پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم): براى شهادت حسین (علیه السلام)، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمى‌شود.

سایر مباحث امامت

تعریف امامت

با مراجعه به کتاب هاي کلامي شيعي و غير شيعي و نيز کتاب هاي فلسفي و عرفاني پي مي بريم که دو تفسير و روش در تعريف امامت وجود دارد :

1- تعريف کلامي

در تعريف کلامي براي امامت آن گونه که قبلا اشاره شد تکيه گاه متکلمين بر بعد رياست و زعامت اسلامي و جانشيني پيامبر صلي الله عليه و آله دراموري است که مربوط به دنيا و دين مردم مي باشد.
شيخ مفيد رحمه الله مي گويد: «امامت عبارت است از پيشي گرفتن در چيزي که مقتضاي اطاعت و اقتداء به او است.»(1)
شيخ طبرسي رحمه الله مي نويسد: «آنچه که از لفظ امام به دست مي آيد دو چيز است: يکي اين که او مقتدا و امام مردم در افعال و رفتار است. ديگر اين که او کسي است که متولي تدبير امت و سياست آنان بوده و قيام به امور آن ها خواهد کرد. جانيان را تأديب کرده و واليان را نصب خواهد نمود. کسي که مستحق حد الهي است بر او اجرا کرده و با کسي که درصدد دشمني و کيد با اسلام است مقابله خواهد کرد.»(2)
علامه ي حلي رحمه الله مي فرمايد: «امامت رياست بر عموم مردم براي يکي از اشخاص در امور دين و دنياست.»(3) او در شرح باب حادي عشر قيد به عنوان «نيابه عن النبي» را اضافه کرده است.(4)

2- تعريف فلسفي - عرفاني

تفسير و تعريف ديگري براي امامت از ناحيه ي فلاسفه و عرفا شده، به اين که امامت منصبي الهي همانند نبوت است و بين اين دو هيچ فرقي به جز وحي نيست. امامت استمرار تمام وظايف نبوت به جز تحمل وحي الهي است. و نيز نوعي تصرف در باطن و نفوس افراد به کمال مطلوب انسان است. مطابق اين تعريف رياست در امور دين و دنيا که در تعريف سابق آمده شأني از شؤونات و وظيفه اي از وظايف امامت به حساب مي آيد، وگرنه امامت نظير نبوت در تمام درجات عالي است.
مطابق اين تعريف، اختلاف بين اماميه و ديگران بر سر مسأله ي امامت، اختلاف در شرايط امام نيست، بلکه بازگشت اختلاف به نفي واثبات است. شيعه امامت را به اين معنا معتقد است و ديگران منکر. مي دانيم که اگر در تعريف امامت بر تفسير متکلمين اکتفا کنيم نمي توان امامت را جزء اصول دين به حساب آورد، بلکه مطابق حرف اهل سنت، به فروع دين سزاوارتر خواهد بود. لذا متکلمين شيعي در توجيه تعريف خود به آن نحو مي گويند : ما به جهت مماشات با مذاهب ديگر اسلامي امامت را چنين تعريف نموديم، نه اين که خود به آن ملتزم باشيم.
بالاتر از اين، شيعه معتقد است که مقام امامت بالاتر از مقام نبوت است، گرچه برخي از انبيا همانند رسول اکرم اسلام صلي الله عليه و آله هر دو مقام را بر عهده داشت. آنان در اثبات مدعاي خود به آيه ي «ابتلاء» تمسک مي کنند؛ زيرا خداوند متعال مطابق اين آيه بعد از امتحان حضرت ابراهيم نبي عليه السلام او را به مقام امامت نايل ساخت. از اينجا معلوم مي شود که اين مقام از نبوت و اخبار از خداوند، بالاتر است.
تعريفي که علامه ي طباطبايي رحمه الله از امامت ارائه داده اين است که امامت آن است که انسان به گونه اي باشد که ديگران به او اقتدار کرده و کردار و گفتار خود را به نحو تبعيت، تطبيق دهد، مطابق اين تعريف امامت حقيقتي وراء مثل مقام اطاعت يا رياست دين و دنيا يا وصايت يا خلافت و جانشيني در روي زمين به معناي حکومت بين مردم است.(5)
عمق معناي امامت نزد علامه ي طباطبايي رحمه الله در اين ظاهر مي شود که مي گويد: براي امامت باطني است که همان ولايت بر مردم و کردار آنان است، و اين هدايت باطني چيزي جز ايصال به مطلوب نيست، چيزي که اختلاف اساسي با هدايت ظاهري دارد که از آن به بيان راه تعبير مي شود، وظيفه اي که به امام اختصاص ندارد. در ضمن اين معناي دقيق عرفاني براي امامت، اين حقيقت مندرج است که در هر زمان احتياج به انسان کامل معصوم از هر جهت است.

جمع بين دو تعريف

با کمي تأمل ملاحظه مي کنيم که مي توان، بين اين دو تعريف جمع نمود.
1-  توجیه اول :

مفهوم امامت در عالم فعل و اثبات - نه به حسب عالم واقع و ثبوت - مفهومي است که قابل تحول و تکامل است و مي توان گفت که نزد قدما با تتبع و تحقيقي که داشتند آن گونه که الآن اين مفهوم واضح شده، نبوده است. و اين به مجموع عواملي باز مي گردد؛ خواه به جهت اين بوده که بزرگان قرارشان بر اين بود که مطابق اصلاحات اهل سنت در اين زمينه مشي کرده باشند و يا اين که ادوات و وسايل تفکير کلامي به طور کلي آن ها را به اين سمت و سو و نتيجه و تعريف کشانده است.
شاهد اين مطلب اين است که بسياري از امور که در گذشته غلو به حساب مي آمد الآن از ضروريات امامت به شمار مي آيد، همان گونه که در علم رجال و تراجم به آن اشاره شده است.
2- توجيه دوم آن است که بگوييم :

در حقيقت هيچ تنافي بين دو تفسير و تعريف نيست بلکه تعريف اول براي امامت صحيح است ولي در تعريف دوم بين تعريف امامت و بين مقام امام خلط شده است. هر دو تعريف در شؤون امامت توافق دارد ولي اين شؤون در حقيقت تعريف امام نيست بلکه تعريفي براي امامت است، به اين که بگوييم: امامت عبارت است از رياست عمومي در امور دين و دنيا و اما اين که امامت از مناصب الهي است، همه قبول دارند.
3- توجيه ديگري که در جمع بين اين دو نوع تعريف وجود دارد اين که بگوييم :

به طور اصولي و کلي بين روش کلامي و روش فلسفي - عرفاني فرق و اختلاف اساسي وجود دارد. بازگشت اين اختلاف تنها به تحول در مفهوم نيست بلکه رجوع آن به دو نوع روش برداشت است؛ زيرا روش کلامي در رسيدن به معارف ديني اعتماد بر عقل و استدلال عقلاني است، در حالي که تکيه گاه فلسفي - عرفاني بر آن است که استدلال عقلاني و تکيه و اعتماد بر عقل به تنهايي کار صحيح به نظر نمي رسد و نمي تواند انسان را به هدف و حقيقت امور برساند. اين دو، نوع برداشت است و مجرد اختلاف در تعريف به نظر نمي آيد. فيلسوف عارف، اهل اشراق و کشف است و درصدد آن است که حقايق را با گذشتن از گذر عقل و با رسيدن به حقيقت آن ها از راه شهود باطن درک و کشف کند، راهي که هرگز در آن خطا و اشتباه و جود نداشته باشد.

ادله ي وجوب و ضرورت امامت

شيعه ي اماميه، امامت را عقلا واجب مي داند، و اشاعره آن را تنها به دليل نقل واجب مي شمارد. و گروهي از معتزله آن را عقلا و نقلا واجب مي شمارند.
متکلمين اماميه بر ضرورت و وجوب عقلي امامت، ادله اي اقامه کرده اند که در جاي خود به آن اشاره کرده ايم؛ از قبيل: دليل لطف، وجوب حفظ شريعت، ضرورت بيان احکام شريعت و... .
و از طرف ديگر براي امام صفاتي را از قبيل عصمت قائلند؛ زيرا عصمت امام مقتضاي لطف بوده و با وظيفه ي او نيز که حفظ شريعت اسلامي و تبيين احکام است سازگاري دارد.

 

پي نوشت ها :
1- الافصاح في الامامه، ص 27.
2- مجمع البيان، ج 1، ص 377.
3- نهج المسترشدين، ص 62.
4- النافع ليوم الحشر، ص 93.
5- الميزان، ج 1، ص 271.

 

منبع : کتاب امامت و غيبت

%ب ظ، %19 %629 %1396 ساعت %14:%خرداد

امامان و نزول وحی

مدخل
سخن ما درباره تفسیر زیارت بلند جامعه کبیره می باشد که ویژگی های برجسته امامان (علیهم السلام) در آن تبیین شده است.
در این مقاله از «مهبط الوحی » بودن امامان سخن می گوییم. این مباحث ضمن آن که در مورد تحکیم مبانی اعتقادی شیعی تاثیری به سزا دارد، پاسخی است به آنان که می گویند: «این روحانیت اند که برای امامان معصوم مقام های لاهوتی درست کردند.»
در این مقاله و نیز در مقاله های گذشته دیدیم که خداوند این مقام ها را به آن ها عنایت کرده و سخن فوق هم افترا به روحانیت و هم بی معرفتی به ساحت تقدس امامان است. اینک به تفسیر مهبط الوحی می پردازیم.
دیگر ویژگی که در زیارت جامعه کبیره، امامان معصوم علیهم السلام را با آن می خوانیم، «مهبط الوحی » بودن این انوار تابناک است.
باید دید معنای این جمله چیست. ابتدا باید به توضیح دو واژه «هبوط » و «وحی » بپردازیم.

واژه هبوط
واژه «مهبط » اسم مکان و از ماده هبوط به معنای نزول و فرود آمدن است. در برخی از کتاب های لغت آمده است:
«الهبوط نقیض الصعود; (1) یعنی هبوط نقیض صعود است » . صعود به طرف بالا رفتن است و هبوط به طرف پایین آمدن.
«قال اهبطا منها جمیعا بعضکم لبعض عدو...; (2) خداوند فرمود: هر دو از آن بهشت فرود آیند; در حالی که دشمن یک دیگر خواهید بود [برخی ضمیر اهبطا را به آدم و حواء برگردانده اند.» با این تحلیل که در زندگی دنیا در معرض دشمنی هاست و بعضی دیگر ضمیر را به آدم و شیطان برگردانده اند تا «بعضکم لبعض عدو» را به معنای حقیقی گرفته باشند.]
به این ترتیب می توان «مهبط » را به معنای محل نزول و فرود معنا کرد.
واژه وحی
واژه «وحی » در قرآن در معانی گوناگونی به کار رفته است:
1. معنای متعارف وحی یعنی همان که با آن خداوند با پیامبران سخن گفته است «و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی » (3) پیغمبر از روی هوس سخن نمی گوید، سخن او جز وحی الهی نیست.
«و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا» (4) ; و هیچ بشری را یارای سخن گفتن با خداوند نیست، مگر به صورت وحی.
این معنا یکی از مهم ترین موارد استعمال وحی است و مراد پیام های الهی مخصوص پیامبران است. «انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح والنبیین من بعده » (5) ; ما به تو وحی فرستادیم، همان گونه که به نوح و پیامبران بعد از تو وحی فرستادیم.
اما این که حقیقت این معنا از وحی چیست؟ در علم کلام مباحثی فراوان مطرح شده است. خلاصه آن که وحی عبارت است از تفهیم مطالبی از طرف خداوند به انسان از راه غیر عادی نه از راه «حس » ، عقل، حدس، غریزه و امثال آن .
2. به معنای الهام از طریق غریزه، مانند: وحی به زنبور عسل «و اوحی ربک الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و مما یعرشون » (6) ; پروردگارت به زنبور عسل وحی کرد که از کوه ها و درختان و سقف های رفیع منزل تهیه کند.
«وحی » در این آیه شریفه همان فرمان غریزه و انگیزه های ناخود آگاهی است که خداوند در جانداران مختلف از جمله زنبور عسل قرار داده است.
زنبور عسل آن چنان تمدن و زندگی شگفت انگیزی دارد که از جهت های زیادی بر تمدن انسان و زندگی اجتماعی او پیشی گرفته است. تا به حال 4500 نوع زنبور عسل وحشی شناخته شده، ولی شگفتی در این است که همه آن ها یک نوع مهاجرت و کندوسازی و مکیدن و خوردن از گل ها را دارند. (7) همه این ها به تعبیر قرآن مصداق «اوحی » است.
شاه پرسیدش که باری وحی چیست؟
یا چه حاصل دارد آن کس کو نبی است
گفت خود آن چیست کش حاصل نشد
یا چه دولت ماند کو واصل نشد
گیرم این وحی نبی گنجور نیست
هم کم از وحی دل زنبور نیست
چون که «اوحی الرب الی النحل » آمده است
خانه وحیش پر از حلوا شده است
او به نور وحی حق عزوجل
کرد عالم را پر از شمع و عسل
این که کرمناست و بالا می رود
وحیش از زنبور کمتر کی بود (8)
3. الهام غیر غریزی، مانند: آن که در مورد مادر حضرت موسی (علیه السلام) بود؟
«و اوحینا الی ام موسی ان ارضعیه فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم و لاتخافی و لاتحزنی انارادوه الیک و جاعلوه من المرسلین »; (9) و به مادر موسی وحی کردیم که طفلت را شیر ده و چون بر او ترسیدی، او را به دریا افکن و بر او مترس و محزون مباش که ما او را به تو بازگردانده و او را از پیامبران قرار خواهیم داد؟
«وحی » در این آیه شریفه به معنای «الهام و القاء به قلب » است؟
مادر موسی چو موسی را به نیل
درفکند از گفته رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
ما گرفتیم آن چه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
سطح آب از گاهوارش خوش تر است
دایه اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان می کنند
آن چه می گوییم ما آن می کنند
ما به دریا حکم طوفان می دهیم
ما به سیل و موج فرمان می دهیم
نقش هستی نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب سر گردان ماست
به که برگردی به ما بسپاریش
کی تو از ما دوست تر می داریش (10)
4. به معنای اشاره نیز آمده است :
«فخرج علی قومه من المحراب فاوحی الیهم ان سبحوا بکرة و عشیا» (11) ; پس زکریا از محراب عبادتش به سراغ مردم آمد و با اشاره به آن ها گفت صبح و شام تسبیح پروردگار را بگویید.
در این آیه سخن از هدیه خداوند به حضرت زکریا است که بعد از مدت ها چشم انتظاری، خداوند وعده داد که «یحیی » را به او عنایت کند پیامبری که سمبل وارستگی و زهد در دنیا بود و از آن جا که از این نعمت همه قوم زکریا بهره مند می شدند و در سرنوشت آینده همه آن ها تاثیر داشت; حضرت زکریا همه آنان را دعوت کرد که به شکرانه این نعمت به تسبیح خداوند برخاسته مدح و ثنای او گویند.
در این آیه شریفه «فاوحی » به معنای اشارت است.
5. به معنای امر تشریعی
«و اذا اوحیت الی الحواریین » (12) ; زمانی که به حواریون وحی کردیم.
از آن جا که حواریون، پیامبر نبودند، قطعا وحی به معنای متعارف یا نازل شده بر انبیا نیست، لذا این جا وحی را به معنای امر گرفته اند و برخی احتمال داده اند مراد از وحی در آیه همان معنای متعارف باشد و منظور وحی هایی باشد که به واسطه حضرت مسیح و با پشتوانه معجزه ها برای آن ها فرستاده می شد.
6. به معنای امر تکوینی
«یومئذ تحدث اخبارها بان ربک اوحی لها» (13) ; آن هنگام زمین اخبارش را بازگویی کند که خدا به او چنین وحی کرده است.
این جا مراد «امر تکوینی » است که به زمین گفته می شود: تمام حوادثی که بر آن واقع شده بازگو کند.
در این آیه شریفه برخی از مفسران «اوحی لها» را به معنای فرمان الهی به زمین گرفته اند. در قیامت خداوند به زمین فرمان می دهد که اعمال هر یک از بندگان خدا را اعم از زن و مرد که روی زمین انجام داده اند، بازگوکند.
بر این اساس است که در حدیثی از امام علی (علیه السلام) می خوانیم:
«صلوا المساجد فی بقاع مختلفة فان کل بقعة تشهد للمصلی علیها یوم القیامة; در قسمت های مختلف مساجد نماز بخوانید، زیرا هر قطعه زمینی در قیامت برای کسی که روی آن نماز خوانده گواهی می دهد.» (14)
در این جا باید ببینم آن معنایی که ائمه را به آن می ستاییم کدام معنا از وحی بوده است.
مقصود از جمله مهبط الوحی قطعا مراد آن نیست که «امامان » دارای مقام نبوت بودند، زیرا این معنا خلاف واقع و «غلو» است که به شدت امامان از آن نهی کرده و به ما دستور داده اند، این بزرگواران را در حدی ستایش کنیم که خداوند ستوده است.
از دیدگاه فقها، (غلات) همانند نواصب نجس اند. آنان که بگویند: امامان علیهم السلام خدایند. یا قایل به نبوت آن ها باشند. به تعبیر امام راحل عظیم الشان «فلا اشکال فی کفرهم; (15) اشکالی در کفرشان نیست.»
(این جا بحث های مبسوط فقهی مطرح است، از جمله آن که غلوی که سبب کفر می شود آن است که کسی فقط امامان را خدا بداند و الوهیت غیر آن ها را انکار کند، یا آن که اگر کسی امامان را خدا بداند و الوهیت غیر آنها را انکار کند آیا باز هم محکوم به کفر است؟
این بحث فقهی است فی الجمله این که قایل شدن به نبوت امامان غلو می باشد، مورد تردید نیست) حال باید دید که «مهبط الوحی » بر چه معنای صحیحی قابل حمل است.
مجموعا چند احتمال در تفسیر این جمله ذکر شده است:
وحی در خانه اهل بیت (علیه السلام)
1. آن که امامان «مهبط وحی اند» از آن رو که وحی بر رسول الله (صلوات الله علیه و آله) نازل شده و آنان اهل همان بیت اند ; یعنی محل نزول وحی خانه آنان بوده است.
در روایتی آمده است که یحیی بن عبدالله بن الحسن گوید از امام صادق (علیه السلام) - در حالی که جمعی از مردم کوفه نزد حضرت بودند - شنیدم که فرمود:
«عجبا للناس انهم اخذوا علمهم کله عن رسول الله فعلموا به واهتدوا و یرون ان اهل بیته لم یاخذوا بعلمه; شگفت انگیز است که مردم می پندارند که تمام علمشان را از رسول الله (صلوات الله علیه و آله) گرفته به آن آگاه شده و هدایت شده اند و در عین حال بر این باورند که اهل بیت آن حضرت از علم اهل بیت بهره نگرفته اند.»
«و نحن اهل بیته وذریته فی منازلنا نزل الوحی و من عندنا خرج العلم الیهم افیرون انهم علموا واهتدوا و جهلنا و ضللنا و ان هذا لمحال; (16) در حالی که ما اهل بیت و ذریه پیامبریم در منازل ما وحی نازل شده و علوم نبوی از طریق ما به مردم رسیده است، آیا آن ها بر این باورند که آن ها عالم و هدایت یافته اند و ما به جهالت و ضلالت افتاده ایم؟ ! بی تردید این محال است.» (17)
این تعبیر امام (علیه السلام) که از منزل پیامبر گرامی اسلام (صلوات الله علیه و آله) به منزل ما یاد می کند، تعبیر مجازی نیست، بلکه تعبیری کاملا حقیقی است. در لسان محاوره و عرف منزل هر شخصی منزل اهل بیت او هم محسوب می شود، لذا آمده است که فرزند به خانه پدر می گوید: خانه ما!
این واقعیتی بی تردید است که کوثر علوم و معارف الهی امامان (علیه السلام) هستند، چرا که به چشمه علوم الهی یعنی ذات تقدس ربوبی متصل بوده و از پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) گنجینه ها دارند، ولی افسوس که پرده تاریک عناد و تعصب کور نگذاشت که این خورشیدهای فروزان معارف الهی نورشان را گسترده کنند. کسانی که تنها اندک مدتی در محضر پیامبر بودند، هزاران روایت از پیامبر نقل کرده اند (راست و دروغ!) اما از امام علی (علیه السلام) که تمام عمرش در محضر پیامبر بوده، روایاتی اندک نقل شده است. از حضرت صدیقه طاهره (علیه السلام) که خود در روایت های فراوانی در فضلیت او نقل کرده و نیز از امام حسن و امام حسین (علیه السلام) - که خود مناقب فراوانی از این دو سید جوانان اهل بهشت نقل کرده اند - روایت هایی اندک نقل کرده اند و این داغی سنگین است.
وحی بر امامان در عرصه غیر تشریع
تفسیری دیگر برای این جمله آن است که بگوییم امامان به طور مستقیم مورد وحی بودند; با این توضیح که وحی به آنان در مسائلی غیر شرایع و احکام بوده است که وحی در شرایع و احکام با رحلت نبی گرامی اسلام (صلوات الله علیه و آله) خاتمه یافت.
اما چه اشکال دارد که بگوییم در مسائلی همانند علم به ارزاق و انفس، علم به سعادت و شقاوت برخی از انسان ها و... به آن ها وحی می شود؟
این که بعد از پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) وحی به کلی منقطع نشده، حقیقتی است که در روایات فراوانی بر آن تاکید شده است، از جمله:
1. در روایتی آمده است که زراره از امام صادق (علیه السلام) می پرسد: «الامام ما منزلته; منزلت و جایگاه امام کجاست.؟» حضرت فرمود:
«یسمع الصوت و لا یری و لایعاین الملک (18) ; صدای فرشته را می شنود، ولی او را ندیده و با او رو به رو نمی شود.»
2. در روایت دیگر آمده است که امام رضا (علیه السلام) فرمود: «... و الامام هو الذی یسمع الکلام و لا یری الشخص; امام کسی است که سخن فرشته را می شنود، لکن شخص او را نمی بیند.» (19)
3. در روایتی از حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) رسیده است:
«یبلغ علمنا علی ثلاثة وجوه ماض و غابر و حادث اما الماضی فمفسر و اما الغابر فمزبور و اما الحادث فقذف فی القلوب و نقر فی الاسماع و هو افضل علمنا و لا نبی بعد نبینا; (20) علم ما به سه جهت رسایی دارد به گذشته و آینده و پدید شونده، اما علم گذشته برای ما تفسیر شده است.
[یعنی اخبار گذشته را پیامبر برای ما توضیح داده است] و اما آینده [در جامعه و مصحفی که نزد ماست] نوشته شده و اما پدید شونده از راه الهام به دل و تاثیر در گوش باشد [که هر روز و هر ساعت مخصوصا شب های جمعه و قدر برای ما حاصل آید] و آن بهترین دانش ماست [زیرا مخصوص بما و از اسرار امامت است ولی با وجود همه این علوم که ما داریم پیغمبر نیستیم] و پیغمبری بعد از پیغمبر ما نیست » .
در این روایت امام کاظم (علیه السلام) علمی را که خداوند از راه الهام به قلب آنان - که نوعی وحی است - افضل علم خود می نامند، زیرا این علم بی واسطه است و آن دو علم دیگر با واسطه; علاوه آن دو علم اختصاصی معصومین نیست، زیرا چه بسا برخی از خواص صحابه مثل سلمان و ابی ذر و... و... از طریق خود پیامبر مطلع شده باشند، یا حتی برخی از خواص اصحاب امامان مثل زراره از طریق خواندن برخی از مواضع کتاب امام علی (علیه السلام) مطلع شده باشند. بنابراین علم اختصاصی امامان همان است که به آن ها الهام می شود و از دو نوع دیگر افضل است. (21)
وحی بر امامان در عرصه های گوناگون
سومین تفسیر «مهبط الوحی » آن است که بگوییم به آنان حقیقتا در همه عرصه ها وحی می شود، لیکن با این توضیح که در عرصه شریعت آن چه بر آن ها وحی می شود، تاکید بر همان است که بر پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) نازل شده و عنوان تاسیس را ندارد، چون بعد از پیامبر دیگر چیزی به عنوان تاسیس دین به کسی وحی نمی شود. از آن رو که پیامبر (صلوات الله علیه و آله) ما «خاتم الانبیاء» و دینش خاتم الادیان است لیکن در زمینه های دیگر، مثل: علم به ارزاق وانفس و علم به امور غیبی و...
آن چنان که در تفسیر دوم گفتیم دیگر قید تاکید و توضیح نیست، بلکه در حقیقت تاسیس و القای علم است.
آن چنان که ما این اعتقاد را در مورد نزول فرشتگان در شب قدر بر حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا لتراب مقدمه الفداء داریم.
شب قدر و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)
از ویژگی های شب قدر آن است که:
«تنزل الملائکة والروح فیها باذن ربهم من کل امر» ; فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای تقدیر هر کار نازل می شوند.
در این که منظور از روح چیست؟ بعضی گفته اند: جبرئیل امین است که روح الامین نیز نامیده می شود.
بعضی روح را به معنای وحی تفسیر کرده اند به قرینه آیه: «و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا» (22) همان گونه که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم، بر تو نیز به فرمان خود وحی کردیم.
و برخی دیگر روح را مخلوق عظیمی، فوق فرشتگان تفسیر کرده اند که به نظر می رسد این تفسیر اقرب به واقع است. در روایتی آمده است: شخصی از امام صادق (علیه السلام) پرسید: آیا روح همان جبرئیل است؟ حضرت فرمود:
«جبرئیل من الملائکة والروح اعظم من الملائکة الیس ان الله عزوجل یقول تنزل الملائکة; (23) جبرئیل از ملائکة است و روح اعظم از ملائکه است، مگر خداوند متعال نمی فرماید: ملائکه و روح نازل می شوند سخن این است که میزبان فرشتگان در زمین کیست؟ مگر نه این است که باید بین مهمان و میزبان سنخیت باشد، اگر چنین است (که هست) باید میزبان فرشتگان اشرف خلایق و برترین بندگان خداوند بر روی زمین یعنی امامان معصوم (علیه السلام) باشند. و این حقیقتی است که در روایات فراوان آمده، از جمله:
حضرت امام جواد (علیه السلام)، از پدران خود از امیرالمؤمنین (علیه السلام) از پیامبراکرم (صلوات الله علیه و آله) نقل کرده است:
«آمنوا بلیلة القدر فانه ینزل فیها امر السنة و ان لذلک ولاة من بعدی علی بن ابی طالب و احد عشر من ولده; (24) شب قدر را باور بداری، در این شب تقدیر امور سال فرستاده می شود. این شب را، پس از من نیز صاحبانی است; صاحبان این شب پس از من علی (علیه السلام) و یازده فرزند اویند و از آن جا که شب قدر تا قیامت هست، پس امامت هم تا قیامت هست و لحظه ای زمین بی امام معصوم نخواهد بود.
لذا در روایتی از امام جواد (علیه السلام) رسیده است:
«یا معشر الشیعة خاصموا بسورة «انا انزلناه » فی لیلة القدر تفلحوا...; (25) ای پیروان تشیع، با مخالفان امامت به سوره «انا انزلناه » استدلال کنید تا پیروز گردید.»
یعنی لزوم امامت در هر عصر و زمان را با این سوره ثابت کنید. بپرسید از آنان که معنای این سوره چیست و نزول فرشتگان و عرضه مقدرات در شب قدر بر چه کسی است. و امروز میزبان فرشتگان جان جانان، بقیة الله الاعظم ارواحنا لتراب مقدمه الفداء است.
به امید آن که چشمان منتظر ما به جمالش منور شده و توفیق جهاد در رکاب حضرتش را داشته باشیم.
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آئی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جائی
ای درد توام درمان، در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس، در گوشه تنهائی
«اللهم عجل لولیک الفرج »


پی نوشت ها:
1. لسان العرب، ج 7، ص 421.
2. طه، آیه 123.
3. نجم، آیه 84.
4. شوری، آیه 51.
5. نساء، آیه 163.
6. نحل، آیه 68.
7. اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج 5، ص 55.
8. مثنوی مولانا، ص 472.
9. قصص، آیه 7.
10. دیوان پروین اعتصامی.
11. مریم، آیه 11.
12. مائده، آیه 111.
13. زلزال، آیه 4.
14. لئالی الاخبار، ج 5، ص 79.
15. الطهارة، ج 3، ص 460، چاپ مؤسسه نشر آثار امام خمینی (ره) .
16. اصول کافی، ج 1، ص 39; باب ان تستقی العلم من بیت آل محمد، ح 1.
17. ر.ک: شرح ملا صالح، ج 6، ص 397. در این کتاب سخنی ارزشمند در باب افضلیت مولا علی (علیه السلام) آمده است.
18. اصول کافی، ج 1، ص 176.
19. همان.
20. اصول کافی، ج 1، ص 264، باب جهات علوم الائمة.
21. شرح ملاصالح مازندرانی بر اصول کافی، ج 6، ص 44.
22. شوری، آیه 52.
23. تفسیر البرهان، ج 4، 481.
24. الارشاد، ص 348.
25. اصول کافی، ج 1، ص 249، باب فی شان انا انزلناه فی لیلة القدر و تفسیرها، ح 6، (در این باب نه روایت در این زمینه نقل شده است)

 

منبع : سایت حوزه-سید احمد خاتمی

%ق ظ، %14 %388 %1396 ساعت %08:%خرداد

دلیل برتری امام بر دیگران از منظر شیعه

در مبحث امامت بين اهل سنت و شيعه اماميه اختلاف بسيار گستردهاى مشاهده ميشود. شيعه اولاً: امامت را منصبى الهى ميداند، لذا بايد هر امام و خليفه و حاكمى از جانب خداوند منصوب گردد. ثانياً: براى امامت و ولايت معناى خاصى قائل است؛ يعنى همان ولايتى كه خداوند بر كل هستى دارد، از جانب خداوند به امام معصوم تفويض شده است.
اين ولايت شئونى دارد كه يكى از آنها حاكميت سياسى و ديگرى مرجعيت دينى است. اين ولايت و امامت و هدايت حتّى در تكوين، نفوس و باطن اشخاص نيز هست، همان طورى كه امامت و ولايت در رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اينگونه بوده است. به دليل همين اهميت است كه شيعه اماميه براى چنين امامى كه ضرورت وجودش را نيز اثبات ميكند شرايط خاصّى مانند افضليت، قائل است؛ برخلاف اهل سنت كه شرايط ديگرى را طرح ميكنند. آنان خليفه و امام را در حدّ يك رئيس جمهور معرفى ميكنند كه نظام يك كشور را به عهده ميگيرد، لذا براى او شرايط آسانترى قرار دادهاند. و از جمله صفات او را افضليّت در صفات و كمالات نميدانند؛ همين كه بتواند كشورى را اداره كند كافى است. در اين جا به اين موضوع ميپردازيم.

صفات امام از ديدگاه اهل سنت

1ـ باقلانى (م 403) در كتاب التمهيد اين شرايط را براى امام واجب ميداند:
أ ـ از قبيله قريش باشد؛
ب ـ در علم همطراز يكى از قضات باشد؛
ج ـ داراى بصيرت در جنگ، تدبير لشكر، حفظ مرزها، حفظ امّت، انتقام از ستمكنندگان به امّت، دفاع از مظلومين و اطلاع از مصالح مسلمين باشد؛
د ـ مردى رقيق القلب و با گذشت در برپايى حدود الهى نباشد و نيز در اجراى حدود بر گناهكاران عطوفت به خرج ندهد؛
ر ـ در علم و صفات ديگر كه قابل برترى دادن است، نمونه باشد، مگر آنكه مانعى در نصب خليفه افضل باشد، كه در اين هنگام نصب مفضول جائز است.
از شرايط و صفات امام عصمت، علم غيب، زيركتر و شجاعتر بودن نيست. همچنين لازم نيست كه از خصوص قبيله بنيهاشم باشد.[1]
2ـ تفتازانى ميگويد:

«در كتابهاى فقهى گفتهايم كه امّت اسلامى احتياج به ما و رهبرى دارد كه بتواند شريعت اسلامى را زنده و سنت را برپا دارد و حقّ ستمديدگان را از ستمگران بگيرد؛ حقوق را استيفا نموده و در جاى خود قرار دهد. از شرايط او اين است كه مكلف، مسلمان، عادل، حرّ، مرد، مجتهد، شجاع، داراى رأي، شنوا، بينا، ناطق و قريشى باشد؛ اگر در قريش كسى با اين صفات يافت نشد، ميتوان شخصى را از كنانه به خلافت منصوب نمود وگرنه مردى از فرزندان اسماعيل، و اگر يافت نشدف فردي از عجم را ميتوان به خلافت منصوب نمود.»[2]
و در پايان ميگويد: «لازم نيست كه امام، هاشمي، معصوم، و افضل مردم باشد.»
3ـ قاضى ايجى در المواقف ميگويد:

«جمهور بر اين عقيدهاند كه كسى شايستگى امامت دارد كه در اصول و فروع مجتهد باشد تا بتواند به امور دين بپردازد. داراى رأى باشد تا بتواند به امور حكومت رسيدگى كند. شجاع باشد تا بتواند از كشور اسلامى دفاع كند. و برخي، اين شرايط را لازم نميدانند و معتقدند كه صفاتى از قبيل عدالت، عقل، بلوغ، مرد بودن و حريّت كافى است. و برخى از صفات است كه در اشتراط آن اختلاف است، از قبيل قريشى و هاشمى بودن، عالم بودن به جميع مسائل دين، معجزه و عصمت داشتن كه اين شرايط را شيعه اماميه قائل است.»[3]
4ـ عبدالقاهر بغدادى (م 429) ميگويد: «اصحاب ما كسى را بر امامت صالح ميدانند كه در او چهار صفت باشد:
الف ـ علم در حدّ يك مجتهد؛
ب ـ عدالت و ورع در حدّ قبول شهادت در تحمّل و ادا؛
ج ـ تسلط بر امور سياسى و حسن تدبير؛
د ـ نسبش از قريش باشد.»[4]
5ـ ابن حزم (م 456) ميگويد: «در امام شرايطى لازم است از قبيل قريشى بودن، بلوغ، تمييز، مرد بودن، مسلمان بودن، پيشتاز بودن، عالم به فرائض دينى بودن، تقوا، علني فساد در زمين نكردن، ولايت كسى را بر عهده نداشتن.»[5] همين مضمون از ابى الحسن بغدادى مارودى (م 450)،[6] و قاضى سراج الدين ارموى (م 689)[7] رسيده است.

صفات امام از ديدگاه شيعه اماميه

شيعه اماميه شرايط خاصى را براى امام قائل است از قبيل: عصمت و افضليت و... در اينجا نظر برخى از عالمان شيعى را در اين خصوص ميآوريم:
1ـ خواجه نصير الدين طوسي(ره) ميگويد: «از جمله شرايط امام، عصمت و افضل بودن است.»[8]
2ـ علامه حلّى ميفرمايد: «اماميه معتقد است كه ائمه همانند انبيا بايد معصوم از هر زشتي باشند؛ از كودكى تا هنگام مرگ، عمداً و سهواً. و نيز بايد افضل از رعيت خود باشند. ولى جمهور اهل سنت در اين مسأله با اماميه مخالفت كرده و تقديم مفضول بر فاضل را جايز ميدانند.»[9]
3ـ شيخ طوسي(ره) ميفرمايد: «امام بايد از زشتيها و اخلالِ به واجبات معصوم باشد و از تمام مردم زمان خود افضل باشد.»[10]
4ـ سيّد مرتضي(ره) ميفرمايد: «از صفات امام اين است كه از هر قبحى معصوم و از هر معصيت منزّه باشد.»
نيز ميفرمايد: «و از جمله صفاتش آن است كه داناترين امّت به احكام شريعت و مسائل سياسى باشد. هم چنين افضل مردم بوده و ثوابش از همه افزونتر باشد.»[11]
5ـ شيخ سديد الدين محمود حمصى رازي(ره) ميگويد: «صفات رئيس، منحصر در چهار صفت است: عصمت، افضل رعيت در دقت رأى و علم به سياست، در قرب و منزلت نزد خداوند متعال، داناترين مردم به احكام شريعت و شجاعترين مردم باشد.»[12]

نظرات اهل سنت در افضل بودن امام

از كلمات اكثر علماى اهل سنّت استفاده ميشود كه امامت مفضول، با وجود افضل يا فاضل، جايز است. اينك به برخى از عبارتهاى آنان اشاره ميكنيم:
1ـ باقلانى ميگويد: «اصل اوّلى آن است كه امام افضل رعيت باشد به دليل روايات بسيار كه امر به اين مطلب نموده است، ولى اگر با تعيين افضل فتنهاى در جامعه ايجاد گردد، عدول از فاضل به مفضول اشكالى ندارد.»[13]
2ـ ابوالحسن قلانسى ميگويد: «با وجود افضل، امامت مفضول جايز است، البته اگر شرايط امامت در او باشد.»[14]
3ـ اكثر معتزله بر اين عقيدهاند كه افضل، اولى به امامت است، ولى اگر در تعيين او خوفى حاصل گردد ميتوان به مفضول واگذار نمود.»[15]
4ـ امام الحرمين جوينى ميگويد: «رأى معظم اهل سنت بر آن است كه امام بايد افضل مردم باشد، مگر آنكه در نصب او بر خلافت هرج و فتنه باشد در اين صورت نصب غير افضل (مفضول) اشكالى ندارد، البته اگر استحقاق امامت و رهبرى داشته باشد.»[16]
5ـ ابويعلى فراء ميگويد: «اگر افضل بود بايد با او بيعت نمود. و اگر افضل از او پيدا شد عدول به او جايز نيست. و اگر در ابتدا بدون عذر از افضل، به غير افضل عدول شود، جايز نيست. و اگر با عذر باشد، مثل اين كه افضل غائب يا مريض است، يا پذيرشش در ميان مردم بيشتر است، اشكالى ندارد.»[17]
6ـ تفتازانى ميگويد: «شرط نيست كه امام افضل مردم باشد.»[18]
7ـ ابوبكر بن ابى قحافه معتقد بود مفضول ميتواند با وجود افضل، متولّى امامت مسلمين گردد. حلبى بعد از نقل اين عبارت ميگويد: «حق نزد اهل سنت همين است، زيرا گاهي مفضول مملكت را بهتر از افضل اداره ميكند.»[19]
شرط افضل بودن
شيعه اماميه و برخى از علماى اهل سنت افضليت را از شرايط اساسى در امام ميدانند:
1ـ ابوالحسن اشعرى ميگويد: «بايد امام افضلِ اهل زمان خود باشد و هرگز ـ با وجود افضل در ميان مردم ـ با امامت مفضول منعقد نميگردد. و اگر قومى با مفضول بيعت نمودند او پادشاه مردم است نه امام مردم.»[20]
2ـ نظام و جاحظ از معتزله معتقدند: «امامت تنها مستحقّ افضل رعيّت است و نميتوان آن را بر عهده غيرافضل (مفضول) قرار داد.»[21]
3ـ ابن تيميه نيز شرط افضل بودن امام را از شرايط اساسى امام ميداند، لذا در بحث خلافت ابيبكر ميگويد: «مردم او را مقدّم بر ديگران داشتند، زيرا او افضل مردم بود.»[22]
و در جايى ديگر ميگويد: «متولّى شدنِ مفضول با وجود افضل ظلم بزرگ است.»[23]
4ـ محبّ الدين طبرى نيز ميگويد: «ولايت مفضول، با وجود افضل، منعقد نميشود.»[24]
علماي شيعه اماميه نيز افضل بودن را به طور اتفاق از شرايط اساسى امام ميدانند كه قبلاً به كلماتشان اشاره شد.
علامه حلّي(ره) ميفرمايد: «امام بايد افضل مردم باشد و در اين شرايط اماميه اتفاق دارند، ولى جمهور اهل سنت با آن مخالفت كرده، تقديم مفضول بر فاضل را جايز شمردهاند.»[25]
ادله قائلين به افضل بودن امام
همانگونه كه اشاره شد تمامى شيعه اماميه و برخى از علماى اهل سنت معتقدند كه امام بايد افضل رعيّت باشد و براى اين مدّعا به امورى استدلال كردهاند كه به برخى از آنها اشاره ميكنيم:
1ـ افضليت از ديدگاه عقل
امام، قائم مقام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در تمام شئون به جز تلّقى وحى است، لذا بايد متخلّق به اخلاق پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و صفات او باشد و بدون آن نيابت و جانشينى محقّق نخواهد شد و اين مستلزم نقض غرض و مخالفت عنايت و رحمانيت الهى است. و از جمله صفات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) افضليت است.
به تعبير ديگر از جمله اهداف بعثت، كامل كردن نفوس بشرى است، لذا بايد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در صفات اكمل و افضل مردم خود باشد تا بتواند آنان را هدايت كرده و به سوى خود جذب نمايد. اگر مبعوث به قوم خاصّى است بايد افضل آن قوم باشد و اگر مبعوث بر جميع بشر تا روز قيامت است، بايد از همه آنان افضل باشد.
اگر افضيلت در پيامبر لازم است، امام نيز بايد افضل مردم در صفات كمالى مانند شجاعت، كرم، عفّت، صداقت، عدالت، تدبير، عقل، حكمت، علم، حلم، خلق و غيره باشد، زيرا امام جانشين پيامبر و نائب او در تمام امور و شئون است مگر در تلقّى وحى و اين نيابت بدون افضليت امكانپذير نيست.
2ـ افضليت از ديدگاه قرآن
خداوند متعال ميفرمايد: (أفَمَنْ يَهْدِى إلَى الْحَقِّ أحَقُّ أنْ يُتَّبَعَ أمَّنْ لا يَهِدِّى إلاّ أنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)؛[26] «آيا آنكه خلق را به راه حقّ رهبرى ميكند سزاوارتر به پيروى است يا آنكه هدايت نميكند؟ مگر آنكه خود هدايت شود. پس شما مشركان را چه شده كه بيخرد و نادانايد، و چگونه چنين قضاوت باطل را براى بتها ميكنيد؟»
آيه فوق دلالت ميكند بر اين كه آنكس كه به حقّ و حقيقت هدايت ميكند بايد متابعت شود؛ زيرا او با حقّ و راهنماى به حق است، لذا بايد او را بر ديگران كه يا راهنمايى به حقّ نميكنند و يا راهنمايى به غير حقّ ميكنند، مقدّم داشت. از اين رو قرآن كريم استدلالش را بر ضدّ مشركين، بر اين پايه قرار داده و ميفرمايد: (قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِى إلَى الْحَقِّ)؛ «آيا از ميان شركاي شما كه شريك بر خدا قرار دادهايد، كسانى هستند كه شما را به حقّ هدايت كنند؟»
واضح است كه آنان از عهده چنين كارى برنميآيند، لذا فوراً در جواب ميفرمايد: (قُلِ اللهُ يَهْدِى لِلْحَقِّ)؛ «بگو تنها خداست كه مردم را به حقّ هدايت ميكند نه شريكان...».
3ـ افضليت از ديدگاه روايات
از مجموع روايات زير نيز شرط افضليت به خوبى استفاده ميشود:
1ـ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «هركس كه شخصى را بر ده نفر بگمارد، در حالى كه ميداند در ميان آن ده نفر افضل از او وجود دارد، خدا و رسول و جماعتى از مسلمين را فريب داده است.»[27]
2ـ احمد بن حنبل، به سند خود از ابن عباس، روايت كرده كه هر كس فردى را سرپرست جماعتي قرار دهد در حالى كه ميداند در ميان آنان كسى وجود دارد كه بيشتر مورد رضاي خداوند است، به خدا و رسول او و مؤمنين خيانت كرده است.[28]
3ـ باقلانى در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل ميكند كه فرمود: «افضل مردم بايد امامت را بر عهده گيرند.»[29]
بررسي ادله اهل سنت
كساني كه شرط افضل بودن امام را نپذيرفتهاند به وجوهى استدلال كردهاند كه ضمن نقل، آنها را مورد نقد و بررسى قرار خواهيم داد:
وجه اوّل
فضل بن روزبهان ميگويد: «مدار امامت بر حفظ كشور و علم به رياست و راه زندگى مردم است، لذا كافى است كه تندخو، و سهلانگار نباشد... .»[30]
جواب
رياست امام رياستى دينى و زعامتى الهى و نيابت از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در اداى وظائف است، نه مجرد حفظ كشور و تحصيل امنيت در آن، وگرنه كافر هم ميتواند از عهده اين وظيه برآيد؛ هدف اسلام از حكومت، تحصيل سعادت بشر در دنيا و آخرت است كه تنها با وجود پيامبر يا امامى معصوم كه حريص بر هدايت مردم بوده و برتر از مردم در همه صفات است حاصل باشد.
وجه دوّم
امام الحرمين جوينى ميگويد: «امام بايد افضل روزگار خود باشد مگر آنكه در نصبش هرج و هيجان و فتنه باشد كه در اين صورت امامت مفضول جايز است.»
و درجايى ديگر ميگويد: «مسئله امتناع امامت مفضول قطعى نيست. آنگاه استدلال كرده به اين كه شرع از اين امر جلوگيرى نكرده، لذا در نماز، امامت مفضول بر افضل را صحيح ميداند.»[31]
جواب
اوّلاً: چه فتنهاى در نصب افضل وجود دارد؛ مگر وظيفه همه مردم نيست كه تسليم دستورات خدا باشند، آيا بايد در پياده كردن اوامر شارع مقدس و مولاى حكيم ميل و هواى نفساني افراد فاسد و گمراه را در نظر بگيريم؟ مگر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با علم به اين كه عدهاي بعد از او فتنه كرده و با ايجاد هرج و مرج، امارت و ولايت على بن ابى طالب(عليه السلام) را قبول نميكنند؛ مصرّ بر اين امر نبود؟ و در مناسبتهاى گوناگون، در طول 23 سال بعد از بعثت، علي(عليه السلام) را به عنوان جانشين خود معرفى نكرد؟ پس به مجرد خوف از هرج و مرج و فتنه نميتوان حقّ و حقيقت را كه در افضل متجلّى است تنها گذارد و سراغ ديگران رفت.
ثانياً: چه خوف از فتنه و هرج و مرج بود كه على بن ابى طالب(عليه السلام) را رها كرده و به سراغ ابوبكر و معاويه رفتند؟ آيا به اين بهانه كه قريش زير بار حكومت و ولايت امام علي(عليه السلام) نميرود ميتوان حقّ را از حقّدار گرفته و به باطل داد؟ آيا اين، همان قريشى نيست كه آن همه به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و اسلام ضربه زد؟ آيا به جهت دلخوشى آنان و اين كه مبادا ناراحت شوند ميتوان حقّ خلافت را از على بن ابى طالب(عليه السلام) غصب كرد و براى شادى دل قريش خلافت را به ديگرى داد؟
ثالثاً: جوينى در بخش دوم كلام خود قياس معالفارق انجام داده است، زيرا مسأله خلافت و زعامت مسلمين را كه داراى حساسيتى خاص با شرايط بس عظيم است، به مسأله امامت جماعت قياس كرده است، امامت در جماعت كه با وجود دو نفر تحقق پيدا ميكند طبيعتاً شرايط مهمّى نمي خواهد، ولى امامت و ولايت و زعامت عامه مسلمين در سطح كلّ كشورهاي اسلامى است، خصوصاً با توجه به معناى خاصى كه از امام و امامت و ولايت اراده ميشود كه شامل امامت و هدايت و ولايت تكوينى و تشريعى و باطنى است، طبيعتاً اين معنا از شرايط بسيار ويژهاى برخوردار است.
وجه سوّم
ابن حزم ميگويد: «افضل را به طور يقين نميتوان شناخت و تنها با ظن و گمان ميتوان به آن دسترسى پيدا كرد، و گمان هيچگاه انسان را از حقّ بينياز نميكند. و از طرفي ديگر قريش زيادند و در مشرق و مغرب زمين پراكندهاند، لذا نميتوان افضل آنان را پيدا نمود. و به اين جهت است كه امّت اجماع نمودهاند كه افضليت شرط در امامت نيست.»[32]
جواب
اوّلاً: در جاى خود ثابت نموديم كه امامت منصبى الهى است و امام بايد از سوى خداوند منصوب گردد و لذا بر خداوند متعال ـ از باب لطف ـ واجب است كه اعلم مردم را به مردم معرفى كند ولو به توسط پيامبرش، خواه بعينه، خواه با ذكر خصوصياتى كه سبب علم و يقين گردد.
و از طرف ديگر از آن جا كه شناخت افضل ظنّى است، پس بايد حتماً از جانب خدا و رسولش براى مردم معرفى شود، همانگونه كه نسبت به خليفه و جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كه على بن ابى طالب(عليه السلام) است در طول 23 سال، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) او را از راههاى مختلف معرّفى نمود.
ثانياً: اهل سنت امامت را از فروع دين ميدانند، كه ظنّ در آن كافى است، در صورتى كه دسترسى به يقين موجب عسر و حرج باشد.
ثالثاً: ادعاى اجماع در صورتى مفيد است كه احتمال مدركيت در آن نباشد، و در مورد اين شرط احتمال ميدهيم كه به جهت تصحيح خلافت خلفاى سهگانه اين اجماع صورت گرفته باشد، و به همين خاطر اعتبارى ندارد.
رابعاً: ادعاى اين اجماع مخالف با مدعاى جويني، امام الحرمين، است زيرا او ميگويد: معظم اهل سنت لازم ميدانند كه امامت به كسى واگذار شود كه افضل اهل عصر خود باشد مگر آنكه منجرّ به هرج و فتنه گردد.[33] خصوصاً اين كه شيعه اماميه كه مذهبى از مذاهب مسلمين است افضليت را شرط ميداند.
وجه چهارم
ابن ابى الحديد ميگويد: «خداوند مفضول را بر فاضل مقدّم داشت به جهت حكمتى كه اقتضا ميكرده است.»[34]
جواب
ايشان در اين كلام درصدد توجيه امرى است كه بعد از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اتفاق افتاده است كه آن را به خداوند و مصلحت او ربط ميدهد! اين حرف از جهاتى اشكال دارد.
اوّلاً: شما كه معتزلى و عدلى و تفويضى هستيد اين حرف با عقايد شما سازگارى ندارد، زيرا طبق نظر شما اين مردماند كه سرنوشت خود را ورق ميزنند نه اينكه خداوند جبراً كارى را در عالم انجام ميدهد.
ثانياً: چه مصلحتى در انتخاب ابوبكر و مقدم داشتن او بر على بن ابى طالب(عليه السلام) بوده است كه اگر امام علي(عليه السلام) انتخاب ميشد آن مصلحت نبود؟
ثالثاً: اين تقديم اگر به اراده و مشيّت الهى بود، چرا امام علي(عليه السلام) از اين انتخاب شكايت ميكند؟ آيا شكايت، اعتراض بر انتخاب الهى نيست؟
رابعاً: اگر انتخاب ابوبكر و تقديم او بر امام علي(عليه السلام) به مصلحت و خواست الهى بود، چرا ابوبكر از مردم ميخواست كه او را از خلافت خلع كنند، زيرا با وجود امام علي(عليه السلام) خود را لايق آن نميديده است.[35]
وجه پنجم
قاضي ايجى ميگويد: «اكثر علما امامت مفضول را ـ با وجود فاضل ـ جايز ميدانند، زيرا شايد منفعتش بر امّت بيشتر باشد... چه بسا مفضول در علم و عملش بر زعامت مردم آگاهتر باشد... .»[36]
مير سيد شريف جرجانى نيز در شرح اين عبارت ميگويد: «مثل اين كه در جايى لشكر و مردم انقياد و اطاعت بيشترى از مفضول دارند نسبت به فاضل.»[37]
جواب
اوّلاً: مورد بحث در جايى است كه افضل داراى جميع صفات و قابليتها براى امامت و زعامت باشد، لذا فرض قاضى ايجى از مورد بحث خارج است.
ثانياً: نميتوانيم براى جلب آراء و توجه مردم دست از حقّ كه همان افضل است برداريم همانگونه كه قرآن بر آن تصريح دارد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با اينكه ميدانست گروهى از مردم سلطه و ولايت و امامت علي(عليه السلام) را نميپذيرند، از بيان حقيقت كوتاهى نكرد و در طول 23 سال با روشهاى مختلف امامت و خلافت و ولايت امام علي(عليه السلام) را تبيين نمود. و همچنين در مورد تجهيز لشكر اسامه، هر اندازه كه لشكريان اصرار به تعويض اسامة بن زيد از امارت لشكر كردند، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) قبول نكرد، زيرا او را لايق به امارت ميدانست.

شيعه شناسي و پاسخ به شبهات؛ على اصغر رضواني، ج 2، صص: 529ـ540


پي نوشت ها:
1 . التمهيد، ص 181.
2 . شرح المقاصد، ج 5، ص 233.
3 . المواقف، ص 398.
4 . اصول الدين، ابى منصور بغداديف ص 277.
5 . الفِصَل، ج 4، ص 186.
6 . الأحكام السلطانية، ص 6.
7. مطالع الانوار، ص 470.
8 . كشف المراد، ص 364 و 366.
9 . دلائل الصدق، ج 2، ص 7 و 27.
10 . الاقتصاد فيما يتعلّق بالاعتقاد، ص 305 و 307.
11 . الذخيرة فى علم الكلام، ص 429.
12 . المنقذ، ج 2، ص 278.
13 . نصوص الفكر السياسي، ص 54ـ55.
14 . نظام الحكم فى الشريعة، قاسمي، ج 1، ص 328.
15 . نصوص الفكر السياسي، ص 141.
16 . نصوص الفكر السياسي، ص 281ـ282.
17 . الاحكام السلطانية، فراء، ص 7.
18 . شرح مقاصد، ج 5، ص 233.
19 . السيرة الحلبية، ج 3، ص 358.
20 . نظام الحكم، قاسمي، ج 1، ص 328.
21 . همان
22 . منهاج السنة، ج 4، ص 365.
23 . همان، ج 3، ص 277.
24 . الرياض النضرة، ج 1، ص 216.
25 . نهجالحقّ، ص 168.
26 . يونس (10)، آيه 35.

27 . كنزالعمال، ج 6، ص 19، ح 14653.
28 . مجمع الزوائد، ج 5، ص 232؛ مسند احمد، ج 1، ص 165، با تحقيق احمد شاكر.
29 . نصوص الفكر السياسي، ص 54.
30 . دلائل الصدق، ص 29.
31 . الارشاد، جويني، ص 363.
32 . الفِصَل، ج 4، ص 11.
33 . الارشاد، جويني، ص 363.
34 . مقدمه شرح نهجالبلاغه.
35 . احقاق الحقّ، ج 2، ص 324.
36 . المواقف فى علم الكلام، ص 413.
37 . شرح المواقف، ج 8، ص 373.

%ق ظ، %14 %385 %1396 ساعت %08:%خرداد

امامت، بالاترین مقامات روحانی

از متون دینی این چنین استفاده می‌شود كه مقام امامت رفیع‌تر از مقام نبوّت و رسالت است و جز اندكی از بندگان مخلص خدا، همچون انبیای اولوالعزم و امامان دوازده‌گانه(علیه السلام) كسی بدان راه نمی‌یابد.

امام صادق(علیه السلام) می‌فرمایند:
«... آن پیامبری كه در خوابش [حقایق را] می‌بیند و صدا[ی خاص] را می‌شنود و در بیداری واقعیت [آن را] می‌یابد، امامی مانند [انبیای] اولوالعزم است.»[1]
و بر این مطلب، قول خدای تعالی دلالت می‌نماید كه:
«وَ إِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَ مِن ذُرِّیتِی قَالَ لاَ ینَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ؛[2]
و چون ابراهیم را پروردگارش با كلماتی بیازمود و وی آن همه را به انجام رسانید [خدا به او] فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار دادم [ابراهیم] پرسید: از دودمانم [چطور] فرمود: پیمان من به بیدادگران نمی‏رسد

 

همانا خداوند متعال، ابراهیم(علیه السلام) را به واسطه امامت گرامی داشت، بعد از آنكه نبی و رسول بود. آشكار است كه خطاب خدای تعالی به آن حضرت برای امامت، در پایان عمرش و پس از آزمودن حضرتش به ابتلائات و آزمون‌های مختلف، همچون انداختن در آتش، ذبح فرزند ـ پس از آنكه او را فرزند بخشید ـ بود. اكرام به وسیله امامت؛ یعنی آنكه ابراهیمِ نبی و رسول به مقامی رسید كه امام باشد؛ با لحاظ اینكه امامت، بالاتر از نبوّت است.
امام صادق(علیه السلام) می‌فرمایند:
«خدای عزّوجلّ، ابراهیم(علیه السلام) را (به عنوان) بنده برگزید، پیش از آنكه نبی باشد و خداوند متعال او را (به عنوان) نبی برگزید، پیش از آنكه رسول باشد و خداوند او را رسول برگزید، پیش از آنكه خلیل برگزیند و خداوند او را خلیل برگزید پیش از آنكه او را امام قرار دهد. پس آن هنگام كه همه چیزها را برایش گرد آورد، فرمود: «همانا من، تو را برای امامت مردم برگزیدم». از آنجا كه این مرتبه در دیده ابراهیم عظیم جلوه‌گر شد، عرضه داشت: آیا [آن را] در میان نسلم [قرار می‌دهی؟] و خداوند فرمود: «عهد من به ستمكاران نمی‌رسد...» [هرگز] نادان، امام پرهیزكار نمی‌باشد.» [3]

 

همچنین از حضرت صادق(علیه السلام) نقل شده كه فرمودند: «ابراهیم(علیه السلام) نبی بود، نه امام تا آنكه خداوند فرمود: «من تو را امام قرار می‌دهم...».[4]
و فرمودند: ابراهیم(علیه السلام) عرضه داشت: «آیا از نسلم...؟» خداوند فرمود:
«عهد من به ستمكاران نمی‌رسد». بت‌پرست[5] نمی‌تواند امام شود.»[6]

 

امام رضا(علیه السلام) می‌فرمایند:
«به حقیقت، امامت، مقام سومی است كه خداوند عزّوجلّ پس از (مراتب) نبوّت و خلّت (خلیل بودن) به ابراهیم خلیل عطا نمود؛ فضیلتی كه وی را بدان شرافت بخشید و یادش را بلند گردانید... خداوند فرمود: «عهد من به ستمكاران نمی‌رسد». پس این آیه، امامت هر ستمكار و ظالمی را تا روز قیامت باطل كرده و آن را تنها در میان برگزیدگان قرار داده است.»[7]

 

محقّق گرانقدر، سبزواری در این باره می‌گوید:
امامت، سلطه و حكومت فعلی الهی در تنظیم امور مردم، بر اساس خواست پروردگار عالم است و هیچ تردیدی در این نیست كه امامت رفیع‌ترین مقامات انسانی است؛ زیرا امام، امین خدای متعال در میان آفریدگانش و امین بین آفریدگان و خدای تعالی است؛ بنابراین ـ ناگزیر ـ باید آگاه‌ترین مردم نسبت به فرامین خداوند، پرهیزكارترین ایشان در دین او، خردمندترین و سیاستمدارترینشان در سامان دادن امور بندگان و نظام دادن احوال سرزمین‌ها، بر اساس آنچه از سوی خداوند به وی افاضه می‌گردد ـ همانند رسول خدا(صلوات الله تعالی علیه) و ابراهیم(علیه السلام) ـ
یا طبق احكام شریعت كه بدان ملتزم است ـ همانند امامان معصوم(علیه السلام) ـ باشد».

 

حال، چنانچه امامت، «بدون شرط» و به طور مطلق در نظر گرفته شود، عبارت از جمع میان نبوّت و رسالت است و چنانچه «به شرط لا» و عام بدان نگریسته شود، به غیر آن دو نیز اختصاص می‌یابد؛ زیرا كه نبوّت، مجرّد فرو فرستادن احكام آسمانی شریعت بر كسی است كه خداوند متعال او را برگزیده است؛ همچنین رسالت، فرمان خداوند به آن نبی، مبنی بر رساندن و تبلیغ آنچه بر او نازل شده، به سوی مردم است، همچنان كه امامت امر خداوند متعال به آن رسول، مبنی بر اجرای شریعت در میان مردم و اقامت در میان ایشان است و همه این مقامات فی‌الجمله یكدیگر را تصدیق می‌نمایند؛ حقیقت واحد امّا دارای مراتب مختلفی است.

 

تفكیك مقام اوّل ـ نبوّت از دو مقام اخیر صحیح است، مانند آنچه درباره بسیاری از پیامبران(علیه السلام) همچون: لوط، یونس، هود و ... اتّفاق افتاده است؛ تفكیك مقام اخیر ـ امامت ـ
از دو مقام نخست نیز صحیح می‌باشد و درباره جانشینان رسول خدا(صلوات الله تعالی علیه) واقع شده است؛ چنان كه اجتماع هر سه این مقامات نیز از صحّت برخوردار بوده و درباره حضرات ابراهیم، موسی، عیسی(علیه السلام) و خاتم‌الانبیا(صلوات الله تعالی علیه) چنین بوده است. بنابراین لزومی در اینكه هر نبی یا رسولی امام باشد، نیست؛ همان طور كه لزومی در آنكه هر امام نبی یا رسول باشد، نیست. امامت دارای فروعی از جمله قضاوت است و قضاوت عبارت از داوری میان مردم بر اساس حق و به واسطه مأذون بودن از جانب امام اصلی(علیه السلام) است، همچنان كه در فقه به تفصیل بیان شده است.[8]

 

آیت الله لاری نجفی(ره) می‌گوید:
امام كسی است كه ریاست عامّه الهی داشته باشد؛ چه این ریاست با واسطه رسول باشد، مثل اوصیا و چه بدون واسطه باشد، مثل انبیا  و همین مراد خداوند متعال در قرآن كریم است كه به ابراهیم(علیه السلام) فرمود...[9]

 

از دلایلی كه اهمّیت امامت و عظمت آن را به ما معرّفی می‌كند، بیان حضرت امام علی‌‌بن موسی‌الرّضا(علیه السلام) است، كه فرموده‌اند:
«به حقیقت، امامت جلیل‌القدرتر، عظیم‌الشّأن‌تر، عالی مكان‌تر، گسترده‌تر و ژرف‌تر از آن است كه انسان‌ها به وسیله عقل‌های خود آن را دریابند، یا از طریق آرای خود بدان نائل گردند، یا به واسطه اختیارشان امام را برگزینند. به حقیقت، امامت مرتبه‌ای ‌‍[بالاتر] است كه خداوند عزّوجلّ، آن را پس از مقام‌های نبوّت و خُلّت، به ابراهیم خلیل(علیه السلام) عطا نمود و فضیلتی است كه او بدان مشرّف شد و یادش را به وسیله آن رفیع گردانید.

 

پس فرمود:
«من تو را برای مردم امام قرار می‌دهم» و خلیل(علیه السلام) از سرِ شادمانی عرضه داشت: «آیا از ذریه‌ام؟» خداوند متعال فرمود: «عهد من به ستمكاران نمی‌رسد».
بنابراین این آیه، امامت و رهبری هر ظالم و ستمكاری را تا روز قیامت باطل گردانید و امامت، تنها در میان برگزیدگان [الهی] قرار گرفت. سپس خدای تعالی او را به واسطه قرار دادن امامت در برگزیدگان و پاكان از نسلش، گرامی داشت و فرمود:

 

«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَقَ وَیعْقُوبَ نَافِلَه وَكُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِینَ ٭ وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّه یهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَینَا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاه وَإِیتَاء الزَّكَاه وَكَانُوا لَنَا عَابِدِینَ؛[10]
و اسحاق و یعقوب را [به عنوان نعمتی] افزون به او بخشودیم و همه را از شایستگان قرار دادیم و آنان را پیشوایانی قرار دادیم كه به فرمان ما هدایت می‌كردند و به ایشان انجام دادن كارهای نیك و برپا داشتن نماز و دادن زكات را وحی كردیم و آنان پرستنده ما بودند

 

پس همچنان، [امامت] در نسل او بود و آن را یكی از دیگری ـ قرن به قرن ـ به ارث بردند، تا آنكه خداوند متعال، پیامبر اكرم(صلوات الله تعالی علیه) را وارث آن نمود و فرمود:
«إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِی وَالَّذِینَ آمَنُواْ وَاللهُ وَلِی الْمُؤْمِنِینَ؛[11]

 

در حقیقت، نزدیك‌ترین مردم به ابراهیم، همان كسانی هستند كه او را پیروی كرده‌اند و [نیز] این پیامبر و كسانی كه [به آیین او] ایمان آورده‌اند و خدا سرور مؤمنان است

 

و امامت اختصاص به آن حضرت(صلوات الله تعالی علیه) داشت تا آنكه به امر خدا و به همان شیوه‌ای كه او تعیین كرده بود، آن را به گردن علی(علیه السلام) آویخت. پس امامت در نسل برگزیده آن حضرت(علیه السلام) گذارده شد؛ كه خداوند ایشان را علم و ایمان بخشیده بود. چنان كه می‌فرماید:
«وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی كِتَابِ اللهِ إِلَی یوْمِ الْبَعْثِ فَهَذَا یوْمُ الْبَعْثَِ؛[12]

 

و كسانی‌كه دانش و ایمان یافته‌اند، می‌گویند: قطعاً شما [به موجب آنچه] در كتاب خدا [ست] تا روز رستاخیز مانده‌اید

 

و آن به صورت خاص در فرزندان علی(علیه السلام) تا روز قیامت است؛ زیرا كه بعد از حضرت محمّد(صلوات الله تعالی علیه) پیامبری نیست.

 

در حقیقت امامت، همان جایگاه انبیا و وراثت اوصیاست. امامت، خلافت خدا و رسول، مقام [جایگاه] امیرمؤمنان(علیه السلام) و میراث حسن و حسین(علیه السلام) است. امامت زمام دین، نظام مسلمانان، صلاح دنیا و عزّت اهل ایمان است.

 

امامت، بنیان رفیع اسلام و پایه گرانسنگ آن است. نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، جمع‌آوری فیء و صدقات، تأیید حدود و احكام شریعت و حفاظت مرزها و سرحدّات به واسطه امامت، تمامیت و كمال می‌یابد.»[13]

 

 

 

 

 

پی نوشت ها :
1. الكافی، ج 1، باب طبقات الأنبیاء و الرسل و الأئمّـ، ص 175، ح 1.
2. سوره بقره (2)، آیه 124.
3. الکافی، ج 1، ص 175.
4. همان.
5. هر یك از انواع بت؛ چه ساخته دست یا اشیایی یا طبیعی.
6. تفسیر نورالثّقلین، ج 1، ص 121؛ الكافی، ج 1، ص 175.
7. الكافی، ج 1، ص 199.
8. مواهب الرّحمان، ج 2، صص 9 ـ 10.
9. لاری نجفی، سید عبدالحسین، المعارف السلمانیـ، ج 55، ص 17.
10. سوره انبیا (21)، آیات 72 ـ 73.
11. سوره آل عمران (3)، آیه 68.
12. سوره روم (30)، آیه 56.
13. الكافی، ج 1، ص 199

منبع : ماهنامه موعود شماره 113- سید حسین نجیب محمد

%ق ظ، %14 %382 %1396 ساعت %08:%خرداد

برترین مطالب