پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم): براى شهادت حسین (علیه السلام)، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمى‌شود.

2- ضرورت نیاز به امام

زمین هیچگاه از حجت خالی نیست

مقدمه
بحث درباره موعود آخرالزمان مسأله اى است که از دير باز مورد توجه انديشمندان ومتفکران دينى بوده است. وهر کس بسته به ذوق واستعداد خود به گوشه يا گوشه هايى از زواياى مختلف آن توجه کرده است. در اين نوشتار به بررسى ديدگاه عالم ربانى و حکيم الهى محمد بن ابراهيم، صدرالدين شيرازى (معروف به صدرالمتألهين و ملاصدرا) مى پردازيم.
ملاصدرا معتقد است، بر پيامبر واجب است که براى بعد از خود جانشينانى قرار دهد، وبايد به گونه اى درباره آنها تصريح کند که جايى براى شک وطعن باقى نماند، زيرا وجود مادى آنها براى هميشه باقى نيست، بناچار بايد آشکارا به وجود امامى تصريح کند که امت بدان اقتدا نمايد.(۱) همچنين بايد دانست که زمين هيچ گاه از حجت الهى خالى نيست، وبا رفتن هر کدام، نوبت ديگرى مى رسد. ايشان براى اين مدعا به اين آيه استشهاد مى کنند:
ولقد أرسلنا نوحاً وإبراهيم وجعلنا فى ذريتهما النبوة والکتاب فمنهم مهتد وکثير منهم فاسقون ثمّ قفّينا على آثارهم برسلنا، وقفّينا بعيسى بن مريم وآتيناه الإنجيل...(۲)
ما نوح وابراهيم را فرستاديم، ودر فرزندان آنها نبوت وکتاب را قرار داديم، پس از آن بعضى از آنها هدايت يافتند وبسياى از آنها فاسق شدند. سپس به دنبال آنها رسولان ديگر خود را فرستاديم، پس از آن عيسى بن مريم را مبعوث کرديم وبه او انجيل عطا کرديم.
بيان ملاصدرا در ذيل اين آيه چنين است:
اين آيه دليل بر اين است که زمان از کسى که قيام کند وحجت خدا بر خلقش باشد، خالى نيست، اين سنت الهى از زمان نوح وآدم وآل ابراهيم تا زمان پيامبر ما جارى بوده وسنت الهى تبديل نمى شود. با تمام شدن نبوت آن ولايتى که باطن نبوت است، تا روز قيامت باقى است. پس بناچار بعد از سپرى شدن زمان رسالت، لازم است ولى وسرپرستى باشد که با کشف شهودى وبدون يادگيرى از خلق، خدا را عبادت کند، ونزد او منبع تمام دانشهاى دانشمندان ومجتهدان موجود است، ودر امر دين ودنياى مردم رياست دارد، واز جانب خدا، مردم را به فطرتشان دعوت مى کند، چه مردم اطاعت کنند چه نکنند، ودعوت او را اجابت کنند يا او را انکار نمايند، وفرقى نمى کند آن ولى ظاهر باشد وديگران او را ببينند، ويا همچون بسيارى از ائمه طاهرين از ديده ها پوشيده وپنهان باشد.(۳)
شاهد اين مطلب فرمايش على، عليه السلام، به کميل است که پس از بيان فضيلت علم وارزش علما مى فرمايد:
أللّهم بلى! لا تخلوا الأرض من قائم للّه بحجّة، ظاهراً ومشهوراً، أو مستتراً مغموراً لئلّا تبطل حجج اللّه وبيناته، کم ذا وأين أولئک؟ أولئک واللّه الأقلون عدداً، الأعظمون خطراً، بهم يحفظ اللّه حجته وبيناته حتى يودعوها نظرائهم، ويزرعوها فى قلوب أشباههم. هجم بهم العلم على حقيقةالبصيرة وباشروا روح اليقين، واستلانوا ما استوعره المترفون، وأنسوا بما استوحش منه الجاهلون، صحبوا الدنيا بأبدانٍ أرواحها معلّقة بالمحل الأعلى؛ أولئک خلفاءاللّه فى أرضه، والدعاة إلى دينه. آه! آه! شوقاً إلى رؤيتهم.
بار خدايا! آرى، زمين از قيام کننده براى خدا به وسيله حجت ودليل، خالى نمى ماند، يا آشکار ومشهور است، يا پنهان ومجهول، تا اينکه حجتها ودليلهاى خدا از بين نرود. اينها چند نفرند؟ وکجا هستند؟
سوگند به خدا که اينها از نظر شمارش اندک هستند واز نظر منزلت وبزرگى، بسيار بزرگوار وبلند مرتبه اند. به وسيله اينها حجت ودليلهاى روشن خدا حفظ مى شود تا آن را به همانند آنها بسپارند، وآن را در قلبهاى همانند آنها کشت نمايند.
علم ودانش با بصيرت حقيقى به اينها روى آورده، وروح يقين را به کار بسته اند. آنچه را که اشخاص خوش گذران سخت مى گيرند، اينها آسان مى گيرند. وبه آنچه که افراد نادان از آن وحشت دارند، انس گرفته اند به وسيله بدنهايى که ارواح آن به جاى بسيار بلندى آويخته، در دنيا زندگى مى کنند. اينها جانشينان خدا در زمينش هستند که به سوى دين او دعوت مى کنند. آه! آه! چه بسيار مشتاق ديدار آنها هستيم.(۴)
صدرالمتألهين پس از بيان على عليه السلام، نتايجى به شرح زير مى گيرند:
اول: عالِم حقيقى ولايت ورياست در دين دارد.
دوم: سلسله عرفان به خدا وولايت مطلقه هيچگاه قطع نمى شود.
سوم: آبادى جهان وانسانها وساير حيوانات وهمه موجودات به خاطر وجود آن عالم ربانى است.
چهارم: آن حجت الهى واجب نيست ظاهر باشد وچه بسا پنهان باشد.
پنجم: اولياى خاص الهى، با الهام از خداوند، علوم ومعارف را کسب مى کنند.
ششم: با اين اوصاف شرافت حکمت الهى ومنزلت صاحبان روشن مى شود که چگونه على، عليه السلام، مشتاق لقاى آنهاست.(۵)

نویسنده: محمد فاطمی

پى نوشت ها:
(۱) صدرالدين الشيرازى، محمد بن ابراهيم، تفسير القرآن الکريم، قم، انتشارات بيدار، الطبعة الثانية، ۱۴۱۵، ج۴، ص۲۲۰.
(۲) سوره حديد (۵۷)، آيات ۲۶ و۲۷.
(۳) تفسير القرآن الکريم، ج۶، ص۲۹۸.
(۴) نهج البلاغه (صبحى صالح)، کلمات قصار ۱۴۷.
(۵) تفسير القرآن الکريم، ج۶، ص۲۹۹ - ۳۰۰ وشرح الاصول الکافى، ص۴۶۰.

%ق ظ، %14 %497 %1396 ساعت %10:%تیر

امامت و برهان لطف

 تعريف و اقسام لطف :
متكلمان عدليه، عبارت هاى گوناگونى را در تعريف لطف به كاربرده اند .
برخى از اين تعاريف، چنين است :

1- شيخ مفيد، در تعريف آن گفته است :
اللطف ما يقرب المكلف معه الى الطاعة و يبعد عن المعصية، و لا حظ له فى التمكين و لم يبلغ حد الالجاء;
لطف، آن است كه به سبب آن، مكلف به طاعت نزديك، و از معصيت دور مى شود، و در قدرت مكلف بر انجام دادن تكليف، مؤثر نيست و به مرز اجبار نيز نمى رسد .
2- ابواسحاق نوبختى، در تعريف لطف گفته است :
اللطف امر يفعله الله تعالى بالمكلف لاضرر فيه يعلم عند وقوع الطاعة منه و لولاه لم يطع;
لطف، امرى است كه خداوند، نسبت به مكلف انجام مى دهد و مستلزم ضرر نيست، و از وقوع طاعت از مكلف معلوم مى شود كه خداوند آن را در حق مكلف، انجام داده است، و اگر آن لطف نبود، وى، اطاعت نمى كرد .
3- قاضى عبدالجبار معتزلى، در تعريف لطف چنين گفته است :
ان اللطف هو كل ما يختار عنده المرء الواجب و يتجنب القبيح، او يكون عنده اقرب اما الى اختيار [الواجب] او الى ترك القبيح;
لطف، عبارت است از آن چه انسان به سبب آن، فعل واجب را برمى گزيند، و از فعل قبيح اجتناب مى كند، يا به انجام واجب و ترك قبيح نزديك تر مى گردد .
4- سيد مرتضى، در تعريف لطف گفته است :
ان اللطف ما دعا الى فعل الطاعة . و ينقسم الى ما يختار المكلف عنده فعل الطاعة و لولاه لم يختره، و الى ما يكون اقرب الى اختيارها» ;
لطف، آن است كه مكلف را به انجام دادن طاعت دعوت مى كند . لطف، بر دو قسم است: يكى آن كه مكلف، به سبب آن، فعل طاعت را برمى گزيند، و اگر آن لطف نبود، فعل طاعت را برنمى گزيد، و ديگرى آن كه مكلف، به سبب آن، نسبت  به انجام دادن طاعت، نزديك تر خواهد شد .
وى، سپس درباره ى جامع ميان اين دو قسم، گفته است :
و كلا القسمين يشمله كونه داعيا ;
برانگيزندگى نسبت به طاعت، هر دو قسم را شامل مى شود .
5- علامه حلى نيز در تعريف لطف و اقسام آن، چنين آورده است :
مرادنا باللطف هو ما كان المكلف معه اقرب الى الطاعة و ابعد من فعل المعصية و لم يبلغ حد الالجاء . و قد يكون اللطف محصلا و هو ما يحصل عنده الطاعة من المكلف على سبيل الاختيار;
مقصود ما از لطف، چيزى است كه مكلف با وجود آن، به فعل طاعت نزديك تر، و از فعل معصيت، دورتر خواهد بود . لطف، به مرز اجبار نمى رسد . لطف، گاهى محصل است و آن، چيزى است كه به خاطر آن، فعل طاعت از مكلف و به اختيار وى، حاصل مى شود
از عبارت هاى ياد شده، نكات ذيل به دست مى آيد :
1- لطف، در اصطلاح متكلمان، از صفات فعل خداوند است و به مكلفان اختصاص دارد . به عبارت ديگر، موضوع قاعده ى لطف، مكلف است .
البته، بايد توجه داشت كه متكلمان، تكاليف را به دو گونه ى عقلى و شرعى تقسيم كرده اند و موضوع لطف، تكليف به معناى عام آن است كه تكليف عقلى را نيز شامل مى شود . بدين جهت، تكاليف شرعى (وحيانى) را از مصاديق لطف نسبت به تكاليف شرعى مى دانند: ( التكاليف الشرعية الطاف فى التكاليف العقليه  )
2- لطف به «مقرب » و «محصل » تقسيم مى شود . اثر و نتيجه ى لطف مقرب، اين است كه زمينه ى تحقق يافتن تكليف را از سوى مكلف، كاملا فراهم مى سازد . و شرايطى را پديد مى آورد كه مكلف نسبت به انجام دادن تكاليف نزديك تر از وقتى است كه در حق وى لطف تحقق نيافته است، هرچند به انجام دادن تكليف، نمى انجامد، اما در لطف محصل، تكليف، از مكلف صادر مى شود .
3- جامع مشترك ميان لطف مقرب و محصل، اين است كه هر دو نقش داعويت نسبت به تكليف را دارند، با اين تفاوت كه در لطف محصل، داعويت در حدى است كه به تحقق تكليف مى انجامد، ولى در لطف مقرب، به اين درجه نمى رسد .
4- لطف اعم از مقرب و محصل، دو شرط عمده دارد: يكى اين كه نقش در ايجاد قدرت در انجام دادن تكليف ندارد; زيرا، چنان كه گفته شد، لطف، متفرع بر تكليف است و قدرت داشتن مكلف بر انجام دادن تكليف، از شرايط عام تكليف است; يعنى، تا فرد، قدرت نداشته باشد، مكلف نخواهد بود .
ديگرى اين كه لطف، به مرز الجاء و اجبار نمى رسد و اختيار را از مكلف سلب نمى كند; زيرا، اختيار از ديگر شرايط تكليف به شمار مى رود . فلسفه ى تكليف، امتحان و آزمايش افراد است تا بتوانند آگاهانه و آزادانه و با تحقق بخشيدن به تكاليف الهى، استعدادهاى خود را شكوفا سازند و به كمال مطلوب دست يابند .
لطف و حكمت الهى :
مهم ترين برهان وجوب لطف برخداوند، مبتنى بر حكمت الهى است; يعنى، ترك لطف، مستلزم نقض غرض است كه با حكمت الهى منافات دارد .
توضيح اين كه به مقتضاى حكيمانه بودن افعال الهى، تكليف، بايد غرض معقولى داشته باشد، غرضى كه با هدف آفرينش انسان هماهنگ باشد . هدف آفرينش انسان، تعالى و تكامل معنوى است كه از طريق انجام تكاليف الهى به دست مى آيد . اكنون اگر انجام دادن كارى از جانب خداوند، بدون آن كه به مرز الجاء و اجبار برسد، در تحقق هدف مزبور تاثير داشته باشد، انجام دادن آن، واجب و لازم خواهد بود; زيرا، فاعل حكيم، همه ى تدابير معقول و ميسورى را كه در تحقق هدف او دخالت دارد، به كار خواهد گرفت، و چون لطف، از جمله تدابير حكيمانه ى معقول و ميسورى است كه در تحقق يافتن هدف تكليف مؤثر است، انجام دادن آن به مقتضاى حكمت، واجب و ضرورى مى باشد .
محقق طوسى، در عبارتى كوتاه، در اين باره گفته است :
( و اللطف واجب ليحصل الغرض به)
لطف، واجب است تا به سبب آن، غرض از تكليف حاصل شود .
ابن ميثم بحرانى، برهان حكمت  بر وجوب لطف را به صورت مشروح تقرير كرده و چنين گفته است :
اگر اخلال به لطف، جايز باشد، هر گاه فاعل حكيم، آن را انجام ندهد، غرض خود را نقض كرده است، ولى نقض غرض، بر حكيم محال است، پس اخلال به لطف نيز محال خواهد بود، بنابراين، انجام دادن لطف، به مقتضاى حكمت، واجب خواهد بود . وى، سپس در تبيين اين كه چرا انجام ندادن لطف، مستلزم نقض غرض خواهد بود گفته است :
خداوند، از مكلف خواسته است كه طاعت را برگزيند . بنابراين، هر گاه بداند كه مكلف، طاعت را انتخاب نخواهد كرد يابه انتخاب آن نزديك نخواهد شد، مگر اين كه فعل خاصى را در مورد او انجام دهد - با اين فرض كه نه انجام دادن آن فعل بر خداوند مشقت دارد و نه موجب نقص و عيب خواهد بود - به مقتضاى حكمت، انجام دادن آن فعل، واجب خواهد بود; زيرا، انجام ندادن آن، در فرض مزبور، كاشف از آن است كه خداوند، طاعت را از مكلف نخواسته است .
در مقام تمثيل، همانند اين است كه فردى، واقعا مى خواهد كه شخصى درمجلس ميهمانى او حضور يابد، و مى داند كه تا مراسم و تشريفات خاصى را انجام ندهد، وى، به مجلس ميهمانى او حاضر نخواهد شد، واز طرفى انجام دادن آن تشريفات، نه براى او دشوار است و نه موجب نقص و عيبى خواهد بود، در اين صورت، اگر آن عمل خاص را انجام ندهد، نقض غرض محسوب خواهد شد . از نظر عقلا، نقض غرض، سفيهانه است و مخالف حكمت به شمار مى رود، و چنين كارى بر خداوند متعال، محال است .
اين استدلال، به گونه هاى ديگرى نيز تقرير شده است كه براى رعايت اختصار، از نقل آن ها صرف نظر مى كنيم .
برخى از محققان، در تبيين وجوب لطف، سخنى دارد كه نقل آن را در اين جا مناسب مى دانيم :
درباره ى تشريع تكاليف دينى، سه فرض متصور است :
1- خداوند، تكاليف را تشريع و به مكلفان ابلاغ كند و مقدمات و ابزار لازم براى انجام دادن آن ها را در اختيار آنان قرار دهد، به گونه اى كه قدرت بر انجام دادن تكاليف را داشته باشند .
2- علاوه بر آن چه بيان گرديد، مكلفان را در شرايطى قرار دهد كه جز انجام دادن تكاليف، راهى نداشته باشند; يعنى، مجبور به عمل به تكليف گردند .
3- گذشته از ابلاغ تكاليف به افراد و متمكن ساختن آنان بر انجام دادن آن ها، بدون آن كه آنان را بر انجام دادن تكاليف مجبور سازد، كارهايى را انجام دهد كه در رغبت و اشتياق آنان به رعايت تكاليف الهى مؤثر باشد، مانند اين كه بر انجام دادن تكاليف وعده ى پاداش فراوان دهد، و يا آنان را بر مخالفت با تكاليف، به كيفرهاى سخت اخروى بيم دهد، و يا مجازات هاى جانى و مالى دنيوى را مقرر كند
از فرض هاى ياد شده، فرض دوم، از نظر عقل، مردود است; زيرا، با فلسفه ى تكليف كه آزمايش انسان ها و شكوفا شدن استعدادهاى معنوى آنان است، منافات دارد . فرض نخست نيز با جود و كرم الهى و نيز با حكمت خداوند سازگارى ندارد . بنابراين، فرض درست، همان فرض سوم است كه مقتضاى قاعده ى لطف است .
فاعل لطف :
شكى نيست كه لطف، از صفات فعل خداوند است و از حكمت الهى سرچشمه مى گيرد - چنان كه بيان گرديد - ولى فاعل مباشرى آن، هميشه، خداوند نيست، بلكه گاهى فاعل مباشرى و بى واسطه ى آن، مكلفانند . از اين روى، متكلمان لطف را از اين نظر كه فاعل مباشرى آن چه كسى است، به سه قسم تقسيم كرده اند :
1_ لطف، فعل مستقيم خداوند متعال است، مانند تشريع تكاليف دينى، ارسال پيامبران، اعطاى معجزه به آنان، ارائه و نصب دلايل تكوينى و عقلى بر توحيد و معارف الهى و نظاير آن .
2- لطف، فعل مكلف در مورد خويش است، مانند تامل و نظر در دلايل و معجزات پيامبران و پيروى از فرمان آنان .
3- مكلفان نسبت به هم .
مقتضاى لطف خداوند نسبت به مكلفان، در مورد نخست، اين است كه لطف را انجام دهد، و در مورد دوم و سوم، اين است كه انجام دادن لطف را بر مكلفان واجب كند . از آن جا كه در مورد سوم، نتيجه اى كه از انجام دادن لطف حاصل مى شود، به مكلفان ديگر باز مى گردد و نه به فاعل لطف، مقتضاى عدل الهى، اين است كه به فاعل لطف نيز اجر و پاداشى برسد تا بر وى ستمى روا نشده باشد .
 
برهان لطف بر وجوب امامت :
اينك كه با قاعده ى لطف آشنا شديم، لازم است به تقرير برهان لطف در مسئله ى امامت بپردازيم ; يعنى، قاعده ى لطف را بر امامت منطبق سازيم .
متكلمان اماميه، بالاتفاق، بر اين عقيده اند كه امامت، از مصاديق لطف خداوند است، و چون لطف، به مقتضاى حكمت الهى، واجب است، امامت نيز واجب است . از طرفى، لطف امامت، از آن گونه الطافى است كه فعل مباشرى و مستقيم خداوند است . (12) و از اين نظر، وجوب امامت، همچون وجوب نبوت است .
بنابراين، در اين جا، دو مدعا مطرح است: يكى اين كه امامت لطف است، و ديگرى اين كه امامت لطفى است كه فعل مستقيم خداوند است، و تعيين امام بايد از جانب خداوند انجام گيرد .
آن چه اينك در پى تبيين آن هستيم، همانا، مطلب نخست است; يعنى، تبيين اين كه امامت; لطف خداوند در حق مكلفان است . از آن جا كه موضوع لطف، تكليف است، و تكليف به عقلى و شرعى (وحيانى) تقسيم مى شود، لطف بودن امامت را مى توان هم نسبت به تكاليف عقلى تبيين كرد و هم نسبت به تكاليف شرعى .
هر دوى اين تقريرها و تبيين ها، در كلمات متكلمان اماميه يافت مى شود .
سيد مرتضى، در تبيين لطف بودن امامت چنين گفته است :
ما، امامت و رهبرى را به دو شرط لازم مى دانيم: يكى اين كه تكاليف عقلى وجود داشته باشد، و ديگرى اين كه مكلفان معصوم نباشند . هر گاه هر دو شرط يا يكى از آن دو، منتفى گردد، امامت و رهبرى لازم نخواهد بود .
دليل بر وجوب امامت و رهبرى، با توجه به دو شرط ياد شده، اين است كه هر انسان عاقلى كه با عرف و سيره ى عقلاى بشر آشنايى داشته باشد، اين مطلب را به روشنى تصديق مى كند كه هر گاه در جامعه اى، رهبرى با كفايت و تدبير باشد كه از ظلم و تباهى جلوگيرى و از عدالت و فضيلت دفاع كند، شرايط اجتماعى براى بسط فضايل و ارزش ها فراهم تر خواهد بود، و مردم از ستمگرى و پليدى دورى مى گزينند و يا در اجتناب از پليدى و تبهكارى، نسبت به وقتى كه چنين رهبرى در بين آنان نباشد، وضعيت مناسب ترى دارند . اين، چيزى جز لطف نيست; زيرا، لطف، چيزى است كه با تحقق آن، مكلفان به طاعت و فضيلت روى مى آورند، و از پليدى و تباهى دورى مى گزينند، و يا اين كه در شرايط مناسب ترى قرار مى گيرند .
پس امامت و رهبرى، در حق مكلفان، لطف است; زيرا، آنان را به انجام دادن واجبات عقلى و ترك قبايح برمى انگيزد و مقتضاى حكمت الهى، اين است كه مكلفان را از آن محروم نسازد .
اين مطلب، از بديهيات عقلى است و اگر كسى آن را انكار كند، چونان فردى است كه منكر بديهيات شود، و شايستگى بحث و گفت وگوى علمى را از دست خواهد داد .
همان گونه كه ملاحظه مى فرماييد، سيد مرتضى، لطف بودن امامت را نسبت به تكاليف عقلى تقرير كرده است . شيخ طوسى نيز چنين روشى را برگزيده و گفته است :
دليل بروجوب امامت و رهبرى، اين است كه امامت، در حق واجبات عقلى، لطف است ; زيرا، اين حقيقت، بر همگان معلوم است كه انسان هايى كه معصوم نيستند، هر گاه رهبرى با كفايت نداشته باشند كه معاندان و ستمكاران را تنبيه و تاديب كند و از ضعيفان و مظلومان دفاع كند، شر و فساد در ميان آنان گسترش خواهد يافت، ولى هر گاه رهبرى با اين ويژگى ها داشته باشند، وضعيت آنان برعكس خواهد بود و خير و صلاح، در آن جامعه گسترش مى يابد و شر و فساد محدود مى گردد .
علم به اين مطلب، از بديهيات است كه بر هيچ انسان عاقلى پوشيده نيست و هر كس آن را انكار كند، شايسته ى بحث و گفت و گوى علمى نخواهد بود .
ابن ميثم بحرانى، برهان لطف بروجوب امامت را با توجه به تكاليف شرعى تقرير كرده، و گفته است :
ان نصب الامام لطف من فعل الله تعالى فى اداء الواجبات الشرعية التكليفية، و كل لطف بالصفة المذكورة فواجب فى حكمة الله تعالى ان يفعله مادام التكليف بالمطلوب فيه قائما . فنصب الامام المذكور واجب من الله فى كل زمان التكليف;
نصب امام، لطفى است از جانب خداوند در انجام دادن واجبات و تكاليف شرعى، و انجام دادن هر لطفى با ويژگى ياد شده، به مقتضاى حكمت الهى، واجب است . پس نصب امام از جانب خداوند، تا وقتى كه تكليف باقى است، واجب است .
وى، لطف بودن نصب امام نسبت به تكاليف شرعى را هم امرى بديهى تلقى كرده است; يعنى، مطالعه ى جوامع بشرى و حالات مكلفان، گوياى اين واقعيت است كه هر گاه رهبرى با كفايت و عادل، رهبرى آنان را برعهده داشته باشد، نسبت به رعايت واجبات و محرمات الهى، وضعيت مناسب ترى خواهند داشت و اگر چنين رهبرى در ميان آنان نباشد، شرايط، برعكس خواهد بود . بدين جهت، در لطف بودن نصب امام عادل و باكفايت براى مكلفان، جاى كم ترين ترديد وجود ندارد .
برخى از متكلمان اماميه، بدون اين كه از تكليف عقلى يا شرعى سخنى به ميان آورند، به تبيين لطف بودن وجود امام و رهبر عادل و با كفايت پرداخته اند و ياد آور شده اند كه وجود چنين پيشوايى، در جامعه ى بشرى، نقشى مؤثر و تعيين كننده در گسترش خير و صلاح دارد، چنان كه نبود چنين پيشوايى، زمينه ساز گسترش فساد و تباهى در جوامع بشرى خواهد بود .
ابوالصلاح حلبى در تقريب المعارف و سديدالدين حمصى در المنقذ من التقليد و علامه ى حلى در كشف المراد و فاضل مقداد در ارشاد الطالبين، چنين روشى را برگزيده اند .
نكته اى كه يادآورى آن در اين جا لازم است، اين است كه امامت و رهبرى كه متكلمان اماميه به عنوان مصداق لطف الهى در مورد مكلفان مطرح كرده اند معناى عام آن است كه شامل امامت و رهبرى پيامبران الهى نيز مى شود . بنابراين، امامت به معناى خاص آن كه رهبرى امت اسلامى به عنوان خلافت و جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، از مصاديق امامت و رهبرى به معناى عام آن است . سيد مرتضى، دراين باره گفته است :
لا فرق بين ان يكون الرئيس الذى اوجبناه منبئا يوحى اليه و متحملا شريعة و بين ان لا يكون كذلك . . . لانا انما نوجب الرئاسة المطلقة
در مورد پيشوايى كه ما آن را واجب مى دانيم، فرقى نمى كند كه به وى وحى شود و صاحب شريعتى باشد يا چنين نباشد .
ابوالصلاح حلبى نيز مسئله ى وجوب رهبر در جامعه ى بشرى را - كه لطف خداوند در حق مكلفان به شمار مى رود - قبل از بحث نبوت مطرح كرده است . وى، آن گاه به بيان شرايط چنين رهبرى پرداخته، و سپس از نبوت و امامت، به عنوان دو مصداق آن ياد كرده و گفته است
و هذه الرئاسة قد تكون نبوة و كل نبى رسول و امام اذا كان رئيسا، و قد يكون امامة ليست بنبوة
اين رهبرى - كه مصداق لطف و حكمت الهى است - گاهى در قالب نبوت است، و هر پيامبرى كه عهده دار رهبرى جامعه ى بشرى است، رسول و امام است، و گاهى به صورت امامت است بدون اين كه داراى مقام نبوت باشد .
با توجه به نكته ى ياد شده، روشن مى شود كه تكليف مورد نظر در اين بحث - كه امامت به عنوان لطف نسبت به آن به شمار مى رود - همان تكليف عقلى است . آرى، در خصوص امامت به معناى خاص آن، تكليف مى تواند عقلى يا شرعى باشد; يعنى، امامت، هم لطف است نسبت به تكاليف عقلى و هم لطف است نسبت به تكاليف شرعى (وحيانى)
پاسخگويى به اشكالات :
بر برهان لطف بر وجوب امامت، از سوى مخالفان، اشكالاتى مطرح شده است كه متكلمان اماميه به آن ها پاسخ داده اند . در اين قسمت از بحث، به نقل و بررسى اين اشكالات و پاسخ هاى آن ها مى پردازيم .
قبل از نقل و بررسى اشكالات، يادآورى اين نكته لازم است كه اين اشكالات، عمدتا، از طرف متكلمان معتزلى كه قاعده ى لطف را قبول دارند، ولى امامت را از مصاديق آن نمى دانند، مطرح شده است .
مخالفت كسانى چون اشاعره كه اساسا به قاعده ى لطف معتقد نيستند، در اين مسئله، مخالفت مبنايى است و ما، در اين جا، با مسلم دانستن قاعده ی لطف در باره ى وجوب امامت  سخن مى گوييم . اشكالات منكران قاعده ى لطف، و بلكه منكران حسن و قبح عقلى را بايد در جاى ديگر مورد نقد و بررسى قرار داد .
نكته ى ديگر اين كه اين اشكالات، به صورت مفصل، در كتاب المغنى قاضى عبدالجبار معتزلى مطرح شده است و سيد مرتضى در كتاب الشافى فى الامامة، به تفصيل، به آن ها پاسخ داده است . پس از او، ديگر متكلمان اماميه در كتاب هاى كلامى خود، همه يا برخى از آن ها را نقل و نقد كرده اند . ما، در اين بحث، با استفاده از اين منابع ارزش مند، اشكالات و ايرادات در باب تطبيق قاعده ى لطف بر امامت را بررسى خواهيم كرد .
 
اشكال نخست :
مصالح مترتب بر رهبرى، به معناى عام آن، كه مورد قبول عقلاى بشر است، مصالح دنيوى، مانند برقرارى امنيت و عدالت اجتماعى و حل و فصل مسايل و مشكلات مربوط به زندگى اجتماعى بشر است، در حالى كه قاعده ى لطف، مربوط به مصالح دينى است; يعنى، آن چه موجب اين مى شود كه افراد، خدا را اطاعت كرده و از معاصى الهى بپرهيزند .
پاسخ :
در اين كه حكومت و رهبرى عادلانه و با كفايت، زمينه ساز آسايش و رفاه مردم و تامين منافع و مصالح دنيوى آنان مى گردد، شكى نيست، ولى برقرارى عدالت و امنيت در جامعه و دفاع از حقوق مظلومان و ضعيفان، صرفا، منافع و مصالح دنيوى به شمار نمى رود، بلكه از مهم ترين مصالح دينى است .
به نص قرآن كريم، يكى از اهداف بعثت پيامبران الهى عليهم السلام، برقرارى عدل و قسط در زندگى بشر بوده است . ( ليقوم الناس بالقسط  ) و اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است: از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود :
هر امتى كه از حقوق ضعيفان دفاع نكند و حق آنان را از توانگران بازنستاند، بهره اى از قداست ندارد .
 
اشكال دوم :
استناد به سيره ى عقلا درباره اهميت، و لزوم وجود رهبر در جامعه ى بشرى، به خودى خود، حجيت  شرعى ندارد، تا آن را مبناى وجوب امامت به عنوان رهبرى دينى به شمار آوريم; زيرا، عقلاى بشر، چه بسا امورى را كه از نظر شرع پسنديده يا واجب نيست، پسنديده و واجب مى شمارند .
پاسخ :
ضرورت وجود رهبر در جامعه ى بشرى، صرفا، يك امر عرفى و عقلايى نيست، بلكه سيره ى متشرعه نيز بر آن جارى بوده است . بدين جهت، مسلمانان، پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دراين باره كه جامعه ى اسلامى به رهبرى دينى نياز دارد، اندكى درنگ نكردند . ما، در بحث هاى گذشته، يادآور شديم كه يكى از وجوهى كه متكلمان اسلامى بر ضرورت امامت  به آن استدلال كرده اند، سيره و روش امت اسلامى از آغاز تاكنون بوده است .
گذشته از اين، اصولا، بحث كنونى، مربوط به اين نيست كه ضرورت حكومت و رهبرى مورد اتفاق عقلاى بشر است، بلكه بحث، در اين است كه تجربه ى تاريخى به روشنى بر اين حقيقت گواهى مى دهد كه وجود رهبرى صالح و با كفايت در جامعه ى بشرى، نقش تربيتى فوق العاده دارد و جامعه را به سوى معنويت و صلاح هدايت مى كند .
در نتيجه، وجود چنين رهبرى، مصداق لطف خداوند در حق مكلفان است . اين كه عقلاى بشر نيز، پيوسته، به ضرورت وجود رهبر در جوامع انسانى اهتمام داشته اند، به دليل همين تاثير گذارى مهم و بى ترديد رهبرى صالح و با كفايت در حاكميت  خير و صلاح در جامعه ى بشرى بوده است .
 
اشكال سوم :
اين مطلب كه وجود رهبر و پيشواى صالح و با كفايت در جامعه ى بشرى، از عوامل هدايت جامعه به سوى خير و صلاح است و امرى است لازم و اجتناب ناپذير، پذيرفته است، اما از بديهيات به شمار نمى رود; زيرا، مورد اتفاق همه ى عقلا نيست و در ميان متفكران وعقلاى بشر، كسانى بوده اند كه حكومت و رهبرى را مايه ى شر و فساد دانسته و آن را نپذيرفته اند . عده اى از خوارج و برخى از متكلمان معتزلى، چنين ديدگاهى داشته اند . در ميان امت ها و ملت هاى ديگر نيز چنين ديدگاهى داشته است .
 
پاسخ :
ضرورت وجود حكومت و رهبرى در جوامع بشرى، چيزى نيست كه بتوان با مخالفت هاى برخى از خوارج ياكسانى از معتزله آن را مورد ترديد قرار داد . با تامل در گفتار و دلايل مخالفان حكومت ورهبرى، روشن مى شود كه آن چه موجب چنين برداشت نادرستى شده است، يكى فهم نادرست از ظواهر دينى بوده است مانند برداشت خوارج از «لاحكم الا لله » ، زيرا حكم را به زمامدارى تفسير مى كردند چنان كه امام على عليه السلام در رد سخن آنان فرمود :
( نعم لاحكم الا لله لكن هولاء يقولون لا امرة الا لله، و لابد للناس من امير)
آرى، حكم مخصوص خداوند است، ولى ايشان مى گويند، زمامدارى مخصوص خداوند است، درحالى كه مردم به زمامدار (بشرى) نياز دارند .
و ديگر، تحليل نادرستى است كه از حكومت هاى خودكامه و مستبد شده است; يعنى، حكم موارد و مصاديق نامطلوب حكومت و رهبرى، به اصل اين مقوله سرايت داده شده است . چنين افرادى، گرفتار مغالطه ى خاص و عام و مقيد و مطلق شده اند، و حكم خاص را به عام سرايت داده اند .
گواه روشن بر اين كه حكومت و رهبرى، يكى از ضرورت هاى حيات اجتماعى بشر است، اين است كه كسانى چون خوارج كه شعار «لا حكم الا لله » را سر مى دادند، در عمل، دست به برنامه ريزى و تنظيم امور و انتخاب رهبر زدند.


منبع:سايت الشيعه

%ب ظ، %19 %630 %1396 ساعت %14:%خرداد

رویکرد عقلی بر ضرورت وجود امام

اشاره :
اصل امامت، باور همگانی مسلمانان بوده و هست، دلایل نقلی، عقلی، جامعه شناختی و . . . پشتوانه ی این باور می باشد با ره آورد بیشتر این ادله، اثبات امامی است که: دارای ملکه ی عصمت و معرفی شده از جانب خدا باشد; از آنجا که مشرب عقل مورد تایید شرع و مقبول همگان است، این نوشتار به طرح و ارزیابی دلایلی عقلی اثبات امامت می پردازد .
قاعده ی لطف و امامت :
از آن جا که خردورزی، در پیدایش و استمرار عقیده، سهم بسزایی دارد و چه بسا ترزیق یک باور از راه تقلید و یا اکراه ممکن نباشد، اهمیت کنکاش از ریشه های امام باوری، آشکار می شود . دانشمندان زیادی، هر کدام، بر پایه ی تخصصی که دارند، دلایلی آورده اند تا ثابت کنند که انسان و جامعه ی انسانی، همواره، نیازمند پیشوای الهی است . (1)
این نوشتار در حد توان، به طرح، توضیح و بررسی برخی از آن دلایل می پردازد .
آن دلایل . این چنین اند:
1 - برهان لطف; 2 - برهان عنایت; 3 - قاعده ی امکان اشرف، 4 - برهان علم حضوری; 5 - قاعده ی حسن و قبح عقلی; 6 - احتیاج درونی; 7 - لازمه ی حرکت و کمال; 8 - اقتضای برهان نظم; 9 - جداناپذیری شریعت از رهبری الهی; 10 - اهداف عالی حکومت اسلامی; 11 - قلمرو حکومت اسلامی .
قاعده ی لطف :
یکی از اصول و قواعد مهم در کلام عدلیه «قاعده ی لطف » است که پس از قاعده ی «حسن و قبح عقلی » از بنیادی ترین قواعد کلامی به شمار می رود; زیرا، مسائل اعتقادی زیادی مستند به این قاعده هستند . وجوب تکلیف، بعثت، امامت، عصمت رهبران الهی، . . . از این قبیل است .
کاربرد این قاعده، منحصر در مباحث کلامی نیست، بلکه دامنه ی آن، مباحثی از علم اصول مانند حجیت اجماع (2) را در نور دیده و به علم فقه هم مانند مباحث امر به معروف و نهی از منکر (3) نفوذ کرده است .
نیز قاعده ی لطف، فقط، مورد توجه دانشمندان، شیعی نیست، بلکه دانشمندان معتزلی، آن را پذیرفته (4) و بر آن، اقامه ی برهان کرده اند و دانشمندان اشاعره به آن توجه وافری مبذول داشته اند . (5)
این قاعده، صرفا، در میان اندیشه مندان مسلمان مطرح نبوده، بلکه پیش از آن، در کلام مسیحی، مورد گفت و گو قرار گرفته است، از جمله مفاهیم بسیار مهم و کلیدی در کلام مسیحیت، مفهوم لطف (Grace) است که در قرون وسطای مسیحی، موجب پیدایش نظام کلامی ویژه ای به نام «الهیات لطف » شده است . (6)
در پایان این نوشتار، به عنوان ضمیمه، مقایسه ی کوتاهی میان لطف در کلام شیعی و لطف در کلام مسیحی انجام خواهد شد .
تعریف لطف :
لطف، در لغت، یعنی مجرد ارفاق، احسان، مهربانی، اکرام، و شفقت (7) . از دانشمندان کلام، کسی به وجوب انجام دادن لطف به این معانی بر خداوند، معتقد نشده است . (8)
در اصطلاح متکلمان، نعمت ها، خیرات، مصالح - و گاهی - آلامی را که از جانب خداوند به بندگان اش می رسد و بیش تر مربوط امور دین و برای کمال معنوی و نیل به سعادت اخروی است، به گونه ی که اگر این مواهب و مصالح نبود، نظام آفرینش لغو، و اصل تکلیف، عبث می شد، «الطاف » گفته می شود . (9) البته اگر این گونه امور، مربوط به نظام معاش و دنیای انسان ها باشد و بیش ترین بهره اش، به جسم و بعد مادی آنان برسد - که در اصطلاح متکلمان «الاصلح » نامیده می شود - (10) . از بحث ما خارج است .
اقسام لطف :
برای این که مسئله ی «نیاز همیشگی بشر به پیشوای الهی » در سایه ی قاعده ی لطف، به صورت روشن، مستدل گردد، بیان اقسام لطف و این که مسئله ی مورد بحث، تحت کدام قسم است، ضروری می نماید .
پاره ای از شبهات که بر اصل قاعده ی لطف و یا بر استناد مسئله ی امامت به قاعده ی لطف شده است، ناشی از کم توجهی به اقسام لطف و ارایه نکردن تعریف روشن از آن ها است . کسانی هم که به دفاع برخاسته اند، به این مهم، کم تر توجه کرده اند، لذا در مقام جواب، دچار مشکل شده اند .
لطف، به لحاظ تاثیر و بهره مند ساختن انسان ها، دو قسم می شود: لطف محصل و لطف مقرب . لزوم وجود پیشوای الهی، از مصادیق هر دو نوع می تواند باشد .
لطف محصل :
لطف محصل، عبارت است از انجام دادن یک سری زمینه ها و مقدماتی از سوی خداوند که تحقق هدف و غرض خلقت و آفرینش، بر آن ها متوقف است، به گونه ی که اگر خداوند، این امور را در حق انسان ها انجام ندهد، کار آفرینش لغو و بیهوده می شود . (11) برخی از مصادیق این نوع لطف، بیان تکالیف شرعی، توان مند ساختن انسان ها برای انجام دادن تکلیف، نصب و معرفی ولی و حافظ دین و . . . (12) است .
لطف به این معنا، محقق اصل تکلیف و طاعت است . (13)
ابواسحاق نوبختی، در مقام تعریف لطف محصل می فرمایند: کاری که خداوند، در حق مکلف انجام می دهد که ضرری برای مکلف ندارد، منتها اگر این کار انجام نمی شد، دیگر طاعتی محقق نمی شد . (14)
طرح برهان لطف محصل و امامت :
وقتی انسان از مطالعه ی خود و مخلوقات و هستی به این نتیجه رسید که تمام مخلوقات آفریده ی خداوند است و از مشاهده و اندیشه در نظم و نعمت ها و اسرار آفرینش، به اوصاف و هدف مندی مبدا اعلی رسید، می داند که خداوند نعیم و حکیم، از پیدایش هستی و انسان هدفی دارد (حکمت و هدف مندی در آفرینش) و چون خدای سبحان . بی نیاز مطلق است، پس هدف، سعادت و به کمال رساندن انسان ها است، و رسیدن به آن هدف والا، برای انسان ها که مرکب از عقل و شهوت اند و در انتخاب راه سعادت و شقاوت مختارند (15) ، بدون فرستادن برنامه و راهنما از جانب خداوند، ممکن نیست، پس خودداری از تشریع و تکلیف و بعثت پیشوای معصوم، موجب افتادن انسان ها در جهالت و شقاوت و نقض غرض می شود و قباحت و زشتی این امر، بدیهی است و خدای سبحان، منزه از قبایح و زشتی ها است، پس حتما هم تکالیف را بیان می کند و هم راهنما را .
پشتوانه ی اصلی این استدلال، حکمت الهی و لغو و عبث نبودن اصل آفرینش است . (16)
پیش فرض ها :
مهم ترین مطلب قاعده ی لطف، توضیح و اثبات پیش فرض های این قاعده است که در سایه ی آن شبهات زیادی رفع می شود .
1 - اثبات وجود خداوند و وحدانیت او برای بحث لطف، مفروض و مسلم است و گرنه نوبت به تکلیف و بعثت نمی رسد .(این موضوع، مورد اتفاق تمام مذاهب است) .
2 - خداوند، در تمام کارهایش، از جمله آفرینش انسان ها، هدف و غرض دارد، وگر نه کارهایش لغو و عبث می شود و همین طور نقض غرض و این، هر دو قبیح است و چون خداوند، بی نیاز مطلق و دارای علم مطلق است، هیچ گاه کار قبیح انجام نمی دهد . (17)
اصل این پیش فرض و این که بعثت و معرفی پیشوا، لطف است، مورد قبول اکثر مذاهب کلامی حتی بزرگان اشاعره است (18) ، منتها اشاعره می گویند، اگر خداوند، این امور را انجام نداد، کار قبیحی انجام نداده است (19) .
نتیجه ی کلام شان، این است که انجام دادن لطف بر خداوند، حتمی و لازم نیست و عقل ناقص انسانی هیچ گاه حق ندارد بر خداوند حکم کند و انجام کاری را بر او واجب کند، لکن، با جواب منطقی که از مبانی مورد قبول خود آنها استفاده شده، اشاعره نیز چاره ای جز پذیرش کامل این پیش فرض را ندارند جواب سخن آنان، این است که این جا، وجوب و باید، از نوع واجب فقهی نیست تا برای کسی تکلیف مشخص شود و عقل ما، حاکم، و خدای سبحان، محکوم شود، بلکه از نوع وجوب هستی شناسی و فلسفه و کلام است; یعنی، «وجوب عنه » است و نه «علیه » .
به عبارت دیگر، مناسبت ذات و صفات خدا با افعال اش، این است که هرگز، کار بیهوده و قبیح انجام نمی دهد (20) و اشاعره . صفات جمال و جلال خداوند، از جمله غنی و علم و حکمت او را قبول دارند .
3 - هدف و غرض از آفرینش انسان، رسیدن به کمال و سعادت است و این مهم، در گرو تشریع (برنامه) و معرفی پیشوا و رهبر معصوم و الهی است (بعثت و امامت). اثبات این پیش فرض نیز راه های متعددی دارد که این جا، از راه جامعه شناختی و انسان شناختی، استفاده می شود .
بیان یکم - انسان، موجود مدنی و اجتماعی - بالطبع یا بالعرض - است و بدون تشکیل اجتماع، ادامه ی زندگی برای اش مشکل است و چه بسا به نابودی اش بینجامد . پس در تداوم هستی خود، محتاج تشکیل اجتماع است . (21) شکل گیری یک اجتماع صالح و سالم و ماندگار، مثل سایر پدیده ها، محتاج به علت های چهارگانه است . علت مادی، خود افراد بشر است . انسان، اجتماع را به خاطر بهره برداری و استخدام و تداوم حیات خود انتخاب کرده است و همه می خواهند بهتر و بیش تر از دیگران استفاده کنند . این، به برخورد منافع و پراکندگی می انجامد . به خاطر رهایی ازین مشکل، بشر، محتاج قانونی جامع و کامل است که تامین کننده ی منافع همه باشد .(علت صوری) وابستگی های نژادی . طبقاتی، خودخواهی، . . . به اضافه ی جهالت به هدف و سرانجام زندگی دنیایی انسان ها و جهالت به راه های رسیدن به آن اهداف عالی (علت غایی) بی کفایتی انسان را در ترسیم یک قانون و برنامه ی جامع آشکار می کند .
تجربه ی عینی و تاریخی، گواه بر این مطلب است . پس برای حفظ نوع بشر، اجتماع لازم است و برای حفظ اجتماع، برنامه ی کامل نیاز است و از آن جا که خداوند لطیف است، باید این قانون را برای بشر بفرستد که مطابق نیاز معنوی و مادی و اجتماعی اش در هر دوره ای باشد تا بشر به حدی از کمال برسد که آخرین برنامه را دریافت کند (علت صوری تمام می شود).
آیا این سه عنصر کفایت می کند؟ مسلما، این طور نیست هر شریعت و برنامه و آیین اجتماعی و فردی، به ناظم، به عنوان عنصر فاعلی احتیاج دارد; زیرا، قانون که وجود لفظی یا کتبی تفکری خاص است، توان تاثیر در ایجاد روابط خارجی را ندارد و حتما یک موجود عینی توان مند لازم است که مسئول تعلیم و حفظ و اعمال آن باشد . قهرا، او، باید از سنخ خود آحاد جامعه باشد تا در متن آنان به سر برد و از اوضاع آنان آگاه باشد و در دسترس همگان باشد تا در فهم قانون و رفع مشکلات و رسیدن به رشد و کمال و هدف غایی به او مراجعه کنند .
این ضرورت، ویژه ی یک نسل و یک برهه نیست، بلکه احتیاج مستمر در طول زمان است، پس لطف الهی باید به این نیاز پاسخ گوید . به همان دلیل که افراد عادی شر . توان تدوین قانون و برنامه ی جامع را ندارند، توان تفسیر کامل و اجرا و ساماندهی و پرورش نفوس انسان ها را هم ندارند . بنابراین، پیشوا و عامل فاعلی باید دارای علم و احاطه ی کامل باشد و از هر گونه خطا بر حذر باشد و اصولا، کسی، او را معرفی کرده باشد که خود برنامه را هم فرستاده است .
مطالعه ی تعالیم و احکام و اهداف یک برنامه، معرفی کننده ی مجری آن خواهد بود، یعنی، مناسبت میان علت صوری و غایی با علت فاعلی، حکم می کند که علت فاعلی هم از جانب همان مبدئی باشد که صورت و غایت را فرستاده است . (22)
بیان دوم - در این بیان، با سه مقدمه، به ضرورت پیشوا و امام می رسیم .
آفرینش - که کار خدای حکیم است - هدف مند است . پیدایش انسان، با هدف است و هدف آن، رسیدن به کمال است . رسیدن به کمال، در گرو شناخت راه و راهنما و هدف است .
عقل، توان شناخت کامل را ندارد; چون، احاطه بر تمام جوانب مادی و معنوی و اجتماعی انسان ها، ممکن نیست . روند تغییرات حقوقی و قانونی در طول تاریخ بشر و نارسایی قوانین فعلی، بهترین گواه بر این ادعا است .
پس نتیجه می شود که حکمت خدا، اقتضا دارد که پیشوای همراه با قانون جامع، برای انسان ها فرستاده شود و گرنه نقض غرض می شود و انسان ها به کمال مطلوب نمی رسند . (23)
لطف مقرب :
لطف مقرب، عبارت است از اموری که خداوند برای بندگان انجام می دهد و در سایه ی آن، هدف و غرض از تکلیف بر آورده می شود، به گونه ای که اگر این امور انجام نمی شد، امتثال و اطاعت برای عده ی زیادی مسیور نبود . (24)
برخی از نمونه ها و مصادیق این نوع لطف، وعده ی بهشت به نیکوکاران و عذاب جهنم برای بدکاران و نعمت ها و سختی ها به عنوان ابتلا و امر به معروف و نهی از منکر و . . . است .
این نوع لطف، مکلف را به سوی انجام دادن دستور الهی نزدیک تر و از سرکشی به دور می دارد . این لطف، مرتبه اش، بعد از اثبات تکلیف است، اما لطف محصل، خود، محقق و مثبت تکلیف شرعی بود .
علامه ی حلی، لطف مقرب را این گونه تعریف می کنند:
لطف مقرب، عبارت است از: هر آن چه در دور ساختن بندگان از معصیت و نزدیک ساختن ایشان به طاعت، مؤثر است، ولی در قدرت دهی آنان بر انجام دادن تکالیف، مدخلیتی ندارد و اختیار را نیز از آنان سلب نمی کند . (25)
با قید نخست، یعنی مدخلیت نداشتن در قدرت دهی بر اصل طاعت و انجام دادن تکلیف، لطف محصل از تعریف خارج شد و با قید دوم، یعنی، مکلف را تا سر حد اجبار و سلب اختیار وادار نکند، این نکته را بیان می کند که انجام دادن لطف، منافی اختیار انسان که ملاک صحت تکلیف است، نیست . (26)
این نوع لطف، مورد بحث و مناقشه ی علمای کلام است . (27) گروهی معتقدند که انجام دادن این امور بر خداوند سبحان واجب است تا موجب عبث و بیهودگی در تشریع تکلیف نشود . آنان، شرایط و مرزهایی برای این لطف بیان کرده اند . گروهی دیگر، به خاطر انکار اصل هدف دار بودن افعال خدا و یا به خاطر پاسخ نیافتن بعضی از اشکالاتی که بر مصادیق این لطف وارد است، اقدام به انکار و نفی وجوب آن کرده اند .
تفاوت لطف مقرب و محصل :
لطف محصل، اگر نباشد، اصلا، تکلیف شرعی و بعثت و پیشوا و راهنما نخواهد بود، یعنی، اصل وجود تکلیف شرعی محقق نمی شود، اما اگر لطف مقرب نباشد، تکلیف و بعثت و نصب پیشوا و راهنما هست و چه بسا در مورد بعضی اشخاص، تکلیف هم امتثال شود، اما نوع مردم، امتثال تکلیف نخواهند کرد . مثلا اگر وعد و وعید نباشد، بندگان، توانایی بر انجام دادن دستورهای الهی را دارند; چون، در سایه ی لطف محصل، شریعت و راهنما معرفی شده است، لکن اکثر مردمان تا تشویق و تنبیهی نباشد، کم تر سراغ اطاعت و فرمانبرداری می روند .
مقبولیت لطف محصل، همگانی تر از لطف مقرب است; زیرا، تمام کسانی که به هدف مندی افعال خداوند معتقد هستند، وجوب لطف به معنای بیان تکلیف و بعثت (پیشوای الهی) را قبول دارند .
طرح برهان لطف مقرب و امامت :
لطف مقرب که جایگاه و مرتبه اش بعد از تحقق و اثبات اصل تکلیف است، برای اثبات ضرورت پیشوا و رهبر الهی نیز کارآیی دارد . اکثر دانشمندان کلام، مسئله ی امامت را در زمره ی مصادیق لطف مقرب بحث کرده اند . اگر دایره ی مفهوم تکلیف، اعم از تکالیف عقلی و شرعی معرفی شود، بیان اصل تکالیف شرعی هم از مصادیق لطف مقرب به شمار می آید; زیرا، وقتی عقل، آفرینش را به مبدا واحد و علیم و حکیم و . . . مستند کرد، به این نتیجه می رسد که انسان در برابر خداوند و مخلوقات اش وظایف و تکالیفی دارد، مانند شکر منعم، پاسخ نیکی را نیکی دادن، زشتی ظلم و خوبی عدل، و این جا، اگر خداوند تکالیف و احکامی را تشریع و بر بندگان واجب گرداند، قسمتی از این تکالیف مؤید و مؤکد تکالیف عقلی اند و موجب می شود، بندگان به انجام دادن تکالیف عقلی، نزدیک تر و از ترک و اهمال در آن ها دورتر گردند، و این، همان حقیقت لطف و معنای سخن دانشمندان است که: «التکالیف السمعیة الطاف فی التکالیف العقلیة . (28) » .
به هر حال، اثبات ضرورت امامت، این گونه می شود که حالا که خداوند، تکالیفی را بر بندگان واجب کرده است، هدف و غرض امتثال، اطاعت و پیروی است تا انسان ها در سایه ی آن، به کمال و سعادت مطلوب برسند . حالا اگر این مهم (امتثال) بدون انجام دادن اموری [از جانب خداوند] (مثل نصب امام معصوم، وعد و وعید و) . . . محقق نمی شود، خدای حکیم، حتما، این امور را انجام می دهد تا نقض غرض در تکلیف لازم نیاید . (29)
اکثر دانشمندان بزرگ کلامی، مثال جالبی می آورند . آنان می گویند، هر گاه، کسی، غذایی آماده کند و هدف و غرض اش دعوت افرادی باشد، به آنان پیغام بدهد و با این که می داند آنان آدرس ندارند، برای شان راهنما و یا آدرس نفرستد، مسلما، او را محکوم به کار عبث و بیهوده می کنند . (30)
چند پیش فرض مهم این برهان :
1 - هدف و غرض اصلی خداوند از تشریع تکالیف، اطاعت و پیروی و امتثال بندگان است، نه این که هدف، صرفا، بیان تکالیف باشد، و لو عده ی اندکی، مثل اولیا که بدون وعد، وعید و یا نصب امام امتثال می کنند، عمل کنند و یا اصلا، هدف، امتحان باشد که در این صورت . اگر خداوند از لطف دریغ کند، هیچ نقض غرضی لازم نمی آید .
عقل سلیم حکم می کند که پیمودن راه کمال و رسیدن به سعادت مقصود، با عمل و پیروی از برنامه هایی است که عقل و شرع آن ها را بیان کرده اند و چون این هدف، مربوط به نوع انسان است، پس حالا که نوع انسان، بدون لطف الهی به آن نمی رسد، انجام دادن این لطف واجب است .
علاوه بر این، چون مرتبه ی لطف مقرب . بعد از اثبات اصل شریعت و وحی است، مراد و مقصود شارع از تشریع احکام اش را از مطالعه ی قرآن کریم هم می شود به دست آورد . قرآن، در موارد متعدد . این مضمون را بیان می کند که اگر خداوند، دستوری داده و یا لطفی کرده و یا ضرری را متوجه انسان ها کرده، هدف، انجام دادن دستورها بوده است تا در سایه ی آن، به کمال مطلوب برسند . در این جا، به ذکر چند نمونه از آیات بسنده می شود:
«وبلوناهم بالحسنات والسیئات لعلهم یرجعون » (31)
آیت الله سبحانی می فرمایند، مراد از حسنات و سیئات، نعمتها و ضررهای دنیایی بوده و هدف از این ابتلا، وادار کردن آنان به حق مداری و اطاعت است . (32)
«وما ارسلنا فی قریة من نبی الا اخذنا اهلها بالباساء والضراء لعلهم یضرعون » (33)
در این آیه، به هر دو قسم از لطف اشاره شده است . مفاد آیه ی کریمه این می شود که خداوند، پیامبران را برای ابلاغ تکالیف و ارشاد بندگان، به سوی کمال فرستاده (لطف محصل) منتها چون رفاه طلبی و سستی و فرو رفتن به نعمت های دنیایی، می تواند سبب سرکشی و بی خبری انسان از هدف خلقت و اجابت درخواست انبیا شود، حکمت الهی اقتضا می کند تا آنان را گرفتار سختی ها کند تا به سوی اوامر الهی برگردند . (34) چون هدف اصلی، انجام دادن دستورهای الهی بوده، انبیا، صرفا، به اقامه ی حجت و برهان اکتفا نکرده اند، بلکه اقدام به نمایش معجزات و بشارت نیکوکاران و ترسانیدن بدکاران می کردند - «رسلا مبشرین ومنذرین » (35) - و این امور، در گرایش مردم به اطاعت و دوری گزیدن از معصیت، دخالت دارد . (36)
2 - نصب امام از مصادیق لطف مقرب نیز هست، این پیش فرض، با توجه به تعریف مقام امامت و وظایف و اوصاف، آن کاملا روشن و قابل قبول است . مرتبه ی امامت، نزدیک به مرتبه ی نبوت است، با این فرق که پیامبر، مؤسس تکالیف شرعی است و امام، حافظ و پاسدار آن به نیابت از پیامبر (37) .
شکی نیست که حفاظت از قوانین و سایر وظایف امام که قبلا یادآوری شد، انسان ها را به سوی پیروی از دستور نزدیک می کند و از سرکشی بر کنار می دارد . این مسئله، نزد عقلا، معلوم است که هر گاه جامعه، رییسی داشته باشد که آنان را از تجاوز و نزاع باز دارد و به صلاح و عدل و انصاف وادارد، چنین جامعه ای، به صلاح نزدیک و از فساد تباهی به دور است . (38) حالا اگر چنین رییسی، از جانب خدا و معصوم هم باشد، دیگر جای تردید در لطف بودن آن نمی ماند .
3 - تا این جا، پذیرفته شد که خداوند، در کارهایش هدف دارد و غرض از تکلیف، عمل به دستور و رسیدن به سعادت است و لطف به معنای هر کاری که مقرب بندگان به طاعت است، در حوزه ی اختیار او است، لکن این مقدار کفایت نمی کند مگر حکم کنیم، فلان کار (مثلا امامت) حتما مقرب است و هیچ گونه صارف و مانع و مزاحم و مفسده ی جانبی ندارد; زیرا، اندیشه و عقل بشری، ناتوان از آن است که در گستره ی هستی، چنین حکمی براند . این جا است که به بیان پیش فرض سوم می رسیم; یعنی، نصب پیشوا و امام معصوم الهی، هیچ گونه مفسده و مزاحمی ندارد .
در مقام تحلیل باید گفت، منکر این پیش فرض، در حقیقت، اصل وجوب لطف را قبول دارد، منتها می گوید، احراز مصادیق بدون مزاحم و مفسده، باید آشکار شود .
حل این مشکل نیز با توجه به حد و مرز لطف محصل و مقرب، ساده است . اگر مورد، داخل در مصادیق لطف محصل باشد، برهان مفاد لطف محصل بر گرفته از دلایل حکما، متکلمان، جامعه شناسان بود . مطالعه ی ساختمان انسان، دلالت بر ضرورت لطف محصل داشت که با بیانات قبل، جایی برای این تردید نمی ماند که مثلا تشریع یا معرفی پیشوای الهی، مبتلا به معارض باشد .
اگر مورد، داخل در مصادیق لطف مقرب باشد، چون مرتبه ی برهان لطف مقرب، بعد از اثبات اصل تشریع و بعثت و وحی است، از طریق برهان انی، حکم می شود که چون شارع مقدس، این لطف را انجام داده، پس حتما خالی از جهات مفسده بوده است .
در سایه ی بحث و بررسی مبادی و پیش فرضهای مهم قاعده ی لطف، اشکالات عمده ی دفع شدند و یا اصلا زمینه ی طرح ندارند، لذا نیازی به طرح و ارزیابی آنها نیست و نتیجه ی نهایی این می شود که برهان لطف هم چنان یکی از براهین مورد پذیرش، پویا و با پشتوانه ی عقلی و نقلی می باشد .
لطف و غیبت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
مهم ترین پرسشی که بعد از پذیرش مفاد قاعده ی لطف مطرح می شود، این است که «اگر امامت، لطف است تا در امور معاش و معاد مردم تصرف کند و زمینه را برای امتثال احکام الهی فراهم سازد، پس چرا دوازدهمین پیشوای الهی غایب است؟» .
این پرسش، سرگذشتی دیرنه دارد و در کتاب های مهم کلامی به آن، پاسخ های روش و قابل قبولی داده شده است . (39) این جا، به قسمتی از آن پاسخ ها اشاره می شود:
همان طوری که در بیان های مختلف برهان لطف اشاره شده، لطف بودن امام، منحصر در تصرف و ظهورش در متن زندگی مادی و محسوس انسان ها نیست، بلکه وجود امام، از جهات مختلف، لطف است . امام و پیشوای الهی، دارای مناصب و وظایف متعددی است . برخی از آن ها، چنین است:
- پیشوا و مقتدای امت (ارشاد حیات معنوی انسان) ;
- ولایت الهی، حجت زمان، انسان کامل و واسطه ی فیض الهی;
- مرجعیت دینی (بیان احکام و معارف دین) ;
- رهبری جامعه (زعامت و حکومت) ;
- . . . (40)
اصولا، پیشوایی که از رهگذر برهان لطف و سایر براهین اثبات امامت استفاده می شود، دارای تمام اوصاف و وظایف نبوت است، مگر دریافت وحی به عنوان نبی . بنابراین، رهبری ظاهری جامعه و تشکیل حکومت و اجرای حدود الهی، گوشه ای از وظایف رهبر الهی است (41) که اگر این بخش از وظایف . زمینه ی اجرا پیدا نکرد، لطف بودن چنین رهبری منتفی نمی شود، نظیر همین وظایف، در سال های اول بعثت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) تعطیل بود، اما لطف بودن حضرت نسبت به دیگر وظایف، محرز بود .
2) محرومیت از فیض ظهور پیشوای الهی، به خاطر موانعی است که خود انسان ها ایجاد کرده اند و از آن جا که فراهم ساختن زمینه برای انجام دادن طاعت و اجرای احکام الهی از سوی امام، از مصادیق لطف مقرب است و لطف مقرب هم اختیار را از مکلفان سلب نمی کند، پس استفاده از این لطف، به اختیار خود مکلفان است . اگر آنان، لیاقت و استعداد حفظ و استفاده ی از این موهبت را نداشتند، اصل لطف بودن آن زیر سؤال نمی رود . مرحوم محقق طوسی می گوید، اصل وجود امام، لطف است و تصرف آن حضرت، لطف دیگر، و این ما هستیم که موجب غیبت آن حضرت شده ایم . (42)
«ضمیمه » :
مقایسه ی لطف در کلام مسیحی با شیعی (43)
با توجه به گسترگی حوزه ی بحث در کلام مسیحیت، در این جا، به بررسی نظر متکلم نامدار مسیحی، توماس اکویناس بسنده شده است .
مسائلی که در دو جانب بحث، چندان از هم بیگانه بوده اند که امکان مقایسه شان نبود، حذف شده است .
سیر تطور لطف در کلام مسیحی :
و یونانی " " charis ریشه گرفته و در فارسی، احیانا . به فیض هم ترجمه شده است (44) . معنای لغوی این واژه، عنایت خداوند به انسان و نتیجه ی آن است و نیز نیرویی است که از خداوند نشئت گرفته و موجب بخشش گناهان و رستگاری انسان می شود . (45) تفسیرهای گوناگون از ماهیت لطف با همین معنا هم خانواده است .
متکلم نامدار صدر مسیحیت، یعنی پولس قدیس، شرحی از مضمون لطف به دست داده است . او، تجلی خداوند در عیسی (علیه السلام)، تحمل رنج انسان و تصلیب وی را «فیض » خداوند به انسان تلقی کرده که بخشش گناهان و حیات جاوید در مسیح را برای انسان تضمین می کند، به شرط پیوستن به کلیسا و ایمان آوردن به مسیحیت .
لطف خداوند، به منزله ی مداخله ی مهرورزانه و بی دریغ برای رستگار ساختن و نجات آدمی از گناه است . پولس، در واکنش به ظاهرگرایی مقدس مابانه و عموما ریاکارانه ی فرقه های یهودی معاصرش، بویژه فریسیان بر عامل ایمان و باطنی گرایی تاکید کرد و لطف را بسیار فراتر از مقرر داشتن شرع در استکمال انسان معرفی کرد . (46)
در قرن دوم که جدایی دو جریان دینی (کلیسای شرق و غرب) اتفاق افتاد، اگوستین قدیس با تاثیرگذاری روی کلیسای غرب، انسان را موجود مختار می دانست که آثار گناه نخستین، زنجیری برگردن اراده ی آزاد او افکنده و نجات، فقط، به یمن لطف خداوند است .
به نظر او، لطف خداوند، یک ضلع از مثلث اراده و شر است . لطف، نیروی است که به کمک آدمی می آید چشم او را بر حقیقت می گشاید و اراده ی او را بر ضد تمایل او به شر غالب می سازد .
تفسیر سوم، از سوی حکیم قرون وسطای مسیحی، اکویناس قدیس پرداخته شده است . او که درصدد آشتی دادن کتاب مقدس با حکمت ارسطویی و مبرهن ساختن ایمان مسیحی بود، سعی در عقلی کردن برداشت دینی از لطف داشت .
آکویناس، شاگرد مکتب ارسطو و متاثر از حکمت مشایی بوعلی، رساله ی به نام مقاله ای در باب لطف نوشت . بخش های از این رساله را در این جا ذکر می کنیم .
آیا لطف، در شناخت حقیقت از سوی انسان مدخلیت دارد؟ نصوص کتاب مقدس و تصریحات آبای کلیسا، این بود که هیچ معرفتی بدون مدد لطف خداوند، حاصل نمی شود، حال آن که نفس آدمی به موجب خلقت، قادر به شناخت اموری است، وی، در مقام جمع میان متون دین و حکمت عقلی گفت: «نفس، در شناخت، محدودی از امور طبیعی مستقل است، اما شناخت امور خارج از طبیعت، بدون لطف ممکن نیست .»
آیا انسان، بدون لطف خداوند، می تواند کار خیر انجام دهد، از نظر اگوستین، گناه نخستین، آدمی را اسیر کرده و قدرت او را بدون لطف خداوند بر انجام دادن کار خیر سلب کرده است . آکویناس می گوید، نه آدم نخستین (قبل از گناه جبلی)، به طور کامل، بی نیاز از مداخله ی خداوند بود و نه انسان امروز، به طور مطلق و کامل، محتاج به دخالت خداوند در اراده و فعل خیر است .
آیا انسان، بدون لطف خداوند، قدرت بر امتثال شریعت را دارد، او می گوید، آدم، قبل از گناه جبلی، می توانست امتثال بشریعت (به معنای مطلق انجام دادن ماموربه) کند، اما امتثال شریعت (به معنای انجام دادن ماموربه با نیت قربت) را بدون لطف خداوندی، در هیچ حالتی قادر نیست، چه قبل از گناه جبلی یا بعد از آن .
آیا دست یابی به سعادت، بدون لطف ممکن است، وی می گوید، چون هیچ علتی نمی تواند معلولی اشرف و بزرگ تر از خود بیآفرند و سعادت جاویدان، بسی شریف تر از تمام اعمال خیر انسانی است، پس بدون لطف خداوندی، رسیدن به سعادت جاویدان ممکن نیست .
رهایی انسان از گناه اول، فقط به مدد لطف میسر است . بخشودگی مجازات اخروی نیز فقط از جانب خداوند ممکن است . تقوا و خودداری از معصیت، بدون لطف و فقط با بهره گیره از شرع، خطا است، هر چند ممکن است .
ماهیت لطف چیست؟ :
از دوره ای اگوستین تا عهد روشنگری، تصور عمومی مسیحیان مؤمن از لطف خداوند، نیروی الهی و مستقل از آدمی است که بر او اثر می کند . اکویناس، در مقام تبینی عقلانی از این تصور است .
آیا لطف در فردی که مشمول آن است، چیزی می افزاید و آیا این امر افزوده از مقوله ی کیف است؟ در لطف مخلوق، به مخلوق، چون خیری در شخص لطف شونده سراغ دارد، لذا بر او لطف می کند، اما در مورد لطف خدا به مخلوقات، خود لطف، علامت ظهور خیر در شخص لطف شونده است .
لطف خالق به مخلوق، یک بار، عام و شامل تمام موجودات است (همان مهرورزی خداوند که به سبب آن، اشیا، موجود شده اند) که از بحث خارج است، و یک بار، خاص است (عنایتی که بر انسان دارد و او را از مرز طبیعت ترقی داده است) . به این معنا، لطف، حتی به معنای نخست، چیزی به انسان می افزاید و این چیز (خیر) حقیقی است که یک سر، در ذات حق، و یک سر، در روح خلق دارد . در ذات حق، صورتی جوهری است و در خلق عرضی . (47)
در ادامه ی این رساله، مطالبی از قبیل «آیا لطف همان فضیلت است؟» ، «آیا موضوع لطف، خود نفس است یا یکی از قوای آن؟» ، «آیا علت فاعلی لطف، منحصرا خداوند است یا این که مخلوقات نیز می توانند لطف کنند؟» ، «آیا شمول لطف خداوند، مشروط به آمادگی فرد از طریق اعمال ارادی هست یا خیر؟» ، «آیا می شود لطف، در یک فرد بیش تر از دیگری باشد؟» ، بحث شده است .
در آخرین فصل این رساله، مسئله ی لطف و استحقاق است . آیا اساسا، می توان گفت، انسان، مستحق چیزی از خداوند است، آکویناس توضیح می دهد که اندیشه ی استحقاق به معنای واقعی، در مورد دو موجود همطراز و مساوی هم قابل تصور است، لذا میان خداوند و انسان، تصور چنین استحقاقی نمی رود، اما گونه ی دیگر از استحاقق که در روابط مولا و عبد یا پدر و فرزند وجود دارد، در مورد خدا و انسان قابل تصور است . بدین صورت که مولا، خودش، استحقاقی برای عبد در ازای انجام دادن وظایفی که خود مقرر کرده، وضع کند . در این صورت، با این که هر چیزی که از عبد نشئت می گیرد، در واقع، از مولا است، در عین حال، شرط لازم برای استحقاق قراردادی را می تواند احراز کند .
آکویناس می گوید، بدون لطف الهی، نمی توان کسی، مستحق رستگاری ابدی و حیات جاویدان شود . اگر کسی مشمول لطف خداوند شد، نه از جهت ذات اعمالی است که انجام می دهد، بلکه از جهت صرف همت خود در طاعت است و به موجب قراردادی که ذکر شد، نوعی استحقاق پیدا می کند .
تا این جا فقط به گوشه های از سخنان برخی متکلمان مسیحی درباره ی لطف خداوندی اشاره کردیم . جهت تکمیل بحث، باید گفت، متکلمان مسیحی قرون میانه، مباحث مربوط به لطف را با شور و حماس پی می گرفتند . تا قرن هجدهم، مجموع کلام مسیحی، تصور «نیروی الهی و فوق طبیعی » از لطف را حفظ کرده بودند . با طلوع عصر روشنگری و ظهور عقل گرایی و ایمان به توانایی های انسان، تصور «نیروی الهی » به حاشیه رانده شد و انسان، فطرتا، خیرخواه معرفی شده و گفته شده، شرور و بدها که از او سر می زند، محصول تربیت فاسد اجتماعی تلقی می شود . لطف خداوند، به معنای همین عقل و اراده ی انسانی گرفته شد .
نظر متاخرتر معاصر که آمیخته ای از انسان شناختی اگز یستانسیالیستی وتاریخی گری است، متکلمان معاصر، مانند تیلیخ، راهنر، تیلهارد نسبت به لطف، تحت تاثیر فضای فکری غلیظ شکل گرفته است . تصویری که این متکلمان نامور از لطف ارایه داده اند، «افق آگاهی » انسان را به جای فعل و قوه و مداخله ی خداوند نشانده اند; چنان که گویی این مداخله، از طریق سوق دادن هستی به سمت و سوی است که هم طرح پیشین و هم سرنوشت آینده خود ذات باری است .
بدین سان، لطف، هویتی جاری در متن عالم پیدا می کند . تیلیخ، بدین باور رسیده بود که سر رشته ی تحول، در زیست شناختی و اخلاق، نه به دست ژنها، بلکه به دست لطف خداوندی است، یعنی، لطف، هویتی ماورایی و بیرون از زندگی ملموس و حقیقی انسان ندارد، بلکه لطف، هم حضور خداوند است در پهنه ی آگاهی بشر و هم افق گسترش تاریخ (48) .
در این مرحله و تفسیر، لطف خداوندی، مجددا . احیا شده و محدودیت آن در خلق اراده و عقل، زایل می شود، ولی رنگ و بوی فوق طبیعی خود را کاملا بافته و به عنصری معنایی و نظامی تفسیری از جهان مادی حقیقی مبدل می گردد .
مقایسه :
نقاط اشتراک :
1 - در هر دو نظر، لطف، نوعی مداخله ی خداوند در زندگی انسان است که در جهت رستگاری او صورت می گیرد . این مداخله، هیچ گاه، با اختیار بندگان منافات ندارد . تصور نیرویی که محرک ده روح انسان به خیر است، بسیار نزدیک به تصور شیعی از توفیق . امداد، تقرب عبد به طاعت، دور کردن او از معصیت است . این دو برداشت، در غایت، با هم وحدت دارند، هر چند در جزئیات متفاوت اند .
نیز برداشت مسیحی از ماجرای خلقت، حیات، تصلیب، رستاخیز، و عروج مسیح، تحت عنوان وحی الهی و لطف و طوفت خداوندی برای رستگار ساختن انسان در حیات جاوید و رها سازی او از چنگال گناه نخستین، در جهت گیری عمومی خود، با چشم پوشی از ویژگی های که در کلام مسیحی مراد است - از قبیل تجسسید، تثلیث، تصلیب و - . . . روایت متفاوتی از مصداق اهم لطف الهی است که عبارت است از بعثت، تکلیف، تشریع، (لطف محصل) و فعل تشریعی خداوند برای تضمین رستگاری اخروی انسان (لطف مقرب) که بدون آن، بنا به باور متکلمان شیعی، مصالح عظیمی از انسان فوت می شد (هدف خلقت و هدف تکلیف).
2 - در کلام آکویناس، انسان، بدون لطف خداوند، قادر به کسب خیر بهتر از مقتضای طبع خود نیست . در کلام شیعی نیز لطف به معنای ارسال رسل و تشریع (لطف محصل) یگانه راه دست یابی انسان به کمال برتر است که غایت اصلی از خلقت آدمی معرفی شده است . با اندکی توسعه، می توان گفت، هر دو دستگاه، به انسان اجازه می دهند با کمک عقل خود، حاجات عادی و طبیعی خود را برآورند . ولی او را از شناخت خیر و صلاح اعلای خود، بدون کمک لطف خداوندی عاجز می دانند .
3 - سعادت اخروی از نظر هر دو دستگاه، فقط و فقط، از طریق لطف الهی میسر می گردد .
4 - آخرین وجه اشتراک که مربوط به بحث، یعنی ضرورت و نیاز انسان ها به امامت، می شود، این نکته است که لطف تفضلی، اندیشه ی آکویناس که به معنای لطفی است که مستقیما به رستگاری فرد مربوط نیست، بلکه در جهت وسیله قرار دادن او برای رستگاری دیگران است و آثار گوناگونی از جمله اعجاز و اخبار از غیب و تکلم به زبان های گوناگون و . . . از خود نشان می دهد، با اندکی مسامحه، قابل انطباق با لطف تشریعی به معنای انزال کتب و بعثت انبیا و حتی نصب امامان برای هدایت مردم است . خصوصیات مذکور نیز در کلام شیعی، اوصافی است که به طور یک جا در امامان وجود دارد .
فی الجمله، می توان چنین نتیجه گرفت که هسته ی اصلی اندیشه ی لطف در هر دو دستگاه، مشترکا، دارای دو جزء اساسی است: تجلی عنایت الهی به ایشان از طریق بر انگیختن پیامبران و فروفرستادن وحی و دستگیری مستمر از ابنای بشر در جهت توفیق او به فعل خیر به هدف رستگار ساختن او که غایت نهایی خلقت است .
نقاط افتراق :
1 - در کلام شیعی، اصل، اثبات عقلی ضرورت لطف وحل ابهامات و شبهات آن است، اما در کلام مسیحی، برای اثبات لطف، تلاش چشم گیری صورت نمی گیرد .
2 - آکویناس، در توجیه کم و کیف و ماهیت و خواص لطف که مقوله ی لاهوتی است و کم و زیاد می پذیرد و . . . به طور مشروح سخن گفته، اما در کلام اسلامی، به این جهت پرداخته نشده است که سبب آن، شاید، ضرورت نداشتن آن باشد .
3 - از آن جا که مبانی کلامی این دو دید، مختلف است، موجب اختلاف در محتوای بحث لطف شده است . مثلا، تفسیر و ماهیت وحی، شریعت، رابطه ی خداوند با انسان، اوصاف و اسمای الهی، رابطه ی، دنیا و آخرت و . . . ، لذا لطف از نظر آکویناس، همسایه ی دیوار به دیوار گناه جبلی است; یعنی، انسانی که مرتکب گناه نخستین شده، امید به رستگاری را از دست داده، مگر آن که از رهگذر لطف خداوند «اصلاح » شود، اما در کلام شیعی، چنین تفکراتی، اصلا، راه ندارد . کلام اسلامی، به گناه جبلی باور ندارد . در بحث توبه و احباط و تکفیر (49) که از حیث ملاک می تواند با مفهوم «اصلاح » مسیحی قرابت داشته باشد، سخنی از قاعده ی لطف به میان نیامده است .


پی نوشت ها :
1) آیات و روایات نیز این مهم را یادآور شده اند مانند:
رعد: 7; انما انت منذر ولکل قوم هاد .
انعام: 149; قل فلله الحجة البالغة .
اسرای: 71; یوم ندعوا کل اناس بامامهم .
اصول کافی، کلینی، ج 2، ص 4، ح 1 - 5 (باب الاضطرار الی الحجة)، انتشارات اسوه .
2) قال المحقق التستری فی کشف القناع: «الثالث من وجوه الاجماع ان یستکشف عقلا رای الامام (علیه السلام) من اتفاق من عداه من العلماء علی حکم، و عدم روهم عنه، نظرا الی قاعدة اللطف التی لاجلها وجب علی الله نصب الحجة المتصف بالعلم والعصمة . . .» . ص 114 .
3) اللوامع الالهیة، مقداد بن عبدالله السیوری الحلی، تحقیق محمد علی القاضی الطباطبائی، تبریز 1396 ه، ص 154: «الامر بالمعروف واجب عقلا وکذا النهی عن المنکر للطفیة . . .» .
4) المنقذ من التقلید، سدید الدین حمصی رازی، جامعه ی مدرسین، 1412 ه، چ اول، ج 1، ص 301 .
5) شرح المواقف، سید شریف الجرجانی، تصحیح بدرالدین الحلبی، چ اول، مصر، 1325 ه، ج 8، ص 348;
شرح المقاصد، سعد الدین التفتازانی، تحقیق عبدالرحمن عمیره، چ اول، 1409 ه، قم، ج 5، ص 5 .
شرح «تجرید» ، قوشبحی، ص 376، چاپ سنگی .
6) نقد و نظر، سال سوم، شماره ی اول، زمستان 1375 (مقاله ی لطف در نزد آکویناس و در کلام شیعه، حسین واله 166 . به نقل از دائرة المعارف دین، مدخل Grace و فرهنگ آکسفورد، همان مدخل). و نیز رجوع شود به . دایرة المعارف فارسی، غلام حسین مصاحب، ج 2، ص 1970 .
7) اقرب الموارد، ماده ی لطف، ج 2، ص 1144; المفردات - کتاب اللام، ص 450; المصباح المنیر، ج 2، ص 246 .
8) کفایة الموحدین، ج 1، ص 505 - 506; المحصول، آیة الله جعفر سبحانی، به قلم مازندرانی، مؤسسه ی امام صادق (علیه السلام)، قم، 1414 ه، ج 3، ص 194 .
9) المنقد، ج 1، ص 298 .
10) قواعد العقاید، نصیرالدین طوسی، تحقیق ربانی گلپایگانی، حوزه ی علمیه ی قم، 1416 ه حاشیه ی ص 82 والمنقذ من التقلید، ج 1، ص 298 .
11) لطف محصل، به گونه ی دیگر نیز تعریف شده است رجوع شود به القواعد الکلامیه، ص 97 . تعریفی که درین نوشتار ذکر شده، از کتاب های والمحصول واللهیات والیاقوت وعلم الکلام (احمد صفایی، دانشگاه تهران، چ ششم، ج 2، ص 20) اخذ شده است .
12) الهیات، آیت الله جعفر سبحانی، به قلم حسن مکی، دارالاسلامیه، چ اول، بیروت، 1410 ه، ج 2، ص 47; کفایة الموحدین، ج 1، ص 505 - 506 .
13) الهیات، ج 1، ص 48; کفایة الموحدین، ج 1، ص 506 .
14) الیاقوت فی علم الکلام، ابواسحاق النوبختی، ص 55; قواعد کلامیه، ص 98 .
15) انا هدیناه السبیل فاما شاکرا واما کفورا» و «فالهمها فجورها وتقواها»
16) هر چند در نهایت، غرض و هدف خلقت و تکلیف، یکی می شود، لکن غرض و هدف اولی تکلیف، امتثال است و امتثال بر تمام بندگان، یکسان واجب است، حتی بر اولیا و مقربان و ره یافته گان وصال کوی دوست، و هدف ثانوی، کمال و سعادت است . کفایة الموحدین، ج 1، ص 510 .
17) القواعد الکلامیة، علی ربانی گلپایگانی، مؤسسه امام صادق (علیه السلام)، چ اول، ص 104 .
18) فصلنامه ی انتظار، سال اول، شماره ی اول، ص 73 .
19) الملل و النحل، شهرستانی، چاپ دارالمرفه، ج 1، ص 45: «واتفقوا علی ان ورود التکالیف الطاف للباری تعالی » .
20) پیرامون وحی و رهبری، جوادی آملی، انتشارات الزهراء، ص 141; بدایة المعارف، خرازی، مرکز مدیریت حوزه ی علمیه ی قم، چاپ دوم، ج 1، ص 150 و ص 234 .
21) همین بیان را محقق طوسی دارد: «الدلیل علی وجوبه توقف الغرض المکلف علیه فیکون واجبا فی الحکمة وهو المطلوب .» کشف المراد، ص 324 .
22) پیرامون وحی و رهبری، ص 127 .
23) اصول عقاید، مصباح یزدی، سازمان تبلیغات اسلامی، ج 2، ص 36 .
24) الذخیره فی علم الکلام، شریف مرتضی، انتشارات جامعه ی مدرسین، سال 1411 ه، ص 189 - 190 .
25) کشف المراد، ص 324 .
26) اللهیات، ج 2، ص 48 .
27) اللهیات، ج 2، ص 48; کفایة الموحدین، ج 1، ص 506 .
28) کشف المراد، ص 362 .
29) کشف المراد، ص 320 .
30) قواعد المرام، کمال الدین ابن میثم بحرانی، مکتبة المرعشی، چ دوم، 1406، ص 118; اوائل المقالات، شیخ مفید، تبریز، چ دوم، 1371، تحقیق زنجانی، ص 65 .
31) اعراف: 168 .
32) اللهیات، ج 2، ص 49 .
33) اعراف: 94 .
34) اللهیات، ج 2، ص 49 .
35) نساء: 165 .
36) اللهیات، ج 2، ص 50 .
37) انیس الموحدین، محمدمهدی نراقی، بخش امامت .
38) کشف المراد، ص 362 .
39) شرح اصول الخمسه، ص 751، شرح مقاصد، سعد الدین تفتازانی، ج 5، ص 240 .
40) شیعه در اسلام، محمد حسین طباطبایی، انتشارات اسلامی، چاپ چهاردهم، ص 175; امامت و رهبری، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، چ سوم، ص 58 - 50; پیرامون وحی و رهبری، جوادی آملی، انتشارات الزهراء، ص 114 . منظور از امامت، همانا، مقام منیع رهبری جوامع بشری با استمداد از وحی الهی است، لذا رسالت پیامبر را شامل خواهد شد .
41) بدایة المعارف الالهیة، سید محسن خرازی، مرکز مدیریت حوزه ی علمیه ی قم، چ اول، 1411 ه، ج 2، ص 27 .
42) کشف المراد، ص 363 .
43) اکثر مطالب این قسمت خلاصه شده از مقاله ای تحت عنوان لطف در نزد آکویناس و در کلام شیعه، نوشته ی آقای حسین واله، در فصلنامه ی نقد و نظر، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیه ی قم، سال سوم، شماره ی اول، زمستان 1375، ص 166 گرفته شده است .
44) دایرة المعارف فارسی، غلام حسین مصاحب، ج 2، ص 1970: فیض (grace) در الاهیات مسیحی یعنی، لطف پروردگار، که برای رستگاری انسان ضروری است .
45) نقد و نظر، ص 168 (به نقل از فرهنگ آکسفورد، مدخل . Grace) 46) نقد و نظر، ص 168 - 170، به نقل از انجیل، نامه به رومیان، فصل هشتم، ص 1 - 11 و فصل سوم، ص 24 و فصل پنجم، ص 3 و (فصل ششم، ص 6 - 15).
47) رساله ای در باب لطف، اکویناس، فصل دوم، باب دوم، جواب به اشکال دوم .
48) نقد و نظر، ص 173 (به نقل از دایرة المعارف دین، مدخل . Graice)
49) شرح الاصول الخمسة، ص 624; المنقذ، ج 2، ص 42; کشف المراد، ص 413 .

نویسنده: رحیم لطیفی

منبع : حوزه

%ب ظ، %15 %634 %1396 ساعت %14:%خرداد

برهان عقلی درباره حضرت مهدی

ما در دين داريم كه راه عقل براي شناخت دين باز هست مگر مي شود در زمينه مهدويت برهان عقلي نباشد؟

پاسخ: 

در پاسخ به سوال مورد نظر به دو نكته بايد توجه نمود:

الف: مسأله مهدويت و وجود امام مهدي ـ عليه السلام ـ به وسيله براهين و ادله كه دلالت مي كند بر لزوم امامت عامه در همه اعصار و زمان ها به اثبات مي رسد كه به يكي از آن دلايل كه در واقع مي توان گفت دليل عقلي شيعه در باب امامت است، اشاره مي كنيم:

مي دانيم كه دين اسلام دين خاتم است و بعد از آن ديگر شريعتي نمي آيد و ديني است كلي و جامع كه به همه شئون زندگي بشر را تا قيامت پاسخ مي دهد. وضع اين دين هم از چنين مطلبي حكايت مي كند، زيرا در همه مسائل دخالت دارد. و تاريخ زندگي پيغمبر اكرم نشان مي دهد كه آن حضرت اين مقدار فرصت پيدا نكرد كه تمام اسلام را به مردم تفصيلا تعليم دهند زيرا ما وقتي تاريخ را مطالعه مي كنيم مي بينيم كه در آن بيست و سه سال چنين فرصتي براي آن بزرگوار بدست نيامد. البته پيامبر اكرم از هيچ فرصتي كوتاهي نكرد و خيلي چيزها را تعليم داد ولي با توجه به تاريخچه مكه و مدينه پيغمبر با گرفتاري ها و مشاغل زيادي كه داشت، مسلّم است اين مدت وافي نبود كه همه احكام را به تفصيل براي همه مردم بيان كند. و افزون بر اين خيلي از احكام بوده و هست كه بايد بر اساس تحقق شرايط زماني و مكاني و نيازهاي جوامع انساني، در طول تاريخ حيات انسان به تدريج، از اصول كلي كتاب و سنّت، گرفته و به مردم ابلاغ گردد. بنابر اين حتماً بايد كسي يا كساني بعد از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ در ميان مردم وجود داشته باشند كه اسلام را به تمام و كمال از پيغمبر فرا گرفته باشند و شاگردان مجهّز آن حضرت باشند كه بعد از او از نظر توضيح و بيان احكام اسلامي نظير پيغمبر باشند با اين تفاوت كه پيغمبر از راه وحي الهي ميگفت و اين ها از راه ياد گرفتن از پيغمبر مي گويند. و اگر غير از اين باشد دين اسلام نمي تواند يك دين كامل به عنوان خاتم اديان باشد.

پس به همان دليل كه پيغمبر مبعوث شد، از جانب پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ افرادي معيّن شدند كه جنبه قدسي داشتند و پيغمبر اكرم تمام حقايق اسلام را براي اولين آن ها يعني علي ـ عليه السلام ـ بيان كرد و آنان آماده بودند كه به تمام سوالات جامعه در هر زمان بر اساس نياز و حوادث پيش آمده در آن زمان جواب بدهند. امام يعني كارشناس دين، كارشناسي حقيقي كه به گمان و اشتباه نيافتد و خطاء برايش رخ ندهد. دين پيغمبر اكرم اسلام ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ دين خاتم است و قانون اساسي است كه تا قيامت و برچيده شدن دامنه حيات از زمين، رسميت دارد. پس بايد كارشناساني الهي و معصوم در تمام اعصار و زمان ها، در ميان مردم باشند كه احكام و قوانين جاويدانه اسلام را در هر عصر و زمان بر اساس نياز جوامع، به خوبي به مردم بشناسانند و تبيين نمايند، و چنين اشخاصي را پيغمبر اكرم براي مردم تعيين كرده است. و لذا در روايات آمده است كه «لولا الحجه لساخت الارض باهلها»(1)يعني اگر امام و حجت معصوم خدا در زمين نباشد، زمين اهلش را در خود فرو مي برد. چه آن كه بشر بدون هيچ گونه قانون و كارشناس قانوني دچار هرج و مرج شده و در نتيجه جوامع از هم متلاشي خواهند شد. علماي شيعه اين مطلب (ضرورت وجود امام در هر عصر) را با تعبير «لطف» بيان كرده اند، يعني لطف الهي. و مقصود اين است كه وجود امام در هر عصر براي هدايت بشر مفيد است. چون راه بشر به سوي او بسته است، لطف الهي ايجاب مي كند كه از آن سو عنايتي بشود. همان طور كه در مورد نبوت مي گويند «لطف» است. پس اين يك اصل از اصول شيعه كه تقريباً مي توان گفت دليل عقلي شيعه در باب امامت و ضرورت وجود امام در همه اعصار مي باشد.

ب: همان گونه كه در نكته اول توضيح داده شد وجود امام معصوم به عنوان كارشناس و مبيّن احكام ديني در تمام اعصار ضروري مي باشد و زمان ما كه دوران غيبت كبرا است نيز از اين قاعده مستثني نيست بلكه با توجه به ازدحام جمعيت و پيچيدگي زندگي در اين زمان، نياز شديد تري به وجود امام معصوم مي باشد و محروميت جامعه امروزي با زندگي پيچيده آن از بهره مند بودن از وجود ظاهري امام زمان ـ عليه السلام ـ كه نياز شديدي به آن وجود مقدس دارند، بر اساس موانع و حكمت هايي است كه خيلي از آن ها بر ما پوشيده است اگر چه بر اساس روايات زيادي، ما از آن خورشيد پنهان در ابر غيبت، بهر حال بهره مند مي شويم.

 

 

پاورقی:

 

1. اصول کافی، ج2، ص 55.

 

%ب ظ، %08 %702 %1395 ساعت %15:%مرداد

برترین مطالب