پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم): براى شهادت حسین (علیه السلام)، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمى‌شود.

در قرآن

آیه اولوالامر و اطاعت از امام زمان

در این نوشتار قصد داریم با ذکر چند نکته به کمک آیات و روایات مفهوم «اولواالامر» را بیان کنیم، به‌راستی این اولواالامر، چه کسانی هستند، که خدا در قرآن بدون قید و شرط، دستور به اطاعت از آنان می‌دهد.

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً.[نساء/59] اى كسانى‌كه ايمان آورده‏‌ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر [اوصياى پيامبر] را! و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آن‌ها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است‏.»

اما نکاتی درباره این آیه:

نکته اول: طبق نظر شیعه و روایات اهل سنت، «اولوا الامر» فقط منحصر در معصومین می‌باشد. آن‌چه واضح است این است که «اولواالامر» باید معصوم باشند، چرا که اگر بگوییم معصوم نیستند، لازم می‌آید که خداوند دستور اطاعت مطلق، از غیر معصوم را داده باشد و این قبیح است و نمى‏‌توان به‌صورت بى‏‌قيد و شرط از شخصى كه خطا و اشتباه مى‏‌كند، اطاعت و پيروى نمود.

فخر رازی درباره «اولوا الامر» چنین می‌گوید: «خداوند تعالی به اطاعت اولی الامر بدون هیچ قید و شرطی دستور داده است و هر که را خداوند بدین‌صورت به اطاعتش امر کند، به‌طور قطع مصون از خطاست. بنابراین اولی الامر باید از خطا مصون باشند...»[1]

نکته دوم: سیوطی از علمای مفسر اهل سنت در ذیل آیه مذکور «اولوا الامر» را این‌چنین بیان می‌کند که: «اولی الامر یعنی صاحب فقه و علم.»[2]

اکنون سوال ما از مخالفین مهدویت این است که چه کسی در این زمان صاحب فقه و علم می‌باشد؟ چه کسی در این زمان اطاعت مطلقش (طبق آیه مذکور) واجب است؟

مفسر مشهور اسلامى ابوحيان اندلسى مغربى در تفسير بحر المحيط مى‌‏نويسد: «اين آيه در حق على و ائمه اهل بيت (علیهم السلام) نازل گرديده است‏».[3]

آیا اهل بیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در این زمان کسی به جز امام مهدی (علیه السلام) می‌تواند باشد؟

همان کسی‌که وجودش طبق روایات صحیح اهل سنت و وهابیت[4] ثابت شده است.

تنها سؤالی که این‌جا باقی می‌ماند، این است که الان که امام زمان (علیه السلام) غایب است، چگونه از ایشان تبعیت کنیم؟

پاسخ: در حدیثی از امام زمان (علیه السلام) در کتب اهل سنت می‌خوانیم که: «من شما را به‌سوى خدا و پيامبرش مى‌‏خوانم و از شما عمل به قرآن و نابودى باطل و احياء سنت پيامبر خدا را خواهانم.»[5] پس دستور این امام این است که عمل به قرآن و دستورات پیامبر اکرم را در زندگی اجرا کنیم.

 

منابع:

 

[1]. «أن اللَّه تعالى أمر بطاعة أولي الأمر على سبيل الجزم في هذه الآية و من أمر اللَّه بطاعته على سبيل الجزم و القطع لا بد و أن يكون معصوما عن الخطأ، إذ لو لم يكن معصوما عن الخطأ كان بتقدير إقدامه على الخطأ يكون قد أمر اللَّه بمتابعته، فيكون ذلك أمرا بفعل ذلك الخطأ و الخطأ لكونه خطأ منهي عنه،....». فخر رازی، التفسير الكبير، ناشر: دار إحياء التراث العربي‏، مكان چاپ: لبنان، بيروت،‏ سال چاپ: 1420 ه. ق‏، ج‏10، ص: 113

[2].«أخرج عبد بن حميد و ابن جرير و ابن أبى حاتم عن عطاء في قوله‏ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ‏ قال طاعة الرسول اتباع الكتاب و السنة وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ‏ قال أولى الفقه و العلم».‏ سیوطی، الدر المنثور فى التفسير بالماثور،ناشر: كتابخانه عمومى حضرت آيت الله العظمى مرعشى نجفى( ره)، مكان چاپ: ايران، قم،‏  ج 2 ص 176

[3].  ابوحیان اندلسی، بحر المحيط، چاپ: مصر، جلد 3 ص 278.

[4]. تواتر احادیث امام زمان (عج) حتی در کتب مخالفین شیعه

[5]. «انّى ادعوكم الى الله و الى رسوله و العمل بكتابه و اماتَةِ الباطل و احياءِ سنّته». عبدالعزیز المقدسی الشافعی السلمی، عقد الدرر فی اخبار المنتظر، مشخصات نشر: قم، مسجد مقدس جمکران ، 1424ق، ص 146

%ب ظ، %07 %809 %1395 ساعت %18:%خرداد

عظمت مقام و جایگاه امامت در قرآن

مسأله امامت و رهبرى تنها يک مسأله دينى و تشريعى نيست، بلكه مجموعه جهان آفرينش و تكوين را نيز زير بال و پر خود گرفته و خداوند بزرگ، امام كل جهان هستى و مجموعه‌هاى مختلف آن است، و همه آن را رهبرى و هدايت و تدبير مى‌كند.

قرآن مجيد نيز اهميت خاصى براى امامت قائل است و آن را آخرين مرحله سير تكاملى انسان شمرده كه تنها پيامبران اولوالعزم به آن رسيده‌اند، چنانكه در آيه 124سوره «بقره» مى‌خوانيم: « وَ اِذا ابْتَلى اِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَاَتَمَّهُنَّ قال اِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماماً قالَ وَ مَنْ ذُرَّيَّتى قالَ لايَنالُ عَهْدِى الظّالِمينَ» به خاطر آوريد هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزماي‌ها بر آمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم. ابراهيم عرض كرد: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده) خداوند فرمود: پيمان من، به ستمكاران نمى رسد. (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاک و معصوم باشند، شايسته اين مقام هستند).

در اين آيه نخست به طور سربسته مى گويد: «بياد بياور هنگامى كه خداوند ابراهيم را به كلماتى آزمود». در اينكه اين كلمات چه بوده در ميان مفسّران گفتگو بسيار است و به گفته «روح المعانى» تا سيزده قول درباره آن ذكر كرده اند. [1]

ولى آنچه صحيح‌تر به نظر مى‌رسد اين است كه منظور از كلمات همان اوامر و نواهى مختلفى است كه وظايف سنگين و مشكلى را بر دوش ابراهيم (عليه السلام) مى‌گذارد، تا به خوبى در كوره امتحان آزموده شود و آنها عبارت بودند از قيام شجاعانه در برابر بت‌پرستان، شكستن بتها، قرار گرفتن در دل آتش و ثبات قدم در تمام اين مراحل.

همچنين آماده شدن براى قربانى فرزند دلبندش، او را به قربان گاه بردن و كارد بر گلوى او نهادن و نيز چشم پوشى از زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمين خشک و سوزان مكه، در زمانى كه حتى يک نفر در آنجا سكونت نداشت و بالاخره مهاجرت از سرزمين بت‌پرستان و پشت پا زدن به تمام زندگى براى اداى رسالت خويش و براستى هر يک از آنها آزمايش سخت و سنگينى بود، ولى ابراهيم با نيروى ايمان و استقامت و صبر از عهده همه آنها بر آمد.

بعضى از مفسران مواد امتحانى ابراهيم را بالغ بر سى موضوع شمرده‌اند و مى‌گويند در سه سوره از قرآن اين سى ماده امتحانى ذكر شده است. در آيه 13 سوره «توبه» (ده صفت ذكر شده) و در سوره «احزاب» آيه 35 (ده صفت ذكر شده) و در آيات 1 تا 9 سوره «مؤمنون» نيز ده صفت آمده كه مجموعاً سى صفت يا سى ماده امتحانى مى شود [2] ولى با توجه به اينكه قسمت قابل ملاحظه‌اى از اين صفات مكرر است و شمارش دقيق آن به سى نمى‌رسد، اين قول چندان قابل قبول نيست.

به هر حال ابراهيم (عليه السلام) قهرمان بت‌شكن و پيامبر مخلص و ايثارگر، از عهده تمام آن امتحانات سخت و سنگين بر آمد. اينجا بود كه قامتش موزون براى لباس امامت شد و خداوند او را به اين خطاب پر افتخار مفتخر ساخت «إنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إماماً» من تو را امام و رهبر و پيشواى مردم قرار دادم.

اين چه مقامى بود كه ابراهيم بعد از دارا بودن مقام نبوت و رسالت و آن همه مبارزات در اواخر عمر به آن نائل گرديد؟!

حتماً مقامى والاتر و بالاتر از همه آن‌ها بود كه ابراهيم (عليه السلام) بعد از آن همه امتحان، شايستگى دريافت آن را از سوى خداوند پيدا كرد.

مفسّران در تفسير معنى «امامت» در اينجا گفتگو‌های بسياری كرده‌اند و چون بعضى نخواسته يا نتوانسته‌اند به عمق معنى والاى اين واژه برسند، گرفتار سرگردانى و توهّم عجيبى شده‌اند.

از همه عجيب‌تر اينكه جمعى از مفسران معروف، آن را به نبوت تفسير كرده‌اند در حالى كه به طور قطع در آن هنگام ابراهيم (عليه السلام) پيامبر بود و سالها از نبوت و رسالتش مى‌گذشت و صاحب فرزندانى شده بود. به همين دليل در ادامه آيه تقاضاى مقام امامت را براى فرزندان خويش و دودمان خود كرد.

بسيارى از مفسران كلماتى كه خداوند ابراهيم (عليه السلام) را به وسيله آنها آزمود، عبارت از يک سلسله از تعليماتى كه از سوى خداوند دريافت داشته بود مى‌دانند و يا اينكه مبارزه با بت‌پرستان و بناى خانه كعبه و قربانى فرزند را در اين باب ذكر مى‌كنند، ولى با اين حال امامت را به معنى نبوت تفسير كرده‌اند با اينكه هم آن دستورات و هم اين ايثارگری‌ها بعد از رسيدن ابراهيم (عليه السلام) به مقام نبوت بود و جمله: « اِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً» در تفسير آنها كاملا نامفهوم است.

معنى ديگرى كه براى امامت گفته‌اند، واجب الاطاعة شدن حضرت ابراهيم (عليه السلام) است. در حالى كه هر پيامبرى واجب الاطاعة است و اين صفت نياز به رسيدن به مقام ديگرى ندارد.[3]

بعضى تفسير سومى براى آن ذكر كرده‌اند و گفته‌اند: منظور از امامت در اين آيه، رياست در امور دين و دنيا يا به تعبير ديگر رئيس حكومت بودن است.

اين تفسیر نیز هر چند از دو تفسير سابق بهتر است ولى باز عمق معنى امامت را مشخص نمى‌كند.

به عقيده ما با توجه به آيات ديگر قرآن كه در زمينه امامت بحث مى كند، منظور از امامت در اينجا مقامى والاتر و ارجمندتر از همه اينها است و آن تحقق بخشيدن به برنامه‌هاى الهى، اعم از حكومت و اجراى احكام الهى و تربيت و پرورش نفوس انسانى در ظاهر و باطن است.

توضيح اينكه: هدف از بعثت انبياء و ارسال رسل، هدايت جامعه بشرى است و اين هدايت در دو بعد انجام مى‌شود، اول هدايت به معنى ارائه طريق (نشان دادن راه) يعنى همان چيزى كه وظيفه هر پيامبرى از پيامبرن خدا است و دوّم، ايصال به مطلوب (رساندن به مقصود) است كه آن نيز دو شاخه دارد:

شاخه اول، هدايت تشريعى به معنى تحقّق بخشيدن به برنامه‌هاى دينى از طريق تشكيل حكومت و اجراى حدود و احكام الهى و بسط و ترويج عدالت اجتماعى از طريق تربيت و پرورش نفوس به طور عملى است و هر دو طريق سبب تحقّق يافتن اهداف پيامبران مى‌شود و برنامه‌اى بسيار سخت و سنگين است و نياز به ويژگى‌هاى فراوان از نظر علم و تقوا و شجاعت و مديريت دارد.

شاخه ديگر، هدايت تكوينى و رساندن به مقصود از طريق تأثير و نفوذ معنوى و روحانى و تابش شعاع هدايت در قلب انسان‌هاى آماده است و اين يک سير معنوى و درونى است. علاوه بر آن سير ظاهرى و برونى كه انبياى بزرگ و پيشوايان الهى نسبت به پيروان خود لازم مى ديدند. چنين برنامه‌اى صفات و ويژگى‌ها و آمادگى‌هاى بيشترى را مى‌طلبد.

مجموعه اين دو برنامه به اهداف مذهب و رسالت‌هاى الهى تحقق مى‌بخشد، و انسان‌هاى آماده را به تكامل مادّى و معنى و ظاهرى و باطنى مى‌رساند و منظور از امامت در آيه فوق همين است و تا ابراهيم (عليه السلام) امتحان آن همه شايستگى‌ها و صفات ويژه را نداد، لايق اين مقام نگشت.

از آنچه در بالا گفته شد اين نكته نيز به دست آمد كه مقام امامت با مقام نبوت در بسيارى از موارد جمع مى شود و پيامبر اولوالعزمى چون ابراهيم به مقام امامت نيز مى‌رسد و از آن روشن‌تر جمع مقام نبوت و رسالت و امامت در شخص پيغمبر خاتم (صلى الله عليه و آله) است. البته ممكن است گاهی مقام امامت، از نبوت و رسالت جدا شود. مانند امامان معصوم (عليهم السلام) كه تنها وظيفه امامت را بر عهده داشتند، بى‌آنكه وحى بر آنها نازل شود و رسول و نبى باشند.

به هر حال از صدر اين آيه عظمت مقام امام و منصوب بودن امام از سوى خداوند به خوبى روشن مى‌شود: «قالَ اِنّى جاعِلُكَ لِلنّاس اِماماً» ذيل آيه هم تأكيد بيشترى بر اين موضوع مى‌كند، زيرا مى‌گويد: هنگامى كه ابراهيم (عليه السلام) به اين مقام منصوب شد، عرضه داشت: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده)»: «قالَ وَ مِنْ ذُرّيَّتى» در اين هنگام خطاب آمد كه «پيمان من، به ستمكاران نمى‌رسد (مگر آنها كه شايسته‌اند)» يعنى تنها آن گروه از فرزندانت كه از هر گونه ظلم، پاک و معصوم باشند، شايسته اين مقام هستند « قالَ لا يَنالُ عَهْدى الظّالِمينَ».

از مجموع آنچه گفته شد، جلالت و عظمت مقام امام، از ديدگاه قرآن مجيد روشن مى‌شود و هدف ما در اينجا بيان همين نكته بود.

نویسنده: آیة الله مکارم شیرازی

 

 

 

منابع و پی‌نوشتها:

[1].  روح المعانى، جلد اول، صفحه 336

[2]. روح المعانى جلد 1، صفحه 335 (بعضى از مفسران سوره «معارج» را نيز بر آن افزوده‌اند و گفته‌اند اين كلمات در چهار سوره از قرآن آمده است.

[3]. تفسير روح البيان ده سنّت معروف ابراهيم، و در كشاف و مراغى اوامر و نواهى الهى، و در قرطبى و المنار مجموعه اين دستورات را ذكر كرده است.

منبع اصلی : پمجله یام قرآن جلد 9

%ب ظ، %23 %744 %1394 ساعت %16:%آبان

اهمیت و جایگاه امامت در قرآن

چکیده

امامت در قرآن ازجایگاه رفیع وبلندی برخوردار است و از آیات هدایت قرآن بدست می‌آید که مقام امامت از مقام نبوت بالاتر است زیرا خداوند حضرت ابراهیم (علیه السلام) را بعد از آنکه دارای مقام نبوت و رسالت بود، مورد آزمون‌های ویژه‌ای قرار داد و هنگامی‌ که از همه آزمایشات سربلند بیرون آمد، او را به مقام امامت برگزید

مقدمه

بانگاهی مدبرانه در آیات قرآن، این چنین در می‌یابیم که امامت شایسته و بر حق در نگاه قرآن چنان جایگاهی دارد که غافل شدن از آن مساوی با عدم اجرای اصل رسالت است .

در نگاه قرآن در قیامت هر کس با امام خود خوانده می شود. «یوم ندعوا کلُّ انسٍ بإمامهم»(اسری 71 ). این آیه نشانگر تاثیر بی بدیل پیشوایان در زندگی و سرنوشت انسان در سرای جاوید می‌باشد . پیشوای شایسته و برگزیده از جانب خداوند، پیشاهنگ سعادت جاودان و پیشوای نابکار رهروان خود را به سوی سقوط در آتش جهنم وا می‌دارد.

قرآن جایگاه امامت را برای رهروان خود تبیین نموده است و در آیاتی به این مسئله مهم پرداخته است. در این نوشتار در صددیم تا با توجه به بضاعت اندک خود اهمیت امامت و جانشینی پیامبر را به نگارش درآوریم

 

امامت اوج افتخار ابراهیم (علیه السلام)

در این آیه سخن از ابراهیم پیامبر بزرگ خدا و قهرمان توحید و بناى خانه كعبه و اهمیت این كانون بزرگ توحید و عبادت است كه ضمن هیجده آیه این مسائل را بر شمرده است.

هدف از این آیات در واقع سه چیز است:

1- مقدمه‏اى باشد براى مساله تغییر قبله كه بعدا مطرح مى‏شود تا مسلمانان بدانند این كعبه از یادگارهاى ابراهیم پیامبر بت‏شكن است و اگر امروز مشركان و بت پرستان آن را تبدیل به بتخانه كرده‏اند این یك آلودگى سطحى است و چیزى از ارزش و مقام كعبه نمى‏كاهد.

2- یهود و نصارى ادعا مى‏كردند ما وارثان ابراهیم و آئین او هستیم و این آیات (در ارتباط با آیات فراوانى كه در باره یهود گذشت) مشخص مى‏سازد كه آنها تا چه حد از آئین ابراهیم بیگانه‏اند.

3- اینكه مشركان عرب نیز پیوند ناگسستنى میان خود و ابراهیم قائل بودند، باید به آنها نیز فهمانده شود كه برنامه شما هیچ ارتباطى با برنامه این پیامبر بزرگ بت‏شكن ندارد.

در آیه مورد بحث نخست مى‏گوید: بخاطر بیاورید هنگامى را كه خداوند ابراهیم را با وسائل گوناگون آزمود و او از عهده آزمایش به خوبى بر آمد «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ».

این آیه از مهمترین فرازهاى زندگى ابراهیم (علیه السلام) یعنى آزمایش‌هاى بزرگ او و پیروزیش در صحنه آزمایش‌ها سخن مى‏گوید، آزمایش‌هایى كه عظمت مقام و شخصیت ابراهیم را كاملا مشخص ساخت، و ارزش وجود او را آشكار كرد.

هنگامى كه از عهده این آزمایش‌ها بر آمد، خداوند مى‏باید جایزه‏اى به او بدهد، لذا فرمود: من تو را امام و رهبر و پیشواى مردم قرار دادم «قالَ إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً».

ابراهیم تقاضا كرد كه از دودمان من نیز امامانى قرار ده، تا این رشته نبوت و امامت قطع نشود و قائم به شخص من نباشد «قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی». اما خداوند در پاسخ او فرمود: پیمان من، یعنى مقام امامت، به ظالمان هرگز نخواهد رسید «قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ».

تقاضاى تو را پذیرفتم، ولى تنها آن دسته از ذریه تو كه پاک و معصوم باشند شایسته این مقامند!


امام كیست؟

از آیه مورد بحث اجمالا چنین استفاده مى‏شود که مقام امامتى كه به ابراهیم بعد از پیروزى در همه این آزمون‌ها بخشیده شد، فوق مقام نبوت و رسالت بود.

امامت معانى مختلفى دارد:

درمورد تعریف امامت اختلاف نظر زیادی وجود دارد .

از نظر پیروان اهل البیت (علیهم السلام) امامت، از اصول دین و ریشه‌های اعتقادی است درحالی‌که از نظر اهل‌سنت جزء فروع دین و دستورات عملی محسوب می‌شود به همین دلیل می‌بینیم که از دید یک دانشمند سنی، امامت یعنی رئاسه عامه فی امور الدین و الدنیا خلافه عن النبی. امامت، ریاست و سرپرستی عمومی در امور دین و دنیا به عنوان جانشینی از پیامبر است. [1]

مطابق این تعریف امامت یک مسؤلیت ظاهری درحد ریاست حکومت است منتها حکومتی که شکل دینی داردو عنوان جانشینی پیامبر را به خود گرفته است و روشن است که چنین امامی می تواند از طرف مردم انتخاب گردد.

بعضی نیز امامت را به معنی «جانشینی یک شخص از پیامبردر بر پا داشتن احکام شرع و پاسداری از حوزه دین طوری که اطاعت او بر همه امت واجب می باشد» دانسته‌اند. [2]

تعریف اول با تعریف دوم تفاوت چندانی ندارد و هردو یک مفهوم را می‌رساند.

و اما با توجه دقیق به آیات قرآن و راهنمایی اهل بیت (علیهم السلام) درمی‌یابیم که امامت عبارت است از تحقق بخشیدن برنامه‏هاى دینى اعم از حكومت به معنى وسیع كلمه و اجراى حدود و احكام خدا و اجراى عدالت اجتماعى و همچنین تربیت و پرورش نفوس در "ظاهر" و "باطن" و این مقام از مقام رسالت و نبوت بالاتر است، زیرا "نبوت" و "رسالت" تنها اخبار از سوى خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت و انذار است اما در مورد "امامت" همه اینها وجود دارد به اضافه "اجراى احكام" و "تربیت نفوس از نظر ظاهر و باطن" (البته روشن است كه بسیارى از پیامبران داراى مقام امامت نیز بوده‏اند).

در حقیقت مقام امامت، مقام تحقق بخشیدن به اهداف مذهب و هدایت به معنى "ایصال به مطلوب" است، نه فقط "ارائه طریق".

علاوه بر این "هدایت تكوینى" را نیز شامل مى‏شود یعنى تاثیر باطنى و نفوذ روحانى امام و تابش شعاع وجودش در قلب انسان‌هاى آماده و هدایت معنوى آنها .

باید این را در نظر داشت که امام همچون خورشیدی مى‏ماند كه با اشعه زندگى بخش خود گیاهان را پرورش مى‏دهد و به موجودات زنده جان و حیات مى‏بخشد. نقش امام در حیات معنوى نیز همین نقش است.

در قرآن مجید مى‏خوانیم «هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِیُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً» خدا و فرشتگان او بر شما رحمت و درود مى‏فرستند تا شما را از تاریكی‌ها به نور رهنمون گردند و او نسبت به مؤمنان مهربان است. (احزاب- 43).

شکی نیست كه مراد از امامت در آیه مورد بحث معنى سوم است، زیرا از آیات متعدد قرآن استفاده مى‏شود كه در مفهوم امامت مفهوم "هدایت" افتاده، چنان كه در آیه 24 سوره سجده مى‏خوانیم «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ» و از آنها امامانى قرار دادیم كه به فرمان ما هدایت كنند، چون استقامت به خرج دادند و به آیات ما ایمان داشتند.

این هدایت به معنى ارائه طریق نیست، زیرا ابراهیم پیش از این، مقام نبوت و رسالت و هدایت به معنى ارائه طریق را داشته است.

حاصل اینكه قرائن روشن گواهى مى‏دهد كه مقام امامت كه پس از امتحانات مشكل و پیمودن مراحل یقین و شجاعت و استقامت به ابراهیم بخشیده شد، غیر از مقام هدایت به معنى بشارت و ابلاغ و انذار بوده است. پس هدایتى كه در مفهوم امامت افتاده چیزى جز "ایصال به مطلوب" و "تحقق بخشیدن روح مذهب" و پیاده كردن برنامه‏هاى تربیتى در نفوس آماده نیست.

این حقیقت اجمالا در حدیث پر معنى و جالبى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده:

ان اللَّه تبارك و تعالى اتخذ ابراهیم عبدا قبل ان یتخذه نبیا، و ان اللَّه اتخذه نبیا قبل ان یتخذه رسولا، و ان اللَّه اتخذه رسولا قبل ان یتخذه خلیلا، و ان اللَّه اتخذه خلیلا قبل ان یجعله اماما، فلما جمع له الاشیاء قالَ: "إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً" قال: فمن عظمها فى عین ابراهیم قالَ: "وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ" قال: لا یكون السفیه امام التقى.

خداوند ابراهیم را بنده خاص خود قرار داد پیش از آنكه پیامبرش قرار دهد و خداوند او را به عنوان نبى انتخاب كرد پیش از آنكه او را رسول خود سازد و او را رسول خود انتخاب كرد پیش از آنكه او را به عنوان خلیل خود برگزیند و او را خلیل خود قرار داد پیش از آنكه او را امام قرار دهد، هنگامى كه همه این مقامات را جمع كرد، فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم، این مقام به قدرى در نظر ابراهیم بزرگ جلوه كرد كه عرض نمود: خداوندا از دودمان من نیز امامانى انتخاب كن، فرمود: پیمان من به ستمكاران آنها نمى‏رسد ... یعنى شخص سفیه هرگز امام افراد با تقوا نخواهد شد. [3]


امامت یا آخرین سیر تكاملى ابراهیم‏

از آنچه که در بیان حقیقت امامت گفته شد بخوبى استفاده مى‏شود كه ممكن است كسى مقام پیامبرى و تبلیغ و رسالت را داشته باشد اما مقام امامت در او نباشد. این مقام، نیازمند به شایستگى فراوان در جمیع جهات است و همان مقامى است كه ابراهیم پس از آن همه امتحانات و شایستگى‏ها پیدا كرد و این آخرین حلقه سیر تكاملى ابراهیم بود.

آنها كه گمان مى‏كنند منظور از امامت تنها "فرد شایسته و نمونه بودن" است، گویا به این حقیقت توجه ندارند كه چنین مطلبى از آغاز نبوت در ابراهیم بوده است و آنها كه گمان مى‏كنند منظور از امامت "سرمشق و الگو بودن" براى مردم است، باید به آنها گفت که این صفت براى ابراهیم و تمامى انبیاء و رسل از آغاز دعوت نبوت وجود دارد و به همین دلیل پیامبر باید معصوم باشد چرا كه اعمالش الگو است. بنابراین مقام امامت، مقامى است بالاتر از اینها و حتى برتر از نبوت و رسالت و این همان مقامى است كه ابراهیم پس از امتحان شایستگى از طرف خداوند دریافت داشت


ظالم كیست؟

منظور از "ظلم" در جمله "لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ" تنها ستم کردن به دیگران نیست، بلكه ظلم (در برابر عدل) در اینجا به معنى وسیع كلمه به كار رفته و نقطه مقابل عدالت به معنى گذاردن هر چیز به جاى خویش است. بنابراین ظلم آن است كه شخص كار یا چیزى را در موقعیتى كه شایسته آن نیست قرار دهند. حال از آنجا كه مقام امامت و رهبرى ظاهرى و باطنى خلق، مقام فوق العاده پر مسئولیت و با عظمتى است، یک لحظه گناه و نافرمانى و سوء پیشینه سبب مى‏گردد كه لیاقت این مقام سلب گردد لذا در احادیث مى‏خوانیم كه امامان اهل بیت (علیهم السلام) براى اثبات انحصار خلافت بلافصل پیامبر به امام على (علیه السلام) به همین آیه مورد بحث استدلال مى‏كردند. اشاره به اینكه دیگران در دوران جاهلیت بت‏پرست بودند و تنها كسى كه یک لحظه در مقابل بت سجده نكرد، امام على (علیه السلام) بود. چه ظلمى از این بالاتر كه انسان بت‌پرستى كند؟ مگر لقمان به فرزندش نگفت: «یا بُنَیَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ» اى فرزندم شریك براى خدا قرار مده كه شرك ظلم عظیمى است (لقمان- 13).

به عنوان نمونه "هشام بن سالم" از "امام صادق" (علیه السلام) نقل مى‏كند كه فرمود:

قد كان ابراهیم نبیا و لیس بامام، حتى قال اللَّه إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی فقال اللَّه لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ، من عبد صنما او وثنا لا یكون اماما

ابراهیم پیامبر بود پیش از آنكه امام باشد، تا اینكه خداوند فرمود: من تو را امام قرار مى‏دهم، او عرض كرد: از دودمان من نیز امامانى قرار ده، فرمود: پیمان من به ستمكاران نمى‏رسد، آنان كه بتى را پرستش كردند امام نخواهند بود.[4]


امام از سوى خدا تعیین مى‏شود

از آیه مورد بحث، ضمنا استفاده مى‏شود كه امام (رهبر معصوم همه جانبه مردم) باید از طرف خدا تعیین گردد، زیرا اولا، امامت یک نوع عهد و پیمان الهى است و بدیهى است چنین كسى را باید خداوند تعیین كند كه او طرف پیمان است.

ثانیا، افرادى كه رنگ ستم به خود گرفته‏اند و در زندگى آنها نقطه تاریكى از ظلم- اعم از ظلم به خویشتن یا ظلم به دیگران- و حتى یک لحظه بت‌پرستى وجود داشته باشد، قابلیت امامت را ندارند و به اصطلاح امام باید در تمام عمر خود معصوم باشد

نتیجه

امامت از نظرخداوند جایگاه ویژه ای دارد و کسی شایستگی این منصب را پیدا می‌کند که

الف: از نظر ذات و فطرت و خلقت برجستگى داشته، و طهارت و صفاء و نورانیّت و استعداد مخصوصى در وجود او باشد.

ب: از جهت مجاهدات نفسانى قلبى و أعمال ظاهرى و رفتار و گفتار و اطاعت و عبودیّت در حدّ تمام باشد.

ج: انتخاب و تعیین او صد در صد باید از جانب خداوند متعال باشد و كسی كه درباره خود از ستمكارى و تجاوز خوددارى نمى‏كند، به هیچ وجه مورد اطمینان نبوده  و به حقوق دیگران نیز تجاوز كرده و سزاوار پیشوایى و امامت نخواهد بود.

 

 

 

پی‌نوشتها

[1]. شرح تجرید قوشچی، ص 472

[2]. شرح قدیم تجرید ازشمس الدین اصفهانی اشعری بنا به نقل توضیح المراد تعلیقه بر شرح عقاید تالیف سید هاشم حسینی تهرانی ص 672

[3]. اصول كافى جلد اول باب طبقات الانبیاء و الرسل و الأئمه صفحه 133

[4]. اصول كافى جلد اول باب "طبقات الانبیاء و الرسل" حدیث 1.

فهرست منابع و ماخذ

قرآن کریم

ترجمه جوامع الجامع، ج‏1، ص: 164 مولف فضل بی حسن طبرسی

امالى شیخ مفید و مناقب ابن مغازلى، طبق نقل تفسیر المیزان

اصول كافى جلد اول باب "طبقات الانبیاء و الرسل" حدیث 1.

انوار درخشان، ج‏1، ص: 324

ترجمه بیان السعادة، ج‏2، مولف حشمت الله ریاضی

تفسیر المیزان سید محمد حسین طباطبایی

ترجمه تفسیر المیزان سید محمد طباطبایی

تفسیر نمونه ناصر مکارم شیرازی

پیام قرآن ج 9 ناصر مکارم شیرازی

امام شناسی محمد رضا کاشفی

%ب ظ، %23 %741 %1394 ساعت %16:%آبان

تبیین جایگاه امامت با تاملی در آیه امامت حضرت ابراهیم

برخى از معارف و آموزه‏هاى قرآن كريم به ظاهر ساده و آسان مى‏نمايد؛ امّا درك و فهم حقيقت آن، تأمل و ژرف‏كاوى زيادى مى‏طلبد.

يكى از آن آموزه‏ها، موضوع امامت حضرت ابراهيم‏ (عليه السلام) است. قرآن كريم اين حقيقت را به صراحت و وضوح بيان مى‏كند كه حضرت ابراهيم‏ (عليه السلام) پس از موفقیت در گذراندن آزمايش‏ها و امتحان‏هاى فراوان و متعدد به مقام امامت برگزيده شد:

«و اذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فاتمّهنّ قال انّى جاعلك للنّاس اماماً. قال و من ذرّيّتى قال لا ينال عهدى الظالمين.» (بقره/ 124)

«(به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايش‏ها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم. ابراهيم عرض كرد: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده) خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمى‏رسد.»

با توجه به اينكه اتمام و پايان اين آزمايش‏ها در اواخر عمر حضرت ابراهيم‏ (عليه السلام) بوده است و در نتيجه اعطاى مقام امامت در زمانى صورت گرفته كه ابراهيم، پيامبر بوده است، اين پرسش مطرح مى‏شود كه مقام امامت چگونه مقام و منصبى است كه ابراهيم به رغم نبوت و پيامبریش، فاقد آن بوده و سپس بدان نائل شده است؟

پاسخ بدين پرسش به ظاهر ساده، فوق العاده دشوار است؛ زيرا نبوت و پيامبرى، خود نوعى امامت يا دست كم متضمن امامت است.

چگونه ممكن است پيامبر در بخش عمده دوره نبوت و پيامبريش، فاقد مقام امامت باشد و سپس بدان دست يابد؟!

همين دشوارى باعث گرديده است كه بسيارى از مفسّران، تفسير آيه ياد شده را بگذارند و بگذرند و تعدادى نيز كه پيرامون آن سخن گفته‏اند، ديدگاه‏ها و نظريات متفاوت و متضادى را اظهار كرده‏اند كه برخى از آنها توجيه درستى ندارد.

در اين نوشتار تلاش مى‏كنيم نخست به ديدگاه‏هاى مطرح شده راجع به مفهوم و معناى امامت در آيه بالا بپردازيم و سپس به برداشتى كه خود بدان، رسيده‏ايم و گمان مى‏كنيم كه با ساير آيات و نيز روايات پيرامون امامت سازگارتر است اشاره نماييم.

 

امامت ابراهيم (‏عليه السلام) در نگاه مفسّران

همانگونه كه اشاره شد، مفسّران در معناى امامت ابراهيم‏ (عليه السلام)، ديدگاه‏هاى متفاوتی دارند. در اين جا به صورت فشرده و گذرا به بررسى اين ديدگاه‏ها مى‏پردازيم.

1- امامت = نبوت

بسيارى از مفسّران اهل سنت، امامت را در آيه، به معناى نبوت گرفته‏اند؛ بدين صورت كه نخست امامت را به لحاظ مفهوم لغوى به مقتدا و پيشوا بودن تعريف مى‏كنند. آنگاه در مورد ابراهيم‏ (عليه السلام) به معناى پيشواى دينى يا پيشوا در دين مى‏گيرند و آنرا مترادف با نبوت مى‏شمارند.

مراغى در اين زمينه مى‏گويد: «قال انّى جاعلك للنّاس اماما. اى انّى جاعلك للنّاس رسولاً يؤتم بک و يقتدى بهديک الى يوم القيامة فدعا الناس الى الحنفية السمحة وهى الايمان باللَّه و توحيده و البرائة من الشرك...» [1]

«گفت تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم. يعنى تو را براى مردم پيامبر قرار دادم كه به تو اقتدا كنند و از هدايتت تا روز قيامت پيروى نمايند و ابراهيم نيز مردم را به دين آسان حنيف كه عبارت است از ايمان به خدا و يگانگیش و برائت از شرک، فراخواند.»

قاسمى در محاسن التأويل مى‏نويسد: «المراد بالعهد تلك الامامة المسئول عنها و هل كانت الاّ الامامة فى الدين و هى النبوّة التى حرمها الظالمون من ذريتة.... فظهر ان المراد من العهد انّما هو الامامة فى الدين خاصة...»[2]

«مقصود از عهد در آيه، همان امامت مورد درخواست است و آيا اين جز همان امامت در دين كه نبوت است و فرزندان ظالم ابراهيم از آن محرومند مى‏باشد؟... پس آشكار شد كه مراد از عهد، همان امامت در دين است فقط.»

فخر رازى نیز مى‏گويد: «قال اهل التحقيق المراد من الامام ههنا النبى و يدّل عليه وجوه...» [3]

آلوسى مى‏نويسد: «المراد به ههنا النبى المقتدى به فان من عداه لكونه مأموم النبى ليست امامته كامامته.»[4]

اين ديدگاه به رغم مقبوليتش نزد اهل سنت، بر يك پيش فرض غلط استوار است و آن اينكه ابراهيم )عليه السلام (قبل از اعطاى امامت، پيامبر نبوده است. در حالى كه از يك سو آزمايش‏ها و امتحانات ابراهيم‏ )عليه السلام( از دوره جوانى (در آتش افكنده شدن) تا كهنسالى (ذبح اسماعيل) ادامه داشته است.

از سوى ديگر آيه به صراحت مى‏گويد كه جعل امامت بعد از اتمام و پايان رساندن آزمايش‏ها صورت گرفته است. نتيجه آن مى‏شود كه اگر امامت همان نبوت باشد بايد ابراهيم در دوره كهولت و پيرى به پيامبرى رسيده باشد! و اين چيزى است كه هيچ مسلمانى آن را نمى‏پذيرد.

فخر رازى با توجه به همين اشكال مى‏گويد: چون خداوند مى‏دانست كه ابراهيم اين آزمايش‏ها را پس از پيامبریش با موفقيت سپرى مى‏كند، از اين رو پيشاپيش به او مقام نبوت داد. [5]

معناى اين سخن آن است كه فعل ماضى «اتمّهنّ» به معناى فعل مضارع «يتمّهنّ» است. و اين توجيهى است كه هيچ مبناى معقولى ندارد. گذشته از اين بر اساس اين نظريه، جاى اين پرسش است كه چرا خداوند به جاى نبوت، امامت تعبير كرد؟ يعنى اگر مقصود از امامت نبوت بود، بايد مى‏فرمود: «انّى جاعلک للناس نبيّاً»

2- امامت= رهبرى سياسى

برخى مفسّران، امامت ابراهيم‏ (عليه السلام) را به معناى زعامت و رهبرى سياسى - اجتماعى گرفته‏اند و بر اين باورند كه ابراهيم‏ (عليه السلام) پيش از ابتلاء به آزمایشات الهی، پيامبر بوده است. امّا تدبير و مديريت امور جامعه از قبيل تأديب جنايتكاران، اقامه حدود، جمع آورى ماليات، دفاع در مقابل دشمن و... را به عهده نداشته است و پس از پايان آزمايش‏ها، خداوند اين منصب را به او عطا فرمود.

اين نظريه را مى‏توان از مجمع البيان طبرسى به دست آورد؛ زيرا مرحوم طبرسى نخست مى‏گويد: امامت به معناى مقتدائى و پيشوائى است. آنگاه پيشوائى را به دو قسم تقسيم مى‏كند:

الف:  پيشوائى در گفتار و رفتار

ب:  رهبرى و تدبير امور جامعه

سپس مى‏گويد: معناى نخست ملازم نبوت است و هر پيامبرى، پيشوا در گفتار و رفتار نيز هست.

امّا معناى دوم ملازم نبوّت نيست؛ بلکه ممكن است، شخص، پيامبر باشد امّا منصب زعامت و رهبرى سياسى و اجتماعى را نداشته باشد. بعد مى‏گويد: چون اسم فاعل «جاعل» متضمن زمان حال يا آينده است و نه گذشته و گرنه عمل نمى‏كرد و «اماماً» را نصب نمى‏داد، پس جعل امامت در گذشته نبوده، از سوى ديگر ابراهيم‏ (عليه السلام) قبل از آزمايش‏ها و جعل امامت، پيامبر بوده است. نتيجه اين مى‏شود كه اين منصب پيشواى به معناى نخست كه ملازم بانبوت و پيامبرى است، نمى‏باشد؛ بلكه به معناى دوم يعنى زعامت و رهبرى سياسى است. [6]

بلاغى نيز در تفسير آلاء الرحمن همين نظريه را پذيرفته است.[7]

اين تفسير نيز با واقعيت سازگار نمى‏نمايد؛ زيرا در تاريخ و نيز در قرآن هيچ نشانه‏اى از حكومت و زعامت ابراهيم‏ (عليه السلام) مطرح نشده است. اگر چنانچه امامت ابراهيم‏ (عليه السلام) به معناى رهبرى سياسى و اجتماعى وى باشد، بايد گزارشى هر چند كوتاه از اين پديده در تاريخ زندگى ابراهيم‏ (عليه السلام) به چشم بخورد در حاليكه نه در تاريخ و نه در آيات قرآن، چنين گزارشى نيامده است.

3- امامت = پيشوائى پيامبران

بعضى از مفسّران امامت ابراهيم‏ (عليه السلام) را به معناى پيشوائى وى نسبت به انبياء غير اولوالعزم دانسته و بر اين باورند كه امامت پيامبران سه سطح دارد:

يكى، امامت نسبت به مردم عادى كه در اين سطح تمام انبياء امامند.

دوم، امامت بر مردم و پيامبران غير اولوالعزم كه اين سطح از امامت ويژه پيامبران اولوالعزم است و امامت ابراهيم‏ (عليه السلام) از اين گونه مى‏باشد.

سوم، امامت بر مردم و تمام انبياء چه اولوالعزم و چه غير اولوالعزم كه اين درجه امامت ويژه پيامبر اسلام است.

به دليل اينكه تمام پيامبران وظيفه داشتند به پيامبرى و نبوت پيامبر اسلام ايمان ـورده و تن دهند «و اذ أخذ اللَّه ميثاق النّبييّن لما اتيتكم من كتابٍ و حكمةٍ ثم جائكم رسولٌ مصدّق لما معكم لتؤمننّ به و لتنصرنّه قال ءَأقررتم و أخذتم على ذالكم اصرى قالوا أقررنا قال فاشهدوا و أنا معكم من الشّاهدين.» (آل عمران/ 81)، بنابراين با توجه به اينكه ابراهيم‏ (عليه السلام) قبل از نيل به مقام امامت، پيامبر بوده است، پس مقصود از امامت، سطح نخست نيست. از سوى ديگر با توجه به آيه بالا كه همه پيامبران مأمور به پذيرش پيامبرى پيامبر اسلام بوده‏اند، امامت ابراهيم‏ (عليه السلام) از گونه سطح سوم نيز نيست پس ناگزير بايد از گونه دوم باشد.

دكتر صادقى مى‏گويد: «فلانّ الامامة هناهى بعد كامل العبودية والنبؤة و الرسالة و النبوة والخلّة حيث تخطّاها الى القمة مرحلياً كلاً تلوا الاخرى اذا فهى الامامة بين المرسلين دون سائر الناس فحسب حيث الامامة الرسالية على الناس كانت له سابقة فلتكن الامامة الحاصلة بعد اتمام كلماتها هى الامامة على المرسلين كماهم على سائرالناس.» [8]

«از آنجا كه امامت در مورد ابراهيم‏ بعد از مقام عبوديت، نبوت، رسالت و خلّت بوده است چه اينكه آن حضرت همه اين مراحل را يكى پس از ديگرى گذرانده بود، ناگزير بايد مقصود از آن امامت ميان پيامبران باشد نه مردم عادى فقط. چون امامت ميان مردم را قبلاً داشته است.»

اين نظريه نيز از جهات گوناگون خدشه‏پذير است. نخست اينكه با ظاهر آيه نمى‏سازد چون در آيه «ناس» آمده است و اين،ظهور در همه مردم دارد و نه خصوص انبيا.

ثانياً امامت بر انبياء به ويژه با قيد غير اولوالعزم كه مفسّر بر آن تأكيد دارد، معناى جز پيشوائى و سلطه شريعت ندارد. و اين بدان معناست كه امامت ابراهيم‏ همان حاكميت شريعت وى تا زمان شريعت موسى‏ )عليه السلام( است. و اين، از ي; سو با ظاهر آيه ناسازگار است؛ چون آيه امامت را به خود ابراهيم‏ )عليه السلام(  نسبت مى‏دهد، در صورتى كه بر پايه اين تفسير بايد به شريعت نسبت داده شود.

از سوى ديگر باعث محدوديت امامت ابراهيم‏ براى يك دوره خاص يعنى تا زمان حضرت موسى‏ )عليه السلام( مى‏گردد، امرى كه هم با اطلاق واژه «ناس» نمى‏سازد و هم با مقام امتنان كه آيه در آن قرار دارد.

4- امامت= راهنمائى باطنى

علامه طباطبائى مفسّر الميزان بر اين باور است كه امامت در آيه ياد شده به معناى هدايت باطنى انسان‏هاست. بر پايه اين ديدگاه حضرت ابراهيم‏ تا قبل از جعل امامت تنها هدايت گر و راهنماى انسانها بر اساس شريعت و دين بود، امّا پس از آن، جلودار جانها و دلهاى انسانها به سوى حق و مقامات معنوى گرديد كه با تصرف تكوينى آنها را به مقامات شايسته‏شان مى‏رساند.[9]

منطق و استدلالى كه اين نظريه بر آن استوار است، مركب از چند مقدمه مى‏باشد:

1- در آيات قرآن امامت همراه و ملازم هدايت معرفى شده است: «والّذى نجده فى كلامه تعالى انّه كلّما تعرض لمعنى الامامة تعرض معها للهداية تعرّض التفسير قال تعالى فى قصص ابراهيم‏عليه السلام: «و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافلةً و كُلاًّ جعلنا صالحين. و جعلناهم أئمّةً يهدون بامرنا» (انبياء/ 72-73) و قال سبحانه: «و جعلنا منهم ائمّةً يهدون بامرنا لمّا صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون» (سجده/ 10(

2- هدايت ياد شده در آيات، مطلق نيست؛ بلكه مقيد به «امرالهى» گرديده و اين بدان معناست كه هدايتگرى امام به وسيله امرى الهى صورت مى‏گيرد: «ثم قيّدها بالامر فبيّن ان الامامة ليست مطلق الهداية بل هى الهداية التى تقع بامراللَّه» [11]

3- مقصود از «امرالهى» امر و فرمان تشريعى نيست؛ بلكه فرمان، تكوينى است كه در آيه «انّما أمره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون» (يس /82) معرفى گرديده است.

دليل بر اين مطلب آن است كه امامت مستلزم هدايتگرى است. پس جعل امامت براى ابراهيم‏ سبب اعطاى مقام هدايتگرى به وى خواهد بود، و از آن جا كه ابراهيم‏ قبل از امامت به لحاظ نبوت و پيامبريش مقام هدايتگرى به معناى ارائه طريق داشته است، ناگزير هدايتگرى ناشى از امامت به معناى ارائه طريق نيست؛ بلكه مفهوم ايصال به مطلوب دارد.

از سوى ديگر ايصال به مطلوب نوعى تصرف تكوينى در نفوس جهت سير دادن آنان به سوى كمال است. پس مقصود از «امر الهى» كه سبب اين هدايت و تصرف است، بايد فرمان ايجادى و تكوينى باشد.

4- فرمان تكوينى الهى كه منشأ تسلّط و تصرف در نفوس انسانها مى‏شود، چيزى جز فيوضات معنوى و مقامات باطنى نيست كه امام و هدايتگر نخست بدانها نائل مى‏شود. سپس از طريق او به نفوس و جانهاى ديگران سرايت مى‏كند.

نتيجه چهار مقدمه بالا اين است كه كسى كه به مقام امامت نائل مى‏شود، در حقيقت به مقام و مرتبه تسلط و تصرف بر جانها مى‏رسد و روح و دل انسانها را به سمت كمالات سوق مي‌دهد. پس امامت ابراهيم‏ (عليه السلام) به معناى هدايت باطنى و تصرف بر جانهاست.

علامه مى‏گويد: «ان هذه الهداية المجعولة من شئون الامامة ليست هى بمعنى ارائة الطريق لان اللَّه سبحانه جعل ابراهيم‏عليه السلام اماماً بعد ما جعله نبياً - كما اوضحناه فى تفسير قوله: «انّى جاعلك للناس اماماً» فيما تقدم - ولاتنفك النبوة عن الهداية بمعنى ارائة الطريق فلايبقى للامامة الاّ الهداية بمعنى الايصال الى المطلوب و هى نوع تصرف تكوينى فى النفوس بتيسيرها فى سيرالكمال و نقلها من موقف معنوى الى موقف آخر.

و اذا كانت تصرفاً تكويناً و عملاً باطنياً فالمراد بالامرالذى تكون به الهداية ليس هو الامر التشريعى الاعتبارى بل ما يفسره فى قوله: «انّما أمره اذا أراد شيئاً ان يقول له كن فيكون. فسبحان الّذى بيده ملكوت كل شى‏ء» (يس/ 82-83) فهو الفيوضات المعنوية و المقامات الباطنية التى يهتدى اليها المؤمنون باعمالهم الصالحة و تيلبسون بها رحمة من ربهم.

و اذا كان الامام يهدى بالامر - و الباء للسببيّة او الآلة - فهو متلبس به اولاً و منه ينتشر فى الناس على اختلاف مقاماتهم فالامام هوالرابط بين الناس و بين ربهم فى اعطاء الفيوضات الباطنية و اخذها كما ان النبى رابط بين الناس و بين ربهم فى اخذ الفيوضات الظاهرية و هى الشرايع الالهية تنزل بالوحى على النبى‏صلى الله عليه وآله وسلم و تنتشر منه و بتوسطه الى الناس و فيهم.» [12]

«اين هدايت كه خدا آن را از شئون امامت قرا داده، هدايت به معناى راهنمائى نيست؛ چون مى‏دانيم كه خداى تعالى ابراهيم‏ )عليه السلام( را وقتى امام قرار داد كه سالها داراى منصب نبوت بود. همچنان كه توضيحش در ذيل آيه «انّى جاعلك للناس اماما» گذشت. و معلوم است كه نبوت منفك از منصب هدايت به معناى راهنمائى نيست. پس هدايتى كه منصب امام است نمى‏تواند معناى غير از رساندن به مقصد داشته باشد و اين معنا يك نوع تصرف تكوينى در نفوس است كه با آن تصرف راه را براى بردن دلها به سوى كمال و انتقال دادن آنها از موقفى به موقفى بالاتر هموار مى‏سازد و چون تصرفى است تكوينى و عملى است باطنى، ناگزير مراد از امرى كه با آن هدايت صورت مى‏گيرد نيز امر تكوينى خواهد بود نه تشريعى كه صرف اعتبار است؛ بلكه همان حقيقتى است كه آيه شريفه: «انّما أمره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى‏ء» آن را تفسير كرده است كه عبارت است از فيوضات معنوى و مقامات باطنى كه مؤمنين به وسيله عمل صالح به سوى آن هدايت مى‏شوند و مشمول رحمت پروردگارشان مى‏گردند و چون امام به وسيله امر هدايت مى‏كند - با در نظر گرفتن اينكه باء در «بأمره» باء سببيت و يا آلت است - مى‏فهميم كه خود امام قبل از هر كس متلبس به آن هدايت است و از او به ساير مردم منتشر مى‏شود و برحسب اختلافى كه در مقامات دارند هر كس به اندازه استعداد خود از آن بهره‏مند مى‏شود. از اين جا مى‏فهميم كه امام رابط ميان مردم و پروردگارشان در اخذ فيوضات ظاهرى و باطنى است. همچنان كه پيغمبر رابط ميان مردم و خداى تعالى است در گرفتن فيوضات ظاهرى يعنى شرايع الهى كه از راه وحى نازل گشته و از ناحيه پيغمبر به ساير مردم منتشر مى‏شود.»

خلاصه سخن علامه اين است كه امامت همراه با هدايت است و منشأ هدايت امر تكوينى است. پس هدايت نيز بايد از مقوله تكوينيات باشد و هدايت اين چنينى، همان تصرف و تسلط بر نفوس و جانهاست كه از آن به هدايت باطنى ياد مى‏كنند. بنابراين امامت به طور كلى و در مورد ابراهيم‏ به ويژه به معناى هدايت باطنى است.

اين نظريه كه پس از علامه به صورت يك نظر پذيرفته شده در عرصه قرآن‏پژوهى، تلقى مى‏شود، گرچه جاذبه‏هاى خودش را دارد، امّا اگر مورد مداقه قرار گيرد، چندان خالى از اشكال نمى‏نمايد:

اولاً از آن رو كه امامت هميشه ملازم با هدايت به معناى راهنمائى به راه راست كه بار مثبت دارد، نيست؛ بلكه بر اساس كاربرد قرآنى واژه امامت تنها چيزى كه مى‏توان گفت همراه بودن امامت با نوعى نشان دادن يا فراخواندن به چيزى يا به تعبير ديگر پيشوائى و جلودارى از گروهى در مسيرى است؛ اعم از اينكه مسير درست و حق باشد يا نادرست و باطل. چنانكه همانندى ساختارى دو آيه زير نشان مى‏دهد: «وجعلنا هم ائمّة يهدون بامرنا» (انبياء/ 73) «و جعلناهم ائمّةً يدعون الى النّار» (قصص/ 41) پس نخستين مقدمه استدلال علامه خدشه‏پذير است.

ثانياً اگر مقصود از «امر» در آيه: «يهدون بأمرنا» فرمان تكوينى و ايجادى باشد، چندان با آيات قرآن همخوانى ندارد. توضيح آنكه واژه «امر» كه از نظر مفهومى داراى گونه‏اى ابهام است، آنجا كه در آيات قرآن به خدا نسبت داده شده است، بر يكى از دو چيز قابل تطبيق است: يكى فعل الهى و ديگر وحى و كلام الهى.

به عنوان نمونه در آياتى چون: «ولمّا جاء أمرنا نجّينا هوداً و الذين آمنوا معه» (هود/ 58) «فاذا جاء أمرنا و فار التّنّور» (مؤمنون/ 27) «و اذا أردنا ان نهلك قريةً أمرنا مترفيها ففسقوا فيها» (اسراء/ 16) «و كان أمر اللَّه مفعولاً» (احزاب/ 37) «و كان أمراللَّه قدراً مقدوراً» (احزاب/ 38)، مصداق امر همان فعل الهى است.

امّا در آيات ديگر چون: «فعقروا النّاقة و عتوا عن امر ربّهم» (اعراف /77) «ففسق عن امر ربّه» (كهف/ 50) «فقاتلوا الّتى تبغى حتّى تفى‏ءَ الى أمراللَّه» (حجرات/ 9) «و كذالك اوحينا اليك روحاً من أمرنا» (شورى/ 52) «ينزّل الملائكة بالرّوح من أمره على من يشاء من عباده» (نحل/ 2) مصداق امر، وحى الهى است.

حال پرسش اين است كه در موضوع هدايت، امر الهى به كدام معناست، فعل خدا، مقصود است يا وحى الهى؟

وقتى حوزه هدايت را در آيات مورد بررسى قرار مى‏دهيم، مى‏بينيم آنگاه كه خداوند از وسيله و ابزار هدايت سخن گفته است، تنها از وحى و تجليات آن نام برده است و نه چيز ديگر:

«إنّ هذاالقرآن يهدى للّتى هى اقوم» (اسراء/ 9) «و ممّن خلقنا أمّةٌ يهدون بالحق و به يعدلون» (اعراف/ 181)

«و كذالك اوحينا إليك روحاً من أمرنا ماكنت تدرى ماالكتاب و لاالايمان و لكن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا» (شورى/ 52)

«قد جائكم من اللَّه نور و كتاب مبين . يهدى. به اللَّه من اتّبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى النّور باذنه و يهديهم الى صراطٍ مستقيم» (مائده/ 16-15)

«و انزل التوراة و الانجيل . من قبل هدىً للنّاس» (آل‏عمران/ 4-3).

اين آيات به وضوح نشانگر آن است كه سنت هدايت الهى آنگاه كه از طريق واسطه انجام مى‏گيرد ابزارى جز وحى (به معناى اعم كه الهام را نيز در بر مى‏گيرد) ندارد و هر گونه هدايتگرى واسطه‏ها چه انبياء چه اولياء، تنها از اين راه صورت مى‏گيرد.

حال اگر آيه «يهدون بامرنا» را كه طبق تصريح علامه از ابزارى به نام «امر» ياد مى‏كند، در پرتو آيات بالا قرار دهيم، ابهام مفهومى آن زدوده شده و مشخص مى‏گردد كه مقصود از آن نيز همان وحى الهى است و نه فعل الهى تا بعد مجبور شويم هدايت برآمده از آن را به تناسب فعل الهى، از مقوله افعال و تصرف تكوينى بگيريم.

نكته‏اى كه در اين موضوع شايان توجه است اين است كه علامه طباطبائى واژه «امر» در آيه «يهدون بأمرنا» را با آيه 83 سوره يس «انّما أمره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون» تفسير كرده و از آن امر تكوينى و تصرف باطنى مى‏فهمد، در حالى كه آيه 82 سوره يس در مورد آفرينش و ايجاد تكوينى است: «او ليس الّذى خلق السماوات و الارض بقادرٍ على ان يخلق مثلهم بلى و هوالخلاّق العليم. إنّما أمره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون» (يس/ 82-81)

طبيعى است كه در چنين زمينه‏اى مقصود از «امر» همان فرمان تكوينى خواهد بود. مؤيد اين مطلب آنكه خداوند در آيات ديگر از قضاى تكوينى با چنين تعبيرى سخن گفته است مانند:

«و اذا قضى أمراً فانّما يقول له كن فيكون» (بقره/ 117)

«إذا قضى أمراً فانّما يقول له كن فيكون» (آل عمران/ 47)

«إذا قضى أمراً فانّما يقول له كن فيكون» (مريم/ 35)

«هو الّذى يحى و يميت فاذا قضى أمراً فانّما يقول له كن فيكون» (غافر/ 68)

اما همانگونه كه پيش‏تر ياد شد در ساحت هدايت با واسطه، از ابزارى جز القاء و ارسال حقايق توسط انبياء و اوليا سخن به ميان نيامده است.

نتيجه آن مى‏شود كه علامه حقيقتى را كه در زمينه تكوين مجال و موضوعيت دارد، تفسيرگر پديده تشريعى قرار داده است و در نهايت هدايت تشريعى را به هدايت تكوينى و وجودى تبديل كرده است.

بنابراين بر فرض بپذيريم كه امامت همواره ملازم با هدايت و راهنمائى به راه راست است، امّا اينكه اين هدايتگرى نوعى تصرف و تسلط تكوينى بر جانها و ضماير باشد، چندان مبناى استوارى ندارد.

گمان نويسنده آن است كه آنچه باعث گرديده علامه هدايت را در آيه «يهدون بامرنا» به تصرف باطنى تفسير كند، توجيه امامت ابراهيم‏ و تفكيک آن از نبوت آن حضرت است، چنانكه از عبارت زير استفاده مى‏شود: «ان هذه الهداية المجعولة من شئون الامامة ليست هى بمعنى ارائة الطريق لان اللَّه سبحانه جعل ابراهيم‏ اماماً بعد ما جعله نبياً... ولا تنفک النبوة عن الهداية بمعنى ارائة الطريق فلا يبقى للامامة الاّ الهداية بمعنى الايصال الى المطلوب و هى نوع تصرف تكوينى فى النفوس...»[13]

بنابراين اگر توجيه ديگرى براى امامت ابراهيم‏ بيابيم كه بتواند با نبوت آن حضرت نيز سازگار باشد، نيازى به تفسير علامه نخواهد بود.

5- امامت= پيشاهنگى در عمل

برداشت نويسنده از آيه امامت ابراهيم‏ اين است كه امامت آن حضرت پيشوائى علمى نيست؛ بلكه پيشوائى عملى است. يعنى ابراهيم‏ راهنما (نشان دهنده راه) يا راهبر (رساننده به مطلوب) نيست؛ بلكه نماد و نمونه كامل رونده راه عبوديت است و اين دو يعنى راهنما بودن و رونده نمونه راه بودن، يا به تعبير ديگر پيشواى علمى و پيشواى عملى بودن گر چه در يك نقطه اشتراك و همانندى دارند و آن پيشوائى و مقتدا بودن است، هر دو سالار قافله و جلودار جمعند و ديگران بايستى گفتار و رفتارشان را با گفتار و رفتار آنان عيار كنند و در راه آنان گام بگذارند، امّا يك تفاوت عمده هم دارند و آن اينكه پيشوائى علمى پديده و منزلت اعطائى است كه خداوند بر پايه شايستگى‏هاى افراد بدانها اعطا مى‏كند: «اللَّه أعلم حيث يجعل رسالته» (انعام/ 124) «قل إنّ الفضل بيداللَّه يؤتيه من يشاء و اللَّه واسع عليم» (آل عمران/ 73).

امّا پيشوائى عملى مقام كاملاً اكتسابى و محصول تلاشها و مجاهدتهاى خود فرد است كه بايد چنان بر طبق معيارهاى دقيق عبوديت زندگى كند كه در نهايت سر قافله و جلودار انسانهايى كه عزم رفتن در اين راه دارند، قرار گيرد. ابراهيم‏ اين گونه بود. او پس از سپرى كردن تمام امتحانات و آزمايشهاى الهى كه زمينه ظهور و پديدارى لياقتها و شايستگى‏هاى او در بندگى و تسليم بود، به امامت رسيد و چنين امامتى جز از طريق همين عمل و آزمايشها قابل دسترسى نيست.

در اين جا دو پرسش مطرح مى‏شود:

نخست آنكه اگر امامت به معناى پيشاهنگى در عمل باشد كه از مقوله پديده‏ها و امور رسيدنى است نه دادنى، در اين صورت جعل الهى چه معنا دارد؟

ديگر اينكه پيامبران همان گونه كه پيشواى در علمند، پيشواى در عمل نيز هستند؛ يعنى در ساحت عمل نيز پيش و بيش از ديگران در مسير عبوديت قدم مى‏نهند، پس چگونه است كه ابراهيم‏ پس از سالها پيامبرى به مقام امامت و پيشوائى در عمل مى‏رسد؟

در رابطه با پرسش نخست، بايد گفت جعل امامت از سوى خداوند به معناى اعطا نيست؛ بلكه به مفهوم تصديق و تصويب و رسميت بخشيدن است. يعنى ابراهيم‏ در حركت در مسير عبوديت و بندگى خدا به جايى رسيد كه خداوند تقدّم و جلودار بودنش را تصديق كرد و آن را به همه انسانها اعلام نمود. چنانكه در آيه: «و جعلناهم ائمّةً يدعون الى النّار» (قصص/ 41) كه ساختار همانند با آيه: «و جعلنا هم ائمّةً يهدون بأمرنا» (انبياء/ 73) دارد، نيز جعل به همين معناست و نه اعطا و بخشش.

بدين ترتيب معناى آيه: «انّى جاعلك للنّاس اماماً» اين خواهد شد كه من تو را با توجه به اين مقام و منزلتى كه در عبوديت و بندگى كسب كرده‏اى، به عنوان الگو و اسوه جلو چشم مردم قرار مى‏دهم كه همه انسانها نمونه كامل بنده خدا را ببينند و به او اقتداء كنند.

و امّا پرسش دوم، آنچه در اين زمينه مى‏توان گفت اين است كه گرچه تمام انبياء و پيامبران در عبوديت و بندگى و تسليم در برابر اراده الهى، نسبت به امت خويش پيش گامند، امّا اين واقعيت را نيز نمى‏توان انكار كرد كه مسير عبوديت، مسير بى پايان است و پيامبران در اين مسير برابر نيستند؛ بلكه برخى بر برخى ديگر برترى دارند. چنانكه قرآن مى‏گويد:  «تلك الرّسل فضلنا بعضهم على بعضٍ منهم من كلّم اللَّه و رفع بعضهم درجاتٍ ...» (بقره/ 253) - «ولقد فضّلنا بعض النّبييّن على بعضٍ و آتينا داود زبوراً» (اسراء/ 55).

بنابراين همه پيامبران نمى‏توانند امام و پيشوا و مقتدا باشند. تنها كسانى به اين مقام مى‏رسند كه در اوج باشند و بسان ابراهيم‏ همه آزمايشها را پشت‏سر گذاشته باشند.

پس هيچ اشكالى ندارد كه برخى پيامبران به رغم مقام نبوت و پيامبرى و راهنمائى انسانها به سوى عبوديت و بندگى، در عمل به مقام پيشوائى نرسند؛ بلكه در اين ساحت پيرو پيامبران برتر از خود باشند، كه آنان امام و پيشوايند.

از آنچه تا كنون گفته شد يك حقيقت آشكار مى‏شود و آن اين كه امامت ابراهيم‏ از سنخ امامت در آيه «و جعلناهم أئمّةً يهدون بأمرنا» (انبياء/ 73) نيست؛ زيرا امامت در اين آيه به معناى راهنمائى علمى و به وسيله وحى است كه ويژه پيامبران مى‏باشد و ابراهيم‏ قبل از امامت اين مقام را داشت. بلكه از سنخ امامت در آيه: «واجعلنا للمتّقين إماماً» (فرقان/ 74) است كه به معناى پيش گامى و پيشاهنگى در ساحت عبوديت و تقواست و «عبادالرحمان» به عنوان يك آرزو، نيل به آن را از خداوند درخواست مى‏كنند. ابراهيم «عبدى» است كه با تلاش و اخلاص به اين مقام رسيده و آرزويش به عمل پيوسته است و خداوند اين نيل و رسيدن را به همه انسانها نشان مى‏دهد و آنان را به اقتداء و پيروى از ابراهيم‏ فرا مى‏خواند.

 

 

 

پی نوشت‌ها:

[1]. المراغى، احمد مصطفى، تفسير المراغى، 209/1

[2]. قاسمى، محمد جمال الدين، محاسن التأويل، 246/2-1

[3]. فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الكبير، 39/4-3 رك نيز: المنار، 455/1

[4]. آلوسى، شهاب الدين السيدمحمود، روح المعانى، 375/2-1 رك نيز: التفسير المنير، وهبه ذهيلى، 306/1-2

[5]. فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الكبير، 39/4-3

[6]. طبرسى، فضل بن الحسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، 380/1-2

[7]. بلاغى، جواد، آلاء الرحمن، 241/1

[8]. صادقى، محمد، الفرقان فى تفسير القرآن، 126/1-2

[9]. طباطبائى، سيد محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 275/1

[10]. همان، / 274

[11]. همان.

[12]. همان، 304/14

[13]. همان.

%ب ظ، %23 %741 %1394 ساعت %16:%آبان

برترین مطالب