پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم): براى شهادت حسین (علیه السلام)، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمى‌شود.

1- جایگاه امامت

امام در دوران نبوت

فصل اول
جایگاه خاندان پیامبر (صلوات الله علیه و آله) در پیوند با پیامبر (صلوات الله علیه و آله)
تمام مسلمانان هم بر دوست داشتن خویشان و فرزندان صالح پیامبر (صلوات الله علیه و آله) و بزرگداشت آنان، اتفاق نظر دارند و هم در اعتقاد به قداست خویشاوندان او که در زمان پیامبر (صلوات الله علیه و آله) می زیستند.و معتقدند میان آن که مسلمانی،پیامبرش را دوست بدارد ولی خویشان و فرزندان محبوب او را دوست نداشته باشد،تناقض وجود دارد.
در حقیقت بزرگان صحابه با دوستی خویشان شایسته پیامبر (صلوات الله علیه و آله) به خدا تقرب می جستند، حتی با دوستان کسانی که از خاندان ویژه آن حضرت هم نبودند.تاریخ زندگی خلیفه دوم خود گواه است که او در خشکسالی نماز باران می خواند و پس از زاری به هنگام نیایش دست عباس بن عبد المطلب را می گرفت و بلند می کرد و می گفت:«عموی پیامبرت را نزد تو شفیع آورده ایم تا خشکسالی را از ما بزدایی،و با باران رحمتت ما را سیراب فرمایی.»و آن قدر نیایش کردند تا باران همه جا را سیراب کرد و آسمان روزها[از ابرها]پوشیده شد (1) .

خلیفه هنگامی به چنین کاری دست زد که بسیاری از اصحاب حاضر در نماز،هم در اسلام آوردن و هم در هجرت کردن بر عباس پیشی داشتند.زیرا که عباس آخرین مهاجر پیش از فتح مکه بود.او هنگامی که پیامبر (صلوات الله علیه و آله) در راه مکه بود،هجرت کرد،عباس نه از پیکارگران بدر،و نه از مبارزان نبرد احد است.بنابراین درباره فرزندان وخاندان ویژه پیامبر (صلوات الله علیه و آله) و کسی که پیش از دیگران اسلام آورده بود،و بیش از همه آنها به پیامبر (صلوات الله علیه و آله) نزدیکتر بود،و در دانش و آگاهی فزونتر و نبرد و فداکاریشان بیش از دیگران بود،چه تصوری دارید؟
رهبران مذاهب چهارگانه،خاندان پیامبر را (صلوات الله علیه و آله) گرامی می داشتند و با دوستی امامان (علیه السلام) از فرزندان وی،به پیامبر (صلوات الله علیه و آله) تقرب می جستند.امام مالک و امام ابو حنیفه با همه بزرگیشان امام جعفر صادق (علیه السلام) را بزرگ می داشتند و از او کسب علم می کردند و جرعه نوش دریای دانش او بودند.
این موضعگیری مثبت از سوی بزرگان اسلام در مقابل اعضای خاندان فرخنده پیامبر (صلوات الله علیه و آله) برخاسته از تعالیم پیامبر (صلوات الله علیه و آله) و بلکه از قرآن مجید است،و مورد تاکید قرار گرفته است.چرا که پیامبر (صلوات الله علیه و آله) به ما دستور داده است تا به هنگام درود فرستادن به او،نام خاندانش را نیز همراه با نام خجسته،وی بیاوریم.اکنون که انجام چنین کاری بر ما واجب است پس باید آنان را دوست بداریم و نیز از ایشان کسب معارف کنیم،و در دلهایمان آنان را در مقامی پس از پیامبر (صلوات الله علیه و آله) و در جایگاهی نزدیک به او جای دهیم.
البته خداوند بزرگ به ما امر فرموده است تا بر پیامبرش درود فرستیم و در کتاب حکیمش فرموده است:
«همانا خداوند و فرشتگانش بر پیامبر (صلوات الله علیه و آله) درود می فرستند.ای کسانی که ایمان آورده اید شما هم درود و سلام مخصوص بر او بفرستید.» (سوره احزاب آیه 57) پس از نزول این آیه مسلمانان راجع به چگونگی درود فرستادن بر پیامبر،از آن حضرت پرسیدند.حضرت به آنان تعلیم داد چه چیزی را بگویند تا این واجب قرآنی را ادا کرده باشند بخاری،مسلم،ترمذی،ابن ماجه و نسایی از کعب بن عجره نقل کرده اند که او و جمعی دیگر از پیامبر خدا (صلوات الله علیه و آله) درخواست کردند به آنان بیاموزد که هنگام درود فرستادن به او چه بگویند،پیامبر (صلوات الله علیه و آله) در جواب فرمود:«بگوئید:بار خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست چنان که بر خاندان ابراهیم درود فرستادی،براستی که توستوده بزرگواری،خداوندا!بر محمد و خاندانش مبارک گردان چنان که بر خاندان ابراهیم مبارک گردانیدی،همانا تو ستوده بزرگواری » (2) .
بخاری از ابو سعید خدری روایت کرده است که پیامبر-در حالی که به درخواست کنندگان تعلیم می داد که چگونه بر او درود فرستند،فرمود:«بگویید:بار خدایا بر محمد (صلوات الله علیه و آله) بنده و فرستاده ات درود فرست چنان که بر خاندان ابراهیم درود فرستادی.و بر محمد و بر خاندان محمد مبارک گردان چنان که بر خاندان ابراهیم مبارک گردانیدی » (3) .
مسلم از ابو مسعود انصاری روایت کرده است که پیامبر در مجلس سعد بن عباده در حالی که به او تعلیم می داد که چگونه بر او درود فرستد،فرمود:«بگویید:بر محمد و خاندان محمد درود فرست،همان گونه که بر خاندان ابراهیم درود فرستادی،و بر محمد و بر آل محمد مبارک گردان چنان که بر خاندان ابراهیم در میان جهانیان برکت دادی،براستی تو ستوده بزرگواری » (4) .
نسایی از طلحه به دو طریق نقل کرده است که کسانی از پیامبر خواستند تا چگونگی درود فرستادن بر او را به آنان بیاموزد،پیامبر در حال آموزش فرمود:«بگویید:بار خدایا بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان که بر ابراهیم و خاندان ابراهیم درود فرستادی،براستی که تو ستوده بزرگواری،و بر محمد و بر خاندان او برکت ده همان گونه که بر ابراهیم و خاندان ابراهیم برکت دادی همانا تو ستوده و بزرگواری » (5) .
ابن ماجه از عبد الله بن مسعود روایت کرده است که پیوسته او به مسلمانان می آموخت که موقع درود بر پیامبر بگویند:«...خداوندا!بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان که بر ابراهیم و بر خاندان ابراهیم درود فرستادی که تو ستوده بزرگواری.بار خدایا!بر محمد و آل محمد مبارک گردان چنان که بر ابراهیم و خاندان ابراهیم مبارک گردانیدی براستی که تو ستوده بزرگواری » (6) .
این احادیث گواهی می دهند که پیامبر مسلمانان را مامور کرده است تا هر گاه بر او درود می فرستند بر خاندان او هم درود فرستند،و این که درود فرستادن بر آنان متمم درود بر اوست.چه این درود فرستادن بر وی به هنگام ادای نمازهای یومیه و یا خارج از نماز باشد.و مسلمانان،پیوسته در نمازهای یومیه شان بر خاندان پیامبر درود می فرستاده اند چنان که بر خود پیامبر درود می فرستاده اند.
هنگامی که پیامبر (صلوات الله علیه و آله) به پیروان خود دستور می دهد تا بر خاندان او درود فرستند چنان که بر خود او درود می فرستند.در حقیقت این دستور را از جانب خدای بزرگ صادر می کند، چه او پیامبری است که از روی هوا سخن نمی گوید،بویژه آنگاه که به مسلمانان امور دینی شان را می آموزد.
زمانی که خدا و رسولش مسلمانان را مامور می کنند تا بر خاندان محمد درود فرستند همان گونه که بر شخص محمد (صلوات الله علیه و آله) درود می فرستند، (و چه بسا که مسلمانان به هنگام سخن گفتن یا خطبه خواندن و یا نوشتن،صلوات می فرستند.) به این خاندان شرافت بخشیده و منزلت ایشان را از مقام همه مسلمانان بالاتر برده است و در رتبه ای بعد از رتبه پیامبر و نزدیکترین افراد به او در ارج و مقام قرار داده است.
آیا این بزرگداشت به خاطر خویشاوندی بود؟
گاهی تصور می شود که بزرگداشت خاندان پیامبر-با درود فرستادن بر ایشان-تنها به سبب خویشاوندی آنان با پیامبر است،در صورتی که مطلب از این قرار باشد،تمایزایشان از دیگران و بزرگداشت آنان تا این اندازه،اعلان یک اصل برتری قبیله ای و امتیازی خواهد بود که با روح اسلام منافات دارد و شماری از اصول اسلامی را نقض می کند.
از جمله اصولی که بر مبنای این ادعا برتری قبیله ای نقض می شود،اصلی است که می گوید تمام مردم در پیشگاه خداوند برابرند،براستی از جمله مهمترین هدفهای رسالت اسلامی نابود کردن حکومت اشرافی و از بین بردن فاصله های میان مردم و دستیابی به جامعه ای یکپارچه و عاری از فاصله های طبقاتی بوده است.و قرآن چنین اعلام می کند:«ای مردم ما شما را از مرد و زن آفریدیم،و شعبه شعبه و قبیله قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید براستی که ارجمندترین شما در پیشگاه خدا پرهیزگارترین شماست.» (سوره حجرات آیه 12) . پیامبر روز غلبه بر مشرکین مکه را روز آغاز برابری اعلام کرد و فرمود:«ای توده قبیله قریش! خداوند،خودبینی زمان جاهلیت و فخر فروشی به پدران را از شما گرفته است،همه مردم از آدم و آدم از خاک است ».«براستی که گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست » (7) .
و از جمله اصول،این است که خداوند نه کسی از بندگانش را به خاطر کاری که خویشاوند او-چه خوب و چه بد-انجام داده است،پاداش می دهد و نه مجازات می کند.و قرآن به شرح زیر اعلام می فرماید:«ای مردم از پروردگارتان بپرهیزید،و هم بترسید از روزی که هیچ پدری فرزند خود را حمایت نکند و هیچ فرزندی از پدر خود پشتیبانی نکند،براستی که وعده خدا حق است پس زندگانی دنیا شما را نفریبد و فریب دهنده ای شما را به خدا مغرور نسازد» (8) .و در آیه دیگر است:«هیچ کسی بار گناه دیگری را به دوش نمی کشد،هر چند گرانباری خواستار حمل آن باشد،چیزی از آن حمل نشود اگر چه خویشاوند باشد...» (9) .از جمله اصولی که با اندیشه برتری جویی قبیله ای تناقض دارد،این است که خداوند کسی را به خاطر عمل فوق طاقت و بالاتر از حد توان و اختیارش،نه مجازات می کند و نه پاداش می دهد.انتساب فرد به خانواده امری غیر اختیاری است.از این رو،منطقی و صحیح است که با اعتقاد به عدالت خداوند،معتقد باشیم که او هیچ کس را به خاطر انتساب به خانواده معینی،بر دیگران برتری نمی دهد.براستی که اسلام در مقابل هر نوع برتری فردی،نژادی، قومی و یا قبیله ای ایستادگی می کند،چرا که این گونه برتری ها به مثابه پاداش یا کیفر بر عمل فراتر از توان شخص است.
انتساب شخص به یک خانواده،فامیل و یا شخص ساخته خود آن شخص نیست.هیچ یک از ما پیش از ولادت،خانواده،فامیل و یا شخصیت خود را انتخاب نکرده ایم،بلکه با همان وابستگیها به دنیا آمده ایم.بنابراین عقل نمی پذیرد که خداوند کسی را صرفا به سبب انتسابش به خانواده معینی گرامی بدارد و یا خوار بشمارد.چرا که همه مردم در پیشگاه خداوند یکسانند، و او تمایزی میان آفریدگان نمی گذارد مگر به دلیل کار خوب و یا بدی که به اختیار خود انجام می دهند.بر این اساس است که پرهیزگار را شرافت می بخشد و نسبت به بندگان گنهکار و بدکار خود او را برتری می دهد.اگر این اصول صحیح باشد-که بی تردید صحیح است-پس جمع بین آنها و میان بزرگداشت خاندان پیامبر (صلوات الله علیه و آله) و برتری دادن آنان بر دیگران و الزام مسلمانان بر درود فرستادن به ایشان آن هم فقط به خاطر انتسابشان به پیامبر (صلوات الله علیه و آله) ،مشکل خواهد بود،تناقضی وجود ندارد.
برای توضیح موهوم بودن این تناقض یادآور می شویم،که این شبهه مبتنی بر دو مقدمه است:
(1) بزرگداشت خاندان محمد (صلوات الله علیه و آله) با الزام مسلمانان به درود فرستادن بر ایشان به هنگام صلوات بر او،به این مطلب برمی گردد که-آنان خویشاوندان حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) هستند و انتساب به او دارند-و دلیل دیگری برای این بزرگداشت جز همان خویشاوندی وجود ندارد.
(2) دیگر این که بزرگداشت آنان به این دلیل با اصول سه گانه ای که قبلا گفته شد- (برابری مردم در پیشگاه خدا،به هیچ کسی ثواب و عقاب به خاطر عمل خویشاوندی از خویشاوندان داده نمی شود کسی را نسبت به آنچه فوق قدرت او و خارج از اختیارش هست،ثواب و عقاب نمی دهند.) -منافات دارد.
مقدمه دوم صحیح است و تردیدی در آن وجود ندارد،اما مقدمه اول به دور از صحت است، زیرا ما معتقدیم خویشاوندی هیچ کس به پیامبر (صلوات الله علیه و آله) او را از کیفر الهی در امان نمی دارد. خداوند بهشت را برای هر کس که فرمان او را ببرد-از هر نژاد-آفریده است،و جهنم را برای هر آن کس که او را نافرمانی کند;هر چند که از فرزندان پیامبر (صلوات الله علیه و آله) باشد.قرآن مشتمل بر سوره ای است که در نکوهش ابو لهب نازل شده است در صورتی که او عموی پیامبر است: «بریده باد دستهای ابو لهب،ثروت و هر آنچه به دست آورده است،عذاب را از او دفع نکند، بزودی در آتش فروزان در آید،و همسرش هیزم کش است،در حالی که به گردنش ریسمانی از لیف خرماست » (10) .
تمام بنی هاشم از خاندان پیامبر (صلوات الله علیه و آله) نیستند
چیزی که لازم است به طور واضح فهمیده شود این است که کلمه «آل محمد (صلوات الله علیه و آله) »شامل همه منسوبان به پیامبر نمی شود،چه،آن کلمه بیشتر هاشمیان و نیز فرومایگان از نسل حضرت محمد را در بر نمی گیرد.اگر چنان بود،نوعی تمایز قبیله ای شمرده می شد،زیرا که بسیاری از افراد منتسب به پیامبر،در خط او گام برنداشتند،و آن گونه که خواست پیامبر بود به اسلام خدمت نکردند.اگر همگی از این امتیاز برخوردار بودند و لازم بود به هنگام درود بر پیامبر آنان نیز بزرگ داشته شوند،خود نوعی دعوت به طبقاتی کردن جامعه و اعتقاد داشتن به امتیازهای قبیله ای است.و این مطلب با اصل قرآنی-که اعلان می کند:برتری در گرو تقواست-متناقض است و اسلام به خودی خود دچار تناقض نیست.حقیقت این است که مقصود از کلمه «آل محمد (صلوات الله علیه و آله) »افراد مشخصی از خویشاوندان پیامبر است که خداوند به دلیل دارا بودن فضیلتی آنان را برگزیده است.این افراد کسانی هستند که خداوند آنان را نه به سبب قرابتشان با پیامبر،بلکه از آن جهت که ایشان در بالاترین مراتب فضیلت قرار دارند، برگزیده است.آنان به شیوه صحیح اسلامی زندگی کردند و از کتاب خدا و سیره پیامبرش اطاعت کردند و در رفتار و گفتار از این دو جدا نشدند.
برتری دادن پیامبر (صلوات الله علیه و آله) به آنان،دلیل برتری آنان است.
هنگامی که پیامبر (صلوات الله علیه و آله) به ما فرمان می دهد تا هر گاه بر او درود می فرستیم بر خاندانش نیز درود فرستیم در حقیقت بدان وسیله از برتری آنان بر دیگران از نظر علم و عمل و فضیلت،به ما خبر می دهد.این مطلبی است که آنان را شایسته چنین بزرگداشتی جاودانه و بی مانند، می سازد.براستی که خداوند عادلتر از آن است که بنده ای را بیهوده و بدون شایستگی رافت بخشد.
آری،هنگامی که خداوند بزرگ اعلان می فرماید که معیار بزرگی همان تقواست و بلافاصله ما را به گرامیداشت اشخاص معینی دستور می دهد،به این نتیجه می رسیم که آن افراد-از آن جهت که پرهیزگارترند-از دیگران والاتر و برترند.به این ترتیب هیچ گونه تناقضی میان اصول یاد شده اسلامی و گرامیداشت خاندان پیامبر (صلوات الله علیه و آله) ،نمی یابیم،بلکه به هماهنگی کاملی برخورد می کنیم.
تاریخ زندگی آنان گواه بر بلندی مقام آنهاست
اگر ما از بزرگداشت خاندان پیامبر-به دلیل درود فرستادن بر ایشان-چنین نتیجه گیری می کنیم که آنان سزاوار چنین بزرگداشتی هستند،در حقیقت تاریخ زندگی ایشان است که این نتیجه گیری را تایید می کند.البته هم اکنون من در صدد نیستم که راجع به تعیین افراد خاندان پیامبر بحث کنم،بلکه آن را به فصل آینده واگذاشته ام،اکنون به این بسنده می کنیم که بگویم،تمام مسلمانان اتفاق نظر دارند بر این که علی بن ابی طالب و همسرش فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسین از خاندان حضرت محمدند و تاریخ زندگی آنان نیز این برداشت ما را تایید می کند و هم شایستگی ایشان را به این گرامیداشت به ثبوت می رساند.خوانندگان تاریخ اسلام به آسانی می توانند دریابند که علی بن ابی طالب،سرور مجاهدان،قهرمان اسلام، داناترین اصحاب پیامبر،علاقه مندترین و پایبندترین فرد به قرآن و اصول آن و مطیعترین فرد به تعلیمات پیامبر (صلوات الله علیه و آله) بوده است.
پارسایی او از جنبه های مادی زندگی مانند مقام،قدرت و ثروت-بطور قطع-بی نظیر بوده است.زیرا او مردی بود که در انتخاب اسوه های برتر،هر جا که برخوردی میان آنها و ارزشهای مادی می دید،تردید به خود راه نمی داد.
ژرفا و گستردگی دانش او،حیرت آور است،مضامین «نهج البلاغه »گواه صحت این حدیث است که از پیامبر خدا (صلوات الله علیه و آله) نقل کرده اند که:«من شهر علمم و علی (علیه السلام) دروازه آن;پس هر کس آهنگ آن شهر کند،باید از دروازه آن وارد شود» (11) .
تاریخ زندگی سه تن دیگر از خاندان محمد (صلوات الله علیه و آله) یعنی فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسین (علیه السلام) ،خود دلیل روشنی است بر این که ایشان،در بالاترین مراتب تقوا قرار داشتند،و آنان اسوه های زندگی صحیح اسلامی بودند.
شهادت پیامبر (صلوات الله علیه و آله) بر فضیلت آنان
بر فضیلت این چهار تن دلیلی مهمتر از گواهیهای پیامبر درباره ایشان وجود ندارد،که آنان را در بالاترین مراتب عظمت و فضیلت قرار می دهد.زید بن ارقم از رسول خدا روایت کرده است که به علی،فاطمه،حسن و حسین فرمود:«با هر کسی که با شما در صلح و سازش باشد در صلحم و با هر که با شما در ستیز باشد در ستیزم » (12) .معقول نیست که پیامبر با هر که محارب با علی،فاطمه،حسن و حسین است در جنگ باشد مگروقتی که هر یک از آنان ملازم با حق و از آن جدایی ناپذیر باشند.پیامبر بزرگتر از آن است که با دشمنان این چهار تن دشمنی کند در حالی که آن دشمنان بر حق باشند.
حبشی بن جناده نقل کرده است که او خود از رسول خدا شنید که می فرمود:«علی از من است و من از او،و بجز علی کسی حقی را از طرف من ادا نمی کند» (13) .
طبیعی است که مقصود پیامبر (صلوات الله علیه و آله) آن نبوده است که علی را-به خاطر خویشاوندی با خود-بر دیگران امتیاز بخشد.عباس عموی پیامبر (صلوات الله علیه و آله) بوده است،دیگر هاشمیان و در میان آنان جعفر بن ابی طالب،همان خویشاوندی را با پیامبر (صلوات الله علیه و آله) داشتند که علی (علیه السلام) داشت.اگر خویشاوندی سبب امتیاز بود،باید هر کدام از آنها شایسته ادای حق از جانب رسول خدا (صلوات الله علیه و آله) می بودند،در صورتی که او خود فرموده است:«جز علی،کسی از جانب من حقی را ادا نمی کند. »و آن نیست جز آن که علی (علیه السلام) برای ادای حق از سوی پیامبر (صلوات الله علیه و آله) و مشابهت با او،واجد استعدادهای طبیعی بوده که دیگر مسلمانان از آنها بی بهره بوده اند.در حدیث است که سعد بن ابی وقاص هنگامی که معاویه مقام علی (علیه السلام) را نکوهش می کرد-به او گفت:آیا این حرف را درباره مردی می گویی که از پیامبر خدا (صلوات الله علیه و آله) درباره او شنیدم،که می گفت:«هر کسی را که من سرور اویم،پس علی سرور اوست.»و شنیدم به او می فرمود:«تو نسبت به من به منزله هارونی نسبت به موسی،جز این که پس از من هیچ پیامبری نخواهد آمد» (14) .
رسول خدا،منزلتی به علی بخشیده که به هیچ کس دیگر نداده است،در عبارت اول او را صاحب اختیار هر مرد و زن مسلمان قرار داده است چه آن که قرآن به صراحت می گوید: پیامبر از خود مؤمنان بر ایشان سزاوارتر است و این عبارت پیامبر (صلوات الله علیه و آله) همان جایگاه را به علی اعطا می کند پس او صاحب اختیار تمام کسانی است که رسول خدا صاحب اختیار آنهاست.
و در کلام دوم،علی را به منزله هارون نسبت به موسی قرار داده است،و معنای آن چنین است که وی در رتبه بعد از پیامبر خدا قرار دارد.بدیهی است که هارون در رتبه پس از موسی بود و کسی میان قوم موسی در فضیلت همپایه هارون نبود.در نتیجه،بر طبق این سخن،علی دارای همه مقامهای هارون بوده است جز مقام نبوت که پس از حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) نبوتی در کار نیست.
بخاری روایت کرده است که رسول خدا به علی فرمود:«آیا نمی پسندی که نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی باشی » (15) .و نیز بخاری روایت کرده است که پیامبر خدا فرمود: «فاطمه بانوی زنان بهشت است » (16) .البته ورود به بهشت در گروی تقواست.و در صورتی که فاطمه بانوی زنان بهشت باشد،پس پرهیزکارترین زنان هم خواهد بود.
ابو هریره روایت کرده است که رسول خدا فرمود:«هر کس حسن و حسین را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر که آنان را به خشم آورد،مرا به خشم آورده است » (17) .و حاکم در مستدرک نقل کرده است که رسول خدا فرمود:«هان مثل خاندان من-در میان شما-همانند کشتی نوح است،هر کس سوار آن شد نجات یافت و هر که از آن تخلف کرد،غرق شد» (18) .
پیامبر خدا پیروی اهل بیت را وسیله نجات قرار داده است و مخالفت ایشان را علت غرق شدن;و معنی آن،چیزی جز این نیست که گفتار و رفتار ایشان مطابق گفتار و رفتار اوست، پس اطاعت ایشان،اطاعت او،و مخالفت با ایشان،مخالفت با اوست.
چرا کسی همانند آنان در سایر خاندانها نبود؟
خواننده حق دارد که بگوید:تا این جا فهمیدیم که هیچ تناقضی-بین امتیاز خاندان پیامبر و آن اصلی که می گوید گرامی ترین مردم نزد خدا پرهیزگارترین آنهاست-وجود ندارد،زیرا که تماز آنان کاشف از این حقیقت است که ایشان در بالاترین درجه های تقوا بودند.و لذا این تمایز نه از نوع تمایز حکومت اشرافی بوده است،نه اجر عمل دیگران برای ایشان و نه پاداش عملی که خارج از توان و بیرون از اختیارشان بوده است که همان خویشاوندی با پیامبر (صلوات الله علیه و آله) باشد. این گرامی داشت آنهاست که با اعمال پسندیده خود و با حرکت در خط شخص پیامبر شایستگی آن را یافته اند.
همه اینها را فهمیدیم ولی این حق را داریم که بپرسیم:چگونه پیش آمد که این پرهیزگاران ممتاز،تنها در میان خانواده پیامبر (صلوات الله علیه و آله) یافت شدند و در دیگر خانواده های عرب یا در نژادهای غیر عرب ظهور نکردند؟
در تاریخ نبوتها تازگی نداشته است.
پاسخ ما بر این پرسش این است که آنچه اتفاق افتاده است در تاریخ نبوتها مطلب تازه ای نیست بلکه به عکس تاریخ نبوت به شهادت قرآن سرشار از این گونه رویدادها است،خداوند هارون را با برادرش موسی کلیم الله،در رسالت شریک قرار داد و هیچ کس از مردم بنی اسرائیل و دیگران را در رسالت با او شریک نساخت دستیابی به این مقام شامخ هم،به دلیل شایستگی شخص هارون بود و هم برای استجابت دعای برادرش کلیم الله:«برای من از خاندانم وزیری-برادرم هارون را-قرار ده،بدان وسیله پشتم را قوی گردان،و او را در کار من انباز کن تا تو را بیشتر تسبیح گوییم و فراوان یاد کنیم که تو خود به حال ما بینایی.فرمود:ای موسی!آنچه خواستی به تو داده شد» (19) .
ابراهیم (علیه السلام) پروردگارش را خواند و از او خواست که از میان فرزندانش رهبرانی برای مردم قرار دهد،پس خداوند دعای او را مستجاب کرد و به او وعده داد که از بین فرزندان صالح او امامانی قرار دهد،بدون این که هیچ فردی از فرزندان او که به خود یا به دیگران ستم روا داشته اند به آن مقام والا برسند:«و هنگامی که پروردگارش ابراهیم رابا کلماتی آزمود،پس به پایان رسانید آنها را،فرمود:من تو را امام برای مردم گردانیدم،ابراهیم گفت:و از فرزندانم؟ گفت:عهد من به ستمکاران نمی رسد» (20) .و قرآن جای دیگر به استجابت دعای ابراهیم تصریح کرده است،به این ترتیب که در میان فرزندان او نبوت و کتاب را قرار داده است:«اسحاق و یعقوب را به او مرحمت کردیم و در میان نسل او نبوت و کتاب را قرار دادیم و اجر او را در دنیا دادیم و البته که او در آخرت از شایستگان است » (21) .
و خداوند،خاندان ابراهیم و خاندان عمران را برگزید و آنان را بر جهانیان برتری داد:«همانا خداوند آدم،نوح،خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان-فرزندان بعضی را بر بعضی-برگزید،و خدا شنوا و داناست » (22) .
زکریا پروردگارش را خواند و از او صلاح فرزندانش را درخواست کرد،خداوند دعای او را مستجاب فرمود و فرشتگان،آن را به وی مژده دادند:«در آنجا زکریا پروردگارش را خواند،گفت پروردگارا به من از جانب خود فرزندی پاک مرحمت فرما،بدرستی که تو شنونده دعایی،پس فرشتگان او را-در حالی که میان محراب ایستاده نماز می خواند-ندا دادند:خداوند تو را به وجود یحیی مژده می دهد در حالی که تصدیق کننده کلمه ای از خدا،سرور،بازدارنده نفس از شهوات و پیامبری از شایستگان است » (23) . این آیات و شمار دیگری غیر از اینها به روشنی دلالت دارند بر این که نبوتهای پیشین در این مسیر حرکت کرده اند و از اولاد پیامبران سابق و خویشاوندان ایشان-کسانی که در رفتارشان همانند آنان بودند-وجود داشته اند و در مسیر اینان حرکت کرده اند و به درجات تقوا رسیده اند و بدان وسیله استحقاق به دوش کشیدن بار رسالت را یافته اند و خداوند آنان را بر دیگر جهانیان برگزیده است.
تفسیر مطلب آن که خداوند از خود ایشان و یا از فرزندانشان افراد ممتازی را آفریده است:یا برای استجابت دعاهای این پیامبران و یا به عنوان پاداشی جهت تلاش آنان در راه نشر دین و اعلای کلمة الله.
در این صورت،غیر طبیعی نیست که در میان خاندان پیامبر،این چنین نخبگانی از پرهیزگاران وجود داشته باشند،بلکه هنگامی غیر طبیعی خواهد بود که در میان اهل بیت پیامبر (صلوات الله علیه و آله) شاخصهای هدایت وجود نداشته باشند تا به بالاترین مراتب تقوا برسند.حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) گرامی ترین پیامبران خدا و محبوب ترین آنان نزد خداست،پس اگر خداوند، ابراهیم،نوح،زکریا و دیگران را گرامی داشته است به این ترتیب که در میان فرزندان صالح آنان کسانی را آفریده است که استحقاق آن را داشته اند تا خداوند آنان را بر جهانیان برگزیند.
پس چرا خداوند خاتم پیامبران و عزیزترین رسولانش را گرامی ندارد تا رهبران لایق را در میان فرزندان او بیافریند؟هر گاه خداوند موسی را با برگزیدن وزیری از خاندانش گرامی داشته است و برادرش را شریک رسالت او کرده است،چرا محمد (صلوات الله علیه و آله) را با برگزیدن وزیری از میان اهل بیتش گرامی ندارد تا جز نبوت-که هیچ پیامبری پس از او نیست-از هر جهت همچون هارون نسبت به موسی باشد؟
پیامبر خدا در شب زفاف فاطمه برای علی دعا کرد،در همان حال از آبی که خود نوشیده بود به روی آنان می پاشید و از خداوند درخواست می کرد تا آنان و فرزندانشان را از شر شیطان ملعون نگهدارد (24) .
و حاکم روایت کرده است که پیامبر عبایی را روی علی،فاطمه و حسنین انداخت سپس فرمود: «پروردگارا اینان اهل بیت منند،پس بر محمد و خاندان محمد درود فرست.»و خداوند بزرگ این آیه را نازل کرد:«محققا اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما خانواده،پلیدی را برطرف کند و شما را در حد اعلای طهارت،پاک دارد» (25) .
و چه سزاوار است حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) بر اینکه در مقابل انجام رسالت به استجابت دعا درباره خانواده اش پاداش داده شود.در حقیقت این امری طبیعی است به همان دلیل است که می بینیم رسول خدا علی (علیه السلام) را به برادری خود برمی گزیند و سپس می گوید:«تو نسبت به من به منزله هارونی نسبت به موسی جز این که هیچ پیامبری بعد از من نخواهد بود».او فضیلت تمام خاندانش را-که مبرا از پلیدی اند-به این ترتیب اعلان می کند که مسلمانان را مامور می سازد-در حالی که صادق است و هرگز از روی هوا سخن نمی گوید-تا همان گونه که بر او درود می فرستند بر خاندانش نیز درود فرستند و به این فرمان خدا پاسخ دهند که:«ای کسانی که ایمان دارید،بر او درود فرستید و سلام مخصوص دهید.»
و قرآن،خود به صراحت می گوید;از جمله اصول اسلامی،محبت به خاندان رسول الله است. خداوند به پیامبرش دستور داده تا از مسلمانان در برابر انجام رسالت خود پاداش بخواهد و این پاداش،همان محبت و دوستی ایشان نسبت به خاندان او باشد:«آن همان چیزی است که خداوند بندگانش را بشارت می دهد،آنان که ایمان آورده اند و کارهای شایسته کرده اند،بگو;از شما بر انجام رسالت اجری نمی خواهم،به جز دوستی با خویشاوندان،و هر کس نیکی کسب کند،ما برایش بر آن نیکی می افزاییم،همانا خداوند بخشنده پاداش دهنده است » (26) .
حاکم در مستدرک به سند خود از علی بن حسین (علیه السلام) نقل کرده است که حسن بن علی فرمود:«و من از آن خاندانم که خداوند دوستی و مودت آنان را بر هر مسلمانی واجب شمرده است،و خداوند بزرگ به پیامبرش فرموده است:بگو از شما در برابر انجام رسالت مزدی نمی خواهم،مگر مودت به خویشاوندانم و هر که کسب نیکی کند،ما در آن نیکی برایش می افزاییم.پس کسب نیکی،دوستی ما خانواده است » (27) .
خداوند در این آیه پیامبرش را مامور کرده است تا به مسلمانان بگوید:او از ایشان اجر و مزدی برای رسالت نمی خواهد بجز مودت ایشان بر خویشاوندان او (و خویشاوندان او همان خاندان اویند) .و این سخن چنین نیست که محبت پیامبر را نسبت به خانواده اش پاسخی به ندای غریزه بشری داند از باب این که هر انسانی بر محبت خویشاوندان خود آفریده شده است;چه پیامبر بالاتر از آن است که خاندانش را بر دیگر مردم فضیلت بخشد و آنان را مشمول حبت خاص خود گرداند،در حالی که دیگران به خدا نزدیکتر از ایشان باشند.و اگر چنین باشد، انگیزه،انگیزه خودخواهی خواهد بود،و اگر چنین انگیزه ای در میان بود هر آینه خداوند او را مامور نمی کرد تا اجر خود را بر انجام رسالت،محبت بر خاندانش قرار دهد،چه میان خدا و هیچ یک از بندگانش قرابتی وجود ندارد!و خداوند خاندان پیامبر را متمایز نمی کرد و به پیامبرش دستور نمی داد تا از مسلمانان محبت به آنان را بطلبد مگر از آن جهت که ایشان در بالاترین مراتب تقوا بودند و محبت آنان موجب قرب به خداست و پیروی از ایشان رهنمون به سوی حق است.

 

پی نوشت ها :
1-«الطبقات الکبری »ابن سعد ج 3 ص 321،و گروهی از مورخان نیز نقل کرده اند.
2-بخاری در جزء ششم از صحیح خود (در کتاب تفسیر-در تفسیر سوره احزاب) ص 151 و مسلم در جزء چهارم (در مورد درود فرستادن بر پیامبر پس از تشهد) ص 136 این مطلب را روایت کرده اند،شماره حدیث در سنن ترمذی 483،در سنن ابن ماجه 904 است.و نسایی در صحیح خود جلد 3 ص 48 آن را نقل کرده است.
3-صحیح بخاری ج 6 ص 151.و نسائی در جزء سوم از صحیح خود ص 49 از ابو سعید،قریب به آن مطلب را نقل کرده است.
4-صحیح مسلم ج 4 ص 125.
5-صحیح نسایی ج 3 ص 48.
6-سنن ابن ماجه ج 1 ص 293-294.شماره حدیث 906.
7-سیره ابن هشام،جزء دوم ص 412.
8-سوره لقمان (31) آیه 33.
9-سوره فاطر (35) آیه 19.
10-سوره مسد (11) .
11-حاکم:صحیح مستدرک،ج 3،ص 226.
12-سنن ابن ماجه-حدیث 145.
13-ابن ماجه در سنن خود،حدیث 143.
14-سنن ابن ماجه،حدیث 121.
15-جزء پنجم از صحیح بخاری (باب فضائل علی) ،ص 24.
16-همان کتاب ص 25 در باب فضایل خویشان پیامبر.
17-سنن ابن ماجه-حدیث 143.
18-حاکم،سند روایت را به ابی ذر رسانده است.جزء سوم از مستدرک ص 151.
19-سوره طه،آیه 29 تا 36.
20-سوره بقره،آیه 124.
21-سوره عنکبوت آیه 27.
22-سوره آل عمران،آیه 33-34.
23-آل عمران (3) آیه 38-39.
24-«ریاض النضرة »از حافظ محب طبری (چاپخانه اتحاد مصر جلد 2 ص 180) و احمد در«مناقب »آن را آورده است.و متقی در«کنز العمال »ج 7 ص 113 نقل کرده و گفته است که ابن جریر و هیثمی در مجمع خود ج 9 ص 209 روایت کرده و گفته است طبرانی و ابن حجر در صواعق خود (ص 84) نقل کرده اند،و او گفته است:ابو حاتم سند آن را استخراج کرده است. همه اینها را فیروز آبادی در کتاب خود«فضائل الخمسة من الصحاح الستة »ج 2 ص 143 چاپ سوم آورده است.
25-مستدرک ج 3،ص 128.
26-سوره شوری،آیه 23 سوره مکی است ولی این آیه و دو آیه بعد،مدنی هستند.
27-ج 3 ص 172.


منبع مقاله : کتاب امیر المومنین اسوه وحدت

%ب ظ، %27 %795 %1396 ساعت %18:%خرداد

امامت، شرط توحید

نگاهی به حديث سلسلـة الذهب
امام رضا (علیه السلام) در حديث معروف «سلسله الذهب» به واسطة پدران خود از پيامبر خدا و آن حضرت نيز از جبرئيل(علیه السلام) نقل می كند كه خداوند تعالی فرمود: «لا إله إلاّ الله حصني فمن دخل حصني أمن [من] عذابي؛ «لا إله إلاّ الله» (توحيد) قلعة استوار من است. پس هر كس در قلعة من داخل شود، از عذاب من در امان می ماند».1
آنگاه در تكميل حديث می فرمايد:

«بشروطها و أنا من شروطها؛ [تحقّق آنچه گفتم] شروطی دارد و من از جمله آن شروطم». اين سخن به اين نكته اشاره دارد كه داخل شدن در قلعة توحيد و ايمني يافتن از عذاب دوزخ بدون پذيرش ولايت امام معصوم(علیهم السلام) امكان پذير نيست.
شيخ صدوق در «كتاب التوحيد» پس از نقل روايت ياد شده، در توضيح «شروط توحيد» چنين می نويسد: «از شروط لا إله إلاّ الله (توحيد) پذيرش اين موضوع است كه [امام] رضا ـ درود خدا بر او باد ـ از سوی خدای عزّ و جلّ [به عنوان] امام بر بندگان [برگزيده شده] و پيروي از او بر آنها واجب است».2
جالب اينجاست كه در روايت ديگري كه از امام رضا(علیه السلام) نقل شده است، خداوند متعال می فرمايد: «ولاية علي بن أبيطالبٍ حصني فمن دخل حصني أمن ناري؛ ولايت علی بن ابی طالب، دژ استوار من است. پس هر كس در دژ من وارد شود، از آتش من ايمني می يابد».3
اين روايت به روشنی نقش محوری امامان(علیهم السلام)در توحيد و يگانگی خدا را نشان می دهد و روشن می سازد كه وارد شدن در حصن ولايت امامان(علیهم السلام)؛ يعنی داخل شدن در حصن ولايت خدا و پذيرش توحيد و يگانگی او.
در بسياري از روايات، ادعيه و زيارات از امامان(علیهم السلام) به عنوان ارکان يا پایه های توحيد ياد شده است. در روايتی كه از سيدالعابدين علی بن الحسين(علیه السلام)، نقل شده، در اين زمينه چنين آمده است: ليس بين الله و بين حجّته حجابٌ، فلا لله دون حجّته سترٌ، نحن أبواب الله، و نحن الصّراط المستقيم، و نحن عيبة علمه، و نحن تراجمة وحيه، و نحن أركان توحيده و نحن موضع سرّه؛ بين خداوند و حجتش هيچ حجابی نيست و خداوند در برابر حجتش هيچ پوششی ندارد. ما دروازه هاي خدا، صراط مستقيم، مخزن علم او، ترجمان وحي او، پايه هاي توحيد او و جايگاه سرّ او هستيم».4
در زيارت جامعه كبيره نيز از ائمه معصومين(علیهم السلام) با اين عنوان ياد شده است: «و رضيكم... أركانا لتوحيده؛ و خداوند، شما را پسنديد به اينكه ... پايه های توحيد او باشيد».5
در يكی از دعاهای ماه رجب نيز كه به امام عصر(علیه السلام) منسوب است، امامان معصوم(علیهم السلام) با اين ويژگي توصيف شده اند: «فجعلتهم معادن لكلماتك و أركانا لتوحيدك؛ پس خداوند، شما را معادن كلمات خود و پايه های توحيد خود قرار داد».6
برای روشن شدن مفهوم اين ويژگی امامان، بايد ابتدا نكته هايی را درباره توحيد و جهان بينی توحيدی يادآور شويم:
جهان بينی توحيدی، اساس جهان بينی اسلامی را تشكيل می دهد. بر اساس اين جهان بينی، مبدأ و منتهای جهان، يكی است و جز خدای يگانه كسی سزاوار پرستش نيست. استاد شهيد مرتضی مطهری در اين باره می نويسد:
«جهان بينی توحيدی؛ يعنی جهان «يك قطبی» و «تك محوری» است. جهان بينی توحيدی؛ يعنی جهان ماهيت «از اويی» (إنّا لله) و «به سوی اويی» (إنّا إليه راجعون)7 دارد».8
«توحيد، درجات و مراتب دارد، همچنان كه شرك نيز كه مقابل توحيد است، مراتب و درجات دارد. تا انسان همة مراحل توحيد را طی نكند، موحد واقعی نيست».9
ايشان در ادامة سخنان خود، با تقسيم مراتب توحيد به «توحيد نظری» و «توحيد عملی»، مراتب سه گانة توحيد نظری را اين گونه برمی شمارد: ««توحيد ذاتی»؛ يعنی شناختن ذات حق به وحدت و يگانگی ... «توحيد صفاتی»؛ يعنی درك و شناسايی ذات حق به يگانگی عينی با صفات و يگانگی صفات با يكديگر... «توحيد افعالی»؛ يعنی درك و شناختن اينكه جهان با همه نظامات و سنن و علل و معلولات و اسباب و مسبّبات، فعل او و كار او و ناشی از اراده اوست».10
استاد شهيد دربارة توحيد عملی نيز می فرمايد: «توحيد عملی يا «توحيد در عبادت»؛ يعنی يگانه پرستی. به عبارت ديگر، در جهت پرستش حق، يگانه شدن».11 با روشن شدن مفهوم و مراتب توحيد می توان گفت كه هم درك مراتب توحيد و هم تحقّق عينی آن در فرد و جامعه، بدون وجود پيشوايانی كه هم در توحيد نظری و هم در توحيد عملی، سرآمد روزگار خود بوده و به بالاترين مراتب توحيد دست يافته باشند، امكان پذير نيست. از همين رو، امام علی(علیه السلام) می فرمايد: إنّ ل ِ«لا إله إلاّ الله» شُرُوطا وَ إِنِّي وَ ذُرِّيتِي مِنْ شُرُوطِها؛ «لا إله إلاّ الله» شرط هايی دارد و من و فرزندانم از جمله اين شرط ها هستيم».12
يكی از صاحب نظران در زمينة نقش امامان معصوم(علیهم السلام) در توحيد علمی (نظری) می نويسد: «اگرچه خداوند ـ تبارك و تعالی ـ انسان را به فطرت توحيدی آفريد و همراه آن عقل را به او عنايت فرمود تا خود از اين طريق به توحيد نايل گردد، اما انسان به كمك اين قوا و تجهيزات فقط قادر به درك كلياتی از معارف بلند توحيدی است و از درك دقايق و لطافت آنها عاجز است و لذا عقل حكم می كند كه انسان همواره نيازمند كسانی است كه به مرتبة توحيد ناب نايل شده تا از آن مراتب رفيع به او خبر دهند و به اين وسيله او را از ورطة جهالت و افراط و تفريط برهانند».13
جايگاه و نقش ارزندة امامان معصوم(علیهم السلام) در تبيين و توصيف توحيد نظری آن گاه روشن می شود كه عقايد بی پاية اهل سنّت را دربارة خدا و صفات او ملاحظه كنيم و ببينيم كه چگونه آنها به واسطة دور افتادن از مكتب اهل بيت(علیهم السلام) از يك سو، قائل به امكان ديدن خدا با چشم (رؤيت)؛ مشابهت او با مخلوقاتش (تشبيه) و دارا بودن چشم، گوش، دست و پا چون انسان ها (تجسيم) شده اند14 و از سوی ديگر، در حلّ مسائلی چون جبر و تفويض، قضا و قدر و... درمانده و به بن بست های فكری گرفتار آمده اند.
برای درك نقش و جايگاه ائمه(علیهم السلام) در توحيد عملی و گسترش يگانه پرستی در جهان نيز تنها كافی است نگاهی اجمالی به تاريخ صدر اسلام بيفكنيم تا دريابيم چگونه امت اسلام با سرباز زدن از ولايت ائمة معصومين(علیهم السلام) در برابر طاغوت هايی چون معاويه، يزيد، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان و حجاج بن يوسف سر تسليم فرود آورد. بدين ترتيب، جامعة اسلامی به جای رسيدن به جامعة توحيدی به جامعه ای گرفتار شرك و كفر، تبديل و در دست كسانی اسير شد كه مردم را به جای اطاعت خدا به اطاعت خود فرا می خواندند.
روايات اسلامی، با توجه به نقش حسّاس و تعيين كنندة امامان معصوم(علیهم السلام) در تحقّق عينی توحيد در جامعه بر ضرورت شناخت امام و حجت الهی در هر عصر، تأكيد و نشناختن امام را برابر با مرگ در حال كفر و شرك دانسته اند.15 از اين رو بود كه امام حسين(علیه السلام) هنگام سخن گفتن از فلسفه آفرينش، معرفت خدا را غايت خلقت معرفی می كند و در پاسخ اين پرسش كه معرفت خدا چيست، می فرمايد: «معرفت امامی كه اطاعت او واجب است» متن روايت آن حضرت به شرح زير است: «هان ای مردم! همانا خداوند ـ بزرگ باد ياد او ـ بندگان را نيافريد مگر برای اينكه او را بشناسند.
پس هرگاه او را بشناسند، او را بپرستند و هرگاه او را بپرستند، با پرستش او از بندگی هر آنچه جز خداست، بی نياز شوند. مردی پرسيد: ای فرزند رسول خدا ـ درود و سلام خدا بر او باد - پدر و مادرم فدايت، معرفت خدا چيست؟ حضرت فرمود: اين است كه اهل هر زمانی، امامی را كه بايد از او فرمان برند، بشناسند».16
افزون بر آنچه گفته شد، ائمة اطهار(علیهم السلام) در توحيد و يگانه پرستی، جايگاه و نقش ديگری هم دارند كه به اين اعتبار هم می توان آنها را «پايه های توحيد» به شمار آورد و آن نقشی است كه آنها در هدايت مردم به سوی خدا و رساندن آنها به مقصد نهايی بر عهده دارند كه پيش از اين در بحث از «باب الله» و «سبيل الله» بودن امامان(علیهم السلام) به آن اشاره كرديم و گفتيم كه جز از طريق آنها نمی توان به خدا رسيد. به همين دليل در زيارت جامعة كبيره می خوانيم: «من أراد الله بدء بكم و من وحدّه قبل عنكم و من قصده توجّه بكم؛ هر كس خدا را می خواهد، به شما آغاز می كند و هر كس او را به يگانگی می شناسد، از شما می پذيرد و هر كس آهنگ او دارد، به شما رو می كند».17

 

پي نوشت ها :
1. معاني الأخبار، صص 370 و 371، ح 1؛ محمد بن علي بن الحيسن شيخ صدوق، ص 25؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 7، ح 16.
2. التوحيد، ص 25.
3. معاني الأخبار، ص 371، ح 1.
4. همان، ص 35، ح5 .
5. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 371، ح 2.
6. سيد بن طاووس، إقبال الأعمال، ص 646.
7. سورة بقره(2)، آية 156.
8. مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 2 جهان بيني توحيدي، ص 83.
9. همان، ص 99.
10. همان، صص 99ـ103.
11. همان، ص 105.
12. علي بن محمد الليثي الواسطي، عيون الحكم و المواعظ، تحقيق: حسين الحسني البيرجندي، ص 151، ح 2312.
13. محمدباقر تحريري، جلوه هاي لاهوتي شرح زيارت جامعه كبيره، ج 2، ص 286.
14. ر. ك: صحيح مسلم، ج 8 ، ص 32، ابو داوود سليمان بن اشعث؛ سنن ابي داوود، ج 2، ص 419؛ صحيح البخاري، ج 2، جزء4، ص 141. ر.ك: مركز المصطفي للدراسات الاسلاميه، العقائد الإسلاميـ[، ج 2، صص 71ـ131.
15. ر. ك: الكافي، ج 1، ص 371، ح 5؛ بحار الأنوار، ج 8 ، ص 368 و ج 32 ، صص 321 و 333.
16. فرهنگ جامع سخنان امام حسين(علیه السلام)، صص 604 و 605.
17. من لايحضره الفقيه، ج 2، صص 373 و 374.

نویسنده: خلیل منتظر قائم

منبع : ماهنامه موعود شماره 105

%ب ظ، %27 %793 %1396 ساعت %18:%خرداد

از كجا بدانيم كه آقا امام زمان هست؟

از كجا بدانيم كه آقا امام زمان هست؟

پاسخ: 

يكي از اصول اساسي مكتب تشيع،‌ اين است كه جهان هستي و زمين هرگز بي امام نخواهد بود. چه آن كه بدون وجود امام و خليفه الهي و واسطه فيض، جريان فيض الهي در قلمرو تكوين و تشريع امكان ندارد. و حيات و بقاء آن در اين عالم وجود ظلّي دارد و فقط در سايه وجود مقدّس امام در هر عصر امكان پذير خواهد بود. اين مسأله به قدري حائز اهميّت است كه امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: اگر تنها دو نفر انسان داشته باشيم يكي از آن دو امام خواهد بود و آخرين كسي كه مي ميرد امام است.(1) 

مبناي اين اصل امور ذيل اند:

الف) امام واسطه فيض تكوين استاگر امام نباشد، فيض هستي قطع شده جهان هستي فرو مي پاشد. محمد بن فضيل مي گويد از حضرت رضا ـ عليه السلام ـ پرسيدم آيا روزي روي زمين بي امام خواهد بود؟ فرمود: نه، گفتم از امام صادق ـ‌ عليه السلام ـ روايت شده كه اگر روي زمين بي امام باشد، زمين يا بندگان مورد خشم خداوند قرار مي گيرد. فرمود: نه اصلاً زميني و بشري نمي ماند، همه از بين مي رفتند.(2)

از اين رو بي وجود امام ـ عليه السلام ـ و حجت الهي، كائنات بي امداد فيض الهي خواهند بود و بدون اين امداد همه چيز عدم محض خواهند بود.

ب) امام مخاطب و حامل قرآن و الهام استچون قرآن كتاب هميشگي و زنده انسان ها است، پس مخاطب حقيقي آن نيز بايد هميشه وجود داشته باشد و اين مخاطب حقيقي كه قلب و روحش بستر و جايگاه وحي است، بعد از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ جز ائمه و امام نمي تواند باشد.

جريان زنده و مستمر و بقاي استمرار قرآن و شب با بركت قدر جز با پذيرش وجود كسي كه حامل و مهبط و مخاطب آن ها باشد، قابل تصور نيست و چنين شخصي همان امام زمان خويش است.

ج) امام واسطه دائمي و عامل دوام فيض معرفت استچنان كه خداوند متعال كه فيّاض مطلق است، هرگز فيض هستي را دريغ نمي دارد فيض معرفت را هم دريغ نخواهد داشت، بنابراين استمرار و دوام فيض معرفت، مستلزم آن است كه در هر عصري، كسي كه از بالاترين درجه كمالات بهره مند است، گيرنده و واسطه اين امر باشد و اين واسطه همان وجود مقدس امام ـ عليه السلام ـ در هر عصري است.(3)

بر اين اساس وجود امام در هر زماني لازم است اما از آنجا كه بنابر دلايل موثق و شواهد قطعي تاريخي يازده امام از اين جهان رخت بر بسته اند، و بنا بر دلائل معتبر و مستند تاريخي امام دوازدهم ـ عليه السلام ـ پا به عرصه وجود نهاده است، حضور و وجود آن بزرگوار و استمرارش لازم و ضروري است اگرچه در پرده غيبت باشد.

پس آفرينش انسانِ مكلف و بقاء نظام هستي در روي زمين بدون وجود انسان كامل كه مظهر و واسطه فيض الهي است معنا ندارد و اين است معناي كلام امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ كه فرمود: زمين هيچگاه از حجّت خالي نمي ماند، حجت خدا يا ظاهر و آشكار است و يا خائف و پنهان،‌ تا حجت ها و برهان هاي خدا باطل نگردد.(4) از اين رو همواره بايد انسان كامل در زمين وجود داشته باشد و از آنجا كه شرايط جهان به جائي رسيد كه حاكمان و مردمان، حضور امام معصوم درجامعه را بر نتافتند تنها راه وجود انسان كامل و استمرار فيض و كشته نشدن ولي، و نيز علل ديگري كه بر ما پوشيده است، غيبت او بود تا زماني كه زمينه ظهور آن بزرگوار فراهم گردد.

علّامه طباطبائي(ره) در اين باره مي گويد: براي هر انساني يك حجّت بايد باشد زيرا خلقت او بدون غايت نمي شود و اگر حجت نباشد، يعني غايت ندارد، و صدور چنين فعلي از خداوند متعال محال است، بنابراين، بازگشت اين مسأله به اين است كه فعل خداوند متعال غايت مي خواهد.

به عبارت ديگر: عالم انساني كه خلقت انسان است داراي كمال خاصي است كه بايد به آن كمال هدايت شود، و هدايت حجت (هادي) مي خواهد. و اگر حجت (امام) از بين برود (و يا نباشد) بايد غايت از بين برود، و اگر غايت از بين برود. فعل خدا (خلقت) بي غايت مي شود و لغويت در خلقت لازم مي آيد و صدور چنين امري از خداي (حكيم) محال است. خداوند متعال مي فرمايد:(5) ما آسمان و زمين و موجودات ميان آن دو را جز به حق و هدف دار نيافريديم.(6) 

بنابراين گذشته از ادله نقلي و روايات معتبر و فراواني كه از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ دلالت صريح بر وجود امام زمان و استمرار وجود مقدس آن بزرگوار در تمام اعصار دارد ادله عقلي و وجداني كه به گوشه اي از آن اشاره گرديد ضرورت وجود و استمرار وجود مقدس امام زمان ـ عليه السلام ـ را به اثبات مي رسانند.

 

پاورقی:

 

1. محمد بن يعقوب کليني، اصول كافي،ج1، ترجمه حاج سيد جواد مصطفوي، ح457.

2. همان: ح452.

3. يثربي، سيد يحيي، فلسفه امامت، ص112ـ127.

4. اصول كافي، همان، ج1، باب ان الارض لا تخلو من حجة.

5. در محضر علامه طباطبائي، ص88ـ89،محمد حسین رخشاد.

6. حجر : 85.

 

%ب ظ، %08 %703 %1395 ساعت %15:%مرداد

سخنان امام سجاد (ع) درخصوص امام زمان (ع)

امام سجاد (علیه السلام) علاوه بر دعاهایی که درباره حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) دارد، کلمات و سخنان زیبایی نیز، درباره مسائل مربوط به آن حضرت، بیان نموده است که این امر نشان از اهمیت قضیه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در منظر اهل‌بیت (علیهم السلام) دارد. امام سجاد (علیه السلام) در موضوعات گونانون پیرامون مسئله امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) سخن گفته است.

حضرت امام سجاد (علیه السلام) در خصوص خالی نبودن زمین از حجت خدا، فرمود: «لاتَخْلُو الاَرْضُ الی اَن تَقُومَ السّاعَةُ مِن حُجَّة وَ لَولا ذلِکَ لَم یُعْبَدِ الله.[1] زمین تا روز قیامت خالی از حجت نیست، و اگر حجت الهی نبود، خدا پرستیده نمی­‌شد.»

از حضرت در مورد غائب بودن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) سؤال شد که حضرت امام سجاد (علیه السلام) فرمودند: «القائِمُ مِنّا یَخفی عَلی النّاسِ وِلادَتُهُ حتّی یَقُولُوا: لَم یُولَد بَعدُ، لِیَخْرُجَ حینَ یَخْرُجُ وَ لَیْسَ لِاحد فی عُنُقِهِ بَیْعَةً.[2] قائم ما، ولادتش از مردم مخفی می­‌شود، تا جایی که می­‌گویند: هنوز متولد نشده است. تا هنگامی‌که ظهور می­‌کند، بیعت کسی در گردن او نباشد.»

هم‌چنین درباره مخفی بودن مکان آن حضرت فرمودند: «لا یَطَّلِعُ عَلی مَوضِعِهِ اَحَدٌ مِن وَلِیٍّ وَلاغَیرِهِ اِلّا الَّذی یَلی اَمرَهُ.[3] هیچ کس از دوست و غیر دوست از اقامت‌گاه او مطّلع نمی­‌شود، به‌جز کسی‌که متصدّی خدمت‌گزاری اوست.»

حضرت امام سجاد (علیه السلام) در ارتباط با چگونگی غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) فرمودند: «اِنَّ لِلقائِمِ مِنّا غَیبَتینِ: اِحداهُما اَطولُ مِنَ الاُخری. اَمّا الاُولی فَسِتَّة اَیّامٍ وَ سِتَّةَ اَشْهُر وَ سِتَّ سَنَواتٍ وَ اَمّا الْاُخری فَیَطُولُ اَمَدُها حَتّی یَخرَجَ مِن هذَا الامرِ اَکثَرُ مَن یَقُولُ بِهِ، فَلا یَثبُتُ عَلَیْهِ الاّ مَن قَوِیَ یَقِینُهُ وَ صَحَّت مَعرِفَتُهُ وَ لَم یَجِد فی نَفسِهِ حَرَجاً مِمّا قَضَینا وَ سَلَّمَ لَنا اَهْلَ البَیتِ.[4] برای قائم ما دو غیبت است که یکی از آن‌ها طولانی‌تر از دیگری است. اما اولی شش سال و شش ماه و شش روز طول می‌کشد و اما دومی به‌قدری طول می‌کشد که بیشتر کسانی‌که به غیبت او ایمان داشتند، از اعتقاد خود بر می­‌گردند. فقط کسانی بر اعتقاد خود استوار می‌­مانند که یقین محکم و شناخت صحیح داشته باشند و سخنان ما بر آن‌ها گران نباشد و تسلیم ما اهل‌بیت باشند.»

امام زین‌العابدین (علیه السلام) در خصوص فتنه‌های آخر الزمان، به شخصی به نام اباخالد فرمود: «یا اباخالد لَتأتِیَنَّ فِتَنٌ کَقِطَعِ اللَّیلِ المُظلِمِ لایَنجُو الاّ مَن أَخَذَ اللهُ مِیثاقَهُ اولئکَ مَصابیحُ الهُدی وَ یَنابِیعُ العِلْم یُنجِیهِمُ اللهُ مِن کُلِّ فِتنَةٍ مُظلِمَةٍ.[5] ای اباخالد! به‌راستی در دوران غیبت، فتنه­‌هایی هم‌چون قطعه‌های شب تار هجوم می­‌آورد که از آن جز کسانی‌که خدا از آن‌ها پیمان گرفته، رهایی نمی­‌یابد، همان‌ها چراغ‌های هدایت و سرچشمه علمند، که خداوند آن‌ها را از هر فتنه تاریک نجات می­‌بخشد.»

امام (علیه السلام) در روایتی دیگر در مورد فتنه‌های آخر الزمان فرمودند: «مَن ثَبَّتَ عَلی وِلایَتِنا فی غَیبَةِ قائِمِنا أَعطاهُ اللهُ اَجرَ اَلفَ شَهیدٍ مِثلِ شُهداءِ بَدرٍ وَ اُحُدٍ.[6] کسی‌که در زمان غیبت قائم ما، بر ولایت ما ثابت و استوار بماند، خداوند به او پاداش هزار شهید مثل شهیدان بدر و احد عطا می­‌فرماید.»

آن‌چه که از روایات بر می‌آید برای انتظار حضرت مهدی (علیه السلام)، آثار گران‌بهایی وجود دارد. امام سجاد (علیه السلام) در این خصوص فرمودند: «اِنتِظارُ الفَرَجِ مِن أَعظَمِ العَمَلِ.[7] انتظار فرج از برترین اعمال است.»

همچنین فرمودند: «اهل زمان غیبت، که قائل به امامت او و منتظر ظهور او باشند، برتر از مردمان هر زمان دیگر می‌­باشند، زیرا خدای تبارک و تعالی به آن‌ها آن قدر عقل، فهم و شناخت عطا فرموده است که غیبت امام در پیش آن‌ها چون زمان حضور شده است. خداوند اهل آن زمان را همانند مجاهدانی قرار داده که در محضر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شمشیر بزنند، آن‌ها مخلصان حقیقی و شیعیان واقعی و دعوت کنندگان به دین خدا در آشکار و نهان می­‌باشند.»[8]

 

پی‌نوشت:

 

[1]. بحارالانوار، علامه مجلسی، داراحیاء التراث، بیروت: ج52، ص92

[2]. همان، ج51، ص135

منتخب الاثر، آیت الله گلپایگانی، مؤسسة الوفاء، بیروت: ص172

[3]. بحارالانوار، علامه مجلسی، داراحیاء التراث، بیروت: ج52، ص153 و  ج53، ص324

[4]. همان، ج51، ص134

کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق، مؤسسه نشر اسلامی، قم: ص323

[5]. بحارالانوار، علامه مجلسی، داراحیاء التراث، بیروت: ج51، ص135

[6]. همان، ج52، ص390

[7]. منتخب الاثر،آیت الله گلپایگانی، مؤسسة الوفاء، بیروت: ص244

[8]. بحارالانوار،علامه مجلسی، داراحیاء التراث، بیروت: ج 52، ص 122

منتخب الاثر، آیت الله گلپایگانی، مؤسسة الوفاء، بیروت: ص 244.

%ب ظ، %20 %938 %1395 ساعت %21:%تیر

برترین مطالب