ص ۵۹۴.
۲۵. مدینة المعاجز، ص ۶۱۵.
۲۶. تبصرة الولی، ص ۷۷۱، ح ۳۷.
۲۷. برهان، ج ۳، ص ۳، ح ۳.
۲۸. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۷۸، ب ۱۹، ح ۱؛ ج ۳۸، ص ۸۸، ب ۶۰، ح ۱۰.
۲۹. بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۶۵، ب ۳، ح ۴،ج ۱۰۴، ص ۱۸۵، ب ۸، ح ۱۴ (قسمتی از حدیث را نقل کرده است.)؛ ج ۸، چاپ سنگی، ص ۲۱۲.
۳۰. تفسیر نورالثقلین، ج ۵، ص ۳۵۱، ح ۲۱، ج ۵، ص ۳۷۱، ح ۱۵.
۳۱. ینابیع المودة، ص ۴۵۹، ب ۸۱.
۳۲. روضة المتقین، ج ۱۴، ص ۱۶.
۳۳. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۰.
۳۴. رجال نجاشی، ص ۱۷۶.
۳۵. قاموس الرجال، ج ۵، ص ۶۰.
۳۶. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۸۸.
۳۷. روضة المتقین، ج ۱۴، ص ۱۷.
۳۸. منتهی المقال، ج ۳، ص ۳۲۸ (الهامش).
۳۹. قاموس الرجال، ج ۵، ص ۶۰.
۴۰. هامش کمال الدین، ج ۲، ص ۴۵۴.
۴۱. مشیخه من لایحضره الفقیه، ص ۸.
۴۲. معجم رجال الحدیث، ج ۸، ص ۷۸.
۴۳. کمال الدین، ج ۲، ص ۴۵۲ (پاورقی).
۴۴. مستدرکات علم الرجال، ح ۷، ص ۲۴۲. ر.ک: الاکمال، ج ۲، ص ۱۱۱ و۱۲۸ و۸۹ و۲۱؛ العیون، ج ۱، ص ۹۵.
۴۵. تنقیح المقال، ج ۳، ص ۱۶۰.
۴۶. قاموس الرجال، ج ۹، ص ۴۶۲.
۴۷. معجم رجال الحدیث، ج ۱، ص ۷۸.
۴۸. مستدرکات علم الرجال، ج ۱، ص ۳۹۷.
۴۹. مستدرکات علم الرجال، ج ۱، ۳۳۲.
۵۰. نقد الرجال، ج ۴، ص ۱۴۸.
۵۱. منتهی المقال، ج ۵، ص ۳۷۸.
۵۲. مرحوم میرزا محمد تنکابنی در کتاب قصص العلماء ص ۴۳۲، در مورد ابن غضائری می گوید: «.. از زیادتی ورع، بسیاری از روات را تضعیف کرده است. پس اگر تضعیف او با تعدیل دیگران تعارض کند، تضعیف او موهون است وامّا توثیق او در اعلا درجهِ وثاقت است».
۵۳. تنقیح المقال، ج ۲، ص ۸۶.
۵۴. مستدرکات علم الرجال، ج ۴، ص ۳۶۷.
۵۵. مستدرکات علم الرجال، ج ۵، ص ۸۵.
۵۶. قاموس الرجال، ج ۵، ۶۰.
۵۷. رجال شیخ طوسی، ص ۴۳۱.
۵۸. قاموس الرجال، ج ۹، ص ۲۰۹.
۵۹. الکلیات فی علم الرجال، ص۶۹.

%ب ظ، %02 %618 %1396 ساعت %13:%مهر

ارتباط امام مهدی با امام حسین علیهما السلام

از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاکنون همواره دو جریان حقّ و باطل به موازات هم پیش رفته و کره خاک هیچ گاه از مصاف این دو جریان خالی نبوده است. پیروان هر یک از حق مداران گذشته، همواره بسترسازان حق گرایان آینده بوده‌اند و حق گرایان آینده تداوم بخشان راه حق پرستان گذشته. وضعیت باطل پیشه گان و دورافتادگان از صراط مستقیم نیز بر همین منوال بوده است.
در این میان ارتباط حجت‌های الهی در تداوم بخشیدن به مسیر صحیح هدایت و سعادت بشر بسیار عمیق تر و محکم تر بوده است؛ چرا که هر نبیّ و ولیّ الهی با در نظر گرفتن شرایط عصری که در آن به سر می برد راه انبیا و اولیای الهی پیش از خود را تداوم می‌بخشد. به عبارت دیگر همه انبیا و اولیای الهی چراغهای نورانی هدایتند؛ منتهی هر کدام متناسب با شرایط زمانی و مکانی خود به نور افشانی می‌پردازند.
در فرهنگ اسلامی ائمه اطهار (علیه السلام) به عنوان جانشینان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) همگی نور واحدند و هدف مشترکی را دنبال می‌کنند. وجود هر یک از آنان همانند یک مشعل روشن یا عَلَم سرافراز، مسیر صحیح و کامل هدایت را به بندگان خدا نشان می‌دهند و آنان را از گرفتار شدن به ضلالت و گمراهی باز می‌دارند. با این همه ارتباط و پیوستگی بعضی از آنها با همدیگر از ویژگی و خصوصیتی برخوردار است که از بررسی این گونه از پیوندها می‌توان با مراحل گوناگون چگونگی تداوم مبارزه حقّ و باطل و سرنوشت نهایی این مبارزات و همینطور با بخشی از ریزه کاری‌های دقیق سنت‌های الهی و روند تحقق نهایی اهداف حیات‌بخش انبیا و اولیای الهی آشنا شد.
بدون تردید پیوستگی و ارتباط امام حسین (علیه السلام) با آخرین حجت الهی حضرت بقیة اللّه (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بسیار بارز و در خور تعمّق است؛ چرا که با بررسی ابعاد مختلف پیوند این دو حجّت الهی به خوبی چگونگی فراهم شدن بستر حاکمیّت احکام و ارزش‌های الهی در سرتاسر عالم مشخص می‌شود. این نوشته در پی آن است که برخی از پیوستگی‌های حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) با موعود بزرگ جهانی حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را روشن سازد.

الف) امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از تبار امام حسین (علیه السلام)
در مجموعه روایات منقول از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار (علیهم السلام) بارها تصریح شده است که منجی عالم بشریت حضرت مهدی (علیه السلام) از نسل امام حسین (علیه السلام) است. از جمله روایت شده است که پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) در یکی از روزهای آخر عمر مبارکشان در حالی که دست شان را به شانه امام حسین (علیه السلام) گذاشته بودند خطاب به دختر بزرگوارشان حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمودند:
مهدی این امت از نسل این فرزندم است. دنیا به پایان نخواهد رسید مگر این که مردی از اولاد حسین (علیه السلام) قیام کرده جهان را باعدل و داد پر سازد...[1]
ایشان در جای دیگر در ضمن معرفی ائمه اطهار (علیهم السلام) می‌فرمایند:
امامان بعد از من دوازده نفرند که نُه نفر از آنها از تبار فرزندم حسین (علیه السلام) است که نهمین نفرشان قائم است این دوازده تن اهل بیت و عترت من هستند. گوشت آنها گوشت من و خون آنها از خون من است.[2]
امیر مؤمنان علی بن ابی طالب (علیهالسلام) روزی به حضرت اباعبداللّه (علیه السلام) فرمودند:
نهمین فرزند تو ای حسین، قائم آل محمّد (صلی الله علیه و آله) است او دین خدا را آشکار ساخته و عدالت را در سرتاسر زمین حاکمیّت خواهد بخشید...[3]
در این باره خود امام حسین (علیه السلام) نیز می‌فرمایند:
نهمین فرزند من، قائم به حقّ است خداوند به وسیله او زمین مرده را دوباره زنده خواهد ساخت و دین را حاکمیّت خواهد بخشید. او حق را برخلاف میل مشرکان و دشمنان احقاق خواهد کرد.[4]

ب) تحقق اهداف عاشورا با قیام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
امام حسین (علیه السلام) با هدف زنده ساختن احکام قرآن و سنّت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و از بین بردن بدعت‌هایی که در نتیجه حاکمیت بنی‌امیّه در دین ایجاد شده بود قیام کردند و در طول مسیر مدینه تا کربلا ضمن اشاره به انگیزه قیامشان فرمودند:
من به منظور ایجاد اصلاح در امّت جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قیام کرده‌ام می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به همان سیره و شیوه مرسوم جدّم پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) و پدرم علی بن ابی طالب (علیه السلام) عمل می‌کنم.[5]
آن حضرت در نامه‌ای به بزرگان قبایل بصره تصریح می‌کنند:
من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش دعوت می‌کنم. در شرایطی که اکنون ما زندگی می‌کنیم سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از بین رفته و به جای آن بدعت و احکام و ارزش‌های غیر اسلامی نشسته است مرا بپذیرید و به یاری من برخیزید. شما را به راه ارشاد و رستگاری هدایت خواهم کرد.[6]
از مجموعه این گونه ازسخنان امام حسین (علیه السلام) اهداف والای نهضت عاشورا به خوبی روشن می‌شود که احیای قرآن، احیای سنت نبوی و سیره علوی، از بین بردن کج رویها، حاکم ساختن حق، حاکمیّت بخشیدن به حق پرستان، از بین بردن سلطه استبدادی حکومت ستمگران، تأمین قسط و عدل در عرصه‌های اجتماعی و اقتصادی و... از جمله آنهاست.
از طرف دیگر وقتی اهداف قیام منجی عالم بشریت و ویژگی‌های حکومت جهانی آن حضرت را مورد بررسی قرار می‌دهیم همین اهداف و انگیزه‌ها حتی با تعابیر مشابه با تعابیر به کار رفته در مورد نهضت حسینی قابل مشاهده است.
حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) در توصیف سیره حکومتی امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  می‌فرمایند:
هنگامی که دیگران هوای نفس را بر هدایت مقدم بدارند او [مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف)] امیال نفسانی را به هدایت بر می‌گرداند و در شرایطی که دیگران قرآن را با رأی خود تفسیر و تأویل خواهند کرد او آراء و عقاید را به قرآن باز می‌گرداند. او به مردم نشان خواهد داد که چگونه می توان به سیره نیکوی عدالت رفتار کرد و او تعالیم فراموش شده قرآن و سیره نبوی را زنده خواهد ساخت.[7]
امام باقر (علیه السلام) در روایتی می‌فرمایند:
قائم آل محمّد (صلی الله علیه و آله) مردم را به سوی کتاب خدا، سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ولایت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و بیزاری از دشمنان آنان دعوت خواهد کرد.[8]
امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند:
حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تمام بدعت‌های ایجاد شده در دین را در سرتاسر جهان از بین خواهد برد و در مقابل، تک تک سنت‌های نبوی را به اجرا در خواهد آورد.[9]
آن حضرت در جای دیگر ضمن تصریح به این حقیقت که امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  بر طبق سیره و روش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) عمل خواهد کرد؛ درباره اصلاحات انجام شده توسط آن حضرت چنین می‌فرماید:
قائم آل محمّد (صلی الله علیه و آله) به همان شیوه‌ای که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رفتار می‌کردند رفتار خواهد کرد آنچه از نشانه و ارزشها و شیوه‌های جاهلیت که باقی مانده‌اند از میان برمی‌دارد و پس از ریشه‌کن کردن بدعتها احکام اسلام را از نو حاکمیّت می‌بخشد.[10]
امام صادق (علیه السلام) در زمینه نوع قضاوت و داوری و برخورد آن حضرت با ظلم و ستم نیز می‌فرمایند:
چون قائم ما قیام کنند در بین مردم به عدالت داوری خواهند کرد و در زمان او بساط ستم و بیداد از روی زمین جمع خواهد شد و راهها امن شده... و هر صاحب حقّی به حقّ خود دست خواهد یافت و احکام و ارزشهای حیات بخش دینی در سرتاسر جامعه حاکمیّت پیدا خواهد کرد.[11]
نتیجه آن که علاوه بر مشترک بودن اهداف نهضت عاشورا با قیام امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  در زمان حکومت جهانی حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بذرها و نهالهای غرس شده در جریان قیام کربلا به بار خواهد نشست و به برکت آن، جهان پر از عدل و داد خواهد شد و تمام اهداف انبیای الهی از آدم تا خاتم تحقق خواهد یافت و بشر طعم واقعی صلح و امنیّت و سعادت را خواهد چشید.

ج) مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) منتقم خون امام حسین (علیه السلام)
یکی از القاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  منتقم است. در توضیح علّت برگزیده شدن این لقب بر آن حضرت مطالب زیادی در سخنان اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده است. از جمله در روایتی که از امام محمّدباقر (علیه السلام) نقل شده، وقتی از آن حضرت سؤال می‌کنند که چرا فقط به آخرین حجّت الهی قائم گفته می‌شود؟ آن حضرت در پاسخ می‌فرمایند:
چون در آن ساعتی که دشمنان، جدّم امام حسین (علیه السلام) را به قتل رساندند فرشتگان با ناراحتی در حالی که ناله سرداده بودند عرض کردند پروردگارا! آیا از کسانی که برگزیده و فرزند برگزیده تو را ناجوانمردانه شهید کردند در می‌گذری؟ در جواب آنها خداوند به آنان وحی فرستاد که: ای فرشتگان من! سوگند به عزّت و جلالم از آنان انتقام خواهم گرفت هرچند بعد از مدّت زمان زیادی. آن گاه خداوند متعال نور و شبح فرزندان امام حسین (علیه السلام) را به آنان نشان داد و پس از اشاره به یکی از آنان که در حال قیام بود فرمود: با این قائم از دشمنان حسین (علیه السلام) انتقام خواهم گرفت.[12]
در تفسیر آیه «وَمَنْ قُتِلَ مظلوماً فقد جَعَلْنا لِوَلیّه سلطاناً...؛ هر کس مظلومانه کشته شود ما برای ولی او تسلطی بر ظالم قرار می دهیم»... [13]از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که:
مراد از مظلوم در این آیه، حضرت امام حسین (علیه السلام) است که مظلوم کشته شد و منظور «جَعَلنا لِوَلیِّه سلطانا» امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  است. [14]
امام باقر(علیه السلام) نیز تصریح می‌کنند:
ما اولیای دم امام حسین (علیه السلام) هستیم. هنگامی که قائم ما قیام کنند پیگیری خون امام حسین (علیه السلام) را خواهد کرد.[15]
در دعای ندبه نیز به این حقیقت با این تعبیر تصریح شده است:
أینَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِکَربَلا.
کجاست آن عزیزی که پس از ظهورش خون شهید مظلوم کربلا را از دشمنان باز پس خواهد گرفت...[16]
همچنین روایت شده است که حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پس از ظهور بین رکن و مقام برای مردم خطبه خواهد خواند و در مهم ترین قسمت خطبه به صورت مکرر با نهایت اندوه و تأثر شهادت مظلومانه امام حسین (علیه السلام) را مورد اشاره قرار خواهد داد از جمله خواهد فرمود:
ای مردم جهان! منم امام قائم. منم شمشیر انتقام الهی که همه ستمگران را به سزای اعمالشان خواهم رساند و حقّ مظلومان را از آنها پس خواهم گرفت. ای اهل عالم! جدّم حسین بن علی (علیه السلام) را تشنه به شهادت رساندند و بدن مبارک او را عریان در روی خاک‌ها رها کردند. دشمنان از روی کینه توزی جدم حسین (علیه السلام) را ناجوانمردانه کشتند...[17]
در حقیقت با این گونه از عبارات نوید انتقام خون به ناحق ریخته امام حسین (علیه السلام) را به جهانیان خبر می‌دهد...
و همچنین به دلالت روایات فراوانی شعار یاران امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پس از ظهور این جمله بسیار الهام بخش است:
یالثارات الحُسَین (علیه السلام) [18]
ای بازخواست کنندگان خون حسین  (علیه السلام)
این جمله اشاره به این معنا دارد که هنگام انتقام خون پاک امام حسین (علیه السلام) فرارسیده است کسانی که می خواهند از دشمنان آن حضرت انتقام خون به ناحقّ ریخته حجّت الهی را بگیرند مهیا شوند.

د) مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) همیشه به یاد حسین (علیه السلام)
از آنجا که امام حسین (علیه السلام) با تمام وجود همه توانمندی‌ها و سرمایه‌های خود را ایثار کرد تا اسلام را از خطر اساسی برهاند؛ آخرین حجت الهی نیز تصریح دارند که همواره به یاد ایثارگری و فداکاری‌های آن حضرت هستند و شب و روز با یادآوری مصیبت‌هایی که بر ایشان روا داشته شد خون گریه می‌کنند.
در بخشی از زیارت «ناحیه مقدسه» در این باره می‌خوانیم:
...اگر روزگار وقت زندگی مرا از تو [ای حسین (علیه السلام) [به تأخیر انداخت و یاری و نصرت تو در کربلا در روز عاشورا نصیب من نشد، اینک من هر آینه صبح و شام به یاد مصیبتهای تو ندبه می‌کنم و به جای اشک بر تو خون گریه می‌کنم...
بدون تردید این قبیل از تعابیر نهایت محبّت و دلبستگی حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رابه سیّد الشهداء (علیه السلام) نشان می‌دهد و ضرورت زنده نگه داشتن خاطره اباعبداللّه (علیه السلام) از جمله از طریق عزاداری برای آن حضرت را مورد تأکید قرار داده و عمق فاجعه کربلا و جنایت بنی‌امیه به اسلام و انسانیت را افشا می‌کند.
حتی این به یاد امام حسین (علیه السلام) بودن در عملکرد سایر ائمه اطهار (علیهم السلام) نیز به چشم می‌خورد؛ یعنی آنها نیز در مواقع اشاره به فداکاری‌ها و مظلومیت‌های امام حسین (علیه السلام) به گونه‌ای موضوع امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را مورد تأکید قرار داده‌اند به عنوان مثال در دعای ندبه امام صادق (علیه السلام) یاد سیّد الشهداء (علیه السلام) به همراه امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) گرامی داشته شده است. در حقیقت شکایت شهادت جانگداز حضرت امام حسین (علیه السلام) به ساحت مقدّس حضرت بقیة اللّه (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شده است و درخواست می‌شود که به عنایت خداوند متعال هر چه زودتر زمینه ظهور فراهم شود بلکه هر چه زودتر مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور نموده انتقام خون آن حضرت را از دشمنان بگیرند...و حتی به پیروان اهل بیت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) توصیه می‌شود که در شب میلاد امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از زیارت امام حسین (علیه السلام) غافل نشوند.
البتّه این موضوع به همین صورت در مورد امام حسین (علیه السلام) نیز مطرح است؛ یعنی حضرت اباعبداللّه حسین (علیه السلام) نیز همواره به یاد مهدی موعود بوده‌اند. در دعای روز ولادت امام حسین (علیه السلام) از امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) یاد می‌شود و در روز عاشورا و در زیارت عاشورا نام و یاد مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تسلی بخش قلب سوزان شیفتگان اهل بیت (علیهم السلام) است.
مجموعه این برنامه‌های حساب شده، پیوند عاشورا و امام حسین (علیه السلام) را با قیام جهانی امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هر چه بیشتر روشن می‌سازند.
گذشته از همه آنچه بیان شد، طبق روایات بسیاری که از حضرات معصومین (علیهم السلام) نقل شده است در بسیاری از مسائل جزئی نیز امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با امام حسین (علیه السلام) پیوستگیها و ارتباطات قابل توجهی دارند که از آن جمله است:
1-  روز ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مقارن با روز عاشورا است. از امام باقر (علیه السلام) روایت شده است:
قائم آل محمّد (صلی الله علیه و آله) در روز شنبه که مصادف با روز عاشورا؛ یعنی همان روزی که حضرت اباعبداللّه (علیه السلام) به شهادت رسیدند قیام خواهد کرد. [19]
2- از مجموعه روایات به خوبی روشن می‌شود همانگونه که امام حسین (علیه السلام) نهضت خود را از مکه آغاز کردند؛ یعنی پس از خارج شدن از مدینه به مکه آمدند و از کنار بیت اللّه قیام خود را به مردم خبر دادند و به سمت کوفه حرکت کردند، حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیز از کنار بیت اللّه جهانیان را به بیعت با خود فرا خواهد خواند و آن گاه حرکتهای اصلاحی را تداوم خواهد بخشید و در نهایت مقرّ حکومتی خویش را در کوفه قرار خواهد داد.
3-  حتی طنین صدای امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) همان طنین صدای امام حسین (علیه السلام) است. پیام مهدی (علیه السلام) همان پیام حسین (علیه السلام) است که فریاد می‌زند:
ای مردم مگر نمی‌بینید به حقّ عمل نمی‌شود و از باطل خودداری نمی‌گردد... امر به معروف و نهی از منکر کنار گذاشته شده است و احکام الهی و سنن پیامبر (صلی الله علیه و آله) آشکار هتک می‌شود و...
این پیام و هشدار در لحظه ظهور با همان صدا به مردم جهان اعلام خواهد شد که امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا با همان لحن و آهنگ مردم را به تبعیت از حقّ و اعراض از بدیها فرا خواندند:
إنّ صوت القائم یشبه بصوت الحسین(علیه السلام)
صدای [گیرا و دلنواز] قائم شبیه [طنین خوش[ صدای اباعبداللّه (علیه السلام) است.
4- برخی از یاران حسین (علیه السلام) پس از رجعت در رکاب امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به یاری آن حضرت خواهند پرداخت و حتی برخی از فرشتگانی که جزء اصحاب امام حسین (علیه السلام) بوده‌اند در خدمت قائم آل محمّد (صلی الله علیه و آله) خواهند بود و... .
«أللّهمّ نرغب إلیک دولة کریمة تعزّبها الإسلام و أهله و تُذِّلُ بها النفاق و أهله...»

پی‌نوشتها:
[1]. بحارالانوار، ج51، ص91.
[2]. کشف الغمة، ج3، ص294.
[3]. منتخب الاثر، ص46
[4]. اعلام الوری، 384
[5]. بحارالانوار، ج45، ص6.
[6]. حیاة الإمام الحسین(ع)، ج2، ص264
[7]. بحارالانوار، ج51، ص130.
[8]. الزام الناصب، ص177.
[9]. ینابیع الموّدة، ج3، ص62.
[10]. بحارالانوار، ج52، ص352.
[11]. همان، ص338.
[12]. دلائل الامامة، ص239.
[13]. سوره اسراء (17) آیه 33.
[14]. البرهان فی تفسیر القرآن، ج4، ص559.
[15]. همان، ص560.
[16]. دعای ندبه.
[17]. الزام الناصب، ج2، ص282.
[18]. النجم الثاقب، ص469.
[19]. بحارالانوار، ج52، ص 285.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

%ب ظ، %02 %613 %1396 ساعت %13:%مهر

بررسی چند حدیث شبهه ناک درباره عدالت آفتاب عالمتاب

اشاره:
آیا مهدی موعود برای کشت وکشتار می آید؟
آیا کعبه مقصود تشنه خون است؟
آیا قبله جود دشمن هر موجود است؟
آیا حجت معبود مظهر خشونت است؟
آیا یوسف زهرا هدفی جز نسل کشی ندارد؟
ویا این ها تهمت های ناروایی است که از سوی شیادان، قصه سرایان، دروغ پردازان وبدعت گذاران، آگاهانه جعل ونقل شده، تا چهره جهان تاب خورشید عدالت را در هاله ای از شبهه ها وپرسش های ابهام آمیز قرار دهند؟
شماری از این روایات - یا به تعبیر صحیح تر، خرافات - در این نوشتار نقد وبررسی می گردد.
پیشینه بس دراز این کرشمه وناز
ای پرچم نجات در آغوش؛ ای چشمه سار عاطفه را نوش؛ ای غایب ناگشته فراموش.
ای همه غم ها را تو پایان؛ ای همه دردها را تو درمان؛ ای همه نابسامانی ها را تو سامان.
ای هر کجا فساد، تو هادم؛ ای هر کجا نظام، تو ناظم؛ ای هر کجا قیام، تو قائم.
ای چشمه جوشان حیات! پهنه گیتی خشکید؛ گل بوته ها همه پژمردند، جز لاله خون رنگ دل باختگان.
شب تیره غیبت به درازا کشید؛ دریای سیاه زندگی طوفانی شد، پهن دشت انسانیت به کویر سوزان مبدل گشت ومن در این شب تار وحشت زا لحظه های حضور تو را شماره می کنم، ای زداینده غم وموعود امم.
این نه تنها منم که در این غار دهشت زا، دقایق انتظار تو را شماره می کنم؛ بلکه همه پیامبران الهی در انتظار ظهور واپسین حجت خدا ثانیه شماری کرده، در آتش هجر او سوخته، در فراق جانکاهش اشک ها ریخته اند.
در تاریخ وصل وهجران ودر دفتر عشق وحرمان، محبتی چنین دیرپا ومحبوبی چنان گریزپا، چشمی ندیده وگوشی نشنیده است. اینک یکهزار ویکصد وهفتاد سال تمام است که این جذبه وناز واین راز ونیاز ادامه دارد.
سرودها ودرودهای حضرت داود(ع) که برگ های زرین عهد عتیق را به خود اختصاص داده، همه وصف جذبه وشور عشق توست. در هر فصلی از زبور، از ظهور موفورالسّرور، آن محبوب قرون ودهور، پایان بخش شب دیجور ومطلع صبح امید وسرور، سخن ها گفته ونغمه ها نواخته است.
شادی آسمانیان، مسرت خاکیان، غرش دریاها، به وجد آمدن صحراها، ترنم درختان جنگل، آبادانی جهان، آسایش انسان وآرامش همگان، در جای جای این کتاب آسمانی به نمایش گذاشته شده است.۲
هر پیامبری از پیامبران پیشین روزهای طلایی وخواستنی پیشوای موعود را برای امت خود ترسیم ونوید بهروزی وگسترش عدل مهدوی را بازگو کرده اند.
اشعیای نبی که گسترش عدل وبرچیده شدن ستم را به دست آن یگانه دوران خبر داده، ازرجعت مردگان سخن گفته ومنتظران ظهور را ستوده است.۳
حضرت دانیال از حوادث آخر زمان به تفصیل سخن گفته، در پایان فرموده است:
(خوشا به حال آنان که انتظار کشند).۴
حضرت حیقوق نیز نوید ظهور داده، از طول غیبتش سخن گفته وبه امت خود فرموده است:
(اگرچه تأخیر نماید، برایش منتظر باش، که البته خواهد آمد).۵
حضرت عیسی (ع) در بیش از ۵۰ مورد از منجی عالم سخن گفته،۶ به انتظار سازنده فرمان داده واز غفلت وبی توجهی بر حذر داشته است.۷
رسول گرامی اسلام حضرت ختمی مرتبت (ص) پس از مشاهده نور درخشان حجت قائم (عج)، چون ستاره ای فروزان در شب معراج۸ به خیل منتظران پیوسته وبا منطق وحی از این سوز وگدازپرده برداشته، ۹ با یک دنیا شور واشتیاق می فرماید:
(طوبی لمن لقیه، وطوبی لمن أحبه، وطوبی لمن قال به).۱۰
خوشا به حال کسی که او را دیدار نماید؛ خوشا به حال کسی که او را دوست بدارد؛ خوشا به حال کسی که به امامت او معتقد باشد.
امیر بیان، پیشوای پرواپیشگان که بر فراز منبر کوفه با یک دنیا شوق وشعف از آن میر هدایت سخن گفته، می فرماید:
(برترین قله شرف، دریای بی کران فضیلت، شیر بیشه شجاعت، ویرانگر کاخ های ستم، جهادگر همیشه پیروز، قهرمان دشمن شکن و...) ودر پایان، آهی از اعماق دل بر کشیده، دست روی سینه نهاده می فرماید: (هاه، شوقاً الی رؤیته؛ آه، چقدر مشتاق دیدار اویم).۱۱
چون از یاران مهربان آن محبوب دل ها سخن می گوید، می فرماید:
(ویا شوقاه الی رؤیتهم فی حال حضور دولتهم).۱۲
(آه، چقدر مشتاقم که آن ها را به هنگام ظهور دولتشان دیدارنمایم).
سبط اکبر امام حسن مجتبی (ع) حکومت شکوهمند آن حضرت را تشریح نموده ودر پایان می فرماید:
(فطوبی لمن ادرک أیامه وسمع کلامه).۱۳
(خوشا به حال آنان که روزگار همایونش را درک نموده به فرمانش گوش جان بسپارند).
سالار شهیدان نیز در شب عاشورا به تفصیل از قیام جهانی آن مصلح آسمانی سخن می گوید.۱۴
سید ساجدان در مجلس یزید در آن خطبه تاریخی خود، از مهدی موعود(عج) یاد کرده، با یاد ونامش مباهات می کند.۱۵
باقر علوم اولین وآخرین خطاب به ام هانی می فرماید:
(فان أدرکت زمانه قرت عینک).۱۶
(اگر آن روزگار میمون را درک کنی، دیدگانت روشن گردد).
صادق آل محمد(ص) در شأن آن امام همام می فرماید:
(ولو أدرکته لخدمته أیام حیاتی).۱۷
(اگر من زمان او را درک می کردم، همه عمر دامن خدمت به کمر می بستم).
عالم اهل بیت، امام کاظم (ع)، به هنگام تشریح آن ایام مسعود به برادر ارجمندش علی بن جعفر می فرماید:
پسر جان! عقل های شما از درک آن ناتوان واستعدادهای شما از دریافت آن عاجز است. اگر زنده بمانید، آن را در می یابید.۱۸
امام ثامن وضامن چون نام نامی (قائم آل محمد) را می شنود، بر می خیزد، دست بر سرمی گذارد وبرای تعجیل فرج آن بزرگوار دعا می کند.۱۹
جوادالائمه (ع) از قیام شکوهمند آن حضرت وبرنامه های اصلاحی اش در مدینه منوره سخن گفته، با یاد آن، دل خود را تسکین می بخشد.۲۰
امام هادی (ع) در زندان سامرا به یاد یوسف زهرا اشک می ریزد واز اختصاص روزهای جمعه به آن حضرت سخن می گوید.۲۱
امام حسن عسکری (ع) نیز فرزند دلبندش را چون قرص قمر در شب بدر، به شیفتگان ودلدادگان نشان داده، خطاب به احمدبن اسحاق فرمود:
(اگر نبود که تو در نزد خدا واولیای خدا منزلت خاصی داری، فرزندم را به تو ارایه نمی دادم).۲۲
جان جانان، کعبه خوبان، حجت یزدان، حضرت صاحب العصر والزمان (عج) نیز هم چون پدران خود از طول غیبت در سوز وگداز است وبه شیعیان شیفته ومنتظران دل سوخته اش می فرماید:
(واکثروا الدعاء بتعجیل الفرج، فان ذلک فرجکم).۲۳
(برای تعجیل در امر فرج فراوان دعا کنید که فرج شما در آن است).
این سوز وگداز برای طولانی شدن دوران غیبت را همه معصومان داشتند، که تنها به تعدادی از آن ها اشاره می کنیم:
پیشوای پرواپیشگان بیش از دو قرن پیش از ولادت حضرت مهدی (ع) در قنوت نمازشان می فرمود:
اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا وغیبه امامنا، ففرج ذلک اللهم بعدل تظهره وامام حق نعرفه.۲۴
بار خدایا ما به تو شکایت می کنیم رحلت پیامبرمان وغیبت اماممان را، خدایا گشایشی فراهم نما، با عدالتی که ظاهر سازی وپیشوای حقی که شناخت داریم.
شهید اول می گوید:
امام صادق (ع) به شیعیان فرموده بود این قنوت امیرمؤمنان (ع) را در قنوت های خود بعد از کلمات فرج بخوانند.۲۵
امام باقر(ع) نیز همین مضمون را به زراره تعلیم فرموده بود که در روزهای جمعه در قنوت نمازش بخواند.۲۶
امام هشتم نیز دعایی به این مضمون به شیعیان خود آموزش داده بود که روزهای جمعه در قنوت نمازظهر بخوانند.۲۷
امام جواد۲۸، امام هادی۲۹ وامام عسکری ۳۰ (علیهم السلام) هر کدام در قنوت نماز خود برای تعجیل در امرفرج، سپری شدن شب دیجور غیبت وگسترش عدل در زمین، به دست آن امام موعود، دعا می کردند.
پیشوای ساجدان وزینت عابدان در صحرای عرفات در دعای مشهور روز عرفه عرضه می دارد:
واصلح لنا امامنا... اللهم املأ الارض به عدلاً وقسطاً... واجعلنی من خیار موالیه وشیعته ... وارزقنی الشهاده بین یدیه.۳۱
خدایا امر امام ما را اصلاح فرما... خدایا زمین را به وسیله او پر از عدل وداد نما... خدایا مرا از دوستان وشیعیان برگزیده اش قرار بده ... وشهادت در محضر او را به من روزی بفرما.
این ها قطره ای از دریا، مشتی از خروار واندکی از بسیار مواردی است که پیشوایان معصوم، به هنگام نیایش درقنوت ها یا تعقیبات نمازها، از یوسف گم گشته سخن گفته، از دوران غیبتش شکوه ها نموده، در فراقش ندبه ها سرداده، برای پریشانی شیعیان در عصر غیبت، سیلاب اشک بر چهره های خود روان ساخته اند.

* * *

راز ورمز این همه سوز وگداز
معشوق ومحبوبی که در دل ها نفوذ می کند، معمولاً یک یا چند ویژگی دارد که در دل عاشقان وشیفتگانش، در پرتو آن نقاط کمال وقوت تأثیر می گذارد وآن ها را به سوی خود می کشد.
کمال جویی به صورت فطری در نهاد بشر جای دارد. هر انسانی در هر عصر وزمانی ودر هر شرایطی به سوی کمال جذب می شود وعشق می ورزد.
محبوب ما همه کمالات بشری را به خود اختصاص داده، مجمع همه کمالات عالم است. او تنها مصداق حقیقی (آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری) است.
اگر قهرمانان با توجه به نیروی جسمانی خدادادی، هزاران طرفدار وعلاقه مند دارند، در زیر آسمان، هیچ انسانی به قدرت جسمانی او یافت نمی شود. امام رضا(ع) در این باره می فرماید:
از نظر نیروی جسمانی آن قدر قوی ونیرومند است که اگر دست مبارکش را به سوی بزرگ ترین درخت روی زمین دراز کند، آن را از ریشه وبن برآورد واگر در میان کوه ها بانگ بزند، صخره های آن فرو ریزد.۳۲
اگر یوسف کنعان از نظر جمال بی نظیرش، زیباترین تابلوهای عهد کهن را به خود اختصاص داده، یوسف زهرا در میان دلبران بهشتی عنوان (طاووس اهل الجنه)۳۳ را از آن خود ساخته است.
پیامبر اکرم (ص) در شأن او فرموده:
(وجهه کالکوکب الدرّی ۳۴؛ چهره اش چون ستاره سحر است).
اگر پدران ومادران با مهر ومحبت وشفقت خود گوی سبقت را از همگان ربوده اند، امام هشتم می فرماید:
(واشفق علیهم من ابائهم وامهاتهم).۳۵
(مهدی موعود از پدران ومادران بر امت خود مهربان تر می باشد).
اگر پدر ومادر همواره نگران سلامتی اولاد ودلسوز ومراقب فرزندان هست، این پدر بی نظیر امت درتوقیع خود به شیخ مفید می فرماید:
(انّا غیر مهملین لمراعاتکم ولاناسین لذکرکم).۳۶
(ما هرگز در رعایت ومراقبت شما کوتاهی نمی کنیم ویاد شما را از خاطر نمی بریم).
اگر پدر ومادر تلاش می کنند که فرزندان خود را در برابر حوادثی که سلامتی آن ها را تهدید می کند حفظ کنند، آن پدر بی همتای انسان ها همواره بلاگردان امت بوده، می فرماید:
(بی یدفع الله البلاء عن اهلی وشیعتی).۳۷
(خداوند به وسیله من بلاها را از شیعیان وخاندانم دفع می کند).
نه تنها شیعیان، نه فقط آدمیان، بلکه وجود زمین وآسمان، گردش خورشید وماه، بقای نظام هستی، همه وهمه طفیل آن یگانه دوران ها، محبوب دل ها وموعود ملت ها می باشد؛ چنان که در احادیث فراوان به صراحت آمده:
(اگر یک لحظه حجت خدا در روی زمین نباشد، زمین ساکنان خود را در کام خود فرو می برد).۳۸
نقش امام زمان در جهان هستی، همان نقش خورشید در منظومه شمسی می باشد؛ به گونه ای که بقای منظومه به وجود خورشید وبه تعادل جاذبه ودافعه بین خورشید وکرات منظومه بستگی دارد. اگر یک لحظه جاذبه خورشید قطع شود، کرات منظومه در فضای لایتناهی پرت وپخش می شوند؛ اگر یک لحظه خورشید جهان افروز آفرینش در روی زمین نباشد، نشانی از زمین وزمان باقی نمی ماند؛ لذا در احادیث فراوان، وجود امام در عصر غیبت به خورشید پنهان در پشت ابر تشبیه شده است.۳۹ این تشبیه بسیارلطیف وپرمعنایی است که نگارنده در برخی از آثار خود آن را بیان کرده است.۴۰
او با این همه ویژگی یکی از امامان نور است که امام هشتم در شأن آن ها فرموده:
امام، ماه تابان، مشعل فروزان، نور درخشان، ستاره هدایتگر در شب های دیجور در گوشه وکنار دریاها وخشکی هاست ....
امام، یگانه روزگار، بی نظیر دوران، که هرگز به گرد راهش نرسد، هیچ دانشمندی با او برابری نکند، هیچ چیزی نظیر، مثل وجای گزین او نشود، می باشد.۴۱
دیگر ویژگی هایش را امیر بیان مولای متقیان چنین می ستاید:
او قله شرف عرب، اقیانوس بی کران کرامت بشر، عزیز اهل خود وبرگزیده تبار خویش می باشد که اگر رگبار مرگ فرو ریزد نمی هراسد. اگر پیروانش در محاصره افتد، احساس زبونی نمی کند. از پیکار با سلحشوران عقب گرد نمی کند؛ سلحشور همیشه پیروز وشیر ژیانی است که دشمن را از ریشه وبن برمی کند؛ شمشیر برنده ای از شمشیرهای خداوندی است. دست بخشنده خدا در زمین است. بلندترین قله های جهان در برابر بزرگواری اش پست نماید. کوه های بلند وبالا در برابر جود وکرمش سست نماید. دژی محکم وپناهگاهی مستحکم است. دانش او از همه گسترده تر وکرامتش از همه افراشته تر است ....۴۲

بنیان گذار جهانی آباد و آزاد
او گذشته از این همه فضایل ومناقب، دست نیرومند خداوند منّان است که روزی از آستین غیبت بیرون آمده، کاخ های ستمگران را بر سرشان فرو ریزد، تیرگی های جهل، ظلم، ستم، فقر، تبعیض، تحقیر، نابسامانی ها وناهنجاری ها را بزداید، جهانی آباد وآزاد براساس عدل وداد در سرتاسر گیتی بنیاد نهد، حکومت واحد جهانی براساس عدالت وآزادی، با محوریت (عدل) و(قسط) تأسیس نموده، آرزوی همه پیامبران ومصلحان را برآورده، حاکمیت الله را تحقق بخشیده، اراده تعالی را از جعل خلیفه بر روی زمین عینیت می بخشد.
در ۱۴۸ حدیث از پیشوایان معصوم این مضمون آمده است که:
(یملأ الارض قسطاً وعدلا، کما ملئت ظلماً وجوراً).۴۳
(جهان را پر از عدل وداد کند، آن چنان که پر از ظلم وستم شده است).
به چند نمونه از این احادیث اشاره می کنیم:
۱. ابوسعید خدری از رسول اکرم (ص) روایت می کند که فرمود:
(تأوی الیه امته کما تأوی النحله یعسوبها، یملا... لا یوقظ نائماً ولا یهریق دماً).۴۴
امتش به سوی او پناه می برند، چنان که زنبوران عسل به ملکه خود پناهنده می شوند. زمین را پر از عدل وداد کند؛ آن گونه که پر از جور وستم شده، خفته ای را بیدار نکند وخونی را نریزد.
۲. اصبغ بن نباته در ضمن حدیثی از مولای متقیان نقل می کند که فرمود:
الحادی عشر من ولدی، هو المهدی یملأها عدلا کما ملئت جوراً وظلماً، تکون له حیره وغیبه، یضل فیهااقوام ویهتدی فیها آخرون.۴۵
او یازدهمین فرزند منست، او همان مهدی است که جهان را پر از عدل کند؛ آن گونه که پر از جور وستم شده است. برای او دوران حیرت وغیبتی خواهد بود، که گروه هایی در آن گم گشته وگروه های دیگری در آن هدایت خواهند یافت.
۳. پیامبر رحمت در لحظات واپسین خود، برای تسلی خاطر حضرت فاطمه (س) به تفصیل از حضرت مهدی (ع) سخن گفته، از گشودن قلعه های ضلالت ودل های بسته، از احیای دین وپرکردن زمین با عدل وداد خبر داده، در پایان فرمود: (المهدی من ولدک؛ دخترم این مهدی از تبار توست).۴۶
۴. از سالار شهیدان پرسیدند: آیا شما صاحب این امر هستید؟ فرمود:
نه، صاحب الامری که جهان را پراز عدل وداد کند، آن گونه که پر از جور وستم شده باشد، در دوران فترت امامان می آید؛ چنان که پیامبراکرم (ص) در دوران فترت پیامبران مبعوث گردید.۴۷
۵. امام باقر(ع) از سالار شهیدان نقل می کند که در تفسیر آیه شریفه (والنهار اذا جلیها(۴۸ فرمود:
(او قائم آل محمد(ص) است که زمین را پر از عدل وداد نماید).۴۹
۶. امام ششم در ضمن حدیثی فرمود:
او پایان بخش امامان، قائم به حق، بقیه الله در زمین، صاحب زمان وخلیفه رحمان است که اگر به مقدار درنگ حضرت نوح در میان امتش، در غیبت باقی بماند، از دنیا بیرون نرود جز این که ظاهر شده، جهان را پر از عدل وداد نماید، چنان که از جور وستم پر شده باشد.۵۰
۷. امام حسن عسکری (ع) به احمدبن اسحاق فرمود:
سپاس خدایی را که مرا از دنیا بیرون نبرد، تا امام بعد از خود را دیدم. او شبیه ترین مردمان است به رسول خدا، در خلقت وسیرت. خداوند او را در عالم غیبت نگه می دارد، سپس ظاهر می سازد تا جهان را پر از عدل وداد کند؛ چنان که از ظلم وستم پر شده باشد.۵۱

گستره عدل مهدوی (عج)
عدالت ریشه در فطرت انسان دارد. هر انسانی به طور فطری تشنه عدالت است. این تشنگی وشیفتگی از اعماق وجود او نشأت می گیرد.
عدالت قانونی است فراگیر که همه ابعاد زندگی اجتماعی را در بر می گیرد ونظام هستی بر محور آن می چرخد.
اگر در جامعه ای حق هر صاحب حقی به او برسد، عدالت اجتماعی در میان آن ها رعایت شده است.
عدالت اجتماعی مفهوم بسیار گسترده ای دارد که همه ابعاد روحی، جسمی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، قضایی و... را در بر می گیرد.
همان گونه که فرشتگان به هنگام خلقت انسان بر روی زمین پیش بینی کردند وگفتند:
(اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء)۵۲؛ (آیا بر روی زمین کسانی را قرار می دهی که در آن فساد می کنند وخون می ریزند؟)
از همان آغاز، فساد حاکم شد؛ جور وستم آغاز گردید، پسر آدم، قابیل برادرش، هابیل، را به قتل رسانید وتا کنون این فساد وتباهی سرتاسر گیتی را فرا گرفته است. اگر در زمان خاصی در مکان معینی (چون عهد رسالت وایام خلافت مولای متقیان) عدالت حاکم بوده، از نظر زمان ومکان آن قدر محدود بوده که در برابر جور وستم حاکم بر کره خاکی در طول قرون واعصار بسیار ناچیز است.
بنابراین به جرأت می توان گفت هدف نهایی از بعثت پیامبران هنوز جامه عمل پوشانده نشده است.
قرآن کریم هدف از ارسال رسل وانزال کتب را (لیقوم الناس بالقسط)۵۳ بیان فرموده.
بر این اساس، هدف از بعثت پیامبران هنگامی تحقق می یابد که شالوده زندگی مردمان بر اساس (عدل) و(قسط) استوار شود.
این معنی جز در حکومت عدل حضرت بقیه الله - ارواحنافداه - اتفاق نیفتاده واتفاق نخواهد افتاد.
شاخصه های عدل مهدوی (عج)
شاخصه هایی که در کلمات پیشوایان معصوم درباره حکومت عدل حضرت مهدی (عج) بیان شده، بسیار فراوان است. به شماری از آنها فقط اشاره می کنیم:
۱) امام حسن مجتبی (ع) در ضمن یک حدیث بسیار طولانی می فرماید:
(تصطلح فی ملکه السباع).۵۴
(در سلطنت ودوران فرمان روایی او درندگان با یکدیگر آشتی می کنند).
علاوه بر روایات فراوان که این معنی را بیان کرده اند، در بسیاری از کتب آسمانی نیز بر آن تصریح شده که تنها به یک مورد از آن ها اشاره می کنیم:
مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد؛ برای مظلومان زمین به راستی حکم خواهد کرد؛ گرگ با بره سکونت خواهد کرد وپلنگ با بزغاله خواهد خوابید وگوساله پرواری وشیر با هم، وطفل کوچک آن ها را خواهد راند... در تمام کوه مقدس من ضرر وفسادی نخواهند کرد؛ زیرا که جهان از معرفت خداوند پر خواهد شد. ۵۵
۲. در کلمات قدسی آمده است:
در آن زمان، امنیت وآسایش را در روی زمین حکمفرما می کنم؛ چیزی به چیزی صدمه نمی زند؛ چیزی از چیزی نمی ترسد؛ حشرات وحیوانات به مردمان ویکدیگر آسیب نمی رسانند.۵۶
۳. امام هشتم در فرازی از یک حدیث بسیار زیبا می فرماید:
(ووضع میزان العدل بین الناس، فلا یظلم احد احداً).۵۷
۴. رسول اکرم (ص) در ضمن یک حدیث بسیار طولانی می فرماید:
هنگامی که حضرت آدم (ع) نور مقدس منجی بشریت را مشاهده کرد، خطاب شد: (با این بنده سعادتمند خود، بندها وزنجیرها را از بندگانم می گشایم وزمین را پر از مهر ومحبت ورأفت ورحمت می نمایم، آن گونه که پیش از او پر از جور وشقاوت وسنگدلی شده بود.۵۸
۵. نبی مکرم (ص) در بیانی کوتاه، امنیت وآرامش را این گونه ترسیم می کند:
زنی بر هودجی نشسته، از حجاز تا عراق در کمال آسایش طی طریق می کند واز چیزی نمی هراسد.۵۹
۶. شاگرد برجسته مکتب ولایت، ابن عباس می گوید:
(لا ینتطح فیه عزان جماء وذات قرن).۶۰
(در عهد او دو بز شاخ دار وبی شاخ به یکدیگر شاخ نمی زنند).
۷. امام باقر(ع) این واقعیت را در یک بیان جالب وجامع چنین ترسیم می کند:
(حتی لایری اثر من الظلم).۶۱
(تا جایی که دیگر نشانی از ظلم دیده نشود).
۸. امام صادق (ع) گستره عدل مهدوی را در یک جمله چنین خلاصه می کند:
(اما والله لیدخلن علیهم عدله جوف بیوتهم، کما یدخل الحر والقر).۶۲
به خدا سوگند عدالت او در داخل خانه هایشان به آن ها می رسد، همان گونه که سرما وگرما به داخل خانه هایشان نفوذ می کند.
۹) پیشوای پروا پیشگان می فرماید:
آن گاه حضرت مهدی (ع) فرمانده هانش را به همه شهرها می فرستد وفرمان می دهد که عدالت را در میان مردم برقرار کنند. گرگ وگوسفند در کنار یکدیگر می چرخد، کودکان با مارها وعقرب ها بازی می کنند وآسیبی به آن ها نمی رسد.۶۳
۱۰) منطق وحی در این رابطه می فرماید:
(اعلموا أن الله یحیی الارض بعد موتها(.۶۴
(بدانید که خداوند زمین را زنده می کند پس از مرگ آن).
امام صادق (ع) در تفسیر این آیه می فرماید:
(ای یحییها الله بعدل القائم عند ظهوره، بعد موتها بجور ائمه الضلال).۶۵
خداوند آن را با عدل حضرت قائم (عج) زنده می کند به هنگام ظهورش، پس از آن که با جور وستم زمامداران گمراه، مرده باشد.
ابن عباس نیز در همین رابطه گوید:
خداوند زمین را پس از مردن آن، به وسیله ستم کشورداران، به وسیله قائم آل محمد(عج) زنده می کند.۶۶
این ها قطره ای از دریا واندکی از بسیار روایات وارد شده از امامان نور درباره گستره عدل تنها بازمانده ازحجج الهی وتنها ذخیره پروردگار برای گسترش عدل وداد بر فراز پهن دشت جهان بود.۶۷

تهاجم فراوان بر دادگستر جهان
اگرچه روایات فراوانی که از پیشوایان معصوم، درباره دادگستر جهان حضرت صاحب زمان (عج)، با اسناد معتبر وقابل استناد رسیده، روایات مجعول وموهومی هم از سوی افراد مجهول ویا غیر موثّق جعل شده وبا روایات مهدویت خلط شده که شخصیت بی نظیر آن امام رئوف را زیر سؤال برده واز سیمای نورانی وملکوتی آن امام همام، چهره ای خشن، خون ریز وسنگ دل ترسیم نموده است. ما در این نوشتار در پی آنیم که شماری از این احادیث ضعیف ویا مجعول را مورد نقد وبررسی قرار دهیم.
نگارنده سطور با بررسی اجمالی به این نتیجه رسیده است که این احادیث بر سه دسته اند:
الف) احادیثی که افراد کذاب، حقه باز، دروغ پرداز وطردشده از جامعه تشیع جعل ومنتشر کرده اند؛
ب) احادیثی که افراد مجهول وناشناخته انتشار داده اند؛
پ) احادیثی که از افراد وابسته به یکی از مذاهب باطل نقل شده است.
واینک برای هر یک از سه گروه، یک نمونه به عنوان مثال آورده می شود:
۱. محمد بن علی کوفی
یکی از افراد بارز دسته اول، ابوجعفر محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی، قرشی، صیرفی، کوفی وملقب به (ابوسمینه) می باشد که در سند روایات با عناوین (محمدبن علی کوفی)، (محمدبن علی صیرفی) ویا (ابوسمینه)آمده است. اینک دیدگاه علمای رجال:
یک - پیشوای رجالیون مرحوم نجاشی در حق او می نویسد:
بسیار ضعیف وفاسد العقیده است. در هیچ چیز به او اعتماد نمی شود. پس از آن که در کوفه به دروغ پردازی شناخته شد، وارد قم گردید، مدتی بر احمدبن محمدبن عیسی (اشعری) وارد بود، سپس به غالی بودن مشهور شد، مورد آزار قرار گرفت. احمدبن محمدبن عیسی او را از قم بیرون کرد وبرای آن داستانی است.۶۸
دو - شیخ الطائفه، مرحوم شیخ طوسی در فهرست خود از او یاد کرده، طریق خودش را به او بیان نموده، سپس می فرماید:
جز این که او خلط می کرد، غالی بود، تدلیس می کرد ودر مواردی متفرد بود، مطالبی نقل می کرد که به جز او از طریق دیگری معهود نیست.۶۹
سه - کشی نیز فرموده: (او رمی به غلو شده بود).۷۰
چهار - ابن غضائری از او به عنوان (کذاب وغالی) یاد کرده، اضافه می کند:
وارد قم شد، در آن جا وضعش آفتابی شد. احمدبن محمدبن عیسی اشعری او را از قم بیرون کرد. مشهور به غلو بود، به او توجه نمی شود واحادیثش نوشته نمی شود.۷۱
پنج - ابن داود در بخش دوم کتابش (ضعفا) از او یاد کرده، عین عبارت نجاشی را آورده است.۷۲
شش - علامه حلی۷۳، تفرشی۷۴ وابو علی حائری نیز عین تعبیر نجاشی را آورده اند.۷۵
هفت - شیخ طوسی از علی بن حمدبن قتیبه نیشابوری نقل کرده که فضل بن شاذان۷۶ می گفت:
نزدیک شده که در قنوت نماز بر ابوسمینه، محمدبن علی صیرفی لعنت ونفرین کنم.۷۷
سپس اضافه می کند: فضل بن شاذان در برخی از آثار خود فرموده است که دروغ گویان مشهور عبارتند از:
۱. ابوالخطاب؟؟
۲. یونس بن ظبیان؛
۳. یزید صائغ؛
۴. محمدبن سنان؛
۵. ابوسمینه، که مشهورترین آن هاست.۷۸
هشت - علامه مجلسی که در مواردی از ابوسمینه روایت نقل کرده، در رجال خود به صراحت به ضعیف بودن اوداوری کرده است.۷۹
نه - مرحوم کلباسی در مقام تشریح جلالت قدر ابوجعفر، احمدبن محمدبن عیسی اشعری می نویسد:
(همو بود که ابوسمینه، محمدبن علی غالی فاسد العقیده را از قم بیرون کرد).۸۰
ده - مرحوم آیه الله خویی (قدس سره) پس از نقل عین عبارات نجاشی، کشی وشیخ طوسی، نکاتی را متذکر می شود؛ از جمله این که:
در ضعیف بودن محمد بن علی ملقب به (ابوسمینه) جای تردید نیست، جز این که شخصی به نام (محمدبن علی قرشی) در اسناد کامل الزیارات آمده با توجه به اینکه ابن قولویه ملتزم شده که در این کتاب از افراد غیرموثق روایت نکند،۸۲ هرگز نمی توان ادعا کرد که او همان (ابوسمینه) باشد. آن گاه شواهدی آورده که او غیر از ابوسمینه دروغ پرداز می باشد.۸۳
پس از نقل دیدگاه بزرگان علم رجال وروشن شدن وضع محمدبن علی کوفی، یادآور می شویم که نقد وبررسی منقولات او فرصت بیش تری می طلبد. ما در اینجا صرفاً??‏‏ به برخی از منقولات او در کتاب (غیبت نعمانی) می پردازیم:
در کتاب نعمانی، محمدبن علی کوفی، در سند ۲۸ حدیث واقع شده، که ۲۲ مورد آن را ممکن است توجیه کرد وبا کمک گرفتن از دیگر احادیث ضعف سند آن ها را نادیده گرفت، ولی ۶ مورد آن احتیاج به نقد وبررسی دارد:
یک. محمدبن علی کوفی با سلسله اسنادش از زراره نقل می کند که از امام باقر(ع) پرسیدم: آیا قائم (عج) از سیره پیامبر(ص)پیروی می کند؟ فرمود: نه، هرگز با سیره آن حضرت رفتار نمی کند. گفتم: چرا جانم به فدایت؟ فرمود:
ان رسول الله سار فی امته بالمن، کان یتألف الناس، والقائم یسیر بالقتل، بذلک امر فی الکتاب الذی معه،ان یسیر بالقتل ولا یستتیب احداً، ویل لمن ناواه.
رسول خدا در میان امت با من (منت نهادن بر اسیران وآزاد کردن آنان) رفتار نمود، تا در میان مردم الفت ایجادکند، ولی قائم (عج) با کشتار رفتار می کند. در نامه ای که در دست اوست، به او امر شده که کشتار را پیشه سازد وتوبه ا حدی را نپذیرد. وای بر کسی که با او به دشمنی برخیزد.۸۴
این حدیث گذشته از ضعف سند ودروغ گو بودن راوی آن، ناهنجاری های دیگری دارد، که از آن جمله است:
۱. این حدیث معارض است با روایات فراوانی که می گوید: حضرت قائم (عج) دقیقاً همانند سیره رسول اکرم (ص) رفتار می کند:
- امام باقر(ع) می فرماید: (او همانند سیره پیامبر رفتار می کند.)۸۵
- امام صادق (ع) می فرماید: (آن چه رسول خدا انجام داد، او نیز انجام می دهد).۸۶
- امام باقر(ع) می فرماید: شیوه های پیشینیان را از بین می برد، چنان که رسول خدا(ص) شیوه های جاهلیت را از بین برد.۸۷
- امام صادق (ع) می فرماید: اما پیروی او از سنت پیامبر(ص): از شیوه هدایتی او هدایت گشته، براساس سیره او رفتارمی کند.۸۸
- حضرت بقیه الله به هنگام ظهور، بر فراز منبر نشسته، با مردم پیمان می بندد که همانند سیره پیامبر با آن ها رفتار کند وهمانند عمل پیامبر(ص) عمل کند.۸۹
- پیامبر اکرم (ص) می فرماید: (در میان آن ها با سنت پیامبرشان رفتار می کند).۹۰
- رسول اکرم (ص) می فرماید: (صورتش همانند صورت من وسیرتش همانند سیرت من است.)۹۱
- پیامبر اکرم (ص) می فرماید: او مردی از تبار من است، براساس سنّت من پیکار می کند، چنان که من براساس وحی پیکارنمودم.۹۲
- پیامبر رحمت می فرماید: (او قدم جای پای من می گذارد وهرگز از آن خطا نمی کند.)۹۳
- امام زمان (عج) در میان رکن ومقام فرماید: (هر کس با سنّت رسول خدا با من محاجه کند، من از هرکسی برای سنّت آن حضرت شایسته تر هستم).۹۴
۲. این حدیث معارض است با احادیث فراوانی که می گوید: او شبیه ترین مردمان به رسول خداست:
- رسول اکرم (ص) می فرماید: مهدی (عج) از فرزندان من، همنام من، هم کنیه من است، او در خلقت وسیرت شبیه ترین مردمان است به من.۹۵
این تعبیر در چندین حدیث از رسول خدا روایت شده است.۹۶
- امام عسکری (ع) می فرماید: او شبیه ترین مردم است به رسول خدا، در سیرت وصورت.۹۷
- پیامبر اکرم در مورد نهمین فرزند امام حسین (ع) می فرماید: او قائم اهل بیت ومهدی امت من می باشد. او درشکل وشمایل ودر رفتار وگفتار شبیه ترین مردمان است به من.۹۸
۳. این حدیث معارض است با احادیثی که می گوید: او از سیره امیرمؤمنان (ع) پیروی می کند:
- امام صادق (ع) می فرماید: چون قائم ما قیام کند، جامه علی (ع) را می پوشد وسیره او را می پوید.۹۹
- امام صادق (ع) می فرماید: هنگامی که این امر به دست ما برسد، همان زندگی پیامبر(ص) وسیره امیرالمؤمنین (ع)شیوه ما خواهد بود.۱۰۰
- امیر بیان، خود در این رابطه می فرماید: او راه وروش عدالت در حکومت را به شما نشان می دهد واحکام مرده قرآن وسنت را احیا می کند.۱۰۱
۴. این حدیث با آیات قرآن کریم همخوانی ندارد. قرآن کریم رسول اکرم (ص) را برای همگان (اسوه) والگو معرفی کرده، رأفت ورحمت ونرمش او را مهم ترین وسیله جذب مردم بیان فرموده است.بسیار طبیعی است که خلیفه وجانشین او نیز باید از همین طریق تألیف قلوب نموده، با نرمش ومحبت، دلها را به سوی خود جذب نماید.
۵. این حدیث معارض است با احادیثی که خلق آن حضرت را همانند خلق رسول اکرم (ص) بیان کرده وما چند نمونه از آنها را در بالا یاد آور شدیم.
دو- محمد بن علی کوفی با اسناد خود از امام صادق (ع) روایت می کند که علی (ع) فرمود:
کان لی ان اقتل المولی واجهز علی الجریح، ولکنی ترکت ذلک للعاقبه من اصحابی ان جرحوا لم یقتلوا، والقائم له ان یقتل المولی ویجهز علی الجریح.۱۰۴
من حق داشتم که فراری ها را بکشم وزخمی ها را از پای درآورم؛ ولی برای مصلحت اصحابم این کار را انجام ندادم تا اگر زخمی شدند کشته نشوند. ولی برای قائم (ع) رواست که فراری را بکشد وزخمی را از پای در آورد.
این حدیث نیز علاوه بر ضعف سند، از چند جهت مورد تأمل است:
۱. این حدیث معارض است با حدیث امام صادق (ع) که می فرماید:
منادی آن حضرت به هنگام نبرد با سپاه سفیانی ندا سر می دهد که هرگز فراری را دنبال نکنید ومجروحی را از پای در نیاورید. پس در مورد آنان به سیره امیرمؤمنان در روز بصره رفتار می کند.۱۰۵
۲. این حدیث بر خلاف سیره پیامبر اکرم (ص) ومولای متقیان (ع) در جنگ ها می باشد:
- ابن ابی الحدید گوید: هنگامی که صفها آراسته شد، امیرمؤمنان خطبه ای ایراد کرد ودر ضمن آن فرمود:
شما هرگز به جنگ مبادرت نکنید... در میدان جنگ هرگز زخمی را از پای در نیاورید واگر آن ها راشکست دادید، هرگز فراری را دنبال نکنید.۱۰۶
- امیر مؤمنان در جنگ صفین همان سیره پیامبر اکرم در فتح مکه را دنبال کرد وفرمان داد:
کودکان را اسیر نگیرید، مجروحان را نکشید وفراری ها را دنبال نکنید.۱۰۷
- نصربن مزاحم گوید: در جنگ صفین امیرمؤمنان (ع) فرمان داد:
هر اسیری که از اهل شام گرفته اند آزادکنند، مگر این که کسی را کشته باشد وسیره آن حضرت این بود که زخمی را نمی کشت وفراری را دنبال نمی کرد.۱۰۸
- امیرمؤمنان (ع) پیش از آغاز جنگ صفین به اصحاب خود فرمود:
شما آغازگر جنگ نباشید، اگر خدا خواست که پیروز شوید، کسی را که پشت کرده نکشید، متعرض افراد بی دفاع نشوید، مجروحی را از پای در نیاورید، به هیچ زنی آزار نرسانید، اگرچه به شما دشنام دهند وامیران شما را ناسزا گویند.۱۰۹
۳. این حدیث بر خلاف سیره رأفت ورحمت وشفقتی است که در کلمات معصومین در مورد آن حضرت آمده است، که برخی از آنها را در نقد حدیث بعدی خواهیم آورد.
سه - محمد بن علی کوفی با اسناد خود از امام باقر(ع) روایت کرده که فرمود:
اگر مردم می دانستند که حضرت قائم (عج) به هنگام خروج چه رفتاری دارد، بیشتر مردم دوست داشتند که هرگز آن روز را نمی دیدند، به جهت کشتاری که انجام می دهد. او از قریش آغاز می کند، فقط شمشیر مبادله می کند، تا جایی که بسیاری از مردم گویند: او از آل محمد نیست؛ اگر از آل محمد(ص) بود، رحمی بر دل داشت!.۱۱۰
این حدیث نیز علاوه بر ضعف سند، نقاط ضعف فراوانی دارد که از آن جمله است:
۱. معارض است با احادیثی که از رأفت ورحمت وشفقت آن حضرت سخن می گویند:
- در لوحی که از سوی حضرت احدیت به حضرت ختمی مرتبت نازل شده وبه لوح حضرت زهرا شهرت یافته، از حضرت بقیه الله (رحمه للعالمین) تعبیر شده است.۱۱۱
- در زیارت آل یاسین که از ناحیه مقدسه صادر شده، از آن حضرت (الرحمه الواسعه) تعبیر شده است.۱۱۲
- براساس نقل امام صادق (ع)، حضرت بقیه الله - ارواحنافداه - از رحمت واسعه پروردگار سخن رانده، سپس می فرماید: (وانا تلک الرحمه؛ آن رحمت گسترده حضرت احدیت من هستم).۱۱۳
۲. با متن پیام آن حضرت معارض است که روز ۲۵ ذیحجه الحرام، در میان رکن ومقام، توسط نفس زکیه قرائت می شود. آغاز این پیام چنین است:
ایها الناس، من فرستاده فلانی هستم، او به شما می فرماید: ما اهل بیت رحمت هستیم، ما معدن رسالت وخلافت هستیم ....۱۱۴
۳. این حدیث معارض است با ده ها حدیث صحیح ومعتبری که از خشنودی اهل زمین وآسمان ازحکومت حقه حضرت ولی عصر - ارواحنافداه - خبر می دهند:
- رسول اکرم (ص) می فرماید:
(اهل زمین وآسمان، حتی پرندگان هوا از خلافت او خشنود می شوند).۱۱۵
- امیرمؤمنان (ع) برفراز منبر کوفه عصر ظهور را ترسیم کرده، در پایان می فرماید:
هیچ مؤمنی در قبرش نمی ماند، جز این که از ظهور آن حضرت شادمان می شود. آن ها در قبرهای خود به دیدار یکدیگر می روند وقیام قائم (عج) را به یکدیگر بشارت می دهند.۱۱۶
- پیامبر رحمت می فرماید:
(زندگی در زمان او گوارا می شود).۱۱۷
- حضرت رسول (ص) می فرماید:
به هنگام ظهور قائم (ع) منادی از آسمان فریاد بر می آورد: ایهاالناس، دیگر دوران ستمکاران سپری شد، اینک بهترین فرد از امت محمد(ص) زمام امور را به دست گرفت.۱۱۸
- امام صادق (ع) فرمود:
(به هنگام قیام قائم (ع) مؤمنان به نصرت پروردگار شادمان شوند).۱۱۹
- پیامبر اکرم (ص) می فرماید:
در عهد او، زندگان مرده های خود را آرزو می کنند که ای کاش زنده بودند واین روزهای مبارک را می دیدند.۱۲۰
۴. این حدیث معارض است با احادیثی که آن حضرت را از پدر ومادر شفیق تر ومهربان تر معرفی کرده اند.۱۲۱
- امیر بلاغت در وصف آن حضرت می فرماید:
از نظر پناه دادن از همه وسیع تر، از نظر دانش از همه برتر واز نظر دل رحم بودن از همه بیش تر.۱۲۲
۵. این حدیث معارض است با احادیثی که او را تنها ملجأ وپناه معرفی می کنند.
- پیامبر رحمت می فرماید:
(امت من به سوی او پناه می برند، آن گونه که مرغان به آشیانه های خود).۱۲۳
- پیامبر اکرم (ص) در مقام تشریح نبرد سفیانی در دمشق می فرماید:
خداوند به جبرئیل فرمان می دهد که از فراز مسجد دمشق بانگ برآورد که: ای امت محمد(ص)، پناه وپناهگاه شما آمد. او فرج وگشایش شما، حضرت مهدی (ع) است که از مکه خروج می کند. پس او را اجابت کنید.۱۲۴
چهار- محمدبن علی کوفی با اسنادش از امام باقر(ع) روایت کرده که فرمود:
حضرت قائم (ع) با فرمانی جدید، کتابی جدید وداوری جدید قیام می کند، پذیرفتنش بر عرب بسیار سخت است. او کاری جز شمشیر ندارد، توبه احدی را نمی پذیرد، از نکوهش نکوهش کننده ای پروا ندارد.۱۲۵
این حدیث نیز علاوه بر ضعف سند، مشکلات دیگری در بردارد:
۱. تعبیر کتابی جدید قابل توجیه است وتوجیه ساده اش این است که حقایق تابناک قرآن کریم وتعالیم حیات بخش پیشوایان معصوم، در طول اعصار وقرون توسط اولیای امور دستخوش تغییر وتفسیر نادرست می شود؛ به گونه ای که چون مهدی موعود(عج) قرآن مجید را با تفسیر صحیح عرضه می کند، مردم تصور می کنند که کتابی تازه وشیوه ای تازه آورده است. ولی ما نمی دانیم که آیا منظور از داوری جدید چیست؟
اگر منظور این است که به هنگام داوری مطالبه شاهد وبینه نمی کند وبه اصطلاح قضاوت داوودی می کند، چنان که در برخی از احادیث آمده،۱۲۶ این معنی برای ما ثابت نشده است، زیرا:
نخست: آن چه از روایات استفاده می شود، این است که حضرت داوود(ع) فقط یک بار از آن قضاوت خاص استفاده کرده،
- امام صادق (ع) می فرماید: در کتاب حضرت علی (ع) آمده است که حضرت داوود(ع) عرضه داشت:
بار خدایا حق را آن چنان که هست بر من ارایه کن، تا براساس آن داوری کنم. خطاب شد تو نمی توانی طاقت بیاوری. چون اصرار ورزید، خدایش اجابت نمود. پس مردی آمد وعلیه مرد دیگری اقامه دعوا نمود وگفت: این شخص مال مرا گرفته است.
خداوند به حضرت داوود(ع) وحی فرمود: این فرد که اقامه دعوا می کند، پدر آن شخص را کشته واموالش را گرفته است. حضرت داوود(ع) امر کرد که او را بکشند واموالش را به کسی که از او شکایت شده بود، بدهند.
مردم از این کار دچار شگفت شدند وهمه جا علیه حضرت داوود سخن گفتند. حضرت داود(ع) سخت دچار غم واندوه شد واز خداوند خواست که این قضیه را از او برطرف کند. خدایش اجابت نمود ووحی فرمود که در میان مردم با شاهد وبینه داوری کند وآن ها را به نام خدا سوگند دهد.۱۲۷
براساس این حدیث واحادیث دیگری که مؤید این معنی است، حضرت داوود(ع)، تنها یکبار بدون بینه - آن هم بر اساس وحی - داوری کرده ودچار مشکل شده واز خداوند خواسته که دیگر از این نوع داوری معاف شود وخداوند اجابت فرموده است.
ثانیاً: قرآن کریم می فرماید:
(وآتیناه الحکمه وفصل الخطاب)۱۲۸
(ما به حضرت داوود(ع) حکمت وفصل الخطاب عطا کردیم).
حضرت علی(ع) در تفسیر (فصل الخطاب) می فرماید:
هو قوله: (البَیّنَه علی المدّعی والیمین علی المدّعی علیه).۱۲۹
کسی که اقامه دعوا کرده (چیزی را ادعا نموده) باید دو شاهد (بیّنه) بیاورد وطرف مقابل باید قسم بخورد.
- وبه تعبیر دیگر: (البینه علی المدعی والیمین علی من انکر؛ ادعا کننده باید دو شاهد بیاورد وانکارکننده قسم بخورد). ۱۳۰
- وبه تعبیر جمعی از اصحاب پیامبر(ص): (اَلشُّهودُ وَالأیمانُ؛ فصل الخطاب عبارت است از داوری بر اساس گواهان وسوگندها). ۱۳۱
- در این جا شایسته است یادآور شویم که مشکل حضرت داوود(ع)، همان مشکل قضاوت بود؛ چنان که در متن قرآن به صراحت آمده.۱۳۲ اما داستان ازدواج حضرت داوود(ع) با همسر (اوریا) بعد از کشته شدن او، از ریشه دروغ است۱۳۳ واز اسرائیلیات است. این داستان از تورات گرفته شده وعیناً در کتب عهدین (فعلی) موجود است.۱۳۴
مولای متقیان امیرمؤمنان(ع) با قاطعیت تمام آن را تکذیب کرده، می فرماید:
اگر کسی را به نزد من بیاورند که معتقد باشد که حضرت داوود(ع) با زنِ (اوریا) ازدواج کرده، به او دو بار حدّ جاری می کنم؛ یکی حدّ افترا در اسلام، دیگری حدّ پایین آوردن جایگاه نبوّت.۱۳۵
ودر حدیث دیگر فرمود:
اگر کسی داستان حضرت داوود(ع) را آن گونه که داستان سرایان نقل می کنند بگوید، به او یکصد وشصت تازیانه می زنم.۱۳۶
بنابراین حضرت داوود(ع) فقط یک بار بدون بیّنه داوری نموده، دیگر داوری هایش بر اساس بیّنه وسوگند بود.
ثالثاً: شیوه داوری رسول خدا(ص) نیز منحصراً براساس بینه وسوگند بود:
- پیامبر اکرم(ص) فرمود: (انّما أقضی بَینَکُمْ بِالْبَیِّناتِ وَالْأیمانِ؛ من در میان شما منحصراً با شهادت شاهدان وسوگندهای (منکران) داوری می کنم).۱۳۷
- امیرمؤمنان(ع) می فرماید:
(رسول خدا در میان مردم با بیّنه (گواهان) وسوگند داوری می کرد).۱۳۸
- علی(ع) می فرماید:
خداوند به حضرت داوود(ع) وحی فرمود: (ای داود، در میان مردم با بیّنه وسوگند داوری کن...).
حضرت داوود(ع) اصرار کرد که بر حقایق امور آگاه شود وبراساس واقعیت ها داوری کند... خداوند فرمود:
ای داوود، تو چیزی از من خواستی که هیچ پیامبری پیش از تو آن را نخواسته است. من تو را بر آن آگاه می کنم، ولی تو طاقت آن را نداری وهیچ کدام از بندگانم در دنیا بر آن طاقت ندارند.۱۳۹
بنابراین قضاوت داوودی فقط یک بار به عنوان (قضیّه فی واقعه) بوده که بر خلاف شیوه داوری پیامبر اکرم(ص) وامیرمؤمنان(ع) وخارج از طاقت وتحمّل مردمان می باشد.
۲. این حدیث معارض است با احادیثی که دلالت می کند بر این که در عصر آن حضرت نیز داوری ها براساس قرآن وسنت خواهد بود:
- امام باقر(ع) می فرماید:
در زمان آن حضرت، به شما حکمت عطا می شود، تا جایی که زن ها در خانه های خود براساس قرآن وسنت پیامبر خدا داوری می کنند.۱۴۰
۳. تعبیر (او کاری جز شمشیر ندارد) بسیار به دور از منطق است. او امام عادل، رئوف، مهربان، هدایت گر واصلاح گر است؛ ولی چه می توان کرد که دروغ پردازانی چون محمدبن علی کوفی این تعبیر را در حق آن حضرت جعل کرده اند.
۴. تعبیر (لایستَتیبُ أحَداً؛ هرگز توبه کسی را نمی پذیرد) بسیار به دور از واقعیت است ومعارض است با احادیث فراوانی که به صراحت دلالت بر قبول توبه دارند.
- امام حسن مجتبی(ع) به هنگام شمارش ویژگی های آن حضرت می فرماید:
(لایَبْقی کافِرٌ اِلاّ آمَنَ بِهِ وَلا طالِحٌ اِلاّ صَلُحَ).۱۴۱
هیچ فرد کافری نمی ماند جز این که به آن حضرت ایمان می آورد وهیچ فرد تبه کاری نمی ماند جز این که اصلاح می شود.
این حدیث صریح است در این که توبه کافر ومسلمان فاسق پذیرفته می شود.
- امام باقر(ع) در تفسیر آیه ۱۵۹ از سوره نساء۱۴۲ فرمود:
به هنگام نزول عیسی(ع)، هیچ فردی از یهود ونصارا نمی ماند، جز اینکه به آن حضرت ایمان می آورد، پیش از وفاتش.۱۴۳
از این حدیث نیز پذیرش توبه یهود ونصارا در عهد امام عصر(عج) استفاده می شود.
۵. علامه مجلسی که این حدیث را از غیبت نعمانی نقل کرده، به جای: (لایَسْتَتیبُ)، (لا یَسْتَنیبُ) روایت کرده۱۴۴ وتوضیح داده که معنای حدیث این است که امور مهم را شخصاً به عهده می گیرد، به دست دیگران نمی سپارد ونایب نمی گیرد.
- امّا آیه شریفه ۱۵۸ از سوره انفال که می فرماید: (هنگامی که برخی از نشانه های پروردگارت پدید آید، دیگر کسی که ایمان نیاورده، ایمان آوردنش سودی نبخشد)، معانی مختلفی دارد که از آن جمله است:
۱. منظور طلوع خورشید از مغرب است.۱۴۵
۲. منظور نزول عذاب است.۱۴۶
۳. منظور ایامی است که دیگر حجت خدا روی زمین نباشد؛ یعنی در چهل روز پیش از رستاخیز.۱۴۷ وتوجیه شده که در آن ایام دیگر تکلیف برداشته می شود.۱۴۸
۴. نشانه های فرارسیدن مرگ است.۱۴۹
بر این اساس، تا لحظه ای که خورشید از مغرب طلوع نکرده، درِ توبه باز است. فقط در آن هنگام است که درِ توبه بسته می شود.
پنج - محمدبن علی کوفی با اسناد خود از امام صادق(ع) روایت کرده که فرمود:
چرا برای خروج قائم(ع) این گونه شتاب می کنید؛ در حالی که جامه اش خشن وخوراکش بی خورشت است وخروجش چیزی جز شمشیر ومرگ در زیر ضربات شمشیر نیست.۱۵۰
این حدیث نیز علاوه بر ضعف سند، مشکلات فراوانی دارد که از آن جمله است:
۱. معارض است با ده ها حدیث دیگر، که تعدادی از آن ها را در بخش آغازین این گفتار آوردیم وهمه حاکی از شدّت اشتیاق معصومین(ع) به دیدن آن روزگار بسیار مسعود ومبارک بود.
- حدیثی از امام صادق(ع) خطاب به مهزم اسدی داریم که فرمود:
(یا مِهْزَمُ، کَذِبَ الوَقّاتُونَ، وَهَلَکَ الْمُسْتَعْجِلُونَ، وَنَجَا الْمُسَلِّمُونَ).۱۵۱
ای مهزم، آنانکه وقتی تعیین کنند دروغ گفته اند. آنها که شتاب کنند هلاک می شوند وآنان که تسلیم (اراده پروردگار) شوند نجات یافتند.
این حدیث در مقام توصیه به صبر وشکیبایی بر آتش هجران ونهی از وارد شدن در خیزش ها وفتنه ها می باشد وهیچ منافاتی با اشتیاق وسوز وگداز ندارد.
۲. معارض است با ده ها حدیث دیگر که دعا برای تعجیل فرج را از مهم ترین وظایف شیعیان شیفته ومنتظران دل سوخته در عصر غیبت معرفی کرده است:
- امام حسن عسکری(ع) خطاب به احمدبن اسحاق قمی فرمود:
به خدا سوگند، او پشت پرده غیبت قرار می گیرد؛ به طوری که نجات پیدا نمی کند از هلاکت، به جز کسی که خداوند او را در اعتقاد به امامت آن حضرت ثابت قدم بدارد واو را برای دعا به تعجیل فرج موفق نماید.۱۵۲
- حضرت بقیه الله - ارواحنافداه - نیز در توقیع شریف می فرماید:
(وَ اَکْثِرُوا الدُّعاءَ بِتَعْجیلِ الْفَرَجِ، فَاِنَّ ذلِکَ فَرَجُکُمْ).۱۵۳
۳. خوراک بدون خورشت وپوشاک درشت ویژه شخص حضرت بقیه الله - ارواحنافداه - ویاران خاص آن حضرت می باشد، اما دیگران آن چنان در نعمت های بی کران خداوند منان غوطه ور می شوند که هرگز در هیچ زمانی نظیر آن نبوده است:
- پیامبر رحمت(ص) می فرماید:
امت من در زمان مهدی(عج) آن چنان غرق در نعمت می شوند که هرگز در هیچ زمانی چنین وفور نعمت نبوده است.۱۵۴
- روایات فراوانی که خشنودی اهل زمین وآسمان را از حکومت آن حضرت بیان می کنند۱۵۵ شاهد دیگری است بر این موضوع.
۴. تفسیر آن قیام اصلاح گرانه به کشت وکشتار، بسیار به دور از واقع است؛ زیرا در روایات فراوان تصریح شده که درگیری مسلحانه تنها به مدت هشت ماه خواهد بود۱۵۶، که در برابر سیصد ونه سال حکومت۱۵۷، بسیار ناچیز است.
۵. در این حدیث، علاوه بر محمدبن علی کوفی، (علی بن ابی حمزه بطائنی) نیز در سند واقع شده که از ارکان واقفیّه است ودر پایان این نوشتار، درباره اش سخن خواهیم گفت.
شش - محمدبن علی کوفی با اسنادش از امام صادق(ع) روایت می کند که فرمود:
در آن هنگام که شخصی بالای سرِ حضرت قائم(عج) مشغول امر ونهی است، فرمان می دهد که او را بچرخانند. پس او را به طرف پیش روی آن حضرت می آورند، دستور می دهد که او را گردن بزنند. پس دیگر کسی در شرق وغرب جهان نمی ماند جز این که از او می ترسد.۱۵۸
این حدیث علاوه بر ضعف سند، ناهنجاری متنی دارد؛ زیرا از این حدیث استفاده می شود که آن شخص یکی از کارگزاران حضرت می باشد. طبیعی است که کارگزاران دولت حقه، آن هم کسی که در مرکز ودر محضر آن حضرت انجام وظیفه می کند، با تعیین، صلاح دید، یا دست کم جلب اعتماد ونظر آن حضرت انتخاب می شود. پس چگونه است که در حال انجام وظیفه، بدون تفهیم جرم وتوضیح مطلب بیاورند وگردن بزنند، احیاناً برای این که دیگران حساب ببرند.
مشکل دیگری که در سند این حدیث واقع شده، این است که (علی بن حسن بن علی بن فضال) در سند این حدیث قرار گرفته واز پدرش روایت کرده؛ در حالی که نجاشی تصریح کرده که او هرگز از پدرش چیزی روایت نکرده است.۱۵۹
مرحوم آیت الله خویی(قدس سره) چندین مورد پیدا کرده که وی از پدرش روایت کرده؛۱۶۰ جز این که در پایان فرموده: ظاهر این است که ملتزم شدن به عدم صحت این روایات آسان تر است از این که گفتار نجاشی را نادیده بگیریم؛ زیرا سند همه این ها ضعیف است.۱۶۱
آیت الله شبیری زنجانی نکته دیگری تذکر داده وآن این که علی بن حسن تیملی (ابن فضال) از حسن بن علی بن یوسف ومحمدبن علی کوفی به صورت فردی ودسته جمعی به وفور روایت کرده، ولی بعد از جست وجوی فراوان، حتی یک مورد پیدا نکردیم که پدرش از آن ها روایت کرده باشد.۱۶۲
به جز حدیث ششم، در احادیث پنج گانه پیشین، محمدبن حسّان رازی نیز در سند واقع شده که او نیز به شدّت ضعیف است.۱۶۳
نتیجه
شش حدیث یاد شده که از غیبت نعمانی نقل شد وهر یک به بُعدی از ابعاد خشونتی شیوه امام رئوف اشاره نموده، عدالت آن امام هدایتگر عدالت پیشه را زیر سؤال برده است، عموماً از (محمدبن علی کوفی) نقل شده، که به تصریح علمای رجال دروغ گو ودروغ پرداز است. این احادیث هریک دست کم یک ضعف سندی دیگر دارد وهریک با چند دسته از احادیث مورد اعتماد واستناد در تعارض می باشند.
یکی از مراجع معاصر، پس از استقصاء تام به این نتیجه رسیده که تعداد روایاتی که حضرت بقیه الله - ارواحنافداه - را مرد خون وشمشیر معرفی می کنند، بالغ بر ۵۰ حدیث می باشد، که در ۳۰ مورد آن شخص دروغ پردازی چون محمدبن علی کوفی قرار گرفته است.۱۶۴
این ها نمونه ای از احادیث منتشر شده توسط افراد دروغ گو وشیاد می باشد. اینک چند نمونه از احادیث منتشر شده از سوی افراد مجهول وناشناخته:
احمد بن محمد ایادی
(ایادی) لقب دو تن می باشد، که یکی معروف ودیگری مجهول است:
۱. ایادی معروف، (احمدبن ابی داود بن جریر) قاضی القضاه معتصم والواثق می باشد، که فتنه (خلق قرآن) از بدعت های او می باشد که وسیله کشته شدن افراد بی شماری گردید.۱۶۵ هنگامی که وضع او را از احمد حنبل پرسیدند، گفت: (سوگند به خدای بزرگ که کافر است).۱۶۶
۲. ایادی مجهول: (احمدبن محمد ایادی) می باشد، که در هیچ یک از کتب رجال عنوان نشده وبه اصطلاح مهمل است؛ چون مدحی ویا قدحی در حق او به ما نرسیده است.
فقط یک بار در طریق نجاشی به (محمدبن علی بن جاک) قرار گرفته است.۱۶۷
مرحوم آیت الله حاج شیخ موسی زنجانی فرموده: از این نظر که حمزه بن قاسم کتاب هایِ محمدبن علی بن جاک را از او نقل کرده، ظاهر این است که می توان به او اعتماد کرد.۱۶۸
ولی همه هیجده حدیثی که از طریق او به دست ما رسیده، (مرفوعه) می باشد؛ یعنی او سلسله سندش را ذکر نکرده وروایات مرفوعه حجت نمی باشد، مگر در مواردی که رفع کننده از امثال (ابن ابی عمیر) باشد، که برخی از بزرگان مرسلات او را حجت ومستند دانسته اند.۱۶۹
پس روایاتی که توسط احمد بن محمد ایادی، آن هم به صورت مرسل نقل شده، ارزش اعتماد واستناد را ندارد.
واقع شدن او در طریق نجاشی نیز موجب تقویت او نمی گردد؛ زیرا بر اساس نقل اردبیلی در جامع الرواه، در نسخه میرزا محمد استرآبادی،۱۷۰ به جای (احمدبن محمد ایادی)، (محمد بن احمد ایادی) بوده است.۱۷۱
از احمد بن محمد ایادی تعدادی حدیث پیرامون حضرت بقیّه الله(عج) روایت شده، که از نظر سند از اعتبار ساقط است، ولی از نظر مضمون، برخی درست وبرخی دیگر نادرست است.
شماری از این احادیث را (علی بن عبدالحمید نسابه) در کتاب (الأنوارالمضیئه) آورده است.۱۷۲
تعداد هیجده حدیث از آن ها را نیلی در منتخب۱۷۳ نقل کرده۱۷۴، وبه همان تعداد علامه مجلسی(ره) در بحارالانوار نقل فرموده است.۱۷۵
ما در این جا به چند نمونه از این احادیث اشاره می کنیم:
یک - احمدبن محمد ایادی به صورت مرفوعه (مرسل) در ضمن یک حدیث طولانی از امام باقر(ع) نقل می کند که فرمود:
گروهی از بنی امیه از لشکر قائم(ع) شکست خورده، به پادشاه روم پناهنده می شوند. آن ها به این شرط به آن ها پناه می دهند که به آیین مسیحیت وارد شوند، صلیب بر گردن بیفکنند، زنّار به کمر ببندند، از گوشت خوک استفاده نمایند، مشروب بخورند وبه آن ها (مسیحیان) دختر داده، از آن ها دختر بگیرند... حضرت قائم(عج) آن ها را از چنگ مسیحیان در می آورد، مردانشان را می کشد وشکم زنان حامله شان را می شکافد وصلیب هایشان را بر فراز نیزه می زند!!۱۷۶
این روایت از درجه اعتبار ساقط ومجعول است؛ زیرا:
۱. راوی ناشناخته وروایت مهمل است.
۲. تعدادی از راویان یاد نشده، روایت مرفوعه می باشد.
۳. متن آن بسیار مستهجن است؛ زیرا رفتاری که از کسانی مثل حجاج بن یوسف ساخته است، به امام رئوف ومهربانی چون یوسف زهرا نسبت داده شده است.
۴. از نظر فقه اسلام، اگر زنی عمل ناشایستی انجام دهد واز گناه حامله شود، تا زایمان نکرده، او را نمی توان رجم کرد.
زنی به خدمت مولای متقیان آمد واعتراف به گناه کرد وتقاضای اجرای حکم نمود. امیرمؤمنان(ع) پرسید:
آیا شوهر داشتی؟ گفت: آری. فرمود: آیا شوهرت در سفر بود؟ گفت: نه. فرمود: پس برو تا بچه ات را به دنیا بیاوری.
پس از مدتی آمد وهمان گفت وگو انجام یافت، فرمود: برو دو سال تمام او را شیر بده، آن گونه که خدایت فرمان داده.
بعد از دو سال آمد واعتراف کرد وتقاضای اجرای حکم نمود. امام(ع) فرمود: برگرد واو را تربیت کن تا بزرگ شود. به حدی برسد که از بام نیفتد ودر چاه سقوط نکند. او در حالی که اشکش جاری بود، برگشت.
عمروبن حریث مخزومی از سبب گریه اش پرسید، گفت: من چندین بار به خدمت مولایم آمده، از او تقاضای اجرای حکم خدا را کرده ام، هر بار آن را برای مدتی به تأخیر انداخته. اینک می ترسم پیش از آن که بچه ام بزرگ شود، مرگم فرا رسد وحکم الهی بر من جاری نشده ومن از پی آمد گناه تطهیر نشده از دنیا بروم.۱۷۷
در جایی که شیوه رفتاری امیرمؤمنان(ع) با یک زنِ تبهکار چنین باشد، چگونه ممکن است به امام رئوف ومهربانی که سیره اش مطابق روایات، همان سیره جد بزرگوارش امیرمؤمنان(ع) خواهد بود۱۷۸، چنین رفتار ناشایستی را نسبت داد؟!
۵. امیرمؤمنان(ع) به هنگام تشریح عملکرد سفیانی در آستانه ظهور می فرماید:
سفیانی به فرمانده سپاهش دستور می دهد که به سوی مدینه حرکت کند. او نیز وارد مدینه شده، ۴۰۰ تن از قریش را قتل عام می کند، شکم ها را می شکافد وکودکان را از دمِ تیغ می گذراند.۱۷۹
۶. ابن عباس نیز در این باره می گوید:
سفیانی خروج کرده، می جنگد، تا جایی که شکم زنان را پاره می کند وکودکان را در دیگ ها می جوشاند.۱۸۰
احمدبن محمد ایادی مجهول، عملکرد سفیانی را از روی عمد یا خطا به یوسف زهرا، حجت خدا، مظهر رحمت ورأفت ایزد یکتا، نسبت داده است!
۷. براساس روایات، در روزهای آغازین قیام، حضرت بقیه الله(عج) لشکری به سوی روم گسیل داشته، روم را فتح می کند، مسجدی در آن جا بنیان می نهد ویکی از یارانش را به عنوان نماینده خویش در آن جا نصب می کند.۱۸۱
بنابراین دیگر دولت رومی در کار نیست که ورشکسته های اموی به او پناهنده شوند.
دو- احمدبن محمد ایادی، به صورت مرسل (مرفوعه) از امام صادق(ع) روایت کرده که فرمود:
(یَقْتُلُ القائِمُ(ع) حَتّی یَبْلُغَ السّوقَ۱۸۲؛ قائم(ع) به قدری می کشد که به سوق برسد.)
در مورد (سوق) دو احتمال است:
الف) سُوق: جمع ساوق، به معنای ساق پا.
ب) سُوَق: جمع سُوقَه، به معنای افراد معمولی.۱۸۳
اگر (سوُق) باشد، یعنی: به قدری می کشد که خون به ساق پا می رسد!!
واگر (سُوَق) باشد، یعنی: به قدری می کشد که نوبت به افراد عادی (غیرنظامی) می رسد!!
۱. کسی که این حدیث را جعل کرده، ظاهراً از گستره واژه ای که ساخته چیزی متوجه نشده است.
در سابق که همه حجاج برای ذبح قربانی شخصاً به مسلخ (قربانگاه) می رفتند، این معنی را با چشم خود دیده بودند که در مسلخ های بسیار محدود منی، بیش از یک میلیون گوسفند ذبح می شد وهرگز خون به قوزک پا نمی رسید، چه رسد به این که برسد به ساق پا!!
۲. جعل کننده حدیث غفلت داشته از این که هدف از قیام حضرت، اصلاح وارشاد است، نه قتل وفساد.
۳. او غفلت کرده از این که در قوانین جنگی اسلام تعرّض به افراد غیر نظامی محکوم است.
۴. در ادامه حدیث آمده: یکی از عموزادگان حضرت که از شوکت خاصی برخوردار است، به آن حضرت عرض می کند:
(شما مردم را همانند چهارپایان از خود رم می دهید)!!
آیا شیوه حضرت (جذب) است یا (دفع)؟
۵. قرآن کریم در مقام امتنان بر امت وتکریم پیامبر رحمت می فرماید:
(فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ، وَلَوْ کُنْتَ فَظاً غَلیظَ القَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ(۱۸۴
از رحمت خدا بر آنها نرم ومهربان شدی، اگر تند وسنگ دل بودی، از اطرافت پراکنده می شدند.
مگر نه این است که حضرت مهدی(عج) ادامه دهنده راه پیامبر، احیاگر سنت آن حضرت واجراکننده شریعت نبوی است.
۶. این حدیث معارض است با بیان رسول اکرم(ص) که می فرماید:
(امت به او پناه می برد؛ آن گونه که زنبوران عسل به ملکه خود پناه می برند).۱۸۵
۷. این حدیث معارض است با حدیث رسول اکرم(ص) که می فرماید:
(امت من به او پناه می برد، همان گونه که پرندگان به آشیانه های خود).۱۸۶
۸. در ادامه حدیث آمده که یکی از کارگزاران حضرت به شخصی معترض می گوید:
(ساکت شو، وگرنه گردنت را می زنم)!
جعل کننده حدیث چقدر جاهل واز شیوه اهل بیت، به ویژه از سلوک آنان با معترضان، بی خبر بوده است.
سه - احمدبن محمد ایادی به امام باقر(ع) نسبت می دهد که حضرت قائم(عج) به شیوه حضرت آدم(ع) داوری می کند. گروهی از یارانش اعتراض می کنند، آن ها را گردن می زند. آن گاه به شیوه حضرت داوود(ع) داوری می کند ومعترضان را گردن می زند. سپس به شیوه حضرت ابراهیم(ع) داوری می کند ومعترضان را گردن می زند. آن گاه به شیوه پیامبر(ص) داوری می کند، دیگر کسی اعتراض نمی کند.۱۸۷
۱. در ذیل حدیث چهارم محمدبن علی کوفی، به تفصیل درباره قضاوت داوودی سخن گفتیم ودیگر تکرار نمی کنیم.
۲. امین الاسلام طبرسی در پاسخ اهل خلاف در مورد قضاوت داوودی می فرماید:
آن چه روایت شده که آن حضرت به حکم حضرت داوود داوری می کند ومطالبه بیّنه نمی کند، قطعی نیست واگر صحیح باشد، تأویلش این است که در قضاوت به علم خود عمل می کند.۱۸۸
۳. آیت الله صافی نیز آن را پسندیده ودر اثر ارزشمند خود آورده است.۱۸۹
۴. آیت الله شیرازی نیز در مقام اثبات قطعی نبودن آن، فرموده:
نخست: حضرت داوود(ع) تنها یک مرتبه بر طبق علم خود قضاوت کرد ودچار مشکل شد.
دوم: این روش با شیوه قضایی رسول خدا(ص) منافات دارد.۱۹۰
۵. مرحوم صدر معتقد است که سیره قضایی حضرت بقیه الله - ارواحنافداه - همان سیره قضایی رسول اکرم(ص) می باشد؛ جز این که یک بار برای آزمودن یاران، سیره قضایی حضرت داوود(ع) را به کار می بندد.۱۹۱
۶. علامه مجلسی نیز نظر مرحوم طبرسی را پسندیده، عیناً در بحار آورده است.۱۹۲
این ها چند نمونه بود از یک فرد مجهول الهویّه، که احادیثی جعل کرده، بدون ذکر سند (به صورت مرسل) به معصومین(ع) نسبت داده است.

و اینک یک نمونه از یک فرد وابسته به یکی از مذاهب باطله:
علی بن ابی حمزه بطائنی
او یکی از پایه گذاران واقفیّه است واینک نمونه ای از گفتار علمای رجال پیرامون وی:
۱. مرحوم نجاشی:
از امام صادق(ع) روایت کرده، سپس قائل به وقف شد وخود یکی از ارکان واقفیه می باشد.۱۹۳
۲. ابن الغضائری:
خدایش لعنت کند که پایه واقفیه است وشدیدترین مردمان از لحاظ عداوت ودشمنی با حجتِ خدای پس از امام کاظم(ع) - یعنی امام رضا(ع) - است.۱۹۴
۳. شیخ طوسی:
علی بن حمزه بطائنی واقفی مذهب است.۱۹۵
۴. وهم چنین فرمود:
او از اول کسانی بود که مذهب واقفی را بنیاد نهادند، علی بن ابی حمزه بطائنی، زیاد قندی وعثمان بن عیسی رواسنی بودند، به طمع مال دنیا.۱۹۶
۵. مرحوم کشی: امام رضا(ع) در مورد ابن ابی حمزه فرمود:
آیا دروغِ او بر شما آشکار نشد؟ مگر او نمی گفت که سرِ مهدی (مهدیِ عباسی) به عیسی بن موسی اهداء می شود واو صاحب سفیانی است؟! همو می گفت که امام کاظم بعد از هشت ماه رجعت می کند!!۱۹۷
۶. کشی: امام رضا(ع) پس از مرگ علی بن ابی حمزه فرمود:
از او پرسیدند که بعد از امام کاظم(ع)، امام کیست؟ گفت: من بعد از او امامی نمی شناسم. پس ضربه ای بر او زدند که قبرش پر از آتش شد ودر حدیث دیگر: قبرش از آتش مشتعل شد.۱۹۸
۷. شیخ طوسی: در محضر امام رضا(ع) از وی یاد کردند، فرمود:
علی بن ابی حمزه می خواست که خداوند در آسمان وزمین پرستیده نشود، ولی خداوند اراده فرمود که نورش را به کمال برساند؛ اگرچه آن مشرکِ ملعون نخواهد.۱۹۹
۸. علی بن بابویه:
به هنگام ارتحال حضرت موسی بن جعفر(ع) در نزد هر یک از کارگزاران آن حضرت اموالی بود، هفتاد هزار دینار در نزد (زیاد قندی)، سی هزار دینار نزد (علی بن ابی حمزه)، و... هنگامی که امام رضا(ع) این پول ها را از آنها مطالبه کردند، گفتند که پدرت نمرده است.۲۰۰
۹. شیخ طوسی از یونس بن عبدالرحمن روایت کرده که گفت:
چون بعد از درگذشت امام کاظم(ع) امامت حضرت رضا(ع) بر من ثابت شد، مردم را به امامت آن حضرت فرا می خواندم. زیاد قندی وابن ابی حمزه کسی را به نزد من فرستادند وگفتند: از این دعوت وتبلیغ چه منظوری داری؟ اگر منظور تو پول باشد، ما تو را کفایت می کنیم ومبلغ ده هزار درهم برای من ضمانت کردند. چون نپذیرفتم با من به دشمنی برخاستند.۲۰۱
۱۰) ابن شهرآشوب از (حسن بن علی وشّا) روایت کرده که روزی در مرو امام رضا(ع) مرا فرا خواند، پس فرمود:
ای حسن، امروز علی بن ابی حمزه بطائنی در گذشت وهمین الان او را وارد قبر کردند. دو فرشته بر او وارد شد. از او در مورد خدا وپیامبر وامامان سؤال کردند، همه را پاسخ داد وامامان را تا موسی بن جعفر(ع) بر شمرد. پرسیدند: بعد از او؟ زبانش بند آمد، او را آزردند. باز هم پرسیدند، ساکت شد، گفتند: آیا موسی بن جعفر به تو چنین امر فرموده است؟! پس با تازیانه ای آتشین بر سرش کوبیدند، قبرش پر از شعله های آتش شد، تا روز رستاخیز.
حسن وشّا گوید:
من از محضر امام(ع) بیرون آمدم، آن روز وآن ساعت را تاریخ گذاشتم، طولی نکشید که نامه های کوفیان واصل شد. در آن نامه ها از درگذشت بطائنی در همان روز ودفن او در همان ساعت خبر داده بودند.۲۰۲
اکنون که با شمّه ای از سلوک رفتاری، اعتقادی وعاقبت به شرّ شدن بطائنی آشنا شدیم، به یک حدیث منقول از وی اشاره می کنیم:
علی بن ابی حمزه، از ابوبصیر، از امام صادق(ع) روایت کرده که فرمود:
چون قائم(عج) خروج کند، در میان او، عرب وقریش، چیزی جز شمشیر نباشد. از آن ها جز شمشیر دریافت نکند وبه آنها جز شمشیر ارزانی ندارد. چرا درباره خروج او شتاب می کنید؟ به خدا سوگند جامه اش جز (جامه) درشت، خوراکش جز جُوِ خشن - سبوس ناگرفته وبدون خورشت - وشیوه زندگی اش جز شمشیر ومرگ در زیر ضربات شمشیر نمی باشد.۲۰۳
فرازهای این حدیث در ضمن حدیث سوم وپنجم محمدبن علی کوفی نقل شد ونقاط ضعف آن ها در زیر آن دو حدیث بیان گردید.

قطره ای از دریا
این ها قطره ای از اقیانوس، مشتی از خروار واندکی از بسیار احادیث غیرقابل اعتماد واستنادی است که توسط شیادان، دروغ پردازان، بدعت گذاران، دوستان نادان ودشمنان کاردان جعل ونقل شده است که ما صرفاً برای آگاهی دوستان آگاه، شیعیان درد آشنا، منتظران درد هجران کشیده وچشم به راهانِ شیفته وشیدایِ یوسف زهرا، حجّت خدا، محبوب دل ها، معدن جود وسخا، مظهر رحمت ورأفت خدا، احیاگر سنت وشریعت رسول خدا(ص)، یکتا مصلح جهان از عترت طاها، حضرت ولیّ عصر، ناموس دهر، امام زمان(عج) همراه با نقد وبررسی تقدیم گردید، تا عزیزان با دیدن یک یا چند حدیث در یک کتاب معتبر یا مشهور، تصوّر شیوه رفتاری خشونت آمیز در سیره آن امام رئوف ومهربان نکنند.
از صاحبان قلم وبیان انتظار می رود که بیش از پیش در سند ومتن احادیث که در تألیف، ترجمه، ارشاد وهدایت خود به آن ها استناد می کنند، بررسی کنند. تا دچار نقل احادیث مجعول نشوند که نقل حدیثی پس از یقین به مجعول بودن آن - جز برای نقد وبررسی - حرام واز مصادیق اعانت براثم، اشاعه فحشا واضلال مسلمانان می باشد.۲۰۴
رسول خدا(ص) در این باره می فرماید:
(کسی که روایتی از من نقل کند، در حالی که می داند دروغ است، او نیز در زمره دروغ پردازان می باشد).۲۰۵
به امید روزی که آن مظهر رأفت ورحمت حضرت احدیت، آیینه تمام نمای شفقت ومرحمت حضرت ختمی مرتبت، یادآور سیرت وعطوفت میرِ هدایت، صدرنشین سریرِ عدالت ظهور کرده، ظلم، فساد، تبعیض، فقر، جهل، خفقان وهمه مظاهر خشونت را از سرتاسر گیتی بزداید. حکومت واحد جهانی را براساس عدالت، آزادی، عواطف انسانی، رأفت وشفقت بشری، بر معیارهای واقعی ومقیاس های الهی بنیاد نهد.


علی اکبر مهدی پور
مجله انتظار موعود-شماره ۱۴
پى نوشت ها:

۲. عهد عتیق، مزامیر، مزمور ۳۷، بندهای ۹-۱۸ و۹۶، بندهای -۱۳.
۳. همان، اشعیای نبی، فصل ۶۵، بندهای ۹-۱۳ و۲۰-۱۸.
۴. همان، دانیال نبی، فصل ۱۲، بندهای ۱- ۵ و۱۰-۱۳.
۵. همان، حیقوق نبی، فصل ۲، بندهای ۳- ۵.
۶. در اناجیل چهارگانه وملحقات آنها ۸۰ بار واژه (پسر انسان) تکرار شده، که تنها ۳۰ مورد آن با حضرت عیسی (ع) تطبیق می کند و۵۰ مورد دیگر از منجی دیگری در آخرالزمان خبر می دهد. [مستر هاکس آمریکایی، قاموس کتاب مقدس، ص ۲۱۹ِ.
۷. عهد جدید، انجیل لوقا، فصل ۱۲، بندهای ۳۵ و۳۶.
۸. عیون الاخبار، ج ۱، ص ۴۷.
۹. یونس، ۲۰.
۱۰. کمال الدین، ج ۱، ص ۲۶۸.
۱۱. بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۱۵.
۱۲. اصول کافی، ج ۱، ص ۲۷۰.
۱۳. یوم الخلاص، ص ۳۷۴.
۱۴. اثبات الهداه، ج ۳، ص ۵۶۹.
۱۵. نفس المهموم، ص ۴۱۱.
۱۶. اصول کافی، ج ۱، ص ۲۷۶.
۱۷. نعمانی، الغیبه، ص ۲۴۵.
۱۸. کمال الدین، ج ۲، ص ۳۶۰.
۱۹. قاموس الرجال، ج ۴، ص ۲۹۰.
۲۰. اعلام الوری، ج ۲، ص ۲۴۳.
۲۱. کمال الدین، ج ۲، ص ۳۸۳.
۲۲. اعلام الوری، ج ۲، ص ۲۴۸.
۲۳. طبرسی، احتجاج، ج ۲، ص ۴۷۱.
۲۴. مستدرک وسایل، ج ۴، ص ۴۰۴.
۲۵. ذکری، ص ۱۸۴.
۲۶. مصباح المتهجد، ص ۳۶۶.
۲۷. جمال الاسبوع، ص ۴۱۳.
۲۸. بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۲۶.
۲۹. مهج الدعوات، ص ۶۲.
۳۰. همان، ص ۶۴.
۳۱. مصباح المتهجد، ص ۶۹۸.
۳۲. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۲.
۳۳. الفردوس بمأثور الخطاب، ج ۴، ص ۲۲۲.
۳۴. میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۴۴۹.
۳۵. روزگار رهایی، ج ۱، ص ۱۲۹.
۳۶. طبرسی، احتجاج، ج ۲، ص ۴۹۷.
۳۷. طوسی، الغیبه، ص ۲۴۶.
۳۸. همان، ص ۱۳۲؛ علل الشرایع، ص ۱۹۸؛ نعمانی، الغیبه، ص ۱۴۱؛ اصول کافی، ج ۱، ص ۱۷۹؛ عیون الاخبار، ص ۲۱۲؛ کمال الدین، ج ۱، ص.
۳۹. صدوق، امالی، ص ۱۵۷؛ اعلام الوری، ص ۳۷۵؛ کفایه الاثر، ص ۵۳؛ کمال الدین، ج ۱، ص ۲۵۳؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۴۶؛ ینابیع الموده، ج، ص ۲۳۸.
۴۰. او خواهد آمد، چاپ یازدهم، ص ۱۴۱-۱۵۷.
۴۱. نعمانی، الغیبه، ص ۲۱۸- ۲۲۰.
۴۲. روزگار رهایی، ج ۱، ص ۸۴.
۴۳. فهرست این احادیث را در کتاب گرانسنگ (منتخب الاثر) ج ۲، ص ۲۲۲-۲۳۵ ملاحظه فرمایید.
۴۴. نعیم بن حماد، الفتن، ص ۲۵۲، ح ۹۸۵.
۴۵. کمال الدین، ج ۱، ص ۲۸۸.
۴۶. ذخائرالعقبی، ص ۱۳۶.
۴۷. عقدالدرر، ص ۱۵۹.
۴۸. شمس، ۳.
۴۹. تفسیر فرات، ج ۲، ص ۵۶۳.
۵۰. بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۴۵.
۵۱. کمال الدین، ج ۲، ص ۴۰۹.
۵۲. بقره، ۳۰.
۵۳. حدید، ۲۵.
۵۴. طبرسی، احتجاج، ج ۲، ص ۲۹۱.
۵۵. عهد عتیق، کتاب اشعیای نبی، فصل ۱۱، بندهای ۱-۱۰.
۵۶. سعدالسعود، ص ۳۴.
۵۷. کمال الدین، ج ۲، ص ۳۷۲.
۵۸. بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۳۱۲.
۵۹. کنزالعمال، ج ۱۴، ص ۵۷۲.
۶۰. نعیم بن حماد، الفتن، ص ۲۶۶، ح ۱۰۵۴.
۶۱. تفسیر مجمع البیان، ج ۷، ص ۸۸.
۶۲. نعمانی، الغیبه، ص ۲۹۷.
۶۳. عقدالدرر، ص ۱۵۹.
۶۴. حدید، ۱۷.
۶۵. نعمانی، الغیبه، ص ۲۴؛ اثبات الهداه، ج ۳، ص ۵۳۱.
۶۶. طوسی، الغیبه، ص ۱۰۹.
۶۷. فهرست ۱۴۸ حدیث در این رابطه در کتاب ارزشمند (منتخب الاثر) ج ۲، ص ۲۲۲- ۲۳۵ آمده است.
۶۸. نجاشی، رجال، ص ۳۳۲، رقم ۸۹۴.
۶۹. شیخ طوسی، فهرست، ص ۲۲۳، رقم ۶۲۴.
۷۰. اختیار معرفه الرجال، ص ۵۴۵، رقم ۱۰۳۲.
۷۱. رجال ابن الغضائری، ص ۹۴، رقم ۱۳۴.
۷۲. رجال ابن داود، ص ۲۷۴، رقم ۴۶۹.
۷۳. خلاصه الاقوال، ص ۲۵۳، رقم ۲۹.
۷۴. نقدالرجال، ص ۳۲۱، رقم ۵۵۹.
۷۵. منتهی المقال، ج ۶، ص ۱۱۳، رقم ۲۷۵۱.
۷۶. فضل بن شاذان شخصیت برجسته جهان تشیع در عصر امامان نور بود که امام حسن عسکری (ع) در حق او فرموده: (من به حال اهل خراسان غبطه می خورم که شخصی چون فضل بن شاذان در میان آنهاست). (رجال کشی، ص ۵۴۲).
۷۷. اختیار معرفه الرجال، ص ۵۴۶، رقم ۱۰۳۳.
۷۸. همان.
۷۹. الوجیزه، ص ۳۰۸، رقم ۱۷۲۲.
۸۰. سماءالمقال، ج ۲، ص ۲۶۷.
۸۱. کامل الزیارات، ص ۵۸، باب ۱۶، ح ۷.
۸۲. همان، ص ۴، دیباچه کتاب.
۸۳. معجم رجال الحدیث، ج ۱۶، ص ۲۹۹، رقم ۱۱۲۵۹.
۸۴. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۱، ب ۱۳، ح ۱۴.
۸۵. تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۱۵۴.
۸۶. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۱، ح ۱۳.
۸۷. حلیه الابرار، ج ۲، ص ۶۲۹.
۸۸. کمال الدین، ج ۲، ص ۳۵۰.
۸۹. شیخ مفید، ارشاد، ج ۲، ص ۳۸۲.
۹۰. الحاوی للفتاوی، ج ۲، ص ۲۸۹.
۹۱. کمال الدین، ج ۲، ص ۴۱۱.
۹۲. عقدالدرر، ص ۱۷.
۹۳. فتوحات مکیه، ج ۳، ص ۳۳۲.
۹۴. منتخب الاثر، ج ۳، ص ۱۲.
۹۵. کمال الدین، ج ۱، ص ۲۸۶.
۹۶. کفایه الاثر، ص ۶۶؛ کشف الغمه، ج ۲، ص ۵۲۱؛ فرائدالسمطین، ج ۲، ص ۳۳۴؛ اثبات الهداه، ج ۳، ص ۴۶۰؛ بحارالانوار، ج، ص ۷۳.
۹۷. بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۶۱.
۹۸. کفایه الاثر، ص ۱۱.
۹۹. کافی، ج ۶، ص ۴۴۴.
۱۰۰. راوندی، دعوات، ص ۲۹۶.
۱۰۱. نهج البلاغه، خطبه ۱۳۸.
۱۰۲. احزاب،۲۱.
۱۰۳. آل عمران، ۱۵۹.
۱۰۴. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۱، ب ۱۳، ح ۱۵.
۱۰۵. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۸۷.
۱۰۶. شرح نهج البلاغه، ج ۶، ص ۲۲۸.
۱۰۷. کافی، ج ۵، ص ۱۲.
۱۰۸. وقعه صفین، ص ۵۱۹.
۱۰۹. نهج البلاغه، نامه ۱۴.
۱۱۰. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۳، ب ۱۳، ح ۱۸.
۱۱۱. شیخ مفید، اختصاص، ص ۲۱۲.
۱۱۲. طبرسی، احتجاج، ج ۲، ص ۴۹۳.
۱۱۳. بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۱.
۱۱۴. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۰۷.
۱۱۵. فردوس الاخبار، ج ۴، ص ۴۹۶؛ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۲۶۳.
۱۱۶. کمال الدین، ج ۲، ص ۶۵۳.
۱۱۷. شرح الاخبار، ج ۳، ص ۳۹۴.
۱۱۸. شیخ مفید، اختصاص، ص ۲۰۸.
۱۱۹. ینابیع الموده، ج ۳، ص ۲۴۶.
۱۲۰. المستدرک، ج ۴، ص ۴۶۵.
۱۲۱. روزگار رهایی، ج ۱، ص ۱۲۹.
۱۲۲. اثبات الهداه، ج ۳، ص ۵۳۸.
۱۲۳. دلائل الامامه، ص ۲۳۵.
۱۲۴. عقدالدرر، ص ۹۴.
۱۲۵. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۳، ب ۱۳، ح ۱۹.
۱۲۶. اصول کافی، ج ۱، ص ۳۹۷، ح ۱.
۱۲۷. کافی، ج ۷، ص ۴۱۴؛ تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۲۲۸.
۱۲۸. ص، ۲۰.
۱۲۹. تفسیر کشاف، ج ۴، ص ۸۰؛ تفسیر جوامع الجامع، ج ۳، ص ۴۳۱.
۱۳۰. تفسیر ثعلبی, ج ۸، ص ۱۸۴.
۱۳۱. مجمع البیان، ج ۸، ص ۷۳۲؛ الکشف والبیان (تفسیر ثعلبی)، ج ۸، ص ۱۸۵.
۱۳۲. ص، ۲۱- ۲۵.
۱۳۳. تنزیه الأنبیاء، ص ۱۲۶-۱۳۲؛ مجمع البیان، ج ۸، ص ۷۳۶.
۱۳۴. عهد قدیم، کتاب دوم سموئیل، باب ۱۲، بندهای ۱۴-۲۷.
۱۳۵. مجمع البیان، ج ۸، ص ۷۳۶؛ الکشف والبیان (تفسیر ثعلبی)، ج ۸، ص ۱۹۰؛ تفسیر صافی، ج ۶، ص ۲۲۶.
۱۳۶. تفسیر بیضاوی (انوار التنزیل)، ج ۲، ص ۳۰۸؛ تفسیر کشّاف، ج ۴، ص ۸۱.
۱۳۷. کافی، ج ۷، ص ۴۱۴؛ تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۲۲۹؛ معانی الاخبار، ص ۲۷۹.
۱۳۸. وسائل الشیعه، ج ۲۷، ص ۲۳۳؛ تفسیر امام حسن عسکری، ص ۲۸۴.
۱۳۹. دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۵۱۸.
۱۴۰. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۹.
۱۴۱. طبرسی، احتجاج، ج ۲، ص ۲۹۰.
۱۴۲. (و إن من اهل الکتاب إلاّ لیؤمننّ به قبل موته ویوم القیامه یکون علیهم شهیداً(.
۱۴۳. تفسیر قمی، ج ۱، ص ۱۵۸؛ منتخب الاثر، ج ۳، ص ۱۵۹.
۱۴۴. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۴۹.
۱۴۵. کافی، ج ۵، ص ۱۰؛ کمال الدین، ج۲، ص ۵۲۷؛ تفسیر قمی، ج ۱، ص ۲۲۲؛ خصال، ص ۲۷۴؛ تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۱۲۸؛ مجمع البیان، ج ۴، ص ۵۹۹؛ تفسیر صافی، ج ۳، ص ۱۲۹؛ البرهان، ج ۴، ص ۷۶؛ الکشف والبیان (ثعلبی)، ج ۴، ص ۲۰۷؛ تفسیر طبری، ج ۸، ص ۷۰؛ تفسیر قرطبی، ج ۷، ص ۱۴۵.
۱۴۶. صدوق، توحید، ص ۲۶۶؛ مجمع البیان، ج ۴، ص ۵۹۹؛ تفسیر صافی، ج ۳، ص ۱۲۸.
۱۴۷. تفسیر البرهان، ج ۴، ص ۷۷؛ کمال الدین، ص ۲۲۹؛ کنزالدقایق، ج ۴، ص ۴۹۳.
۱۴۸. مروزی، فتن، ص ۴۴۳.
۱۴۹. مجمع البیان، ج ۴، ص ۵۹۸.
۱۵۰. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۳، ب ۱۳، ح ۲۰؛ طوسی، الغیبه، ص ۴۶۰، ح ۴۷۳؛ الخرائج والجرائح، ج ۳، ص ۱۱۵۵.
۱۵۱. اصول کافی، ج ۱، ص ۳۶۸؛ الامامه والتبصره، ص ۲۳۶؛ شیخ طوسی، الغیبه، ص ۴۲۶.
۱۵۲. کمال الدین، ج ۲، ص ۳۸۴؛ الوافی، ج ۲، ص ۳۹۵؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳؛ مکیال المکارم، ج ۱، ص ۱۷۹.
۱۵۳. کمال الدین، ج ۲، ص ۴۸۵؛ شیخ طوسی، الغیبه، ص ۲۹۲؛ طبرسی، احتجاج، ج ۲، ص ۴۷۱؛ إعلام الوری، ج ۲، ص ۲۷۲؛ بحارالانوار، ج۵۲، ص۹۲.
۱۵۴. عقدالدرر، ص ۱۹۵؛ مروزی، الفتن، ص ۲۵۳؛ مستدرک حاکم، ج ۴، ص ۵۵۸.
۱۵۵. فردوس الاخبار، ج۴، ص ۴۹۶؛ کنزالعمال، ج ۱۴، ص ۲۶۲.
۱۵۶. کمال الدین، ج ۱، ص ۳۱۸؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۳۴ و۲۱۸.
۱۵۷. شیخ طوسی، الغیبه، ص ۴۷۴؛ اثبات الهداه، ج ۳، ص ۵۱۶.
۱۵۸. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۹، ب ۱۳، ح ۳۲.
۱۵۹. نجاشی، رجال، ص ۲۵۷، رقم ۶۷۶.
۱۶۰. معجم رجال الحدیث، ج ۱۱، ص ۳۳۴.
۱۶۱. همان، ص ۳۳۶.
۱۶۲. دست نویس ایشان در کنار نسخه ایشان (نعمانی، الغیبه، چاپ تبریز، ص ۱۲۶).
۱۶۳. ابن غضائری، رجال، ص ۹۵؛ ابن داود، رجال، ص ۲۷۱؛ علامه حلی، رجال، ص ۲۵۵.
۱۶۴. شمیم رحمت، ص ۱۲.
۱۶۵. تاریخ بغداد، ج ۴، ص ۱۴۱- ۱۵۶.
۱۶۶. همان، ص ۱۵۳.
۱۶۷. نجاشی، رجال، ص ۳۴۲، رقم ۹۱۹.
۱۶۸. الجامع فی الرجال، ج ۱، ص ۱۵۹.
۱۶۹. مستدرکات مقباس الهدایه، ج ۵، ص ۳۶۱.
۱۷۰. میرزا محمد استرآبادی، (م ۱۰۲۸ هـ)، صاحب (منبع المقال)؛ مصفّی المقال، ص ۴۳۰.
۱۷۱. جامع الرواه، ج ۲، ص ۱۵۳، رقم ۱۱۴۵؛ نجاشی، رجال، ص ۲۲۹.
۱۷۲. الأنوار المضیئه، تألیف: علم الدین، سید مرتضی، علی بن عبدالحمید نسّابه، از علمای قرن هشتم، که نسخه ای از آن در کتابخانه صاحب عبقات (در لکنهو) ونسخه ای دیگر در کتابخانه راجه محمدمهدی موجود است. (کتابنامه حضرت مهدی، ج ۱، ص ۱۳۶).
۱۷۳. بهاءالدین علی بن غیاث الدین عبدالکریم بن عبدالحمید نیلی، منتخب الأنوار المضیئه، (م ۷۹۰ هـ)، کتابنامه، ج ۲، ص ۶۸۴.
۱۷۴. منتخب الانوار المضیئه، ص ۱۸۸ – ۲۰۶.
۱۷۵. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۸۵ – ۳۹۱.
۱۷۶. همان، ص ۳۸۸.
۱۷۷. کافی، ج ۷، ص ۱۸۵؛ تهذیب الاحکام، ج ۱۰، ص ۹؛ الفقیه، ج ۴، ص ۲۲؛ وسائل الشیعه، ج ۲۸، ص ۱۰۳.
۱۷۸. کافی، ج ۶، ص ۴۴۴.
۱۷۹. الملاحم والفتن، ص ۵۷، ب ۱۰۷.
۱۸۰. نعیم بن حماد مروزی، الفتن، ص ۲۱۱، ح ۸۴۶.
۱۸۱. روزگار رهایی، ج ۱، ص ۴۹۹.
۱۸۲. بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۸۷، ح ۲۰۳.
۱۸۳. لسان العرب، ج ۶، ص ۴۳۷.
۱۸۴. آل عمران، ۱۵۹.
۱۸۵. مروزی، الفتن، ص ۲۵۲؛ الحادی للفتاوی، ج ۲، ص ۷۷.
۱۸۶. دلائل الامامه، ص ۴۴۵، ح ۴۱۸.
۱۸۷. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۸۹، ح ۲۰۷.
۱۸۸. إعلام الوری، ج ۲، ص ۳۱۰.
۱۸۹. منتخب الاثر، ج ۲، ص ۳۲۳.
۱۹۰. شمیم رحمت، ص ۳۷.
۱۹۱. تاریخ ما بعد الظهور، ص ۸۲۰.
۱۹۲. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۸۲.
۱۹۳. نجاشی، رجال، ص ۲۴۹، رقم ۶۵۶.
۱۹۴. ابن غضائری، رجال، ص ۸۳، رقم ۱۰۷.
۱۹۵. شیخ طوسی، فهرست، ص ۱۶۱، رقم ۴۱۸.
۱۹۶. طوسی، الغیبه، ص ۶۳، ح ۶۵.
۱۹۷. اختیار معرفه الرجال، ص ۴۰۶، رقم ۷۶۰.
۱۹۸. همان، ص ۴۴۴، رقم ۸۳۳ – ۸۳۴.
۱۹۹. شیخ طوسی، الغیبه، ص ۷۰، ح ۷۵.
۲۰۰. الامامه والتبصره، ص ۲۱۳، ب ۱۶، ح ۶۶.
۲۰۱. طوسی. الغیبه، ص ۶۴، ح ۶۶.
۲۰۲. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۶۵.
۲۰۳. نعمانی، الغیبه، ص ۲۳۴، ب ۱۳، ح ۲۱؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۵، ح ۱۱۶.
۲۰۴. مقباس الهدایه، ج ۱، ص ۴۱۷.
۲۰۵. صحیح مسلم، ج ۱، ص ۹.

%ب ظ، %02 %610 %1396 ساعت %13:%مهر

برترین مطالب